2022-05-26

هوشنگ سیحون - مرد بناهای ماندگار

 هوشنگ سیحون

در تقویم امروز چشمم به اسم « هوشنگ سیحون» افتاد. اسمی که متاسفانه برای اوّلین بار به گوش و چشمم خورد. مردی که در 31 مرداد 1299 در تهران به دنیا آمد و در تاریخ 5 خرداد 1393 در ونکوور کانادا چشم از جهان فرو بست. کنجکاو شدم که بشناسمش. او کیست و چه کارها انجام داده که اسمش در تقویم، آن هم فقط تقویم اینترنتی آمده است. شروع به جستجو کرده و در ویکی پدیا پیدایش کردم.او  معمار، نقّاش، طرّاح، تندیس سازِ سرشناس ایرانی بود. طراحِ آرامگاه ابوعلی سینا، آرامگاه عمرخیّام، آرامگاه فردوسی، آرامگاه نادرشاه، آرامگاه کمال الملک، ساختمان بانک سپه در میدان توپخانه و...است. او را بشناسیم و به هنگام تماشای آثار زیبا و چشم نواز معماری، بر روحش آرزوی شادی کنیم و فاتحه ای بفرستیم بر این برندۀ جایزۀ بیتا و افتخار کنیم به داشتن چنین استادانی.


2022-05-24

آبادان تسلیت

 چقدر دلم می خواست بعد از چند روزی تاخیر سری به این کلبه ام بزنم و از شادی و جشن و دلخوشی بنویسم. اما افسوس و صد افسوس که از وقوع حادثه ای تاسف بار و دردناک خبردار شدیم که ظهر روز دوشنبه دوّم خرداد 1401 ساختمان پلاسکو، در خیابان امیرکبیر آبادان فرو ریخت. آبادانی های عزیزمان داغدار شدند و « غم اوستونه غم قالاندی»
برجی ریخت و تعدادی از هموطنان آبادانی زیر آوار ماندند و کشته و مجروح شدند.  هموطنان عزیز، 
داغداران، ما را در غم خود شریک بدانید.

*

2022-05-15

امان از اخبار

 این روزها حال و احوال خوشی ندارم. اخبار خوب نیستند و دلخراشند و دل شکن. 
این روزها عجیب از شنیدن اخبار می ترسم.
جن دمیردن قورخان کیمی 

2022-04-12

صبر - مولانا

بگرفت دُمِ مار را یک خارپشت اندر دهن
سر درکشید و گرد شد مانند گویی آن دَغا
آن مارِ ابله خویش را بر خار می زد دم به دم
سوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها
بی صبر بود و بی حِیَل خود را بکُشت او از اجل
گر صبر کردی یک زمان رستی از او آن بدلقا
بر خارپُشتِ هر بلا خود را مَزَن تو هم هَلا
ساکن نشین و این وِرد خوان جاءَالقضا ضاق الفضا
فرمود رب العالمین با صابرانم همنشین 
ای همنشینِ صابران افرغ علینا صبرنا
رفتم به وادی دگر باقی تو فرما ای پدر
مر صابران را می رسان هر دم سلامی تو ز ما
*

2022-04-09

یک بیت از حافظ

ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
تسبیح شیخ و خرقۀ رند شراب خوار
حافظ 

2022-04-06

به یاد پروین اعتصامی

صبحِ یک روزِ سردِ زمستانی بود. راهی مدرسه شدم. شبِ قبل، هنوز برف های چند روزِ پیش ذوب نشده، برف باریده بود، آن هم چه برفی! روی یخ های کهنه را پوشانده بود. به سختی روی برف های تازه قدم می گذاشتم. ذرّه ای بی احتیاطی همان و لیز خوردن وبه سختی زمین خوردن و درد گرفتن دست و پا و کمر همان. به زحمت خود را به مدرسه رساندم. مثل بقیّۀ همکلاسانم، چادر از سر باز کرده و پالتو را در آورده و با عجله به طرف بخاری کلاس که بابای مدرسه داشت روشن می کرد، رفتم. بابای مدرسه در حال روشن کردن بخاری نصیحتمان می کرد که زیاد به بخاری نزدیک نشویم لباسمان آتش می گیرد و چنین و چنان می شود. طفلک پیرمرد، حتما خودش هم می دانست چه بخاری، چه آتشی، چه حرارتی. دست های یخ زده مان را به بخاری چسبانده بودیم تا گرمایی از بدنۀ فلزی اش را حس کنیم و دستهای ننه مرده مان گرم شود. چیزی نگذشته مبصر داد زد:« خانم معلِّم می آید سر جایتان بنشیندی.» با عجه سر جایمان دویدیم. مبصر داد زد:« برپا! برجا!» همگی بلند شده و با اشارۀ خانم معلم نشستیم. طبق معمول قبل از شروع درس خط زدن به مشق ها و سپس درسِ سخت و شیرینِ ریاضی. طفلک خانم معلم تا متوجه دستها و قیافه مان شد،  گفت:« دستهایتان را به هم بمالید تا گرم شود. می توانید دست هایتان را زیر بغل ببرید تا گرم شود.» با سرما و یخبندان آن زمان می ساختیم و کسی صدایش درنمی آمد. کسی نمی گفت:« روی گنجی به نام نفت نشسته ایم، این همه خسیسی برای چه؟ 3 لیتر نفت برای هر کلاس یعنی چه؟ آن هم کلاسی که شب تا صبح روی گرما به خود ندیده؟» بله ما این چنین درس خواندیم.

سرما خورده بودم. تا بعد از ظهر که به خانه برگردم، سرماخوردگی شدید و تب و گلودرد و... نیز به آن اضافه شد. به زحمت خود را به خانه رساندم. پدر، همسایۀ آمپول زن را صدا کرد. طبق معمول هر روز یک بار آمپول پنی سیلین. آمپول های قدیمی درد داشت چنان دردی، بعد و قبل تزریق گریه می کردی چنان گریه ای. در میان آن همه درد و تب، خوشحالِ چند روزی بودم که باید خانه می ماندم و استراحت می کردم و مشق نمی نوشتم. دوست جان گفت:« خوش به حالت که خانه ای و جایت را کنار بخاری انداخته اند و حسابی گرم می شوی.» خانه هم دست کمی از مدرسه نداشت. نفت گران بود. حلبی ده ریال. آن زمان ده ریال هم برای خودش پولی بود. شبها برای این که قناعتی بشود، بخاری را خاموش می کردیم. اما تفاوت خانه با مدرسه در این بود که در خانه لحاف و پتو به اندازۀ کافی داشتیم و در سایۀ قناعت و خانه داریِ مادر و آشِ داغِ زمستانی اش، از سرما نمی لرزیدیم. راستی که عجب لذّتی داشت آشِ داغِ مادر. دل و جانمان را گرم می کرد، گرمی آشِ مادر و صفای دلِ پدر. خلاصه که هر روز آمپول و دواهای تلخ تر از زهر کار خود را کرد و کمی بهتر شدم. اما هنوز در رختخواب بودم. یک روزعصر پدر، کتابی در دست به خانه آمد. روی جلدِ کتاب، عکسِ زنِ جوانی با روسری بود. پرسیدم:« این زن کیست؟»
پدر گفت:« این زن رخشنده اعتصامی، دختریوسف اعتصام الملک تبریزی است. شاعری توانا بود که با نام « پروین» شعر می سرود. حیف که در سنین جوانی درگذشت. »
سپس کتاب را باز و شروع به خواندن کرد:
عدسی وقت پختن، از ماشی
روی پیچید و گفت: این چه کسی است
ماش خندید و گفت: غرّه مشو
زانکه چون من فزون و چون تو بسی است
*
سیر یک روز طعنه زد به پیاز
که تو مسکین چقدر بدبویی
گفت: از عیب خویش بی خبری
زان ره از خلق عیب می جویی
*
نخودی گفت لوبیائی را
از چه من گردم این چنین تو دراز
گفت: ما هردو را بباید پخت
چاره ای نیست با زمانه بساز
*
همچنین درد دل دیوانه با زنجیر و سنگ، درد دل دخترک یتیم ، درد دل نخ و سوزن و پیرزن ، مست و هشیار، دزد و قاضی ، بلبل و مورو… پدر می خواند و ما لذّت می بردیم. مادر هر از گاهی « خدا رحمتت کند زن، نور بر قبرت ببارد. عجب حق گفته است.» می گفت.
بعد از نیم ساعتی، پدر کتاب را بست و گفت فردا هم می خوانیم. مادر شعر« لطف حق» را بیشتر پسندید. آبجی بزرگ« اشک یتیم» و برادر«گفتار و کردار» و من خاموش ماندم. آن شب تا صبح بین خواب و بیداری به « آشیان ویران » می اندیشیدم. به مرغی که از ساحت پاک آشیانش به پرواز درآمد تا برای جوجه هایش غذا تهّیه کند و گرفتار صیاد افتاد و جوجه هایش در انتظار مادر گرسنه خوابیدند و خاموش شدند و من بین خواب و بیداری و تب و لرز، در عزایشان گریستم. صبح روز بعد در حالی که زمزمه می کردم« فرزند مگر نداشت صیّاد؟» از جای برخاستم.


2022-04-03

نادر ابراهیمی

 چهاردهم فروردین زاد روز نادرابراهیمی

چهاردهم فروردین 1315 در تهران چشم به جهان گشود. پسرعطاء الملک ابراهیمی و از نوادگان ابراهیم خان ظهیرالدوله بود.نویسنده، فیلمساز، ترانه سرا و مترجم بود. حدود سال های 1353 و 1354 با خانواده دور هم می نشستیم و سریال « آتش بدون دود» را تماشا می کردیم. داستان از « گالان اوجا و سولماز اوچی» آغاز و با آشتی دو قبیلۀ « یموت و گوگلان» خاتمه می یابد.
گالان اوجا، پسر بزرگتر یازی اوجا، سرور جنگجویان یموت بود. شاعر و وحشی، یکه تاز و بی پروا، سرسخت و کینه جو...
مرا به شعرهای خوبم بشناس و به صدای خوش سازم،
مرا به کینه ی کهنه ام بشناس و به صدای داغ تفنگم،
مرا به اسبم بشناس و به آتشی که در صدها چادر انداخته ام
مرا به نامم بنام:
گالان اوجا، گالان اوجا، گالان اوجا
سولماز دختر بیوک اوچی، بزرگِ قبیلۀ گوگلان و آق اویلر گومیشان بود. سولماز نگین صحرا بود.
*
پدرم می گوید:« از سولماز بگذر، که رنج می آورد.»
مادرم گریه می کند:« از سولماز بگذر، که مرگ می آورد.»
خواهرهایم به من نگاه می کنند، با خشم، که ذلیلِ دختری شده ام.
آه سولماز... اینها چه می دانند که عاشقِ سولماز بودن چه دردِ شیرینی است.
*
و ما این چنین میخکوب می شدیم روی صفحۀ سفید و سیاهِ تلویزیون.
*
آتش بدون دود توسط انتشارات روزبهان در هفت جلد به چاپ رسیده است.
*
چهل نامۀ کوتاه به همسرم
عزیزِ من!
« شب عمیق است ، امّا روز از آن هم عمیق تر است. غم عمیق است امّا شادی از آن هم عمیق تر است.»
بانوی بزرگوار من!
به راستی که چه درمانده اند آنها که چشم تنگ شان را به پنجره های روشن و آفتابگیر کلبه های کوچک دیگران دوخته اند...
و چقدر خوب است که ما – تو و من – هرگز خوشبختی را در خانه ل همسایه جستجو نکرده ایم.
این کتاب نیز توسط انتشارات روزبهان به چاپ رسیده است.
*
یک عاشقانه ی آرام
عشق به دیگری ضرورت نیست، حادثه است.
عشق به وطن، ضرورت است، حادثه نیست.
عشق به خدا ترکیبی است از ضرورت و حادثه
*
حافظه ، برای عتیقه کردنِ عشق نیست، برای زنده نگه داشتنِ عشق است.
اگر پرنده را به قفس بیاندازی، مثل این است که پرنده را قاب گرفته باشی. و پرنده ل قاب گرفته، فقط تصوّرِ باطلی از پرنده است.
*
نادر ابراهیمی 72 سال در این جهان زندگی کرد. هفتاد و دو سال پر بار. سرانجام در 16 خرداد 1387 چشم از جهان فرو بست. روحش شاد و یادش گرامی.
-
تعدادی از کتابهای نادر ابراهیمی
1 – آتش بدون دود
2 – چهل نامه ل کوتاه به همسرم
3 – یک عاشقانه ل آرام
4 – بار دیگر شهری که دوست می داشتم
5 – آرش در قلمرو تردید
و ...


2022-04-02

سیزده بدر 1401

 هوا سرد است. برف به آرامی و همراه  با باد، رقصان و پایکوبان بر زمین می نشیند. کلاغ ها دور لانۀ پرندگان جمع شده وروی شاخه های درختِ آلبالو نشسته اند. دلم می گوید که گرسنه اند وچشم به پنجره ام دوخته اند. نانهای مانده از دیشب را خرد کرده و برایشان می برم. هوا سرد است و فوری به خانه برمی گردم و از پشت پنجره تماشاگر خوردن آنها می شوم. هرکدام تکّه ای نان به منقار گرفته و بالای شیروانی نشسته و سرگرم خوردن می شوند. سیر شده و آبی می نوشند و پی کارشان می روند. زیاده خواه نیست. هیچ یک از این ها تکّه ای خورده و تکّۀ دیگر را زیر بغل نمی زند. راستی که چه دنیای عادلانه ای دارند این حیوانات زبان بسته.

حوصله ام سر می رود و اینستاگرام را باز می کنم.عدّه ای در راه برگشت از شمالند. گروهی همراه با خانواده به مناطق دیدنی کشور رفته اند و گروهی دیگر، سفرۀ رنگین و پر از ناز و نعمت باز کرده و قبل از خوردن، عکس گرفته اند. این روزها مدِ روز است، رفتن و گشتن و عکس گرفتن و به اشتراک گذاشتن و پز دادن. با دیدن این عکس ها، دلم نه برای سفر و سیر و سیاحت، نه سفرۀ رنگین تنگ می شود و نه بزن و برقص. من دلتنگِ سیزده بدر در کنارِ پدر هستم. پدری که همیشه به فکر ما بود. پدری که با کمترین امکانات، آتش چهارشنبه سوری را برایمان فراهم می کرد. پدری که دوست داشت سیزده بدر را در خانه و حیاط بزرگمان بدر کند. او سرگرم آماده ساختن منقل برای کباب می شد و بوی پلو اعلای رشتی از آشپزخانۀ مادر مشاممان را نوازش می کرد. گاهی مهمان هم می آمد و دور هم جمع می شدیم.
غربتستان سیزده بدر ندارد. در این سیزده بدرِ ساکت و سوت و کور، چقدر دلم برای پدر تنگ شده.

2022-04-01

زنگ تفریح


 

مگسی را کشتم - حسین پناهی

مگسی را کشتم  

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست ، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم یه دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد ، گندم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم

*

بیر میلچک اؤلدوردوم

نه کی چیرکین دی بیر پیس حیواندی

نه کی منفعتی یوزده بیردیر

یازیق حیوان باشیما دولانیردی

دئییردی بس قندم

اولوکی مشهور یئمیشیکی کیمی چوخ گندم

آی ! قبرینه نور یاغسین

یاخجی بیر میلچه ییدی

نئیسه کی سنی یادیمدان چیخارتدی 

بیر میلچک اؤلدوردوم

 



 

ببار ای برف



 

Berjinia

 



2022-03-15

آیا سکوت همیشه علامت رضاست؟

وقتی در مورد حرفی، نظری، پرسشی و انتظار تاییدی، سکوت می کنی، می گویند:« راضی است.» به اصطلاح عقیده دارند که معنی سکوت رضایت است.
اما آیا همیشه سکوت علامت رضاست؟ در جواب می گویم:« نه همیشه.»
سکوت معانی و علائم مختلفی دارد. مثلا:
گاهی در مقابل طرف مقابل سکوت می کنیم، یعنی سن دین اولسون قال یاتسین / سکوت می کنم که داد و قال و هیاهویت بخوابد.
گاهی سکوت می کنیم، یعنی قاش قاپوزدا اوینا / حوصلۀ جواب دادن و سر و کلّه زدن با تو را ندارم. بگو و دلت را به سکوتم خوش کن.  
گاهی سکوت می کنیم، یعنی باشا دئدیلر کئفین نئجه دی، دئدی دیلیم دیلیم اولموش دیلیم قویسا یاخجی دی / از سر حالش را پرسیدند، جواب داد اگر این زبان قاچ قاچ شده ام خاموش باشد خوبم.
و سرانجام تلخ ترین و آخرین سکوت، یعنی تو را به خیر و مرا به سلامت. برو خدا روزی ات را جای دیگر حواله ات کند.
*


 

2022-03-11

صدای گریه می آید - 1

 عصر یک روز سرد زمستانی است. با دوستان دور هم نشسته و همراه با صرف چایی و کیک، از خاطرات شیرینِ وطن حرف می زنیم. هوا سرد است و باد به شدت می وزد. پس از ساعتی صدای باد به زوزه و فریاد تبدیل می شود. دوستان می خواهند قبل از تاریک شدن و بدتر شدن اوضاع هوا، به خانه شان برگردند. خداحافظی کرده و می روند و من مانع رفتن هاله می شوم. می گویم:« امشب را بمان، در خانه کسی منتظرت نیست.» می پذیرد و می نشیند و جمله ای را که برای ماندنش گفتم، تکرار می کند. « در خانه کسی منتظرت نیست.» جمله ای که شاید هر روز بشنویم. چرا که هر دو بیوه ایم. یکی شوهر مُرده و دیگری شوهر نامَرده. اگر چه هر دو به این جمله اعتراض داریم، اما خود به زبان می آوریم. هردو با هم همفکریم. چرا مردم  فکر می کنند زن بیوه کاری ندارد؟ کسی در خانه منتظرش نیست؟ باور کنید زن بیوه هم کار وگرفتاری و مشغله مخصوص خود را دارد. خانه اش، در و دیوار و گل و گیاه و مهم تر از همه آرامش و دلخوشی خانه، در انتظار اوست. نوه هایی دارد که هر کدام به یک دنیا می ارزند. بچّه هایی مهربان و باصفا دارد.

یک  پیاله تخمه آفتابگردان و یک بسته ذرت بو داده می آورم تا همراه تا با چایی بخوریم. تازه داریم سرگرم صحبت می شویم که صدای داد و قالِ مردی جوان و گریۀ دخترک و التماس زن جوان، از پلّه های آپارتمان به گوش می رسد. گوش تیز کرده و می گویم:« هاله، می شنوی؟ صدای گریه می آید.»
جواب می دهد:« سرت به کار خودت باشد. حتما زن و مرد دعوایشان شده. ائو سؤزسوز، گور عذاب سیز اولماز / خانه بدون مشاجره و گور بدون عذاب نمی شود.»
داریم همدیگر را تسلّی می دهیم که اینجا ولایت غرب است و زن و مرد مساوی اند و هیچ مشکلی ندارند و...غیره، که صدای گریه و فریادها گوش خراش تر می شوند. از جا برمی خیزم و در را باز می کنم. راه پله پر از پلیس است. بازوهای مردی را گرفته اند و از او می خواهند که همراهشان برود. مرد جوان، در حالی تلاش می کند خود را از دست پلیس برهاند و دخترک را بگیرد، فریاد می زند که دختر خودم است و می خواهم با خود ببرم.
طفلک دخترک در حالی که سخت ترسیده مادرش را محکم بغل کرده و آرام می گرید. پلیس مرد جوان را با خود می برد و زن جوان در حالی که دخترکش را محکم بغل کرده، به ما همسایه های ایستاده در راه پله می گوید:« من و همسرم همدیگر را دوست داریم. مرد بسیار خوبی است. اما حیف که الکلی است. روزها بسیار مودب و عاقل وبا شخصیت است. اما عصرها به قدری الک می نوشد که مستِ مست می شود و من و دخترم را کتک می زند. از ترس جان، شکایت کرده و جدا شدم. به او قول داده ام که هر وقت ترک اعتیاد کرد دوباره با هم زیر یک سقف زندگی کنیم. چه کنم که او نمی تواند ترک کند و ما نمی توانیم زندگی با او را تحمل کنیم. دیدن این وضع تاسف بار او دلم را خون می کند.» سپس درحالی که آرام می گرید، دست دخترش را می گیرد و از پله ها بالا می رود. ما نیز وارد خانه می شویم. ساکت روی مبل می نشینیم. چائی مان سرد، گلویمان خشک و مزۀ تخمۀ آفتابگردانمان تلخ شده است. دیگر اشتهائی برای خوردن و حوصله ای برای حرف زدن نداریم. چراغ را خاموش می کنیم تا حداقل بخوابیم، البته اگر خواب به چشمانمان بیاید.

2022-03-10

به بهانۀ چهارّمِ شعبان

 

امروز، روزی آفتابی و زیباست. خورشید خندۀ روشن و شیرین اش را بر آسمان آبی و زمینِ سرد، پهن کرده است. هر جا که می درخشد گرم و دلپذیر است. با یک فنجان چایِ تازه دم، به بالکن رفته و روی صندلی می نشینم. گرمای ملایم روحم را می نوازد. صدای تیک تیکِ موبایلم ازپیامی تازه خبر می دهد. باز می کنم. پیام های تبریک پی در پیِ تولّد می رسد. فراموش کرده ام، تولّد چه کسی است؟  چند دقیقه ای طول نمی کشد که دوست جان زنگ می زند؟ از او می پرسم:« خیر باشد! » می گوید:« چقدر فراموشکاری! مگر می شود تولّد حضرتِ عباس را فراموش کرد!؟»
راست می گوید، مگر می شود فراموش کرد؟ مردی را که یقین به کشته شدن دارد و امان نامه ای را که برایش می آورند نمی پذیرد و تا آخرین رمق اش، کنار یار می ماند.
مگر می شود فراموش کرد، اسطورۀ مقاومت را که جان فدای جانان کرد و سرمشقی شد برای غیورانی که جان باختند تا ما آسوده زندگی کنیم. در سایۀ همین غیوران جان باخته و جانباز، آوارۀ مرزها نشدیم.
مگر می شود فراموش کرد، تشنه لبی را که به آب رسیده و مشت هایش را پر کرده، امّا خانوادۀ لب تشنه اش جلوِ چشمش مجسم شده و مشت را خالی کرده و مَشک را پرآب کرده و بازگشته است و این عملش شاه اثری شده فراموش نشدنی. و جانِ جانان حافظِ خوش کلام به حق می فرماید؟
ما در پیاله عکسِ رخِ یار دیده ایم
ای بی خبر ز لذّتِ شربِ مدامِ ما
*