2011-06-19

گدا

روزی دلتنگ کننده بود. ابرهای سرگردان با وزش نامرتب باد به این سوی و آن سوی می رفتند. لحظاتی باران می بارید و باد قطرات سر در گم باران را به این طرف و آن طرف پرتاب می کرد. از پشت پنجره به تماشای قطراتی ایستاده بودم که زورشان به باد نالوطی نمی رسید و بالاجبار به سازش می رقصیدند. آنها دلشان می خواست مستقیم ببارند و بر روی چمنها و گلها بریزند و شبنمی گشته بر روی گل رز سرخ باغچه بنشینند. اما گرفتار باد ، پراکنده شده ، به چپ و راست متمایل می شدند. داشتم با خودم فکر می کردم ، نالوطی نالوطی است. فرقی نمی کند باد باشد یا جانوری در کمین و یا بنی آدمی نا لوطی تر از روباه. سخت است کنار آمدن با نالوطی، که تلفن به صدا درآمد. گل صنم بود. برای رفتن به دکتر همراه لازم داشت. گفت که اگر با او نروم حوصله تکان خوردن از خانه را ندارد و چند روز قبل ، از دکتر وقت گرفته و نرود نوبت اش می سوزد و مجبور می شود دوباره وقت بگیرد. با او دم در مطب قرار گذاشتم. چترم را برداشته از خانه بیرون آمدم. خدا را شکر که تا اتوبوس راه چندانی نداشتم وگرنه باد لجباز هوس شکستن چترم را داشت. اصلا در آن حال و هوا چتر لازم نبود . چون باران به ساز باد می رقصید و بر سر و صورت آدمی می کوبید. در این اوضاع ، این سیاه سوخته نیم متری به دردم نمی خورد. بستم و به راه افتادم. خوب است در هوایی چنین کسل کننده قطرات خنک باران صورت آدمی را بشوید. بالاخره دم در مطب رسیدم و با هم پیش پزشک رفتیم. بعد به طرف داروخانه به راه افتادیم. چند قدمی به داروخانه مانده ، دختری بسیار جوان را دیدیم که توجه رهگذران را به خود جلب کرده بود. روی زمین نشسته بود. با لباس سیاهی به تن و روسری سیاهی بر سر و لیوان یک بار مصرفی در دست راستش ، از رهگذران تمنای پول و بخشش می کرد. در این ولایت نیز گدا کم نیست. اما دیدن این گدا با این سن و سال موجب تعجب بود. نه تنها ما که اکثر رهگذران با تعجب و افسوس نگاهش می کردند. مردی درشت اندام سوار بر صندلی چرخ دار الکتریکی ( از همانها که فرمان و ترمز و ... دارد ) از کنار دخترک گذشت. دختر لیوانش را جلو او گرفت و خواهش کرد. مرد با صدائی بلند گفت : « می بینی فلج هستم اما باز دارم سر کار می روم. حیف جوانی ات نیست؟ می خواهی یک عمر همین جا بنشینی و گدایی کنی؟ برو کار کن تا از زندگی لذت ببری. » دختر جوابی نداد . پیرزنی که چشم به او دوخته بود ، نزدیک شد و گفت:« یعنی چه ؟ عقلت درست کار می کند؟ من سن و سال تو بودم هر روز صبح تا محل کار دو کیلومتر پیاده راه می رفتم. برو کار کن. بیا خانه من کمکم کن دستمزد بدهم.» دختر باز جوابی نداد. پیرزن سری به تاسف تکان داد و گذشت. گل صنم گفت :« حیف پاهات نیست ؟ روی اسفالت نشسته ای . فردا پس فردا فلج می شی رماتیسم و هزار درد بی درمان می گیری. بلند شو دختر.» دختر دهان باز کرد و گفت :« چه کنم دارم نان درمی اورم.» گل صنم اول به فارسی گفت ای خاک توی سرت با این نان درآوردن.» بعد به آلمانی گفت:« برای نان درآوردن خیلی امکانات هست. برو اداره کار، برو کلاس های کارآموزی . کار یاد بگیر. تو که نمی خواهی تا آخرعمرت همین جا بنشینی. کسی نمی گیردت دختر ترشیده می شی ها.آخه پسر بیچاره دختر گدا رو می خواد برای چی.» وای خدایا امان از دست این گل صنم و این حرفهایش. دستش را گرفتم و به طرف داروخانه کشیدم. قیافه دختر با شنیدن این حرفهای گل صنم تماشائی بود.
دلم گرفت. در این سن و سال به دنبال گدائی رفتن دیوانگی محض است. یا بی خیالی و بی مسئولیتی. بنشینی و منتظر باشی یکی پنجاه یا ده سنتی داخل پیاله ات بیاندازد تا برای ناهار چیزی بخری و بخوری.
کارمان تمام شد و به ایستگاه اتوبوس رفتیم و روی نیمکت نشستیم. مردی مسن نایلون آلدی در دست از دورنمایان شد. کار هر روز او گشتن ظروف زباله کنار ایستگاهها و گردشگاههاست. او ظروف خالی نوشابه و آب و کولا و آبجو و ... را جمع می کند و به آلدی می برد و پولش را می گیرد. از او می پرسم : « کار و بار چطور است؟» می خندد و می گوید :« خدا را شکر خوب است. خدا این پنا ها را خلق کرد تا من بتوانم نان شبم را دربیاورم. بیشتر پناها و مست ها می نوشند و شیشه هایشان را این دور و بر پرت می کنند. می گردم و آنهائی را که سالم مانده اند جمع می کنم. خوب بهتر از بیکاری و بی پولی است. قاقا اولمویان یئرده ایده ده قاقادی / جائی که قاقالی نیست سنجد هم قاقالی است. » می پرسم:« چقدر درآمد داری ؟ به این همه زحمت می ارزد؟ هر وقت این طرفها می آییم تو را سرگرم جمع آوری شیشه می بینیم.» می گوید :« تا به حال این نایلون آلدی ام را خالی دیده ای؟» فکرمی کنم . راست می گوید. همیشه نایلون آلدی اش پر از شیشه و ظروف خالی است. نایلون پرش را به آلدی یا نتو یا پنی می برد و خالی می کند و دوباره برمی گردد و مشغول می شود.برای هر شیشه از بیست و پنج سنت گرفته تا هشت و دوازده سنت پول می گیرد. گل صنم می گوید :« کاش آن دختر بیاید و تلاش این پیرمرد را ببیند. ببین چه کار خوبی می کند. از داخل ظروف زباله و از بین اشغالها پول جمع می کند.
و من به دخترک دستفروش مترو ، به شاگرد گرمابه محله مان ، به دختر رخت شوی محله مان و به دخترک قالی باف ده بغل دستی میاندیشم
.

2011-06-15

آزادی

آزادی
اوایل بهار باغچه و فضای سبز دور و بر ، پر از گلهای رنگارنگ بود. این گلها هم کنار باغچه روئیده بودند. امروز که داشتم از کنارشان رد می شدم ، چشمم به دانه های سیاهشان که از داخل کاسه های زرد رنگ گل بیرون را تماشا می کردند، افتاد. نگاهشان کردم. دانه های سیاه و براق درست شبیه و به اندازه منجوق های سیاهی بودند که از مشهدی علی بقال می خریدیم و برای خودمان گردنبند و دستبند می بافتیم. از همان هایی که حالا در فروشگاههای « سی اند ای » و « دی ام » و « تئدی » و غیره درست شده و به فروش می رسند. خیلی هایشان هم همین طوری به نخ ردیف شده اند و می شود خرید و به سلیقه خود بافت. یادش به خیر چقدر با منجوق های رنگارنگ می دوختیم و می بافتیم. فوری به خانه برگشتم و دوربین و پیاله مخصوص تخم گل ها را برداشته و به باغچه برگشتم. داشتم تخم گلها را جمع می کردم که بچه موریانه ای از لابه لای کاسبرگی توی پیاله افتاد. طفلکی چه حالی پیدا کرد خدا می داند.گفتم :« کوچولو موچولو این تو ، این هم دانه ها هر چقدر دوست داری بخور و بردار.» اما او صدایم را نمی شنید و با دستپاچگی تمام دور پیاله می گشت و از دیواره گرد و گودش بالا می رفت و دوباره لیز می خورد و کف پیاله می افتاد. خواستم با انگشتم بردارم و روی زمین بگذارم ، اما او بی قرار و وحشت زده دور خودش می چرخید و ترسیدم زیر انگشتان بزرگم له شود. نمی دانم شاید اگر قلبش بزرگ بود صدای تپیدن های تند و وحشت زده اش را می شنیدم. برگ سبز کوچکی را چیدم و آهسته داخل پیاله گذاشتم. طفلکی تا روی برگ سیز ایستاد ، فوری همراه با برگ ، برش داشتم و روی زمین رهایش کردم. به سرعت دوید و خود را لابه لای گل و جمن مخفی کرد. به یاد مرحوم فریدون مشیری و شعر آزادی اش افتادم. آزادی این زیباترین کلمه ، که آسان به دست نمی آید.

*
 




*
















2011-06-10

پاپوش های نوه جان






جوراب ها و پاپوش های کوچولو موچولو برای کوچولو موچولوهادینقیلی مینقیلی لاراین جوراب ها و پاپوش ها حاصل شبهایی است که تلویزیون تماشا می کنی و نمی خواهی دست خالی باشی
بافتن هر جفت حدود دو ساعت ، یعنی مدت زمانی که یک فیلم سینمائی طول می کشد بافت شان هم بسیار ساده مثل آب خوردن است






2011-06-09

رغایب یا رقئییب یا شب آرزوها

اولین پنج شنبه از ماه رجب است. دومین رغایب پدر و چهارمین رغایب برادر است. به میهمانی شان رفتند. با حلوا ، خرما ، شعله زرد و فاتحه و یاسینی از جنس سنگ قبر پروین اعتصامی. که بگویند که فراموش شدنی نیستید. که بگویند زندگی بالاجبار می گذرد با جای خالی شما. که بگویند همیشه در دل و جان ما ، درخاطرات محو نشدنی ما زنده اید. که بگویند در شادی ما شریکید و در غم ما غمگین. که بگویند در خوابهایمان مژده خبرهای خوش می دهید. در خوابهایمان همراهمان هستید و خیلی وقتها دلداری مان می دهید.
رفتن تان را باور ندارم. چون به چشم خود کفن بر تن تان ندیدم. شاهد به خاک سپردن تان نبودم. پدر جانم هنوز هم فکر می کنم ، هرگاه به خانه برگردم در را که زدم ، پله ها را دو تا یکی کرده و در را به رویم باز خواهی کرد. با هم به سید عطار خواهیم رفت. یادت هست که ؟ همیشه برایم نازلاما می خواندی . دینقیلی قیزیم بیر قطره ومن می خندیدم. دختر به این بزرگی را دینقیلی قیز خطاب می کنی؟
تو ای برادر که چقدر برایم زحمت کشیدی. آنگاه یک روز شتابان ، بی خبر و بی سر و صدا رفتی. شب رفتن ات به خوابت دیدم. خانه پدر پر از میهمان بود. میهمانها همه سیاه پوشیده بودند. مردان کت و شلوار و پیراهن و کراوات سیاه و زنان لباس شب و چادرمشکی سیاه بر تن. همه می گریستند. تو جلوتر از همه کت و شلوار و کراوات و پیراهن سفید بر تن داشتی . سفید سفید بودی. پرسیدم : « اینجاچه خبر است؟» همسایه ها گفتند :« عروسی داداش کوچیکه است. دارند می برندش.» رویتخت روان نشسته بودی . تخت عجیب بوی مرگ می داد. شبیه تابوت بود. تو می رفتی و دیگران گریان همراهی ات می کردند.از خواب بیدار شدم . نگران بودم. اما به عقلم نمی رسید که این خواب خبر از مرگت داشت. کسی هم نگفت.دیر خبر دادند. حالا دفتر یادداشتم می گوید که همان روز بار سفر بسته بودی و در عالم خواب خبرم کرده بودی. چه تلخ بود رفتن ات.
امشب مثل هر رغایب دو شمع به یادتان روشن خواهم کرد و منتظر پروانه خواهم نشست که دور شمع ها عاشقانه بچرخد و بچرخد و بسوزد.
*
آنا منی آز آغلا
قیشی دایان یاز آغلا
منیم بو دردلریمی
بیر خزله یاز آغلا
*
یاییلدی گون باغلارا
شئح دوشدو یارپاغلارا
حئییف سنین بو جانین
قاریشدی تورپاقلارا
*
خوروز بان وئرن یئرده
یارام قان وئرن یئرده
آنا گلسین یئتیشسین
اوغول جان وئرن یئرده
*
قارداشیم تیکه – تیکه
دوغراننام تیکه – تیکه
آنام ساچینی یولدو
کفنین تیکه تیکه
*
منه فلک ائیله دی
اوخون له لک ائیله دی
گیردی گوللو باغیما
الک – الک ائیله دی
*

2011-06-02

پدر و روز پدر

آن قدیمها که بچه محصل بودیم ، روز بیست و پنج آذر روز مادر بود. هر سال نزدیکی های این روز در تلاش و تکاپو برای تهیه هدیه برای مادر بودیم. یکی از همین روز مادرها ، خانم معلم بعد از توضیح اینکه بهترین هدیه برای مادر بچه خوب و حرف شنو و درس خوان بودن است و در ضمن یک صفحه نقاشی و یک دانه کارت پستال و چه و چه هم خوب است و موجب خوشحالی مادر است ، از یک یک ما سوال کرد که برای مادرمان چه هدایائی تهیه کرده ایم. من برای مادرم گل سینه کوچک بیست ریالی که پشت ویترین مشهدی علی بقال دیده خودم خیلی دوستش داشتم خریده بودم. حکیمه عروسک پنج ریالی پلاستیکی خریده و برایش از باقی مانده چادری سال گذشته اش پیراهن چین چین دوخته و دورتادورش پولک و منجوق دوخته بود. اعظم یک دانه آب نبات چوبی و یک دانه شیرینی مدادی و یک تکه لواشک ترش را از مشهدی علی بقال خریده بود. مشهدی علی بقال این خوردنی ها را داخل پاکت روزنامه ای که با تکه های روزنامه و سریش درست می کرد ، گذاشته و دست او داده و گفته بود که این خوردنی های خوشمزه مادرش را خیلی خوشحال خواهد کرد. مهری هم از همین مشهدی علی بقال خودمان یک جلد دفتر چهل برگی با یک بسته شش تایی مدادرنگی خریده بود. هدایای ما دختربچه های محله مان معجونهایی بودند از مغازه مشهدی علی بقال. او خیلی راحت می توانست کسب کند . چون مشتری هایش اغلب بچه های محله بودند و اعتراضی به اجناس او نداشتند. چون به قول خودش همگی ساخت کویت بودند و ما نمی دانستیم کویت کجاست یا چیست خوردنی است یا آشامیدنی. تا به مغازه اش می رفتی و می پرسیدی مشهدی علی اقا یک مداد خوب به من بده که پوسیده نباشد مدادی که دیروز دادی پوسیده بود و همه اش نوکش شکست و مادرم هم دعوام کرد که چرا اینقدر مداد را می تراشی؟ آن وقت از همان مداد می داد و با صدای نتراشیده و نخراشیده اش می خواند که این یکی غیرممکن است پوسیده باشد این دیگر کویتی اصل است از خود خود کویت آمده. باز هم قول می خوردی و می خریدی و مانده بود به شانس ات که باز زغالش پوسیده باشد یا بتوانی مشق هایت را با خیال راحت بنویسی.
خانم معلم هرگز نگفت که بچه ها مادرهایتان آب نبات چوبی و لواشک و عروسک و گل سینه بچه گانه را می خواهد چه کند ؟ هدفش این بود که قدر مادر را بدانیم و به هر بهانه ای از او تقدیر کنیم. به مصداق دوستوم منی یاد ائیله سین بیر ایچی بوش گیردکانلا / برادرم یادم کند با گردوئی توخالی
اما در این میان جای پدر برای تقدیر خالی بود. نه روزی نه یادی. آخر او نیز زحمت کش بود. تا اینکه 24 اسفند روز تولد رضا شاه پهلوی ، روز پدر نامیده شد. هنوز این رو جا نیفتاده بود که برچیده شد و باز جای تقدیر و تشکر از پدر خالی ماند. سالها گذشت و روزی از روزها آبجی بزرگ به من زنگ زد و گفت :« زنگی به پدر بزن و روزاش را تبریک بگو.» با تعجب گفتم :« چه روز پدری چه تبریکی ؟» گفت :« فردا روز تولد مولا علی است و روز پدر نامگذاری شده. زنگ بزن.» این چنین شد که هر سال منتظر تولد مولاعلی می شدیم تا یادی از پدر کنیم و به او زنگ بزنیم. این سالهای آخری با آبجی بزرگ قرار گذاشتیم که برای پدر نیز مانند مادر هدیه ای بخزیم. اولین هدیه من ادکلنی بود که برایش فرستادم. گفتم :« نمی دانم از چه هدیه ای خوشت می آید . دفعه بعد خودت انتخاب کن.» خندید و گفت :« هرچه از دوست رسد نیکوست. من هر سال ادکلن می خواهم و هر سال نوعی دیگر.» گاهی وقتها می خندید و می گفت :« الهی که روز پدر هم مثل روز مادر سالی چند بار جشن گرفته شود و من هم مثل مادرتان سالی دو سه بار هدیه روز پدر بگیرم.»
بعد از این که دنیا را گذاشت و گذشت ، مادرم گفت که ادکلن ها را روی طاقچه گذاشته بود . هر از گاهی برشان می داشت نگاهشان می کرد ، لبخندی می زد ، سپس چشمانش از اشک پر می شد و بعد با دستمال کاغذی گردشان را می گرفت و سر جایشان می گذاشت. او هدایایی را که برایش می فرستادید با دقت و عشق نگاه می داشت.
امروز ، دوم ماه یونی ، در آلمان
سیزدهم ماه رجب ، تولد مولا علی ، روز پدر در ایران

2011-05-24

خرمشهر

دایی حکیمه ساکن شهر اهواز بود. او نوروز هر سال همراه خانواده اش به اهواز سفر می کرد و بعد از عید برای مان از سفرش و از زیبائی های اهواز و آبادان و خرمشهر می گفت. از آب و هوای خوش بهاری ، از لب رود کارون ، از گردش و تفریح جنوب می گفت و می گفت و دهانمان آب می افتاد. اعظم دلش می خواست یک بار هم که شده به جنوب سفر کند و این شهرهای افسانه ای را از نزدیک ببیند. اما خانواده اش اهل سیر و سفر نبودند. آنها با هر تعطیلی به آبادی شان می رفتند و دیدار مجدد پدربزرگ ها و مادربزرگ هایشان برایشان لذت بخش تراز سیر و سفر بود . اما او خودش قسم می خورد با هر پسری که نامزد شود از او خواهد خواست که ماه عسل به اهواز و آبادان و خرمشهر برود. برای من جنوب راهی بس طولانی بود. پسرعموی مهرناز افسر نیروی هوایی بود. آنها هر دو سال یک بار به شهرهای مختلف ایران منتقل می شدند. او می گفت که پسرعمویش اکنون ساکن دزفول است و آنها را نیز دعوت کرده است. پسرعمو و زنش بارها از دزفول و زیبائی هایش تعریف کرده اند. بعد هم توجه خیلی ها به جنوب جلب شد. بهر که از راه می رسید ، نامزدها خرمشهر و آبادان را برای ماه عسل انتخاب می کردند.وقتی که برمی گشتند سوغاتی شان چند قطعه عکس سیاه و سفید بود که برای ما تماشای چند دقیقه ای می رسید.
جنگ که شد ، خرمشهر خونین شهر شد. مردمش یا اسیر شدند یا شهید و یا آواره شهرهای دیگر. میهمان نوازان شاد و خوشروی سابق ، میمهانان غمگین و دلخون شهرها شدند. زمان چه نیک و چه بد سپری شد . جنگ تمام شد و آخر سر نیز برادر صدام یزید کافر دستگیرو اعدام شد.
دلم می خواهد اکنون خرمشهر را آباد و سیز و خرم ببینم
.
*

چهارم آبان 1359 شهر خرمشهر سقوط کرد و گرفتار نیروهای عراق شد و تا سوم خرداد 1361 در اشغال نیروهای عراق باقی ماند. مرگ و قتل و خونریزی ، چهره زیبای شهر را به « خونین شهر» تبدیل کرد.
سرانجام این شهر زیبا و مظلوم ما در سوم خرداد 1361 از چنگ دشمن رها شد.


مادرجان هر روز روز توست
















ناصر حجازی پرواز کرد

ناصر حجازی منزل مبارک
بهترین بازیکن و مربی فوتبال ایران، بهترین دروازه بان تاریخ ایران، ناصر حجازی در تاریخ دوم خرداد سال 1390 چشم از جهان فروبست.

2011-05-13

یام یام

خانواده پرجمعیتی بودیم. پدرم کارمند ساده آموزش و پرورش بود و دست در دست مادرم زندگی ساده ای برایمان فراهم کرده بود.بجز رادیو گرام قدیمی با صفحه های بشقاب مانندش ، تلویزیون بلر هم داشتیم. دیگر داستان شب از رادیو مزه ای نداشت و جایش را سریال های تلویزیونی مرادبرقی و تلخ و شیرین و صمد و سرکاراستوار ، سرزمین عجایب و محله پیتون پلیس و مرد شش میلیون دلاری و ...گرفته بود. تلویزیون شبانه روزی برنامه نداشت . برای همین هم رادیو از صبح تا عصر سرگرمی خانواده ها بود. هنوز هم با برنامه های خوبش با تلویزیون رقابت می کرد.شبها بعد از اخبار و قبل از شروع سریال های تلویزیونی ، تبلیغات پخش می شد. تبلیغ تلویزیون شاوب لورنس و شکلات یام یام را بیشتر از همه دوست داشتم. زن و مردی می خواندند. مرد اصفهانی بود و با لهجه اصفهانی آخر سر می خواند که : دنیا همین جاست عزیزم / شاوب لورنس همونس که می خواستی؟ / شاوب لورنس یه دنیاس راسی راستی / اگه اصفهون ما نصف جهونه / شاوب لورنس خودش همه جهونه » در تبلیغ شکلات یام یام هم میخواند:« سلام سلام آی بچه ها / من یام یام ام دوست شما / من اولش ویفر بودم / با کرم توی فر بودم / بعد شکلات ریخت رو سرم / شکلاتی شد دور و برم / حالا دیگه قوی شدم / سرتاپا محتوی شدم / من یام یام ام ای بچه ها / نیرو می بخشم به شما / هر جا دیدی برم بدار / یک دو ریالی جام بذار یک دفعه گفتم: « کاش معجزه شود و هر روز بعد از زنگ تفریح وقتی کیفم را باز می کنم تا نان و پنیرم را بخورم دو دانه یام یام داخل کیفم سبز شود و یکی را بعد از صبحانه و دیگری را زنگ تفریح آخری بخورم و لذت ببرم.» مادر بسیار سخت گیر و انضباطی ام سرش را بلند کرد و نگاهی به من انداخت. معنی نگاهش را نفهمیدم. رنگ خشم داشت ؟ دلسوزانه بود؟ یا سرزنش بار که دختررا چه به خوردن فکر کردن؟ هر چه بود معنی اش را نفهمیدم. البته انتظار خوردن هر روز دو تا شکلات یام یام را هم نداشتم. اگر مادرم می خواست بخرد تنها نبودم که. برای هرکدام از اهل خانه هر روز دو تا یام یام که نمی شود. حالا قیمت اش هم دو ریال ناقابل باشد. آن وقتها که حقوق ها زیاد نبودند که. دوران به سرعت سپری شد. اهالی خانه هر کدام سر و سامانی گرفتند و خانه پر جمعیت ما کم جمعیت شد. دست پدر و مادر باز شد و من روانه کلاس دهم شدم.. گویا اواسط آذرماه و ما سرگرم امتحانات ثلث سوم بودیم. شنبه بود و امتحان فیزیک داشتیم. زنگ اول ورقه هایمان را آماده کردیم و دبیر فیزیک مان سوالات را یکی یکی روی تخته سیاه نوشت و ما رونویسی کرده سپس مشغول جواب دادن به سوالات شدیم. دو ساعت وقت داشتیم. جواب سوالات را نوشتیم و زنگ خورد و ورقه هایمان را تحویل دادیم و دبیرمان به دفتر رفت و ما هم کیفمان را باز کردیم تا صبحانه مان را برداشته بخوریم. نایلون نان و پنیرمان را برداشتیم و درحالی که با دوستان در مورد درست یا نادرست بودن جوابهایمان بحث می کردیم صبحانه مان را تمام کردیم . می خواستم نایلونم را تاکنم و دوباره داخل کیفم بگذارم که دیدم، دو تا شکلات یام یام به من چشمک می زنند. درست مثل معجزه یکی را با لذت تمام خوردم و دیگری را برای زنگ تفریح آخری نگاه داشتم. به نظرم این شکلات خوشمزه ترین شکلاتی بود که در تمام عمرم خورده ام. زنگ خورد و به خانه برگشتم. لباسهایم را عوض کرده و غذائی را که مادرم برایم گرم کرده بود خوردم. درحالی که سورپریز مادرم را نتوانسته بودم هضم کنم. داشتم با خودم فکر می کردم که چند وقت پیش حرفی زده ام آن هم پیش پا افتاده و شوخی مانند ، چگونه این همه وقت یادش مانده ؟ که سر و صدای پدر و مادرم بلند شد. پدرم با صدای بلبد و قاه قاه می خندید و می گفت :« نه خیر همه اش را می خورم.» مادرم می گفت :« یواش الان می شنود. می خواهم هر روز توی کیفش دو دانه بگذارم . اگر بخوری باید فردا عوض اش را بخری.» و پدرم می خندید و سر به سرش می گذاشت. اما من ذوق زده تا صبح مزه یام یام را در دهانم حس کردم و لبخند مادرم ، که چقدر شیرین بود به شیرینی یام یام. * پ. ن . بعد از این که یام یام گران شد و دانه ای سه ریال و آخر سر هم پنج ریال فروخته شد به جای مصراع آخر می خواندند هر جا دیدی برم بدار / یادت نره دوستم بدار

2011-05-08

مهربان . مادرم

مهربان . مادرم جانم فدای دست و دل و جان خسته ات مهربان . مادرم دلم می خواهد گلبارانت کنم با گلهای اطلسی که عطرشان را ، رنگشان را دوست داری

2011-05-02

به بهانه روز معلم

معلم کلاس اول من
معلم کلاس اول من خانم امینی بود. او دختر جوان و مؤمنی بود. موهای بلندش را شانه می زد و صاف روی شانه هایش می انداخت. یک خال سیاه هم داشت. اما خال سیاهش روی گونه اش حرکت می کرد و هر جائی که دلش می خواست وامی ایستاد. خال سیاهش گاهی پشت لبش بود و گاهی روی چانه اش و گاهی هم گوشه لبش. بعضی وقتها هم می رفت و درست وسط گونه اش می نشست. برای همین هم بود که تا مدتها فکر می کردم تنها عضو بدن که قدرت حرکت دارد خال سیاه روی گونه است.
اما آنچه که موجب شده قیافه و قد و قامت و لبخند و خشم خانم امینی فراموشم نشود ، نه موهای صاف و بلندش است و نه خال سیاه متحرک اش. بلکه مهربانی و دلسوزی خاص اش که در چهره ی گاه خشمگین و گاه مهربانش نقش بسته بود. تنبل کشیدن سر صف ، ترساندن از انبار ، سیلی و خط کش خانم ناظم و خانم معلم جزوی از اجزای جدا نشدنی درس و مدرسه بودند. خانم امینی خشمگین می شد. اما نمی زد. پیش خانم ناظم هم نمی فرستاد ، بلکه این خانم ناظم ریزه میزه عصبی و زبر و زرنگ بود که سر موقع سر می رسید و حساب بچه ها را می رسید. برایش بچه ، بچه بود. کوچک و بزرگ نداشت. همه را به یک چشم می دید. از شانس بد ما ، کلاس ما بغل دست دفتر خانم ناظم بود. سه تا اتاق تو در تو که اتاق اولی کلاس ما و اتاق دومی یعنی اتاق وسطی دفتر خانم ناظم بود و اتاق سومی مال کلاس ششمی ها بود. یعنی این که خانم ناظم برای خوردن آب و رفتن به دستشوئی و زدن زنگ تفریح ، باید از جای خود بلند می شد ویا از کلاس ما رد می شد و به حیاط می رفت و یا از کلاس ششمی ها. باز هم خوش به حال ما که خانم امینی معلم مان بود و هوایمان را داشت. بیچاره کلاس ششمی ها بیشتر وقتها بخصوص زنگهای ریاضی ، صدای گریه شان بلند بود. آن وقتها چقدر از کلاس ششمی بودن می ترسیدم. بعد از چهار سال مدرسه مان منحل شد و شاگردان مدرسه مان بین دبستان پهلوی و اردیبهشت تقسیم شدند و من خوشحال شدم که دیگراز کلاس ششمی بودن در مدرسه قبلی مان نجات پیدا کردم.
روش تدریس و مشق و تکلیف خانم امینی هم مثل بقیه همکارانش بود. تا جائی که از کلاس اول به خاطر دارم ، مشق و از یک تا صد نوشتن و روخوانی فارسی و هجی کردن بود. اما من ، با هر( آیاغین یاندی چک او طرفه ؟ ) پایت سوخت بکش آن طرف یا به قول معروف بالای چشمت ابروست، قهر می کردم و سراغ کشو نیمکت ام می رفتم و کتابهایم را بغل می کردم و می گفتم :« من با شما قهرم می روم خانه خودمان.» طفلک چقدر سعی می کرد ساکتم کند. می گفت:« اگر خانم ناظم صدایت را بشنود می آید خط کش به کف دستهایت می زند. مگر مدرسه خانه خاله جان است که هر وقت دلت خواست قهر کنی و خانه خودتان بروی؟» او فقط با من این چنین نبود. بلکه سعی می کرد تا آنجائی که از دستش برمی آید جلوی کتک خوردن ما را بگیرد. اگرچه هرگز ازدواج نکرد اما از ما مثل بچه های خودش مواظبت و دفاع می کرد.
بعدها گاهی او را در گرمابه نخست می دیدم که روی نیمکت نشسته و منتظر نوبت است. چقدر خجالت می کشیدم از آن همه بچه بازی هایم. اما او به روی خود نمی آورد. مثل همیشه با لبخند مخصوص خودش جواب سلامم را می داد. تا اینکه دیگر به گرمابه نخست نیامد. نگرانش شدم. حکیمه گفت:« شاید خانه شان حمام درست کرده اند و دیگر دوست ندارد بیاید و اینجا یک ساعت منتظر نوبت بنشیند.» اما برایم این دلیل باورکردنی نبود. آن وقتها خیلی ها در خانه حمام داشتند. اما در زمستانهای سرد تبریز گرم کردن حمام خانه مشکل بود و اکثر مردم زمستانها به گرمابه می رفتند. ربابه گفت :« شنیده ام درگذشته است.» هم تعجب کردیم و هم غمگین شدیم. آخر او هنوز پیر نشده بود. چه زود رفت. خدا رحمتش کند.
روز معلم است و خواستم با این نوشته ناقص و کوتاه یاد و خاطره اش را گرامی بدارم و مثل اکثر شاگردان دوره خودم که برای معلم دسته گل یاسمن هدیه می دادیم این دسته گل را نثار روح نازنین اش بکنم.
روز معلم بر همه معلمان عزیز مبارک

پی نوشت : بیژن صف سری در مورد دوازده اردیبهشت این چنین می نویسد
نسل امروز ۱۲ اردیبهشت هر سال را که از قضای روز گار سالروز شهادت روحانی فرهیخته ای چون مرتضی مطهری است , روز معلم میداند اما شاید کمتر کسی از نسل پس از انقلاب بداند که مبنای نامگذاری این روز ( روز معلم ), واقع قتل معلم ابوالحسن خانعلی دبیر دبیرستان جامی تهران در۱۲ اردیبهشت سال ۱۳۴۰ است که در تجمع اعتراض آمیز معلمان به میزان حقوق دریافتی خود درمیدان بهارستان توسط رئیس کلانتری بهارستان به ضرب گلوله گشته شد تا حادثه ای بیاد ماندنی در تاریخ این کهنه دیار ثبت گردد . حال امروز چگونه باید التیامی بر زخم کهنه ی دل پیام آوران آگاهی بود با کدام واژه کدام سرود؟


2011-05-01

به بهانه روز کارگر - ترلان

آتاائویمیز ، بو بؤیوک شهرین دار دربند لرینین بیرینده ، بیر قدیمی و بؤیوک ائویدی.بیر اوچ مرتبه ائو کی بؤیوک حیه طی و بؤیوک زئرزه میسی واریدی. آنام زئرزه مینی میطباغ ائله میشدی. بو میطباغین اورتاسیندا بیر دؤرد بوجاقلی حوض واریدی. حوضون دامی آینا و رنگ به رنگ شوشه لرینن ایشله نمیشدی. دووارلار که رپیج دن ایدی . دووارلارین دؤوره سینی ده آق گچ ایله برجسته ایشله میشدیلر. چوخ صفالی بیر ائویدی. خالانین ائوی ایکی اتاقلی بیر اوئیدی. بیزیم ائویمیزله دووار بیریدی. دئییردیلر کی گویا بیزیم ائو بیر خانین ائویمیش خالاگیلین ائوی ده اونون میطباقچی سی و باغبانینین ائوی ایدی. آیدا ایکی دؤنه آنام ایلا خالام چیرکلی یورقان دوشک اوزلرین ، پارپالتارلاری حوضون قیراغینا قویوب گور گور موتورو نفت ایله دولدوروب یئکه قازانی سوینان دولدوروب اونون اوستونه قویاردیلار، ترلانی گؤزه ردیلر. پیله ته نین اوستونده ده بیر یئکه قابلاما آبگوشت آساردیلاکی همی آساند پیشه ردی و همی ده آز واخت آپاراردی.آنام پیله ته نین خوردون آلاردی کی آبگوشت اؤز خونیینه پیشسین و دادی چیخسین. هله ده کی هله دی آنام او پیله ته سین قیراغا قویمویوب . نییه کی دئییر زودپز ایله اجاق گاز پیشمیشین اصلی دادین آرادان آپارار برکتی گئدر و قارینی دویورماز. بو آرادا من ایله آباجی ( مدرسه باغلانان زامان ) آبگوشته گؤز قولاق اولاردیق کی یانماسین. ات ایله نخود دا پیشه ندن سونرا ، یئرآلمالاری سویوب ایچینه تؤکه ردیک.چای دم ائله ریدیک و اونلارین یورغونلوغو چیخماغا گؤره ده پنیر ، چای چؤرک ایله اونلارا قوللوق ائله ردیک. هردن ده بیر تازا یئمه لی گؤی بازارا گله ردی و یئمه لی گؤی ده آریداریدق.ترلان سووزولاری الی ایله آریدیب ، یومامیشدان یئیه ردی. بیر گون آباجی دئدی : « ترلان خانیم یومامیش یئمه . ایچینده میکروب وار ناخوشلاریسان.»
ترلان دئدی :« بس نییه من بو میکروب لاری گؤرمورم؟»
آباجی دئدی :« گؤزه گؤرسه نمه زلر.»
ترلان دئدی :« او جاناوارلار کی جرات لری یوخدو گؤزه گؤرسه نه لرنئجه منیم دیشلریمین آلتیندان قورتولابیلیب منی ناخوشلادا بیله رلر؟»
آنام ترلانین بو بیلگی سیز سؤزلرینین آراسینا گیریب ، دئدی :« قارنیمین چؤره ییندن ، اینیمین پالتاریندان که سیب اوشاقلاری مدرسییه گؤنده ریره م بیر شئی لر اؤرگه نه لر. بو هده رن – په ده رن سؤزلرینله زحمتیمی هئچه وئرمه.»
اودا قاه قا قاه گولوب سؤزونو کسدی.
ترلان بیر جاوان آروادیدی. بئش دانا نارین اوشاقی واریدی. آیدا ایکی دؤنه بیزیم ائوه گلیب ، آنام و خالامیلا پالتارلاری یوواردی. هئچ ساوادی یوخیدی گتدی ایدی. مهربان و خوش صحبت ایدی. بیزه شیرین – شیرین ناغیللار مثل لر دئیه ردی. اؤزوده خرافاتی ایدی. بیرگون جن لردن دانیشیردی کی نه سایاق کنده یوگورموشدولر. اؤز صبحتلرینده ده ناغیل ائله میشدی کی جن لر حامامی چوخ سؤیوب و گئجه لر حامام دا یاتارلار. یادیما گلیر کی نئچه واختا قدیر حتی گونوز گون اورتاچاغی دا ، تک باشیما زئرزه مییه گئده بیلمه دیم.
ترلانین ساغ گؤزو کور ایدی. دئیه سن به بیر قیرمیزی قان تیکه سی گؤزونون قاراسینین اوستون توتموشدو.بیر گون آنام سوروشدو :« ترلان باجی ساغ گؤزوون باشینا نه بلا گلیب ؟»
ترلان بئله ناغیل ائیله دی:« اریمیمن آغیر و ووروجو الی واردی. بیزیم کندده آروادین اریندن کوتک یئمه سی مان بیر ایش دئییل ( نه کی شهرده مان ایش دی ؟!) نئچه ایل بوندان قاباق کی هله کند ده یاشییردیق گونلرین بیر گونونده اریم منی چوخ بئتردن دؤیدو. منیم ده جانیم آجیشدی اونا یامان یووز دئدیم. اودا بیر ته پیک ووردو . ته پیکی دوز گؤزومه ده یدی.»
من سؤزونو آغزیندا قویوب دئدیم:« به یم آتیدی؟»
آباجیم دئدی :« یوخ ائشششه ک ایدی.»
آنام هیرص له نیب دئدی :« به یم سیزه دئمه میشم بؤیوکلرین سؤزلرینین آراسینا آتیلمایین؟»
من ایله آباجیم تئزجه نه سه سیمیزی که سدیک. ترلان سؤزونون دالیسینی توتوب دئدی :« ته پیک ائلهآغیریدی کی آغریدان هوشوم باشیمدان چیخدی. اوزامان اؤزومه گلدیم کی یورغان دوشه کده یم. قوهوم قونشودا دؤره می الیب دعا اوخویوب اللاها شکر ائلیرلر کی منه هئچ بیر شئی اولمویوب.آما گؤزومو باغلامیشدیلار. گویا سپاهی باغلاییب ، تاپشیرمیشدی کی شهرده مریض خانایا اپارالار. اما آپارمادیلار. کور اولموشدوم دای اؤلمه میشدیم کی.»
خالام سوروشدو :« به بیر گؤزون کور اولدو آتان بیر سؤز دئمه دی؟»
دئدی :« بیر سؤز دئدی یا دئمه دی بیلمیرم. اونو بیلیرم کی باشیمین اوستوندن قالخاندا هیرص ایله منه باخیب دئدی منیم قیزیم قیرمیزی بؤرک دئییل باشدان باشا قویولا. ادالارینا موغایات اول.گئدیکدن سونرا دا بیر نئچه گون منه اوز وئرمه دی. سورادا آروادلار منی دؤره لییب ، اؤیود وئردیلر کی کیشی دی دا گره ک سؤزونه باخاسان. اونلار بیزه صاحاب دیلار پئمک ایچمه ییمیزی وئریلر. بیرده ار آغاجی گول آغاجی اسیرگه مه وور آغاجی. بئله اؤیودلردن سونرا دا بیر آیری سؤزلری یوخیدی کی. شهره کؤچندن سونرادا منی ووراردی. قونشولار ایسته ردیلر کلانتری یه گئدیب شکایت ائله یم. بیر دؤنه شکایت ائله دیم. اوزر ایسته دی رضایت وئردیم. آما ائوه قاییدان سونرا همان آش اولدو همان کاسا. آخی ایت ایتلیغین ترگیتسه ده سومسونمه غین ترگیتمه ز.
بیزیم ترلان ناهارچاغی کی اولاردی . یئمه یی گتیره نده بوغازیندان گئتمه زدی . مگر خیردا قابلاماسین دولدورونجا. اوشاقلارینین پایین ائوینه آپاراردی.او همیشه اریندن گلئیلیق ائله ییب اونا قارقیش ائله ردی. اما هئچ واخت آرواد اولدوغوندان شکایتی یوخیدی.
بیر گون اباجیم دئدی :« سن جه کیشی اولسایدین یاخجی اولمازدی؟ هئچ آرزو ائله ییبسن کیشی اولاسان؟»
او باجیمین جوابین مشهدی عباد آهنگیله اوخویوب بئله دئدی:« من ، من ، نه قدیر آرواد اولسام دا / ده یه رم مین کیشی یه / بالالاریمی ساتمارام منی قیزیلا / بالالاریم یئمه سه ال وورمارام / من چؤره یه .»
گونلرین بیر گونونده کی گئنه پالتار یوماق واختی ایدی . ترلان سئوینه – سئوینه دئدی :« بیلیرسیز اریم ارواد آلیب. چوخ سئوینیرم. بئکار اولاندا گئدیر اونون یانینا.»
آنام تعجب ایله سوروشدو:« به هله نئیه سوویونورسن؟ کیشی نین ائوله نمه یی سویونمه لی دی؟»
خالام سوروشدو:« تازا آروادینا چوخ یئتیشیر به جیجیک ائله میرسن؟»
دئدی :« آی خانیم جان نه جیجیگی؟ قوی جهنم اولسون.هئچ اونو سوویرم کی جیجیک ده ائله یم؟ هله گئچن هفته کی ائوه گلمیشدی پار – پالتارین وئردیم قولتوغونا. دئدیم داها بو ائوه گلمه. نه واخ دا ایسته دین محضره گئدیب بوشاناق. اودا سیرتیق – سیرتیق باشلادی سیزیلداماغی کی منی چوخ سویور.آخی بیری آروادین سؤریسه اوستونه گونو گه تیره ر؟»
ایندی اونون دویغولارین چوخ یاخجی انلاییرام. بیلیرسیز کیشی اروادینین جانینین بیر تیکه سی دیر. آروادین سئوگیلی سی دیر. اونون یاخجی – یامان گونونده دایاغی دیر. سئویر ظولمونو چکیر. جیجیک ائلیر. آما بو ظولوم حددین اشاندان سونرا ، همین جیجیک کی من بیر قدیره جاق عاغیللی و گؤزل بیر دویغو بیلیرم ، آرادان گئدیر. رحمتلی قاین آتام دئیه ردی کی وای او گونه کی آرواد ارینه جیجیک ائله مییه . وای او گونه کی آرواد دای ارینه اینانمییا. او گون ار – آروادلیغین ائوی ییخیلدی.
ترلانین اری ، اونون ائویندن گئدن دن سونرا ، ترلانین ایشی چوخالدی. ایش او یئره یئتیردی کی ترلانی ائو ایشینه چاغیرماغا قاباقدا واخت آلماق لازیمیدی.اونون بیر جینقیلی دفتری واریدی قونشولار دفترده ناواخ گلمه سینی یازاردیلار. قیزی اوخویاردی.
کارگر گرنونه گؤره ایسته دیم اترلانین و ترلان کیمی کارگر خانیملارین حکایتلرین یازام. آنادان اونون حاققیندا سوروشدوم دئدی :« ترلان ائولرده پالتار یوماغینان اوشاقلارینی گونه چیخارتدی.هر بئش اوشاغینین الی چؤره یه چاتیب داهی انلارین باپنشسته ائله ییبلر.بو ایلده اونو مکه یه گؤنده ره جکلر.»
من ده بو یازیلا ، ترلان و ترلانلارین و بوتون ایشچی لرین که دیرناقلارینان یئری ائشمه کیلن چالیشیب بالالارینی بیر یانا چاتدیریبلار। اللریندن اؤپوب و ایشچی لر گونون تبریک دئمه ک ایستیرم.

*

2011-04-29

پدر آن دیگری

نام کتاب : پدر آن دیگری
نویسنده : پرینوش صنیعی
قصه این کتاب با زبان « شهاب » کودکی چهار ساله شروع و خاتمه می یابد. شهاب پسرک چهار ساله ای است که گوش شنوا و زبان گویا دارد. اما حرف نمی زند. او فرزند دوم خانواده است. فرزند اول یعنی برادر بزرگترش آرش چشم و چراغ دل باباست. چون طبق انتظار بابا هر سال شاگرد اول می شود و بابا به وجودش افتخار می کند. فرزند سوم ، شادی خواهر کوچک اوست که با شیرین زبانی و ادا و اطوار بامزه کودکانه توجه همه را به خود جلب کرده و کسی توجهی به شهاب نمی کند.پسرعمویش خسرو برای لحظاتی شادی و خنده ، با وعده شکلاتی و بستنی ای شهاب را تشویق به مسخره بازی و ادا و اطوار می کند و او را خنگ خطاب می کند. دختر عمویش فرشته برای سرپوش گذاشتن به کارهای مخفیانه اش از وجود شهاب استفاده می کند. اما باز این پسرک کوچولوست که در لحظات آخر به کمک او می شتابد و نجاتش می دهد.
عدم توجه خانواده به این پسرک کوچولو موجب می شود که با دوستان خیالی اش « اسی » و « ببی » صمیمی تر شود و به کمک آنها و دل و حراتی که آنها به او می دهند ، به خیال خود از بزرگترها انتقام بگیرد. تا جائی که به پشت بام می رود و از آن بالا تکه آجری بر سر مادربزرگ غرغرو می اندازد و پیرزن را بیهوش می کند. یا لباس عروسی را قیچی می کند و مادر را به زحمت می اندازد. خسرو با شیطنت و سهل انگاری خود موجب به آتش کشیده شدن اتاق می شود و گناه را به گردن شهاب می اندازد و همه باور می کنند.
روزی از روزها پدربزرگ « پدر مادری » شهاب فوت می کند و مادر برای شرکت در مراسم عزاداری پدرش سفر می کند و بچه ها را دست پدر می سپرد. باز بی توجهی پدر در یک مهمانی موجب می شود که شهاب کنترل خود را از دست بدهد و شلوارش را خیس کند. این عمل او به قول پدر موجب سرشکستگی و کوچک شدنش در مقابل همکاران اش و در نتیجه نکوهش شهاب می شود. او پدرش را بابای آرش می داند و وقتی با اسی و ببی حرف می زند ، پدرش را بابای آرش خطاب می کند.
مادر از سفر بر می گردد و مادربزرگ را با خود به خانه می آورد. چند روزی نمی گذرد که مادربزرگ با تجربه متوجه این تفاوت و بی توجهی می شود و می فهمد که این کودک چرا حرف نمی زند. او شبها کنار شهاب می خوابد و برایش قصه می گوید و اعتمادش را به خود جلب می کند. شهاب در کنار مادربزرگ جرات می یابد و زبان باز می کند و حرف می زند. چون مادربزرگ مطمئن است که این بچه لال نیست بلکه مشکل دیگری دارد. او به مادربزرگ تعریف می کند که یک بار زبان باز کرد و مامان گفت و مادر با خوشحالی او را بین جمع برد و خواست باز مامان بگوید تا مردم ببینند که او می تواند حرف بزند. به نظر شهاب حرف زدنش یک راز بود و مادرش راز او را میان جمع فاش کرده است. موقع ثبت نام بچه ها در مدرسه فرامی رسد و دبستان از ثبت نام شهاب برای کلاس اول ابتدائی خودداری می کند. زیرا که به نظر آنها بچه مشکل روانی دارد و باید در مدرسه استثنائی ثبت نام کند. باز این مادربزرگ است که با ترفندی که خوشایند شهاب است ، او را به مدرسه می برد و بعد از آزمایش که ( همان سوال از بچه اول ابتدائی که اسمت چیست ؟ اسم بابات چیست؟ چند سالته ؟ و .... ) در کلاس اول ابتدائی همان مدرسه ثبت نام می کند. مادر بزرگ با این عمل موفقیت آمیزش به بزرگترها می فهماند که تنها نان و آب و لباس و خانه گرم مایحتاج فرزند نیست. او به توجه و عشق و علاقه از طرف بزرگترها نیاز دارد. شهاب بزرگ می شود و به موفقیت های چشمگیری دست می یابد. پدر به وجود او افتخار می کند. اما شهاب باز پدرش را « بابای آرش » می داند.
در این کتاب نویسنده با ظرافت و شیرینی تمام به خواننده نشان می دهد که کودکان چقدر حساس و شکننده هستند. آنها از آب جوی کثیف متنفرند و حاضر به خوردنش نیستند حتی اگر به قیمت گرفتن و خوردن بستنی مورد علاقه شان باشد. چشمان ظریف و کوچک شان آدمهای پست و پلید را شناسائی می کند و سعی می کنند از چنین افرادی بگریزند. چه چیزی موجب می شود که خشمگین شوند ، به اندازه ای که آجر را با زحمت بلند کرده و بر سر مادربزرگی که از مادر بچه بد گوئی می کند بیاندازند. یا چیزی را بشکنند و زحمتی را به هدر دهند. چه چیزی موجب می شود که اعتمادشان نسبت به مادرشان از بین می رود و چه امری موجب می شود که پدر را « بابای آرش » بنامند و بدانند.
خواندن این کتاب را به دوستان عزیز نیز پیشنهاد میکنم

*

اوبیرسی نین آتاسی
یازار : پرینوش صنیعی
بو کیتابین ناغیلی « شهاب » آدلی بیر دؤرد یاشیندا خیرداجا اوغلان اوشاغینین دیلیجه ن یازیلیب. شهابین قولاقلاری ائشیدیر و دیلی ده دانیشیر. او ائوین اورتانجیل اوشاغی دیر. ایلک اوشاقین آدی آرش دیر. آرش آتاسینین عزیز ارکؤوون بالاسی دیر. نییه کی هر ایل مدرسه ده بیرینجی اولور و آتاسینین باشینی اوجا ائلیر. سون بئشیک اوشاقین آدی شیرین دیر. شیرین ، شیرین دیللی و دادلی دوزلو بیر اوشاقدیر. او ادالارینان ، شیرین دیلی ایله ن ، ائوده کیله رین باشیق قاتیر.داها کیمسه شهابی سایمیر. ایش او یئره یئتیریر کی خیسروو ، اوشاغین عمی اوغلو یار یولداش ایچینده شهابا دوندورما ، مانپاس وئرمه کینن دیله توتوب ، اوندان اویون بازلیق ائله مک ، مه یه للاق آشماق و هابئله ادالار چیخارتماق ایستیر، اوشاغی بایتال آخماق چاغیریر. عمی قیزی سی فیریشته ده اؤز اویونلارینی اؤرتمه ک اوچون شهابی قاباغینا قاتیر. آمما گئنه ده بو شهابدیر کی فیریشته نی دار گوندن قورتاریر.
ائو اهلینین بئله سایمازیانالیغی باعیث اولور کو شهاب اؤز اوشاقلیق عالمینده ، اؤزونه ایکی دانا خیالی یولداش جورلور . بو یولداشلارینین بیرسینین آدی « اسی » بیرسینین ده آدی « ببی » دیر. یالقیزلیقدا اسی و ببی ایله اوینویور دانیشیر. بو ایکی یولداش شهابنان اوقدیر یاخین اولوب اونا شهامت وئریرلر کی بؤیوکلردن عوض آچماق اوچون خطرلی ایشلر گؤرور.ایشی او یئره یئتیریر کی دامین اوستونه چیخیب یوخاری دان بیرکه رپیچ قووزویوب بؤیوک آناسینین باشینا چیرپیر. یازیق قوجا آروادین هوشو باشیندان چیخیر.گلین دونونو که سه ریله که سیر و آناسینین ایشینی چوخالدیر. خیسروو شئیطانچیلیقدان ائوین اوتا چه کمه سینه باعیث اولور گوناهی دیل سیز شهابین بوینونا آتیر. هامی دا اینانیر.
اوضاع بئله سی گئید . تا گونلرین بیر گونونده شهابین بؤیوک آتاسی یعنی آناسینین آتاسی آللاهین رحمتینه گئدیر. آنا تعزییه گئتمه ک اوچون سفر ائلیر و اوشاقلاری آتایا تاپشیریر. آتا اوشاقلاری اؤزوینن بیر قوناقلیقا آپاریر. اوردا شهابین ماوالا گئتمه سی توتور. هر نه قدیر اتانین دیزینن چکیر آتا باشا دوشمور . شهاب دا اؤزونو ساخلییا بیلمییب تومانین باتیریر.آتا قوناقلاری ، اؤز ایش یولداشلارینین یانیندا چوخ اوتانیر و شهابی ملامت ائلیر.شهاب همیشه اسی و ببی ایله دانیشاندا اؤز آتاسینی « آرشین آتاسی » چاغیریر.
بیر نئچه گوندن سونرا آنا سفرده ن قاییدیر . بؤیوک آنانی دا اؤزوینه ن گه تیریر. بیر نئچه گوندن سونرا بؤیوک آنا شهابین دردین آنلییر . بیلیر کی ائو اهلینین سایمازیانالیغی بو اوشاغی لال ائیلییب. او شهابلا یولداش اولور. گئجه لر اوشاغا ناغیل دئییر. اوشاغین یانیندا یاتیر. اوقدیر کی اوشاق بؤیوک آناسیلا ، اسی و ببی کیمی دانیشیر. آما بؤیوک آنا بو سؤزو هئچ کیمین یانیندا دانیشمیرو شهاب گونو گوندن آرتیق بؤیوک آنایا گؤوه نیر. شهاب بؤیوک آنایا تعریف ائلیر کی بیر گون آغیز آچیب آناسینا آنا دئمیش . آنادا اونو هرکسین یانینا آپارمیش و بیرداها آنا چاغیرماسینی ایسته میش. شهاب آناسینین بو ایشینی خیانت یئرینه قویوب داها هئچ بیر زامان دانیشمییب.
گون او گون اولور کی شهابین یاشی مدرسییه یئتیریر. مدرسه شهابین آدین یازمیر . چونکو اونو دیلسیز آغیزسیز بیلیر و استثنائی مدرسه یه گئتمه سین ایستیر. بؤیوک آنا شهابی گؤتوروب مدرسییه گئدیر و مدرسه شهابدان بیرنئچه سؤز سوروشماغینان آدینی یازیر.بؤیوک آنا بو ایشی ایله ائو اهلینی باشاسالیر کی اوشاغین یالقیز یئمک ایچمک ، گئیینمک لازیمی دئییل. اونون سئوگییه ساییلماغا هرنه دن آرتیق احتیاجی وار.
شهاب بؤیویور و بیر موفق اوشاق اولور . آتاسی اونا چوخ ائنله نیر و سئویر. اما شهاب آخیراجاق آتاسینی « آرشین آتاسی » بیلیر.
بو کتابین یازاری ، شیرینلیق و اینجه لیق ایله اوخوجولارا اوشاغین نه قدیر نازیک و تئیز اینجیمه سینی آنلادیر. اونلار نه قدیر ده خیردا اولسالار ارخین کیفیر سویوندان ایرگه نیرله ر. حتی دوندورما و مانپاسنان دا اولموش اولسا تاولانیب او سودان ایچمیرله ر. خیرداجا گؤزلری شئیطان صوفت آداملاری تئز تانیر و اوجورسو آداملاردان قاچیر. نه اولور کی او قدیر آجیشیرلار کی که رپیجی ، آنالارینین دالیسی جا پیس دانیشان بؤیوک آنانین باشینا چیرپیرلار. بیر زادی سیندیریب بؤیوکله ری زحمته سالیرلار.نه اولور کی داها آنالارینا گووه نمیرلر. نه اولور کی آتالارینی « آرشین آتاسی » بیلیرلر.
بو کیتابین اوخوماغینی عزیز یولداشلارا تووصیه ائلیرم।

*



2011-04-25

یک سفرنامه بسیار کوتاه

قلم و کاغذ و دفترم را برداشتم و کوله بار بر دوش راهی شدم. گویا بعد از مدتها اولین سفر طولانی ام را آغاز می کردم. راه طولانی بود و هرگز فکرش را نمی کردم که برای رسیدن به مقصد این چنین عجله داشته باشم. روی هم رفته زیاد مایل به سیر و سفر نیستم. دلم می خواهد هر کجا که رفتم شب به کلبه کوچکم برگردم. کلبه درویشی ام برایم از هر کاخ و قصری زیباتر و راحت تر است.اما این بار شوق دیدار سرمستم کرده بود. چند روز یا چند هفته به نظرم مهم نبود.راه را با رمانی که شروع به خواندنش کرده و به پایان نرسانده بودم طی کردم. سرانجام به مقصد رسیدم. میزبان می دانست که چگونه راحتم. برای همین هم همه چیزرا آنگونه که باب میلم بود، تهیه و آماده کرده بود. نمی دانم روزها و هفته ها چگونه و به چه سرعتی سپری شدند. من تا به حال سرعت گذشت زمان را اینگونه حس نکرده بودم. سفری شیرین بود و سرانجامش شاخه گلی نایاب. از این سفرهای کوتاه و شیرین برای همه عزیزان آرزو می کنم. راستی که زندگی با همه پستی ها و بلندی هایش شیرین است.
*
عید پاک بر هموطنان و مسیحیان جهان مبارک
*

2011-04-02

انرژی اتمی؟ نه متشکریم.

ساعت حدود یک ظهر بود. صدای موسیقی شاد از مرکز شهر اسن به گوش می رسید. من و هاله کمی دورتر از محل بودیم اما صدای موسیقی توجه مان را جلب کرد. به طرف صدا به راه افتادیم. مردی ساز به دست وسط میدان و روی یک سکوی کوتاهی ایستاده بود و سازش را می زد و از زیبائی زندگی می خواند . عده ای بادکنک به دست داشتند و دست عده ای دیگر پرچم ها و پلاکاردهای رنگی بود. روی پلاکاردها نوشته شده بود: ATOMKRAFT? NEIN DANKE تماشاگران با لبخندی بر لب و تکان دادن با حرکات موزون پای راست یا چپ خواننده را همراهی می کردند. آنها با کف زدن خواننده را تشویق و همراهی می کردند. در هر چند قدمی پلیسی ایستاده و تماشاگر صحنه بود. همه شان آرام و متین ایستاده و مراقب اوضاع بودند. قدری ایستاده و تماشایشان کردیم. هاله دیرش شده بود و می بایست زودتر برمی گشتیم. هرچه اصرار کردم که بگذار یک کمی هم گوش کنیم . قبول نکرد. طفلک یک عالمه کار و عجله داشت. با هم به طرف قطار به راه افتادیم. گفتم : « آخرش نفهمیدم چه خبر بود جشن بود یا مهمانی؟» در جوابم گفت :« نه جانم نه جشن بود ، نه پارتی. تظاهرات اعتراض آمیز از نوع شهری بود. یک عده داشتند با پلاکارد و موسیقی و بادکنک تظاهرات می کردند و خواستار خاموش شدن نیروگاه های اتمی بودند و تماشاگران هم با تکان دادن دست و پای شان و کف زدن و تشویق همراهی شان می کردند.» ای کاش تظاهرات در همه جای دنیا و با هر هدفی ، این چنین مسالمت آمیز باشد و آدمیزاد بتواند راحت حرفش را بزند


*




*