هوا بس ناجوانمردانه سرد است
راستی که به قول مرحوم « مهدی اخوان ثالث» هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی، هوا بس ناجوانمردانه سرد است.
عزیزیم اولدوزویام - گؤیلرین اولدوزویام - اصلیمی خبر آلسان - من قیه نین قیزی یام
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
رضا تهرانچی،
خالق بیسکویت مادر، دکتر دندانپزشک، 13
خرداد 1302در کاشان به دنیا آمد. به دنیا
آمد تا همراه برادرانش،کارخانه ویتانا را راه اندازی و با محصولات شیرین و سالمش
کام کوچک و بزرگ را شیرین کند. بیسکویت مادر، شکم ( کودکانی را که شیر مادرشان کم
بود و شکم کوچک و ظریفشان را سیر نمی کرد،) سیر می کرد. من نیز یکی از آن کودکان
بودم. از وقتی که به یاد دارم و مادر و نزدیکان می گویند، من نیز با بیسکویت مادر
بزرگ شدم. این بیسکویت تُرد و در عین حال نرم بود. مادرم داخل پیالۀ کوچک می ریخت
و با کمی شیر یا چای کم رنگ نرم اش می کرد و می خوردم. هم من و هم بچه های هم سن و
سال من و هم بعد از من.
خوب به خاطر دارم که زنان همسایه قبل از ظهرکه مردها سر کار بودند، دور هم جمع شده
و « قاش آلان خدجه» را به خانه دعوت می
کردند، تا بیاید و ابرویشان را بردارد و صورتشان را بند بیاندازد. او داخل نعلبکی
رنگ ابرو که به آن « قاش» می گفت آماده می کرد و بعد از تمام شدن کارش، هر یک از
زنان این قاش را روی ابرویشان می کشیدند و ابرویشان پررنگ و برّاق می شد. صاحب
خانه چای می آورد و کنار استکان چای، نعلبکی دیگری هم می گذاشت. این نعلبکی حکایتی
شیرین برای ما بچّه ها که همراه مادر بودیم داشت. ای جانمی بیسکویت مادر. او داخل ظرفی
بیسکویت مادر چیده و به همه تعارف می کرد و با فروتنی و بدون تعارف می گفت:« بفرمائید
دهانتان را شیرین کنید. قاقا اولمویان یئرده، ایده
ده قاقادی» هرکسی دو یا سه عدد بیسکویت برداشته و همراه چای می خورد.
به قول مادر مرحومم، اکنون انواع مختلف کیک خامه ای و شیرینی های رنگارنگ می
خوریم، اما هیچ کدام مزۀ آن « قاقا» را نمی دهد. کم می خوردیم و به اندازه می خوردیم
و مزه اش در دهانمان می ماند. این بیسکویت مکمل غذایی کودکان و محبوب همه بود.
رضا تهرانچی کارخانه دار و کارآفرین عزیز ایرانی، خالق مکمّلِ غذایی
کودکان، که کارخانه اش مصادره شد، 6
فروردین 1401 درگذشت. بجاست که فاتحه ای
بر روح و روانش بفرستیم و بگوئیم روح ات شاد و مکانت بهشت.
بهزاد بهزادی
محمدصادق نائبی
چند سال پیش بود و
داشتم از طریق اینترنت دنبال واژه های ترکی آذربایجانی می گشتم که رسیدم به
دانلود« یک هزار واژۀ اصیل ترکی در زبان پارسی» صفحه را دانلود کرده و چون امکان
کپی نداشتم، تصمیم به نوشتن در دفتر کردم. در آخر نیز اسم نویسنده را یادداشت
کردم« محمدصادق نائبی» چندی بعد رسیدم « نصاب صادق» و حیران شدم از شعرزیبا و
تعلیم عالی اش. اخیرا در سایت کتابناک، «آموزش دستور زبان ترکی آذربایجانی» اش را
یافته و دانلود کردم. سرانجام کنجکاو شدم برای شناختن اش. این بنی آدم کیست و اهل
کجاست و چه می کند. به ویکی پدیا و وبلاک « گنجینه ها» در بلاکفا رسیده و شناختمش.
محمدصادق نائبی اهل میانه است و در تاریخ خرداد 1352 در میانه به دنیا آمده است.
تحصیلات و مشاغل درخشانی دارد. حدس نمی زدم این قدر جوان باشد.
*
محمدصادق نائبی عزیز: قلم ات وزین تر و تواناتر، دلت شاد و علم ات شکفته تر
باد.
*
قسمت بسیار کوتاهی از نصاب صادق
چون بياموزی زبان ديگری جز مادری
برگشائی روی خود
دروازه های ديگری
گويمت از واژگان ناب تركی، گوش كن
فاعلاتن ، فاعلاتن ، فاعلاتن ، فاعلن
سيب آلما و اريك زردآلو، قاوون خربزه
هئيوا به ، انگور اوزوم، دال شاخه ، دادلی بامزه
مطالعۀ کتابهای باارزش این نویسنده و پژوهشگر عزیز را به شما دوستداران زبان مادری
توصیه می کنم.
*
گنجینه ها
*
کتابناک -
برکتلی چاغلار
بوندان قدیم، سپ – سوور یوخویدو.هئچ بیر زاد بوشا گئتمیردی.
سفره نین قیرینتی لارینی حیاطین بیر قیراغینا تؤکوردوخ، قوشلارا یئم اولسون دئیه.
بؤیوک آنام قالان چؤرک لری آریدیردی. آق لارین آبگوشتا دوغراماق اوچون، بیر تمیز
دستمالا قویوردو. قَره – قوره لری ده آیری بیر قابدا، قیراغا قویوردو. دئییردی:«
کپیرچی یا خیردا چؤرک آلان گلنده وئریب، بیر زاد آلاروخ. بو خیردا چؤرکلری بیز یئمیروخ،
آنجاق اینک لر و اوبیرسی حیوانلارین یئمی اولور. » دوغوردان دا او زامانلار تؤک –
داغیت یوخویدو. ائولرده برکت واریدی ها.
*
اسم فاعل:
تکّه هایی از یک کُلِّ منسجم
نویسنده: پونه مقیمی
این روزها سرگرم مطالعۀ کتابی از پونه مقیمی( روانشناس و روانکاو ایرانی که در سال
1361 در ایران به دنیا امد.) هستم. بسیاری از نکاتی که در کتاب می خوانم، به نظرم
آشنا و نزدیک به من است. گاهی وقتها آنچنان در متن کتاب غرق می شوم که گوئی مخاطب
اصلی اش منم و دارد بسیار ساده و صمیمی و بی هیچ تعارفی، با من حرف می زند.
پیشنهاد می کند و راه وچاه را نشانم می دهد. اگرچه متن ها کوتاه و تکّه تکّه اند،
امّا با اتمام یک فصل، کنجکاوانه شروع به خواندن فصل بعد می کنم.
به صفحۀ 113 می رسم. نویسنده به داستانی از فیلمی اشاره می کند. « موضوع اختاپوس
تنهایی است که در اقیانوسی زندگی می کند. روزی کوسه ای به او نزدیک می شود و
پیشنهاد دوستی می دهد. اختاپوس با خوشحالی می پذیرد و باکوسه دوست می شود. کوسه با
هربار گرسنه شدن، از اختاپوس یکی از بازوهایش را می خواهد و اختاپوس نیز برای
ادامه دوستی اش می پذیرد و با هر گرسنگی دوستش، یکی از بازوهایش را می دهد تا کوسه
بخورد و سیر شود و آخرکار بازوئی برایش باقی نمی ماند و سرانجام جان بی بازویش نیز طعمۀ کوسه می شود. کوسه پس از
خوردن اختاپوس یاد خاطراتش با اختاپوس می افتد و خیلی دلتنگ می شود و می رود تا
دوستی دیگر پیدا کند.»
طفلک اختاپوس برای این که دست داشتنی دیده شود، بازوهایش و سپس خودش را فدا می
کند. درست شبیه ما انسانها که به خاطر دوستی و دوست داشته شدن، هرگونه از
خودگذشتگی می کنیم. خودِ عزیزمان را فدا می کنیم. تا شاید روزی کوسه مان برگردد و
سلامی کند و چشم پوشی و فداکاری دوباره بخواهد.
این کتاب ارزش وقت گذاشتن و مطالعه کردن دارد.
*
اما من تصمیم گرفته ام که دیگر خودم را حذف نکنم. سلام کوسه ای را که تمام
بازوهایم را خورد، علیک نگویم. تصمیم گرفتم و موفق شدم تا قسمت های از دست رفتۀ
وجودم را ترمیم کنم و به شادی برسم.
*
لیلی افشار
لیلی افشار نخستین زن نوازنده در جهان بود که در
رشته اجرای گیتار کلاسیک به درجۀ دکترا رسید. او دوّم آبان 1402 در سن 63
سالگی، به علت بیماری درگذشت. روحش شاد.
آن روز که 17 اکتبر بود
به خود می گویم چه مرگت هست؟ آخر ناسلامتی 17 اکتبر است و روز جهانی ریشه کنی فقر!
باید شاد باشی، ببین دولت ها دارند برای ریشه کنی فقر نهایت تلاش خود را می کنند.
یکی خانه ها را بر سر اکرائینی ها خراب می کند و دیگری غزه ای ها را خانوادگی در
خانۀ فقیرانۀ خودشان دفن می کند. برای کفن و دفن همدگیر، هزینه ای متحمل نمی شوند.
دارد با حساب و کتاب و معیارهای مخصوص به خود، فقر را ریشه کن می کند. بقیّۀ گردن
کلفت ها هم برای طرفین کف می زنند و هورا می کشند. بزنید همدیگر را و تماشا کنیم
شماها را. کودکان، پا برهنه و شکم گرسنه و حیران، تماشا می کنند. کودکی به اعتراض
می گوید:« جنگ خطای کودکان نیست.»
سپس اخبار را می شنوم. فردوس کاویانی، آتیلا پسیانی و از همه دردناکتر، داریوش
مهرجویی و همسرش. به قول مهدی اخوان ثالث، با خود زمزمه می کنم:« به کجای این شب
تیره بیاویزم قبای ژندۀ خود را!؟»
به بهانه زنده یاد شهریار
خودکشی
ظهر است و چند روزی
است که هوا گرم شده. باید پرده ها را کشید و پنجره ها را بست تا گرما به اتاق نفوذ
نکند. در این گرما نمی توانم زیاد کار کنم. پشت کامپیوترمی نشینم و چشم به تقویم امروز می دوزم. بله امروز دهم سپتامبر
یعنی 19 شهریورخودمان، مصادف با روز جهانی خودکشی است. با خود می گویم :« زندگی با
تمامی مشکلات و پستی و بلندی هایش، زیباست.» چه چیزی سبب مرگ خودخواسته می شود؟ چه
می شود که آدمی دل از زیبائی ها می کند و گور بابایش می گوید و می رود؟ یاد
مادربزرگم می افتم که می گفت:«جان بوغازا
ییغیشاندا، هرزادین دادی - دوزو قاچار. جان
که بر لب رسید، گور بابای شیرینی زندگی.»
هوا گرم است و سر بر بالش می گذارم و چرتی می زنم. در حالت خواب و بیداری سفر می
کنم. زنی را می بینم، جان بر لب رسیده و درمانده. طایفۀ پدری روشنفکر و دنیادیده، طایفۀ
شوهری سنّتی و تجربه دیده. طایفه ای می گوید:« برگرد پیش خودمان. گور پدر چنین
زندگی ای. اگر قرار باشد هر روز به بهانه های مختلف کتک بخوری و پیش دوست و دشمن
تحقیر شوی، بهتر است برگردی. دنیا که به آخر نمی رسد؟ اؤلوم
اگر اؤلوم دور، بس بو نئجه ظولوم دور؟»
طایفۀ دیگرمی گوید:« زده که زده؟ نمردی که؟ شبها خانه نیست، روزها که پیش تو می
آید؟ مسئله به این سادگی دعوا و مشاجره نمی خواهد. بنشین نان و ماستت را بخور و
خدا را شکر کن. ار آغاجی گل آغاجی، اسیرگه مه وور
آغاجی.»
و او بین این دو طایفۀ قوی دست و پا می زند که چه کند و چگونه رها شود. نه پای
رفتن دارد و نه جرات ماندن. برود شکست خورده و بیچاره است. بماند خدا می داند چه
سرنوشتی در انتظارش است؟ او می ترسد. هم از رفتن و رها شدن و هم از ماندن و تحمل
کردن. آخر برود، بچّه هایش چه می شوند. روحیه اش داغون و درهم است. از سر کار به
خانه برمی گردد. گیج و حیران و بلاتکلیف. یکباره خود را جلو داروخانه محلّه می
یابد. وارد شده و یک بسته قرص خواب آور می گیرد. وارد خانه شده و با عجله قرص ها
را داخل کمی آب گرم حل می کند و آماده رفتن می شود. این تنها کاری است که از دستش
برمی آید. خیال می کند که بعد از او مادربزرگها مثل دسته گل از بچّه هایش مراقبت
می کنند. چشمها را می بندد و لیوان را به طرف دهانش می برد. ناگهان دستهای نرم و
کوچکی را روی مچ دست اش حس می کند. و صدای دخترکش را که با صدایی لرزان و گریان می
گوید:« می دانم خسته شده ای. اما اندکی صبر سحر نزدیک است.» و پسرکش که می گوید:«
صبر کن بزرگ که شدم خودم فدایت می شوم.»
به صدای زنگ چرتم بر هم می ریزد و سراسیمه به طرف در می روم و بازش می کنم. عروس
است و باقلوا آورده تا با چایی بخوریم. آن هم در این گرمای آزار دهنده. می گوید:«
خوب گرم باشد. همین گرما هم نعمتی است. خودتان گفتید زندگی زیباست ای زیبا پسند.»
می گویم:« بله این حرف رو ازبر کرده و
مدام تکرار می کنم. اما بعضی وقتها به خودم می گویم. زندگی همیشه و در هر شرایطی
زیبا نیست. اگر واقعا زیباست پس چرا آمار خودکشی بالا رفته؟ چرا روزی از روزهای
خدا به این مقوله اختصاص داده شده؟»
می گوید:« بنی آدم هزار و یک درد دارد. یکی شرمندۀ زن و بچّه اش است. دیگری زندگی
ناموفّقی دارد و... الی آخر.»
فرّخی یزدی شاعر لب دوخته
محمد فرخی یزدی در سال 1268 خورشیدی در شهر یزد به دنیا آمد.
او پسر محمدابراهیم سمسار یزدی بود. پس از طی دوران خردسالی، به تحصیل پرداخت.
پانزده ساله بود که به سبب سرودن شعری، از مدرسه اخراج شد. پس از اخراج از مدرسه
به کارگری پرداخت و در نانوایی کار کرد. به علت این که به خانه اغنیا و اشراف نان
می برد، اختلاف طبقاتی را مشاهده می کرد. با سواد اندکی که داشت به شعر علاقمند
شده و با تاثیر از مسعود سعد سلمان به سرودن شعر پرداخته است. زبان تند و تیزی
داشت و در اشعارش انتقاد و اعتراض اش را بی هیچ ترسی اظهار می کرد. این امر سبب می
شد که حاکمان کینه اش را به دل بگیرند. در آغاز مشروطیت و پیدایش حزب دموکرات در
ایران، او نیز از دموکرات های حدی و حقیقی یزد و جز آزادیخواهان آن شهر بود و شعر
« قسم به عزت و قدر و مقام آزادی» را سرود.
میرزاده عشقی
سید محمدرضا کردستانی
معروف به میرزاده عشقی در تاریخ بیستم آذر 1273 در شهر همدان به دنیا آمد. او شاعر، نویسنده،
روزنامه نگار و نمایشنامه نویس و مدیر نشریّۀ قرن بیستم بود. از مهمترین شاعران
عصر مشروطه بود. او شاعری نوپرداز و وطن پرست و مدافع حقوق زنان بود. زبان سرخی
داشت و در انتقاد از اوضاع کشور اشعار اعتراضی می سرود. او پس از کودتای سوم اسفند
1299 روزنامۀ « قرن بیستم» را منتشر کرد. اما اشعار و مقالات تند و انتقادی او
علیه ستم و استبداد، سبب تعطیلی روزنامه شد. افسوس که عمر کوتاهی داشت و به قول ما
« باشا دئدیرلر کئفین نئجه دی؟ دئدی بو دیلیم –
دیلیم اولموش دیلیم قویسا یاخجی دی» دوازدهم تیرماه 1303 در خانه خودش به
ضرب گلوله کشته شد. می گویند قاتل دستگیر و پس از محاکمه و غیره تبرئه شد.
*
او در اعتراض به عهدنامه ایران و انگلیس در عهد وثوق الدوله شعری اعتراضی می
سراید و راهی زندان میشود.
وای از این مهمان که پا در خانه ننهاده هنوز
پای صاحب خانه را از خانه بیرون می کند؟
داستان موش و گربه است، عهد ما و انگلیس
موش را گر گربه برگیرد، رهایش چون کند؟
*
و در زندان چنین می سراید:
چو من گوینده از ایران که قربانش کند آخر
به هر ملکی که پیدا گشت، جان سازند قربانش
در این کنجی که دررنجم، به گورم من نه در گنجم
به سختی اندراین کنجم، که بس تنگ است ایوانش
*
عشقی بود ار نوحه گر امروز، عجب نیست
خون می چکد از دیده ایرانی ایران
*
شراب مرگ خورم بر سلامتی وطن
به جاست گر که بر این مستی افتخار کنم
*
بگو به شیخ مکن عیبم این جنون عقل است
ترا نداده خدا عقل من چه کار کنم؟
*
احتیاج است آن که زو طبع بشر، رم می کند
شادی یک ساله را یک روزه، ماتم می کند
احتیاج است، آن که قدر آدمی کم می کند
در بر نامرد، پشت مرد را خم می کند
ای که شیران را کنی روبه مزاج
احتیاج، ای احتیاج
*
من که خندم نه بر اوضاع کنون می خندم
من بر این گنبد بی سقف و ستون می خندم
تو به فرمانده اوضاع کنون می خندی
من به فرماندهی کن فیکون می خندم
همه کس بر بشر بوقلمونی خندد
من به حزب فلک بوقلمون می خندم
خلق خندند به هر آبله رخساری و من
به رخ این فلک آبله گون می خندم
هر کس ایدون ، به جنون من مجنون خندد
من بر آنکس که بخندد به جنون می خندم
آن چه بایست به تاریخ گذشته خندید
کرده ام خنده بر آینده، کنون می خندم
بعد از این می زنم از علم و فنون دم، حاشا
من به گور پدر علم و فنون می خندم
*
سینما رکس آبادان
شنبه
28 مرداد 1357 بود. بعد از افطار زوج های جوان، نامزدها، جوانان فامیل، بعضی وقتها
هم خانوادگی، دور هم جمع می شدند و به سینما می رفتند. یادش به خیر وقتی چند
خانواده با هم راهی سینما می شدیم. چقدر خوش می گذشت. کسی نمی گفت که سینما رفتن
گناه است. گناه نبود. تفریحی سالم برای همه ما جوانها و نوجوانها بود که همراه
خانواده و زیر نظر غیرمستقیم خانواده، سرگرم خوشی و تفریح سالم بودیم. بله ، آن شب
هم شبی از شبهای مبارک رمضان بود. بعد از افطار و نماز عصر و عشا، صدها نفر از
شهروندان روزه دار آبادانی هوس سینما کردند. سینما رکس فیلم« گوزن ها » را نشان می
داد. بهروز وثوقی بود و هنرنمایی اش.مسعود کیمیایی بود و کارگردانی اش. این دو اسم
کافی بود که سینما دوستان را جذب کند.
اما روزِ بعد، غوغایی بود که نگو و نپرس. مردم انگشت بر دهان و پریشان در دتعقیب
اخبار مربوط به سینما رکس بودند. مگر چه شده؟ سینما آتش گرفته و همه تماشاگران و
کارکنان در آتش سوخته اند. باور کردنی نبود. وقتی صحبت از همه تماشاگران افتاد، من
و دوست جان سالن سینما را جلو چشممان مجسّم کردیم. سالن سینما در نظر ما بسیار
بزرگ بود. یعنی چند نفر داخل آتش سوخته و جزغاله شده اند؟ ششصد، هفتصد، یا بیشتر؟
ای خدا چه عزایی بود. به یقین که عزای ملّی بود مردم در هر کجای این آب و خاک،
برای جوانان رعنا، خانواده ی دسته جمعی، برای همه و همه می گریستند. مسبب را نفرین
می کردند. من و دوست جان عزیزانمان را جلو چشممان مجسم می کردیم و - با فکر
کردن به این که ممکن بود عزیزان ما نیز میان این سوخته ها باشند – زهره چاک می شدیم.
آنگاه آهسته می گریستیم.
امروز چهل و پنج سال از آن جنایت هولناک می گذرد و هنوز یادآوری اش دل آدمی را می
سوزاند.
*
آغلایان باشدان آغلار
کیپریکدن قاشدان آغلار
قارداشی اؤلن باجی
دورار اوباشدان آغلار
*
آمان آللاهیم یاندیم
درد و غمه بویاندیم
داش اولسایدیم اریردیم
توپراغیدیم دایاندیم
*
آهو گؤزلوم جان
قوربان
اوره
ک قوربان، جان قوربان
کوللرین
اوسته دوشن
گؤزلرینه
جان قوربان
*
مصدّق تمیز بود واقعا، امّا زمان، زمان چرکین جامگان بود.
در اردیبهشت سال سی،
چند روز پس از آزادی دکتر آلنی آق اویلر، اَبَرمَردِ زمان دکتر محمّد مصدّق، بر مصدر صدارت تکیه
زد، تکیه زدنی، برخوردار از مِهرِ بی کرانه ی مردم، پشتیبانی عاشقانه ی مَردُم،
ایمان ملّی و تاریخی مردم، شور مردم، رهایی طلبی مردم و متّکی به کوهِ رفیع و جلیل
اراده ی مردم – انگار.
مصدّق مردی بزرگ بود از خیلِ بزرگان، نه مردی از میان مَردُمِ کوچه و بازار
و کنار خیابان. رعیّت پرور بود، رعیّت نبود، اربابِ روستایی نوازِ دادخواه بود،
روستایی دل سوخته ی گرسنه ی وامانده درکمرکش راه نبود، مرفّه در پرتو نور پرورش
یافته بود. کارگرِ بیمارِ پستوهای تاریک و کور نبود. آزادی برای او چلچراغی بود، و
او، چلچراغ رامی شناخت، بر دلِ ستمدیدگان، داغ را نمی شناخت، دستهای پینه بسته را،
با فروتنیِ کاملِ روح، بوسیده بود، بر دستهای خویش پینه ای ندیده بود.
مصدّق نیم نگاهی هم به رضاخان زدگانِ صحرا نینداخت. صلای عام، حکمِ عام
داد. ملّی بود، امّا مردمی نبود، مُنجیِ شرق، آرمان خواهِ بزرگ، بیدار کننده ی
ملّت های آسیا و آفریقا، سردار بود، امّا مردِ آنکه بر سرِ کار، سر بر دار بسپرد
نبود.
مصدّق با ترکمن ها میانه ی خوبی نداشت. به ایشان همانگونه می نگریست که
مسافرانِ مرفّه الحالِ خراسان – خان ها و خان زادگان و صاحبانِ دلیجان - می
نگریستند. بیمِ عبور از منطقه ی ترکمن نشین، به بیم از ترکمن تبدیل شده بود.
مصدّق کبیر بود، عظیم بود، غول آسا بود، پیکره یی تاریخی بود، نیمرخی ابدی
بود، امّا ملّت، در لحظه هایی، به خُرده های بیابانی، به کوچک های جنگلی، به خار و
خاشاک محتاج است… به گرسنه یی که گرسنگی بداند، تشنه یی که تشنگی، زخم خورده یی
که دردمندی…
مصدّق آقا بود واقعا، و ملّت، در آن دقایقِ از دست رفته ی دیگر به دست
نیامدنی، برده یی می خواست که زنجیر پاره کرده به خیابان ها دویده نعره برکشیده…
مصدّق تمیز بود واقعا، امّا زمان، زمان چرکین جامگان بود.
مصدّق می توانست از زیر آن رواندازِ شطرنجیِ ساده ی پشمی، پشتِ جمیعِ
سیاستمدارانِ بزرگِ جهان را بلرزاند، امّا ملّت، در آن ساعتِ خوبِ تاریخی، مردی را
می خواست که با حضورش، دلِ پیرزنانِ ریسنده را بلرزاند، و پیرمردانِ چاه کَن را ،
و پابرهنگانِ معنای کفش از یاد بُرده را...
منبع: آتش بدون دود- صفحه ی 167 – 168 – 169 – کتاب ششم
نویسنده: نادر ابراهیمی
*
دکتر محمّد مصدّق 26 خرداد سال 1261 چشم
بر جهان گشود. پس از کودتای 28 مرداد 1332 ، به سه سال زندان محکوم شد و پس از
گذراندن زندان، به ملک خود در احمدآباد رفت و به جای این که آزاد شود، در خانه ی
خود در احمدآباد در حبس خانگی به سر برد. او 14 اسفند 1345 در حبس خانگی زندگی را
وداع گفت.
*
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در رثای مصدّق شعری سروده است به نام « مرثیه درخت»
دیگر کدام روزنه، دیگر کدام صبح
خوابِ بلند و تیره ی دریا را
آشفته وعبوس تعبیر می کند؟
من شنییدم از لبِ برگ
از زبانِ سبز
در خوابِ نیم شب که سرودش را
در آب جویبار
بدین گونه شسته بود
در سکوت ای درختِ تناور
آی آیت خجسته ی در خویش زیستن
ما را
حتی امان گریه ندادند
من اوّلین سپیده ی بیدار باغ را
آمیخته به خون طراوت
در خواب برگ های تو دیدم
من اوّلین ترنّم
مرغان صبح را
بیدار روشنایی رویانِ رودبار
در گل افشانی تو شنیدم
دیدند بادها
کان شاخ و برگ های مقدّس
این سال و سالیان
که شبی مرگواره بود
در سایه ی حصار تو پوسید
دیوار
دیوار بی کرانه ی تنهایی
با
دیوار باستانی تردیدهای من
نگذاشت شاخه های تو دیگر
در خنده ی سپیده ببالند
حتی
نگذاشت قمریان پریشان
اینان که مرگِ یک گلِ نرگس را
یک ما پیش تر
آن سان گریستند
در سکوت ساکت تو بنالند
گیرم که بیرون از این حصار کسی نیست
گیرم در آن کرانه نگویند
کاین موج روشنایی مشرق
بر نخل های تشنه ی صحرا
یمن عدن
با آب های ساحل نیلی
از بخشش کدام سپیده ست
امّا من از نگاه آینه
هرچند تیره، تار
شرمنده ام که: آه
در سکوت ای درخت تناور
ای آیت خجسته ی در خویش زیستن
نالیدن و شکفتن
از خویش
در خاکِ خویش ریشه دواندن
ما را
حتی امان گریه ندادند
*