2011-01-24

سیاه مشق من

دفتری دیگر از سیاه مشق هایم در کتابناک منتشر شد.
با تشکر از دکتر احمد سیف
سیاه مشق های یک معلم جلد دوم
در کتابناک

2011-01-10

یادی از زنان مؤمن محله ما

راسته کوچه ، یکی از خیابانهای قدیمی شهر تبریز است با کوچه پس کوچه ها و دربندهای طویل و کم عرض و خانه هائی کهنه با درهای خروجی چوبی و قدیم و میدانهای کوچک و بزرگ که وسط یا گوشه هر میدانی درختی کهنسال خودنمائی می کند. محله ای پر از خاطرات تلخ و شیرین ، مهر پدربزرگ و آغوش مادربزرگ ، که هر روز خاطره شان را با یادش به خیر و خدا بیامرزدتان می آمیزم .
بچه که بودیم راسته کوچه پر از زنان مؤمن ، چادرمشکی پوش ، نماز خوان ، اهل منبر و مسجد بود. این زنان مؤمن در ازای تدریس قرآن و موعظه هیچ مبلغی و هدیه ای دریافت نمی کردند. در بین این زنان تعدادی به دانائی و حکمت و معروف بودند و از طرف زنان اهل محل ، لقب مؤمن گرفته بودند. یکی مرحوم مؤمن بتول خانم بود. مؤمن بتول خانم خیلی خیلی مؤمن بود. او زنی میان سال بود و سواد مدرسه نداشت ( به مدرسه نرفته بود.) اما سواد قرآن داشت.( یعنی که پیش ملا یا حاج آقا یا حاج خانمی فقط درس قرآن یاد گرفته بود.) تفاوت سواد مدرسه با سواد قرآنی در این است که کسی که به کلاس قرآن برود نمی تواند بنویسد اما بجز قرآن می تواند هر کتاب و نوشته ای را که به زبان مادری باشد بخواند.برای همین هم او می توانست کتاب نوحه و مثل و شعر و حتی یوسف و زلیخای ترکی و کوراوغلو و را بخواند. مؤمن بتول خانم از همه خوش نام تر بود. سیاه چهره و لاغر اندام ، اما خوش سیما و دوست داشتنی بود. به مجالس قرائت قرآن می رفت و با مهر و آرامش خاصی که در صدایش داشت ، شنونده را به حجب و حسن اخلاق و رفتار تشویق می کرد. مجلس اش آرام و منظم بود. مادربزرگم می گفت :« اگر این مؤمن بتول خانم به مدرسه می رفت ، اکنون یک روانپزشک و روانشناس و مربی بسیار دانا و ماهری می شد و هیچ مشکل تربیتی نبود که به دست او حل نشود.»
مؤمن اکرم خانم زنی خوش سیما و خوش برخورد است که گویا تا کلاس ششم ابتدائی درس خوانده و بچه های تحصیل کرده اش راهنمای خوبی برایش هستند و او با مطالعه بیشتر توانسته مقام و منزلتی بهتر میان زنان کسب کند و لقب مؤمن بر اسمش بیفزاید. زنی خوش بین و بسیار مهربان و با حوصله که هنوز هم روزهای پنج شنبه و جمعه به علاقمندان درس قرآن می دهد و راهنمائی می کند. اهل سیاست و جبهه گیری نیست. اکنون باید خیلی پیر شده باشد. اکثر فعالیتش در زمینه تعلیم و تربیت بود و می گفت :« این ما هستیم که فرزندمان را می سازیم و تحویل جامعه می دهیم . چنان بسازیم که ستمگر نباشند.»
مرحوم مؤمن اکرم خانم کور ، نابینا بود. او خیلی خیلی مؤمن و متعصب بود. یک مردسالار به تمام معنی. وقتی سر صحبت اش می نشستی گوئی که می خواست دست و پایت را ببندد و تحویل آقای شوهر بدهد و برده تمام عیارش باشی. آدم سر جلسه اش از سختی گفتارش خفقان می گرفت. گاهی با دوستان قرار می گذاشتیم که تا او آمد جلسه را ترک کنیم. اما مؤمن اکرم خانم مخالف این عمل ما بود. می گفت :« مؤمن اکرم خانم کور، خیلی داناست. او از خانه تا مسجد را تنهائی و بدون کمک دیگران و بدون عصا می آید و داخل مسجد هم مکانها را می شناسد و سر راست می آید سر جای همیشگی خودش می نشیند. ما را با صدایمان ، حتی پچ و پچ هایمان ، می شناسد. ترک مجلس بی احترامی به زنی مؤمن است. بنشینید و یاد بگیرید سخنانی را که باب میلتان نیست تحمل کنید.همیشه که نباید فقط سخن موافق را شنید.»
زنی هم بود که او را خانم ... صدا می کردند. خانم ... میکوفونی با خود داشت. حرفهایش تند و گاهی بی ادبانه بود. حرف می زد، داد می کشید ، پرخاش می کرد ، از زنان جوراب نازک پوش و مو از چادر بیرون مانده و الی آخر می گفت و آخر سر حدیثی می خواند و آیه ای تلاوت می کرد و فاتحه ای می خواند و دستمزدش را می گرفت و می رفت. برای همین هم لقب « مؤمن » از طرف زنان قسمت او نشد. گویا هنوز هم می خواند و می گوید و دستمزد می گیرد.
زنی دیگر بود که مؤمنه خانم بود. مؤمنه خانم خیلی مؤمن بود. او مهربان تر از بقیه و باسواد تر از همه بود. می گفتند پیش یک مجتهد عالی رتبه درس خوانده و رساله را هم تمام کرده است. من هم عالی رتبه بودنش را قبول داشتم. چون شکیات کمرشکن نماز را هرگز یاد نگرفتم اما او ازبر ازبر بود. مؤمنه خانم هم مسن بود. روزی از روزها بیمار شد و بیماری اش پیشرفت کرد. تن و جانش در عذاب بود. گویا سرطان گرفته بود. گاهی به زحمت سر جلسه می آمد. دلمان داشت برایش تنگ می شد. یک سالی نگذشته بود که خبر رسید مؤمنه خانم خودکشی کرده است. باور نکردیم . این امکان ندارد زنی همچون مؤمنه خانم که گناه کشتن را می داند دست به خودکشی بزند. اما این کار را کرده و موفق شده بود. بعد از این که پزشک غیر مستقیم اشاره کرده بود که آماده رفتن از این دنیا باشد ، مدتی با درد سر و پنجه نرم کرده و آخر سر هنگام خلوت شدن خانه دست به کار شده بود. اول گلیم اشپزخانه را تا کرده و کناری گذاشته بود. بعد کنار مجرای فاضلاب نشسته و چاقوی تیز را به قلب خود فرو برده بود. بچه هایش وقتی پیدایش کردند که نیمه جانی باقی مانده بود. در حالی که بچه ها سعی می کردند به بیمارستانش برسانند شکسته و بسته گفته بود که شدت درد به حدی زیاد بود که دلم به حال جان شیرینم سوخت و خواستم راحتش کنم. خدا مرا می بخشد. خدمتی کردم به تن و جان عزیزم. آخر این بدن سالها با من همراهی کرده ، جورم را کشیده ، چگونه می توانستم رهایش بکنم که ناتوان و عاجز و محتاج کمک دیگران شود. او که نگذاشت محتاج کسی شوم ، چرا محتاجش کنم؟
گفتند که در آخرین لحظات زندگی اش پشیمان شده که چرا این تن و جان را می خواهد به آتش جهنم بسپارد ؟ خواسته بود فوری به بیمارستانش برسانند و نجاتش دهند. اما افسوس که دیر شده بود خیلی دیر. نرسیده به بیمارستان جان باخت. هنوز هم وقتی به یادش می افتم دلم برایش تنگ می شود
.

اولین برف زمستانی در وطن - سقوط هواپیما در ارومیه

بارش اولین برف زمستانی در وطن بر هموطنان عزیز مبارک
این هم ابتکار زیبای خانم اهری
*
به راستی که توی نان یاس قارداش دیلار. شادی بارش برف دیری نپایید زیرا که غم سقوط هواپیما مردم ارومیه را داغدار کرد.
خدا به خانواده قربانیان صبر دهد
*

2011-01-07

زرین کلاه

ارسیز قادینلار
سونونجو بؤلوم :
زرین کلاه
یازار : شهرنوش پارسی پور
چئویرن : شهربانو
*
زرین کلاه باغبانا اره گئتدی. بویلو اولدو. بیر لیلی فر دوغدو. اوشاغینی سئویردی و اوشاق چای قیراغینین خیرداجا حاووضوندا بؤیویوردو.
بیر یای گونونده اری دئدی: « زرین کلاه بیز گرک سفره گئدک.»
زرین کلاه ائوی سوپوردو. یئردؤشه یی ییغدی. بوخجاسین باغلادی. اری دئدی:« زرین کلاه ، پالتار لازیمیمیز دئییل. بوخجاوی قویبوردا قالسین.»
آرواد اطاعت ائله دی. بوخجانی قویدی. الین وئردی ارینین الینه. بیرلیکده گئدیب ، لیلی فرین اوستونده ایله شیدلر. لیلی فر گول بوتالارینی اونلارین دؤره سینه دولادی.
اوزاقلاشیب ، گؤیه گئتدیلر.
*
ərsiz qadınlar
sününcü bölüm : zərrin külah
yazar : şəhrnüş parsıpür
çevirən : şəhrbanou
zərrin külah bağbana ərə getdi . büylü oldu . bir lilifər doğdu . oşağını sevirdi və oşaq çay qırağının xırdaca havuzunda böyüyürdü .
« bir yay günündə əri dedi: « zərərin külah biz gərək səfərə gedək zərərin külah
evi süpürdü . yerdöşəyi yiğdi . buxcasın bağladı . əri dedi: « zərərin külah , paltar lazımımız deyil . buxcavı qüy burda qalsın . » arvad itaət elədi . buxcanı qüydi . əlin verdi ərinin əlinə . birlikdə gedib , lilifərin ostündə əyələşidlər . lilifər gül butalarını onların dövrəsinə duladı . uzaqlaşıb , göyə getdilər
*

2011-01-02

سال نوی میلادی

سال نوی میلادی بر هموطنان مسیحی و دوستان و همگان مبارک
شب سر ساعت دوازده ، سال 2010 بار و بندیلش را برداشت و خداحافظی کرد و رفت و سال 2011 پا به میدان نهاد تصمیم گرفتم سر ساعت دورازده در سکوت و آرامش شبانه با خدایم به صحبت و راز و نیاز بنشینم. دعا کنم ، آرزوهایم را بر زبان بیاورم. از او بخواهم آنچه که دلم می خواهد. اما نیم ساعت به وقت مانده صدای تک و توک ترقه و آتش بازی شروع شد و نیم ساعت دیگرش آسمان با ستارگان مصنوعی روشن و به دنبالش هوا مه آلود از دود ناشی از ترقه و غیره شد. صبر کردم تا دوباره سکوت برقرار شود. آخر همه ساله سر سفره هفت سین می نشینم و با سکوت و آرامش خاطر در مقابل خدا می نشینم و حرفهایم را می زنم. چه می دانم ، فکر می کنم اگر سر و صدا باشد حواس خدا را پرت می کند و گوش به حرفهایم نمی کند و آرزوهایم به دلم می ماند . هنگام دعا در سکوت و آرامش، توی دلم حس می کنم که صدایم را می شنود و بیشتر وقتها هم آرزوهایم را برآورده می کند.
بنا به عادت همیشگی ام در آغاز سال نو ، خواستم سال نوی میلادی را نیز با سکوت و آرامش و دعا و آرزو شروع کنم که نشد. اگر چه سال نوی ما نوروز است و مراسم مخصوص و زیبای خودمان را داریم ، اما زندگی در غربتستان موجب می شود آداب و رسوم و اعیاد کشور میزبان در ما اثر بگذارد و همرنگ جماعت شویم.
دلم می خواست درمورد کریسمس و ژانویه و آداب و رسوم مردم اینجا بنویسم. از اورزولا خواستم که در مورد آداب و رسومشان برایم تعریف کند. آنچه که خودم می دانستم تعریف کرد. برای شب کریسمس اردک تو پر را داخل فر می گذارد که بپزد و برشته شود. کیک و شیرینی و تنقلات دیگر نیز تهیه می کند. شب با فامیل درجه یک دور هم می نشینند و نوش جان می کنند و به همدیگر هدیه می دهند. اینها رسم دید و بازدید عید و سیزده روز تعطیلی و سیزده بدر ندارند به جای سفره هفت سین درخت کاج تزئین می کنند. امسال علاوه بر ستاره های کاغذی و آماده ، خودش ستاره های قلاب بافی و مروارید بافی درست کرده و دور و بر درخت اش آویزان کرده بود. زیبا بودند و به درد روتختی و پتو و بالش تزئینی می خوردند. می گفت که بعد از تمام شدن تعطیل و برچیدن درخت ، ستاره های قلاب بافی را درآورده و روبالشی درست خواهد کرد. برای سال بعد خدا بزرگ است ، شاید کار هنری تازه ای دربیاید و درست کند.
روز اول ژانویه شهرمان خیلی ساکت بود. نه دید و بازدیدی ، نه مغازه بازی ، نه اتوبوس و قطاری. گاهی صدای پارس سگی به گوشم می رسید. گویا سگ را تازه خریده اند و با اینکه در اجاره نامه مان نوشته شده که از نگهداری حیوان خانگی خودداری کنیم. اما این سگ گویا هدیه کریسمس است و هدیه عزیز است و نمی شود پس داد. تا زمانی که آزاری به همسایه ها نمی رساند جای کسی را تنگ نکرده است.
همسایه دو کوچه آن طرفی گربه اش را رها کرده بود، تا بیرون گردش کند. گربه یک کمی روی برفها راه رفت. تنها بود . گوئی از تنهائی و سرما ، حوصله اش سر رفت به خانه برگشت و مثل همیشه پشت پنجره اتاق نشست و سرگرم تماشای باغچه یخ زده روبرویش شد.
چندوقتی است که از سنجاب کوچولوی باغچه یخ زده خبری نیست. اما رد پایش روی برفها دیده می شود. شاید او هم سردش شده و لابه لای برگهای سبز سرو و کاج داخل باغچه قایم شده است. بعضی وقتها که هوا گرم و آفتابی است می آید و پشت پنجره می نشیند. تا دوربین به دست می گیرم که عکسی یادگاری ازش بگیرم فوری از پشت پنجره می پرد و لابه لای درختها پنهان می شود.
سال عوض شد و سال جدید شروع شد. به رسم و عادت همیشگی ام دعا کردم . آرزو کردم. مرگ حق است و امر خداست. جان را خدا داده و خدا خواهد گرفت. من آرزو می کنم کشتن نباشد. قتل نباشد. جنگ نباشد.
برای وطنم باران آرزو می کنم تا خاک و دلهای تشنه را بشوید و سیراب کند
.

2010-12-28

هر کجا هستم باشم




هر کجا هستم باشم ، آن وطن مال من است
آخرین بار که دیدمش ، گویا بیست و هشت سال پیش بود. پسرکی سه ساله بود. نمی توانست اسمم را به درستی تلفظ کند. حتی بلد نبود بگوید که اسمم طولانی است و تا بخواهم حروف را تمام کنم نفسم می برد. اما امروز برایم عکس هائی بسیار زیبا از نفاط مختلف آن خانه و کاشانه دور مانده فرستاده است. یعنی که هر کجا هستم باشم. آن وطن مال من است. آن اقوام متعلق به من هستند. یعنی که روح بدن دن آیریلار ، قان قاندان آیریلماز / روح از جان جدا می شود ، اما خویشاوندی و نزدیکی هرگز. به شرطی که دلی نشکنی که دل شکسته را درمان نمی شه کرد. آن قدیمها که چینی بند زن به کوچه مان می آمد و صدا می کرد آی چینی بند زن آمده ، در و همسایه دورش جمع می شدند هر کسی کاسه یا پیاله یا یشقاب و چیزهای دیگر چینی اش را که ترک خورده یا شکسته می آورد و چینی بند زن بند می زد و دستمزدی می گرفت. یک روز در مقابل سوال فاطمه بیکم خانم که دیس چینی یادگار مادرش از چهار جا ترک خورده بود ، گفت :« مهم نیست از صد جا هم ترک بخورد بند می زنم بهتر از روز اولش ، فقط قلب شکسته را نمی توانم بند بزنم.» او ظروف چینی را از طرف آستری اش بند می زد. ظاهر ظرف را اگر دقت نمی کردی ، به شکل سابق درمی آورد.ظروف قدیمی ، یادگار مادرها و مادربزرگ ها خیلی عزیز بودند.
اما این عکس زیبای ارسالی چندین و چند قصه دارد. درخت سبزی که سایه زیر سر گربه ای شده است. راننده ای که رحم و مروت را فراموش نکرده و منتظر بیدار شدن و پیاده شدن از اتومبیل شده ، تا بیدار شدن جناب گربه از خواب فرصت را مغتنم شمرده و عکس های زیبائی از او گرفته است. به محض سر بلند کردن جناب ، با او به مکالمه ای دوستانه پرداخته.
راننده : سلام جناب گربه.
گربه : سلام از ماست جناب راننده.
راننده : ناوار نه یوخ ؟ کئف مئف نئجه دی؟ نئینیسن نئینه میسن؟ بالا - بولا نه کئفده دی؟ سازسان دا انشالله؟ کئفین یاخجی دی دای؟ / چه خبر ؟ حال و احوال چطوره؟ چه می کنی و چه نمی کنی؟ بچه مچه در چه حالیه ؟ کیف ات کوکه انشالله؟ حالت خوبه دیگه؟
گربه :
کئفین خبر آلان چوخ اولسون . وارام دای شوکورآللاها
راننده : این بالا خوش می گذرد دیگر؟ جایتان که تنگ و ناراحت نیست؟
گربه : الحمدالله خوب است. چرت وسط ظهری حالم را حسابی جا آورد.
راننده : الحمدالله ، گرسنه که نیستید؟
گربه : نه ! خدا را شکر یک بچه تپل مپل خیلی ناز برایم یک تکه گوشت داد. البته دست مامان و باباش درد نکند که از بچه شان خواستند از گوشت همبرگر ساندویچ اش تکه کوچکی به من هدیه کند.
راننده : معلوم است که اینجا خیلی به شما خوش می گذرد. با مردم مهربانش حسابی کنار می آیی.
گربه : بله جناب راننده. خوش می گذرد. البته یعضی ها هستند که به محض دیدنم داد و هوار راه می اندازند که پیش ده پیش ده ( برو گم شده به زبان گربه ) بچه هاشان هم با سنگ و چوب می زنندمان . اما همه که بد خلق نیستند.
راننده : خوب مردم اخلاق و رفتارشان متفاوت است. خدا را شکر که شما سیاه نیستید وگرنه مادرم می ترسید و می گفت که شما جن هستید و به شکل گربه درآمده اید.
گربه با ترس و تعجب : استغفرالله! این چه حرفی است که مادرتان می زند؟ خدا نکند من جن باشم !
راننده : حالا می شود خواهش کنم از اتومبیلم پیاده شوید؟ می خواهم بروم.
گربه : چرا با این عجله؟ داشتیم خوش گپ می زدیم!
راننده : آخر دیرم می شود.نیم ساعتی می شود که اینجا هستم . نخواستم چرت شما را به هم بزنم.
گربه : ای وای ببخشید جناب راننده ! به خدا خیلی شرمنده ام.
راننده : دشمن ات شرمنده باشد . جناب گربه.
گربه پایین می پرد و بعد از خداحافظی و خیر پیش گفتن ، برای گردش و سیر و سیاحت و تماشای تاب بازی و چرخ فلک بازی بچه ها وارد پارک می شود.
*

2010-12-21

شب یلدا

آی چله چله قارداش ، آتین قمچیله قارداش
روزی از روزها یوسف علیخانی در پستی به نام « گپی با راویان فرهنگ مردم» گفت : این روزها آمده ام اینجا بنویسم و دعوت تان کنم برای دیدن و خواندن و همکاری با صفحه ای که قرار است به زودی دنبالش کنم و ... و ..و
پست اش تشویقم کرد ، تا درباره فرهنگ و آداب و رسوم مردم ولایتم بنویسم. چند صفحه ای نوشتم و به ایمیلش فرستادم. کافی نبود. به پدرم زنگ زدم . از او خواستم تا جائی که امکان دارد برایم بنویسد و بفرستد.عکس پدربزرگها و مادربزرگها را خواستم. چند صفحه دیگر نوشت و همراه عکسها برایم فرستاد و گفت :« آنچه که به خاطر دارم نوشته ام . اما باز هم کامل نیست خودت هم هرچه به خاطر داری اضافه کرده بفرست تا ویرایش کنم. » خواندن دستخط اش برایم کار ساده ای نبود . در چند صفحه نوشته اش به همه چیز اشاره کرده بود . از غذاها و مواد غذائی مانند : خشیل و هاستا و قئیقاناخ ، اوه لیک و آغ پئنجر ، چوبان کبریتی ، داغ گشنیشی ، کهلیک اوتوو ... ، از مردمش سردارماکو که رو در روی رضا شاه ایستادو سرش را به باد داد، از سنبل بنیادی و همت اش ، ازدکتر ندیم و محبوبیتش ، از حامد ماکوئی و اشعار دلنشین اش ، ازعباس پناهی و نقش هایش و خانیم ننه اش و ... . از جاهای دیدنی اش مثل باغچه جوق ، قره کلیسا و ... عکس اورقیه آنای بامزه مان را هم فرستاده بود. پیرزن قصه گوی کودکی هایم ، گوئی که هنوز هم زنده است و همراه خاله سوسکه دنبال شوهر می رود ، همراه با روباه و گرگ در جنگلهای خطرناک می گردد. تار موی زمرد قوشو را آتش می زند تا فوری پیدایش شود و به داد ملک محمد برسد. گویی هنوز هم شب یلدا کاسه و دو سوزن را می آورد تا فال سوزن بگیرد. دفتر قصه های قدیمی و کودکانه و مثل هایم پر شده از صدای خنده هایش. خدا به همه رفتگان خوابی آرام عطا فرماید.
دختر و پدر حسابی سرگرم نوشتن بودیم. از شب یلداو سینی مسی بزرگی که با هندوانه و پشمک و نخود و کشمش و انار پر می شد . رویش بقچه سفید گلدوزی شده می انداختند و به خانه تازه عروس می فرستاد. از بقچه دیگری که بجز هندوانه و پشمک و نخود کشمش و انار یک دیس کشمش پلوی داغ هم برای عمه خانم ها می فرستاد و به داداش بزرگ سفارش می کرد که بین راه بازی گوشی نکند وتا سرد نشده به خانه عمه خانم ها برساند و داداش بزرگه غر می زد که با این سینی سنگین روی سرم چه حوصله ای برای بازیگوشی دارم. آخر داداش بزرگه خیلی وقتها توی کوچه آششیق بازی می کرد و یادش می رفت که دنبال کارش فرستاده اند.
اجل مهلتش نداد . حرفهایش را زد و خداحافظی کرد و آرام و بی دردسر چشمانش را بست و رفت. دستخط اش داخل پوشه باقی است. روزی کاملش خواهم کرد.
شب یلدا باشد و فال حافظ نگیرم؟
*
سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که عشق گل به ما دیدی چه ها کرد
از آن رنگ و رخم خون در دل انداخت
در این گلشن به خارم مبتلا کرد
به هر سو بلبل بیدل در افغان
تنعم در میان باد صبا کرد
نقاب گل کشید و زلف سنبل
گره بند قبای غنچه وا کرد
غلام همت آن نازنینم
که کار خیر بی روی و ریا کرد
خوشش بادا نسیم صبحگاهی
که درد شب نشینان را دوا کرد
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بود
ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
وفا از خواجگان ملک با من
کمال دولت و دین بوالوفا کرد
بشارت بر به کوی می فروشان
که حافظ توبه از زهد و ریا کرد

2010-12-19

قار دوشاب


دیشب برف بارید. هم اکنون نیز برف می بارد. ولایتمان سفید سفید است.

چقدر زیباست این سفیدی.
برف سفید ، قار دوشاب مادربزرگم را به یادم می اندازد
*
قار : برف
دوشاب : شیره انگور
*
مرحوم دبیر تاریخمان وقتی می خواست به کسی بگوید لوس نشو و ادا درنیار ، با خشم می گفت : « دوشابلانما گؤروم
.»
*

گیاه گوشتخوار کوزه ای

 


2010-12-14

به بهانه عاشورا و به یاد کلثوم

بچه که بودم، در یکی از محله های قدیمی ، مردریش سفیدی زندگی می کرد که حاج آقا صدایش می کردند. با دختر حاج آقا در کلاس ششم ابتدائی همکلاس بودیم. اسم دختر کلثوم بود.می گفت:« پدرم به سفر حج نرفته اما چون عمویم او را حاج آقا صدا می کند، بقیه هم از او یاد گرفته و این طوری صدایش می کنند.» حاج آقا روزهای سرد و یخبندان زمستان جلو مدرسه می آمد و تا کلثوم را می دید جلو می آمد وبا یک دست کیف مدرسه دختر را می گرفت و دست دیگرش را به دست دختر می داد و به راه می افتادند.دختر همیشه چادر به سر داشت و با دندانهایش گوشه های چادر را می گرفت و دندانهای برنده اش، بیشتر اوقات دو گوشه چادر را پاره می کردند. برای همین هم دو گوشه چادرش همیشه خیس و چروک بود. پدر او آدمی مهربان و مومن بود. کاری به کار کسی نداشت و سرش به کار خودش مشغول بود. مغازه کوچکی داشت و نان شب خود و پنج کودک قد و نیم قدش را درمی آورد. کلثوم فرزند بزرگ خانواده بود و اگر همکلاسی ام نبود فکر می کردم نوه این مرد است. چون فاصله سنی دختر و پدر زیاد بود. پدر من همیشه جوان و شیک و مرتب بود. اما پدر او کتش را نمی پوشید و روی شانه اش می انداخت و پاشنه کفش اش هم همیشه خوابیده بود. دخترمی گفت که پدرش عمدی پاشنه کفش اش را می خواباند تا کسی متوجه نشود این گوشه و آن گوشه کفش کهنه و پاره است. او از اول تا دهم محرم که عاشورا باشد در هیئت عزاداران تلاش می کرد و سردسته شاخسئی ها ( دسته های قمه زنی ) بود. در بین عزاداران و دسته شاخسئی او ، کسی قمه و چاقو به دست نمی گرفت. آنها چماق به دست داشتند و بعد از ممنوع شدن اسلحه سرد و گرم ، بدون چماق بیرون می رفتند. نوحه خوانی و شاخسئی واخسئی آنها با طبل و زینگ و بلندگوی باطری دار بزرگ همراه بود.شب های تاسوعا و شب های عاشورا هم وقت می دادند و به خانه مردم برای عزادرای و نوشیدن شربت و چای نذری می رفتند. کلثوم از دست بعضی ها ناراحت بود که پدرش را اذیت می کردند و می گفتند:« همه کاره ای و سر مظلوم زیر آب کرده ای و سالهای سال آب خنک زندان نوش جان کردی و حالا داری برای امام حسین سینه چاک می کنی و دایه مهربان تر از مادر شده ای » و الی آخر. روزی از پدرم پرسیدم :« مگر آدم سر کسی را زیر آب فرو کند طرف می میرد؟ چرا این حاجی آقا رفته زندان آب خنک بخورد مگر خانه خودشان آب خنک نبود؟» پدرم گفت:« اگر سر کسی را زیر آب فرو ببرند و زیاد نگهدارند اکسیژن به بدنش نمی رسد و خفه می شود و می میرد. کسی هم که به زندان بیفتد می گویند رفته زندان و آب خنک خورده.. حالا فرض کنیم که حاجی کاری کرده و زندانی شده. سالها توی زندان بوده . مجازاتش را کشیده و بیرون آمده و دارد زندگی می کند.کاری هم به کار کسی ندارد. گناه و ثواب او دیگر چه ربطی به دیگران دارد؟ نمی فهمم از کی مردم فرشته دوگانه کتف چپ و راست حاجی شده اند؟»
آن روز نه پدرم در مورد جرم و علت حبس پدر کلثوم حرفی زد و نه دیگران. خود کلثوم هم چیزی نمی دانست شاید هم می دانست و نمی گفت. اما چند سال بعد حکایت راهم از زبان کلثوم و هم دیگران شنیدم . که گویا حاجی هنوز جوان بود و سربازی نرفته بود و برادر بزرگتر سرپرست خانه پرجمعیت شان بود. روزی از روزها حاجی وارد مغازه برادر شده متوجه می شود که مشاجره لفظی برادر و مردی به کشمکش انجامیده و زمانی سر می رسد که ضربه برادر کار مرد را ساخته و طرف نقش بر زمین شده و جا به جا مرده است. حاجی می بیند که رفتن برادر به زندان همان و گرسنه ماندن خانواده پرجمعیت و بدبختی و فلاکت همان. او به فکر خود برای نجات خانواده از فلاکت ، تا رسیدن پلیس چاقو را از دست برادر می گیرد و خود را به جای او معرفی می کند و به جای برادر راهی زندان می شود. بهترین دوران عمرش در زندان سپری می شود و بعد از بیرون آمدن از زندان برادر سر و سامانش می دهد و مغازه ای برایش تهیه می کند و حاجی زندگی جدیدی شروع می کند.
پدر کلثوم در مورد گوشه و کنایه مردم ، زخم زبانشان سکوت اختیار کرد و تا آخرین لحظه زندگی اش دم برنیاورد و کلمه ای بجز توبه و استغفار به درگاه خدا بر زبان نیاورد. در این روزها کمر خمیده و موهای سفید سفیدش از نظرم محو نمی شود. نمی دانم باز طبل می کوبد ، بلندگوی باطری دارش جای خود را به میکروفن داده یا نه ، فانوس و زنبوری اش هستند یا جایشان را به مهتابی های پرنور داده اند. هنوز هم هنگام دعا از ته دل گریه می کند؟ هنوز هم در مقابل بدی ها و ناسزاهای همسایه بغل دستی اش با لخند تلخ می گوید : خرمن چی نین خرمنین اوتدامیشام سنه نئینه میشم؟ / خرمن خرمنچی را آتش زده ام ، اما به تو چه بدی کرده ام؟
یا از دنیا رفته؟ خدایش بیامرزد

2010-12-08

ببار ای برف



اینحا همچنان برف می بارد

2010-12-02

باز هم برف


اینجا دارد برف می بارد و امروز من ، با نوشیدن چای داغ و ایستادن جلو پنجره و تماشای دانه های رقصان برف در هوا ، سپری شد. برای دقایقی آرزو کردم که ای کاش دانه برفی بودم ، شاد و بی خیال. عمری کوتاه داشتم و در همان لحظات کوتاه رقص کنان و سیراب از لذت زندگی ذوب می شدم.

*
دیروز و امروز دلم خوش نبود. به فکر دو زن بودم اگر چنین و چنان می شد، این دو زن زنده بودند یکی قاتل و دیگری مقتول نمی شد. هواسم آنقدر پرت شده بود که جرعه ای از چائی داغ را نوشیده و زبان و کامم را سوزاندم.

*
امروز دلم برای کلاس ششم ابتدائی ام تنگ شد. آرزو کردم به سالها پیش برگردم. دختر دبستانی شوم. مشق هایم را بنویسم و درسهایم را ازبر کنم و صبح زیر برف و یخبندان به مدرسه بروم. با همکلاسی ها دور بخاری سیاه نفتی جمع شویم و دستهایمان را گرم کنیم. دو ساعتی نگذشته نفت بخاری تمام شود و خانم معلم مبصر را دنبال سرایدار بفرستد و سرایدار غرزنان یک لیتر نفت بیاورد و بگوید :« سهم نفت امروزتان را دادم. چه خبرتان است. قناعت کنید دیگر.» خانم معلم هم با طنز و خنده بگوید : « مشهدی علی اکبر آقا این همه نفت توی مملکت داریم یکی دو لیتر اضافه به ما نمی رسد؟»
*

عسر و حرج

عسر در لغت به معنی تنگی و سختی و دشواری است و حرج نیز به معنی تنگی و فشار است. یعنی هر کاری که آدمی را به سختی و فشار و تنگی بیاندازد ، عسر و حرج نامیده می شود. زن وقتی می تواند از زوج طلاق بگیرد که به دادگاه مراجعه کرده و عسر و حرج را ثابت کند. در اینجا مصادیق عسر و حرج در پنج بند شرح داده شده است. اما فراموش کرده اند بند ششم را اضافه کنند که آن چند همسری است .چند همسری عسر و حرج روحی و روانی است. فرقی ندارد زن اول باشد یا دوم یا سوم و ... و … و … یا ششم. چند همسری محیط خانوادگی را به میدان جنگ تبدیل می کند به گونه ای که سی و چهار ضربه چاقو بدن زنی بی گناه را تکه پاره می کند ، زن دیگر را بالای چوبه دار می فرستد. فرزند خانواده را به کشیدن صندلی از زیر پای موجود زنده تشویق می کند، گذشت را از والدین داغ دیده می گیرد و اصل « در عفو لذتی است که در انتقام نیست» به فراموشی سپرده می شود

2010-11-29

اولین برف امسال


امروز اولین برف زمستانی ولایتمان را سفیدپوش کرد و این کوتوله باغچه مان ، سفید برفی شد. دستکش های پشمی را پوشیدم و جارو به دست گرفته ، بین خانه و سر کوچه راه باز کردم. درست مثل کودکی هایم که عاشق برف بودم و دلم می خواست با برفها گلوله برف و سرسره بازی کنم. یادش به خیر دانش آموز که بودم ، در روزهای برفی مادرم جاروی حیاط را بالای پله ها و جلوی آستانه در می گذاشت. برای رفتن به توالت که در گوشه دیگر حیاط و مسیری حدود ده متر بود ، مجبور بودیم پله ها را جارو کنیم و تا رسیدن به توالت جلوی پایمان را نیز با همین جارو پارو کنیم. این قانون مادرم بود و برو و برگردی نداشت. او معتقد بود که یک کمی زحمت کشیدن بهتر از لیز خوردن و پا شکستن و یکی دو ماه فلج شدن است.
مدرسه که می رفتیم چکمه های پلاستیکی نویمان روزهای اول خوب و امن بودند. چون لیز نمی خوردند و ما با خیال راحت به مدرسه می رفتیم . با وجود سفارش ها و تاکید مادرمان ، شیطان جنی قولمان می زد و زنگ های تفریح با همکلاسی هایمان سرسره بازی می کردیم. تا خانم ناظم وارد حیاط مدرسه می شد ما هم سیچان دلیکین ساتین آلیردیق ( دنبال سوراخ موش می گشتیم.) اگر خانم ناظم سرسره بازی و گلوله برف بازی مان را می دید دعوایمان می کرد و نمره انضباطمان هم کم می شد. یکی دو روز نگذشته ، پاشنه چکمه های پلاستیکی ما صاف و لیز می شد و موقع رفت و برگشت از مدرسه به خانه تلو تلو خوران و در حالی که با یک دستمان چادر و کیف مدرسه را می گرفتیم ، با دست دیگر تکیه بر دیوار داده به خانه می رسیدیم.
*
بچه که هستی مادرت نگرانت است و پندت می دهد . دختر جان بیرون می روی مواظب باش برف بازی نکنی . زیاد بیرون نمانی هوا سرد است. خدای نکرده سرما می خوری و از درس و مشقت عقب می مانی. مادر که می شوی فرزندت نگرانت است که مادرجان بیرون نروی ها، هوا سرد و زمین یخبندان است. یک دفعه سرما می خوری . پایت لیز می خورد. کلاه و شال یادت نرود. برف بر سرت نبارد. جوان است و نمی داند برف سفید خیلی وقت است که بر سرم باریده.
*
مخند ای نوجوان زنهار بر موی سپید ما
که این برف پریشان بر سر هر بام می بارد
صائب تبریزی
*

2010-11-28

نقد سیاه مشق های یک معلم

 

شهربانوی عزیز، گایا گیزی محله بلاگ آباد، اولین کتاب خودرا ،

که مجموعه داستان های ساده وصمیمی وگیرای اوست، که برخی ازآن هارا در"دخترمتولد

ماکو" نیز نوشته است، با نام "سیاه مشق های یک معلم" منتشرکرده است. بخرید

وبخوانید….

نق نقو