2021-10-12

ما فرزندان دۀ سی

 آن ایّامِ خوش معصومیّت یادش به خیر. دنیای ما چقدر کوچک و شیرین بود. به اندازه دربند باریک و طولانی« جامبران»، مدرسه و … حیاط بزرگِ خانۀ پدری. من بودم و دوست جان و دل معصوم و پر مهرِمان. از خانم معلّم و پدر، مرحت آموخته بودیم. خانم معلّم برای ما این شعر زیبای سعدی را می خواند:« مزن بر سر ناتوان دست زور / که روزی درافتی به پایش چو مور.» پدر می گفت:« آدم نباید آزارش حتّی به یک مورچه هم برسد.» من و دوست جان در گرمای تابستان، وقتی مورچه ها را که به صف از لانه شان بیرون آمده و برای یافتن غذا به راه می افتادند، می دیدم. تکه نانی را خیلی ریز خرد کرده و دم لانه شان می گذاشتیم. آنها خرده نان ها را به لانه می بردند. اما باز به تلاش خود ادامه می دادند.
اکنون پس از گذشت نیم قرن از آن روزهای خوش، کودکی و نوجوانی هم سن و سالانم را با کودکایو نوجوانیِ نسلِ امروزی مقایسه می کنم. عجب دلی دارند با دیدن این همه فیلم ها و سریال های جنائی و بزن بکش. چگونه می توانند روبروی طنابِ دار بایستند و لحظه لحظۀ جان کندنِ یکی را تماشا کنند؟
*
میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است
*


من و بی سوادی

 هر چه بیشتر می خوانم، بیشتر به بی سوادی خود پی می برم. علم اقیانوسی بی انتهاست و من ذرّه ای معلق و غرق شده در این اقیانوس بی کران.
*
تا بدانجا رسید دانش من
که بدانم همی که نادانم
ابوعلی سینا

2021-08-08

2021-07-13

تفاوت بچّه های امروزی با بچّه های دۀ سی

کودک امروزی ناز می کند و نازش خریدار دارد. کنار مادر و پدر و مادربزرگ می نشیند و صبحانه اش را خودش انتخاب می کند و می خورد. سپس تلویزیون تماشا می کند و با لپ تاپ بازی می کند. نمی داند با کدام اسباب بازی بازی کند و کدام را کنار بگذارد. هنوز ماشین و توپ دیروزی کهنه نشده اند که اسباب بازی تازه ای به دستش می رسد. او در دنیای تنهای خودش، برای خودش شاهی است. با دیدن حال و هوای کودک امروزی، یاد کودکی خودم می افتم.

من از نسل دهۀ سی هستم. از نسل شصت سال و اندی پیش. خاطرات خود و هم سن و سالانم را در ذهنم مرور می کنم. ما ناز نمی کردیم که خریداری نداشت. صبحانه نان و پنیر و چای شیرین بود و چیز دیگری برای انتخاب وجود نداشت. بدون بحث و جدل می خوردیم و خدا را شکر می کردیم و توشۀ مدرسه مان هم نان و پنیر بود. تکلیفمان در مدرسه هم مشخص بود و طبق اجازه نامه مادر ( اتی سنین سومویو منیم) گوشت مادرمرده مان متعلّق به معلم و استخوانمان هم سهم مادر بود. یادش نه بخیر که از معلم و ناظم، چقدر کتک می خوردیم. مگر جرات داشتیم در خانه زبان باز کنیم! اگر مادر رد خط کش و گوش قرمز ما را می دید، استخوان باقی مانده از معلم مان را هم خرد می کرد که چه غلطی کردی و معلم را عصبانی کردی و کتک خوردی و... الی آخر؟ از مشق شب هم نگو که پدرمان در می آمد.  مشق شب ( قوقولی قوقو دو بار. دوازده برادر، جدول ضرب دو بار و...) از مشق تعطیلات نوروز، هیچ نگو که اشکم جاری می شود.
اسباب بازی معروف و همیشگی ما دخترها، پنج سنگِ تمیز و تقریبا هم اندازه، که خودمان پیدا می کردیم، بود. طناب برای طناب بازی و گچ سفید برای کشیدن خانه روی کاشی های حیاط خانه مان، برای بازی لی لی یا همان آیاخ جیزیغی خودمان. پسرها هم توپ پلاستیکی داشتند و در کوچۀ تنگ و باریک، دم در خانه مان با پسر بچّه های همسایه بازی می کردند. توپ که پاره می شد، توپی دیگر خریده و توپ پاره را جلدش می کردند. اسباب بازی دیگرشان(مازالاخ ) بود که نمی دانم به زبان فارسی چه گفته می شود. آنها بازی می کردند و ما تماشایشان می کردیم که مازالاخِ چه کسی زیادتر دور می زند. کوچه و محلّه امن بود و درِ خانه ها باز.
ادامه دارد

2021-07-11

Goldrausch - Pflanze

 درخت پروانه : درختچه ای زینتی با گلهای زرد و زیباست. این گیاه سمّی است.




2021-06-09

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد - اوریانا فالاچی

 

داستان این کتاب، نامۀ زنی جوان به جنینی است که در رحم دارد. بارداری ناخواسته. مانده است که کودکش را نگه دارد یا موقیعت مناسب شغلی اش را. داستانی خوش خوان است. انصافا مترجم عباس زارعی هم خوب ترجمه اش کرده است. ارزش خواندن دارد. آموت « یوسف علیخانی» خودمان ناشر این کتاب است. همان ناشر و نویسنده ای که «خاما» یش را بی وقفه خواندم.
*
در کتابی خواندم وقتی رنج ما به پایان می رسد، از خود می پرسیم چطور توانسته ایم چنین جهنمی را تحمل کنیم؟ واقعا باید همینطور باشد. زندگی فوق العاده است. زخم های ما با سرعتی باور نکردنی التیام می یابند. لگر جای زخم ها نبود، حتی یادمان نمی آمد که خونی ریخته شده است و حتی روزی جای زخم ها هم ناپدید می شود. این اتفاق برای من هم می افتد. همینطور است، نه؟
« صفحۀ 119»
*
اوریانا فالاچی نویسنده و مصاحبه گر و روزنامه نگار ایتالیایی 29 ژوئن 1329 در ایتالیا به دنیا آمد و بعد از 77 سال بار و بندیلش را بست و از این دنیای پر غوغا رفت که رفت. به قول فروغ فرخزدا تنها صدایش ماند.   

2021-06-02

بابلی بابیوی باب ائیله، گؤرن دئسین ها بئیله

 بابلی بابیوی باب ائیله، گؤرن دئسین ها بئیله
دل پری دارد و یک ریز حرف می زند. می گوید:« دخترم دلش می خواست خارج از کشور ادامه تحصیل بدهد. دامادم هم دلش می خواست با یک دختر ایرانی ازدواج کند که در فرهنگ ایران بزرگ شده و آشنا به رمز و رموز و قوانین و چه می دانم چه. آرزو داشتم برای دخترم جهیزیه تهیه کنم که آن هم نشد. گویا داماد می گفت که همه وسایل لازم زندگی را دارد و از نظر مالی بی نیاز است. حالا دخترم ناراحت است که چه لوازم زندگی؟ مبلها کهنه هستند و ماشین لباسشوئی چنین است و آشپزخانه چنان است و الی آخر. قسمت دیگر! جانم قسمت. قسمت دن آرتیق یئمک اولماز /  بیشتر از قسمت نمی توان خورد.»  
می گویم:« آخر اکثر جوانهائی که در شرایط دختر و دامادت هستند ، به یکی از کشورهای هم مرز ایران سفر می کنند. همدیگر را می بینند. با اخلاق و روحیات همدیگر یک مقدار آشنا می شوند بعد ازدواج می کنند. بعضی وقتها هم داماد آینده برای عروس آینده دعوتنامه می فرستد و دو جوان با هم آشنا می شوند، سپس ازدواج می کنند.»
می گوید:«چه معنائی دارد که یک دختر تنهائی پاشود برود به یک مملکت غریب! رسم و رسومی گفتند. الکی نیست که . یعنی می گوئی دختر من خودش را سبک کند و برود دنبال پیداکردن شوهرراه بیفتد تا ترکیه برود که چی؟! در و همسایه به آدم چه می گوید؟»
در جواب سوالم که این دو چگونه با هم آشنا شدند، می گوید:« طریق ایمیل و چت صوتی و تصویری و چه و چه و به با هم آشنا شدند. گل گفتند و گل شنیدند. دخترم از خوش گفت که چنین است و چنان است و داماد هم از طرف دیگردرباره خودش فانتزی بافت. داماد آینده هم به پدرش یک وکالت نامه فرستاد و عقد غیابی انجام گرفت و دختر بار سفر بست و به خارجه رفت. یعنی عروس و داماد شب عروسی همدیگر را دیدند. درست مثل آن قدیمها. با این تفاوت که قدیمها ازدواج از روی عقل و تحقثق و مشورت بزرگترها صورت می گرفت و زن و شوهر تا آخر کنار هم زندگی می کردند.»
می گویم:« حالا ازدواج کرده اند بهتر است صبر داشته باشند و با هم کنار بیایند. برای اینکه با اخلاق و روحیات همدیگربیشتر آشنا شوند و به همدیگر عادت کنند، کمی زمان لازم است. مشکل شان به تدریج حل می شود.»
می گوید:« نه خیرجانم حل نمی شود. دخترم می خواهد دکور خانه را عوض کند، داماد پرخاش می کند که پول علف خرس نیست. برایم اندازه و متر فرستاده اند که اینجا بدهم پرده بدوزند
. پول که علف خرس نیست.»
می گویم:« چه ایرادی دارد؟ فکر کن برای دخترت جهیزیه آماده می کنی. پرده ای زیبا و شیک برایشان سفارش بده و بفرست.»
اما گویا حرفهای من بیهوده است. او یک ریز حرف می زند. از داماد می گوید. که دیگر تحمل رفتار زنش را ندارد و می خواهد او را به خانه پدر پست کند و مادر غرور دارد و می گوید:« دخترم را بفرست خانه خودم. کور آللاه دان نه ایستر، ایکی گؤز بیری ایری بیری دوز / کور از خدا چه می خواهد، دو چشم بینا
نگاهم به اوست و فکرم در عالمی دیگر. به مادرم فکر می کنم. به مادرم که همیشه می گفت:« ارین قاباغیندا بیر گؤزون کور اولسون، بیر قولاغین کار / در مقابل شوهرت یک چشمت کور باشد و از خیلی چیزها چشم پوشی کن و در مقابل خیلی حرفهایی که شنیده ای خودت را به کری بزن.» که غیر از این زندگی تلخ می شود.یا وقتی پریشانم می دید پرخاش می کرد که آرواد قیرمیزی بؤرک دئییل باشدان باشا قویولا / زن کلاه قرمز نیست که از سری برداشته بر سری دیگر گذاشته شود.
و من از صبری که آن زمان پیشه کردم، پشیمان نیستم.



2021-05-19

گزنۀ سفید یا باللی بابا

گزنۀ سفید یا باللی بابا
گیاهی خوراکی است. برگهایش شبیه برگهای گزنه است، با این تفاوت که مثل گزنه خاردار نیست. گلهای ریز بنفش رنگ دارد و دمبرگ اش مثل گل گاوزبان شیرین است. برگهای باللی بابا نیز مصرف خوراکی دارد و طرز تهیه اش مثل پخت بورانی اسفناج، کیریش و زیبیدلی است. از این سبزی هم می توان در پخت آش و کوکو استفاده کرد.


Ispid

  Ispid = Zibidli

ایسپید یا زیبیدلی : گیاهی خوراکی است. برگهای جوانش را چیده و مثل بورانی اسفناج می پزند.  می توان در پخت آش و کوکو از این گیاه استفاده کرد. خوشمزه و مفید است.



شووه رن مجاز

 در اصطلاح، شوورن مجاز به کسی می گوییم که نظرش ثابت نیست و هر دم سازی می زند. درست مثل هوای ولایت ما که یک هفته، بهاری و آفتابی است و شکوفه های سفید درخت آلبالو به رویت لبخند می زنند و انجیر و سنجد از خواب زمستانی بیدار می شوند و رزها جوانه می زنند و هفتۀ بعد همین هوای دلنشین خشمگین می شود و برف همه جا را سفیدپوش می کند و شکوفه ها و جوانه ها درجا یخ می زنند. پس از چند روزی هوا دوباره گرم می شود و برفها آب می شوند. حالا این گیاهان زبان بسته، این طفلکی های ننه مرده، نمی دانند از دست این هوای شوورن مجاز چه کنند؟ از خواب زمستانی بیدار شوند یا نه؟جوانه های کاشته شده داخل گلدان از قبیل فلفل و گوجه فرنگی و گلهای مختلف، هنوز هم مهمان پشت پنجره های اتاق هستند و منتظر رفتن به باغچه اند. اما باید صبر کرد که گفته اند:« صبرایلن حالوا پیشر ای قورا سندن. / گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم.»

2021-03-17

ماجرای عکس آلبرت انیشتن

 عکس آلبرت انیشتن، با موهای ژولیده و زبان دراز کرده، یکی از معروفترین عکس های دنیاست. این عکس در هفتاد و دومین روز تولدش از او گرفته شده است. در روز 14 مارس سال 1951 موسسۀ مطالعات پیشرفته ( واقع در پرینستون، نیوجرسی، امریکا ) برای این دانشمند جشن تولد می گیرد.پس از اتمام جشن، او نیز از ساختمان موسسه بیرون می آید و سوار ماشین می شود که به خانه اش برود. طبق معمول، خبرنگاران و عکاسانِ منتظر، جلویش سبز می شوند و از او می خواهند که حرفی بزند و برای دوربین عکاسی شان لبخندی بزند. انیشتن که خسته بود و دلش می خواست هرچه زودتر به منزل برود، از پشت پنجرۀ اتومبیل نگاه کرده و زبانش را دراز می کند. درست در همین لحظه دوربینِ « آرتور زاسه » عکس او را می اندازد. خود انیشتن از این عکس خوشش می آید و عکس اش را به دوستانش نیز می فرستد.
اکنون پس از گذشت بیش از نیم قرن، این عکس یکی از معروفترین و غیر معمولی ترین عکس های دنیا، از دانشمندی با موهای ژولیده، زبان دراز کرده است. او همچنین اغلب پوشیدن جوراب را فراموش می کرد.  
انیشتن می گفت: « دو چیز بی نهایت است، جهان و حماقت انسانها. البته من در مورد جهان مطمئن نیستم. »   
*
منبع: دویچه وله آموزش زبان آلمانی

*