شنبه اولیّن
روز از هفته، ششم اردیبهشت 1404، خانه ها ویران، مادران داغدار، عزیزان غرق در خون
و آتش و دل ایران سراپا غم. هموطنان عزیزم، با دیدن این فاجعه وحشتناک، همراه شما
گریستم.
عزیزیم اولدوزویام - گؤیلرین اولدوزویام - اصلیمی خبر آلسان - من قیه نین قیزی یام
2025-04-28
تسلیت
2025-04-17
گفتگو
آنلیان سنه قربان، آنلامیان سنه ده قربان، آمان یاریمچیق سنین الینن
می گوید:« خدا را شکراین بار هفتم است که به کربلا می روم.»
می گویم:« چه خوب! خدا قبول کند. این بار خانمت را هم با خود ببر.»
می گوید:« لازم نکرده! او لایق رفتن به زیارت نیست.»
می گویم:« پس اجازه بده همراه پسرتان به دیدن دخترش در ترکیه برود.»
می گوید:« لازم نکرده! ترکیه جای آدم های لخت و پتی و گناهکار است.»
می گویم:« پس بگذار با تور مسافرتی همراه خانمها به اصفهان برود.»
می گوید:« مگر پول علف خرس است که بدهم و ایشان در اصفهان ریخت و پاش کند.»
می گویم:« او نیز پا به پای شما کار کرده و پنجاه سال است که در کنار توست و بازنشسته
است. هر ماه حقوقش را می گیری و مقدار ناچیزی پول توجیبی می دهی.»
می گوید:« عوضش در خانۀ من می خورد و می خوابد. اگر از خانه بیرونش کنم، نمی تواند
یک اتاقک کرایه کند. همین که در خانه من نشسته و می خورد هر روز قیافه اش را می
بینم، برای هفت پشتم کافی است.»
می گویم:« دوستش نداری، طلاقش بده که برود.»
می گوید:« مادر بچّه هایم است و خوشم نمی آید بیرونش کنم و بچّه هایم گله کنند که
مادرمان را از خانه بیرون کردی.»
می گویم:« پس این همه ظلم در حق اش نکن. تو که قرآن تفسیر می کنی، تو که هر شب پای
منبری، تو که هر عاشورا عازم کربلائی، تو که نماز و روزه ات نمی گذرد، تو که…)
حرفم را قطع می کند:« این غلط های زیادی به تو نیامده. زنم است و اختیارش را دارم.
به کسی اجازه دخالت نمی دهم. من بهتر از همه می دانم که چگونه رفتار کنم یا تو الف
بچّۀ دیروزی که امروزه به من درس اخلاق می دهی؟»
می گویم:« برو پیش یک عالم، برو پیش یک قاضی، برو پیش یک ریش سفید، همان پای منبری
که می نشینی به نزدیک ترین دوستت تعریف کن که با زنت چه می کنی. آنگاه…»
باز حرفم را قطع و داد و فریاد می کند. خاموش
می شوم و این بیت حفظ را زیر لب زمزمه می کنم:
گر مسلمانی از
این است که حافظ دارد
وای اگر از پس امروز بود فردائی
2025-04-16
یک کلمۀ قصار
کلمۀ قصار، آتاسؤزو، مثل و...
از داروخانۀ محلّه مان،
مجلّۀ ماهانه را گرفته و سرگرم ورق زدن و خواندن مطالب مورد علاقه ام شدم. هر ماه
مثل یا کلمۀ قصاری می نویسد که خوشم می
آید. در شماره این ماه چنین نوشته است:
2025-04-09
جشن طلاق
یعنی چه؟
خسته و مانده از مطب پزشک بیرون آمدم. چند روز پیش با دیدن روشنائی آفتاب، به هوای
پیاده روی، بدون کت از خانه بیرون پریدم. نگو که این روشنائی فریبنده، سرمائی
آزاردهنده داشت و سرما خوردم.
چند قدمی از مطب دور نشده ام که یکی صدایم می کند. به طرف صدا برمیگردم. عطیه خانم
است. با آن قدِّ بلند و موهای مسی رنگ و تاتوی ابروها و ژل لب هایش. پس از سلام و
احوالپرسی دعوتم می کند به جشنی که پنج شنبۀ پیش رو در خانه اش می گیرد.
می پرسم:« خیر باشد.جشن تولد کدام نوه ات است.»
با لبخندی ملیح و قیافه ای پر از غرور جواب می دهد:« نه جانم جشن تولد نیست. جشن
طلاق دخترم است. بالاخره طلاقش را از شوهر فلان فلان شده اش گرفتیم.»
انگشت به دهان مانده و می پرسم:« آخر از او راضی بودید. چطور شد ورق برگشت؟ دو تا
بچّه دارند. گناه آنها چیست؟»
می گوید:« گور پدر بچّه ها. پدرش چه … هست که بچّه هاش چی باشند؟ دخترم را قانع
کردیم که بچّه ها دست و پا گیر هستند و بهتر است پیش پدرشان باشند. هفته ای یک بار
پیش مادر می آیند. این حرفها را ولش کن. نمی خواهی موفقیب دخترم را تبریک بگوئی؟ دخترم
بالاخره موفق شد خود را آزاد کند. حالا هم جشن طلاق می گیریم و بزن بشکنی به راه
می اندازم که چشم شوهرش کور شود.»
گفتم:« چه تبریکی؟ سازش نکردن، نتوانستن، مادر فداکارنشدن، مسئولیّت جگرگوشه ها را
به عهده نگرفتن تبریک گفتن و جشن گرفتن ندارد. طلاق تلخ است و تلخ تر از آن یتیم و
بلاتکلیف شدن بچّه های بی گناهی است که دختر و دامادت موجب به دنیا آمدنشان شده
اند.»
گفت:« می خواستی چه کار کند به خاطر دو تا الف بچّه خودش را قربانی کند؟ تو دیر
دست به کار شدی چه خیری دیدی؟ پیر شدی جوانی ات به هدر رفت، چه چیزی به دست آوردی؟ دور و زمانه عوض شده جان من! یک کمی امروزی
باش. »
گفتم:« من خیر دیدم و آن بودن در کنار بچه هایم و حمایت از آنهاست. خنده های از ته
دل نوه هایم است. آدمی چه بخواهد و نخواهد پیر می شود، امّا چگونه پیر شدن مهم
است. خود تو چه خیری از زندگی ات دیدی؟ مگربه گفته خودت زیر مشت و لگد شوهرت سیاه
نشدی؟ مگر هر دردی را به خاطر بچّه هایت تحمّل نکردی؟ چرا صبر و تحمّل را به دخترت
نیاموختی؟ چرا به خاطر مشکلات معمولی دخترت را تشویق به ویران کردن خانه اش کردی؟
و حالا به افتخار این بدبختی و خانۀ ویران، بزن و برقص راه می اندازی؟ چرا آنچه بر
خودت روا ندیدی به دخترت روا می داری؟ » چرا و چراهای دیگر می پرسم و او همچنان
مات و مبهوت نگاهم می کند. متوجّه زبانِ نگاهش نمی شوم. نگاهش چه می گوید؟ که من
عقب مانده و دهاتی و کوتاه فکرم؟ یا حق با من است؟ با اوقاتی تلخ خداحافظی کرده و
به خانه برمی گردم. اما تمامی فکر و ذهنم پیش دخترش و نوه هائی است که به هنگام
رقص و پایکوبی در جشن طلاق دلتنگ مادرشان هستند و پدری که آنها را در آغوش گرفته و
سعی در آرام کردنشان می کند.
اکنون نصف شب است و چشم بر تلویزیون و گوش بر تلفن دارم که شاید عطیه خانم زنگ
بزند و بگوید جشن طلاق منحل شد و این خانواده آشتی کرده و سر خانه و زندگی شان
برگشتند.
2025-04-02
سالی که گذشت
سالی سرشار
از تنش و مرگ و جنگ و حق کشی وگردنکشی. دیگر آدمی دلش نمی آید که بگوید:« صد سال
به این سالها» سال جدید شروع شد. سالی که آسمان آب زلالش را از ما دریغ کرد. روزهای
اوّل سال را با روزهای آفتابی نه چندان گرم و شبهای بسیار سرد سپری کردیم همراه با
بارانی که چند قطره ای چکید و زمین را نه خیس که کمی تر کرد. سالی با زمینی در
حسرت آب و مردمی در حسرت آرامش. مادرانی در سوگ فرزند و فرزندانی در حسرت خانۀ
ویران شدۀ بدون پدر.
قلم حوصلۀ نوشتن نداشت و دل، دماغِ سرودن. قلم و کاغذ بر دوش گرفته و بار و بنه ام
را بسته و در جستجوی قطره ای آرامش راهی شدم. اما چیزی نیافتم و دست از پا درازتر
بازگشتم. بازگشتم به امروزی که سیزده بدر است. بازگشتم تا سبزه گره بزنم و بگویم:
سیزده بدر، سال دگر، قتل بدر، جنگ بپر، گرانی گورت را گم کن، آرامش بیا. به امید
بهترین ها در سیزده بدر سال دگر.
2025-03-15
پروین اعتصامی
بیست و پنج اسفند 1285 زاد روز شاعر عزیز خجسته باد
قیشین بیر شاختا گونلریندن بیریدی. چای – چؤرک یئیندن سورا، گئیینیب مدرسیه گئتمک اوچون ائودن چیخدیق. بوزلار اریمه میشدن، گئنه ده قار یاغمیشدی. اونا گؤره ده یئر بتر زویگه شیدی. زور گوج باللاه نان مدرسیه یئتیشدیم. مدرسه باباسی سوبانی یاندیرمیشدی. اما هله ایستی سی چیخمیردی. اوشاقلارنان بیرلیکده دوره سینه ییغیشیب اللریمیزی قیزیشدیرماغا چالیشیردیق. خانم معلم ایچری گیردی. هامیمیز قاچیب یئرلریمیزده اوتوردوق. خان معلم بیزی گؤردو و یازیغی گلدی. هم بیزه و هم اؤزونه ! آخی هامیمیز بیرلیکده بوسویوغو چکمه یه مجبوروق. سویوق کلاس، اللریمیز اوشویور و مدادی توتمور.او اؤز اللرینی بیر بیرنه سورتوب و قیزیشماغا چالیشدی. بیزده اونا باخاراق قیزیشماغا چالیشدیق. همیشه ایلک زنگ ریاضی درسیمیز اولاردی. اما او گون خانم معلم دئدی ایکیمنجی زنگ ریاضی اوخوروق. ایندی فارسی لاریزی آچین. کتابی آچیب خامیمیز بیر سس له اوخودوق.
روزی گذشت پادشهی بر گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خواست.
*
بیر نخود سوروشدوبیر لوبیه دن: نیه سن گیرده سن، من بیئله اوزون – دئدی یولداش ایکیمزده پیشمه لییک، نه فرق ائیلر گیرده اولاق یا اوزون
*
ساریمساق دوداق بوزدو بیر سوغانا – نه پیس ای وئریرسن چکیل او یانا
*
2025-03-09
بار خدایا
بار خدایا دست به دعا برداشته و التماس می کنم
دنیا را از شر شیطان و فقر و
مرگ و کشت و کشتار و قحطی وهرگونه شر و بلا محفوظ بدار.
*
ای بؤیوک و رحمان آللاه، دنیانی و یاراتدیقلارینی، عاغیلا گلن، عاغیلاگلمه ین
بلالاردان، حفظ ائیله.
آمین یا رب العالمین
2025-03-07
کارناوال شادی
Rosenmontag
دوشنبه (2025.03.03
) کارناوال بود. جشن کارناوال حدود ساعت دو ظهر شروع می شود. مردم از پیر و جوان و
کودک و.. با شوق و شادی روانه خیابان می شوند و در پیاده رو، پشت سر هم می ایستند.
هرکدام کیسه یا کیفی در دست منتظر کاروان شادی می شوند. آنها لباس های شاد می پوشند و اکثرشان، بخصوص کودکان و دانش
آموزان با رنگ کردن صورت و پوشیدن لباس قهرمانان کارتونی شان، موجب تنوّع و قشنگی می
شوند. کاروان ها پشت سر هم با رقص و موسیقی و پرتاب انواع شیرینی جات، از جلو
تماشاگران می گذرند و تماشاگران، تنقّلات و گل و اسباب بازی پرتاب شده را جمع آوری
می کنند. بیشتر وقتها مسائل اجتماعی و سیاسی نیز دستمایۀ کاروان ها می شود و
کاریکاتور یا مجسمه ای درست و حمل می کنند.
یکی از کاروانها همراه با شکلات و شیرینی، تخم گل و حلقه بافتنی نیز پرتاب کرده
بود که نوه جان، بلافاصله جمع آوری کرده و برایم آورد. می گویم که نوه ها خودِ
خودِ عشق و صفا هستند. دوستت دارند بدون هیچ گونه چشم داشتی.
امسال این عکس که دوست جان برایم ارسال کرده بود توجّه ام را جلب کرد.
منبع : WDR
2025-03-01
توبه
سلمان ساوجی، شاعر قرن هشتم هجری، اشعار و رباعیّات قشنگی دارد. در یکی از رباعیات خود می فرماید
از بس که شکست و باز بستم توبه
فریاد همی کند ز دستم توبه
دیروز به توبه ای شکستم ساغر
امروز به ساغری شکستم توبه
*
من نیز چندین و چند بار توبه کرده ام که دیگر اخبار را گوش نکنم. اما باز در اثر وسوسه
شیطان، به خود گفتم این بار اخبار شنیدنی و امیدوارکننده خواهم شنید. چون
عالی جنابی که با وعده اتمام جنگ، رای آورد و اکنون بر تخت روان لم داده، به یقین
که صلح و شادی را به دنیا هدیه خواهد کرد. اما شنیدن دو خبر مهم حالم را خراب کرد.
او یک جا می گوید:
قره نظرم،
بئله گزه رم
درجایی
دیگر می فرماید:
آنام منه کور
دئییب، گلیب گئده نه وور دئییب
درمکانی دیگر، با اعمال خود می گوید: آهای نفس کش! گفتم تمامش می کنم، اما چگونه
اش به خودم مربوط است.
دوست جان زنگ می زند و وقتی متوجه حال و احوالم می شود، پرخاش می کند:« عزیز من،
من و تو نه سر پیازیم و نه ته پیاز. فکر و نظر ما چیزی را عوض نمی کند. آنها خود
می برند و خود می دوزند. من تو چکاره ایم؟ حالا کانال را عوض کن، یک فیلم زیبای
خنده دار نشان می دهد دلت باز می شود. کاری به ترامپ و پوتین و ... نداشته باش. زلنسکی
خوب می داند که:
کئچمه نامرد
کؤرپوسوندن قوی آپارسین سئل سنی، یاتما تولکو دالداسیندا قوی یئسین آسلان سنی.
حرفش را
گوش می کنم. حالا دارم فیلم را تماشا می کنم. انصافا کمدین ها حرف ندارند. بسیار
عالی بازی کرده اند. اما من خنده ام نمی آید. کسی نیست که بگوید: آبت نبود، نانت
نبود، توبه شکستن ات چه بود؟»
*
2025-02-28
این سه زن( اوچ دیشی آسلان)
اوچ دیشی آسلان
بالازرخانم:
اهل خوی بود و زمانی که مدافعین شهر
در مقابل داشناکها شروع به عقب نشینی کردند، او جلو آمد و روسری از سر برداشت و
فریاد زد که من به جای شما می جنگم.
الده تپانچا، بالا زر خانم
گللم دالینجا بالا زر خانم
*
ریحان:
داغلار قیزی ریحان: زنی که ارمنه به مجلس عروسی اش حمله کرده و خانواده و داماد و... را قتل عام کردند و او توانست به کوه بگریزد و با اشغالگران بی رحم مبارزه کند. ترانه زیبای داغلارقیزی ریحان، برای این زن شجاع سروده و خوانده شده است.
داغلار قیزی ریحان، ریحان، ریحان
عالم سنه حیران، حیران، حیران
*
زینب پاشا:
زن قهرمان تبریز. با زنان همراهش چادر به کمر می بست و بر علیه ظلم مبارزه می کرد.
زینب پاشا الده سوپا
اوز قویدو میدان اوستونه
*
روسری از سر برداشتن، در مقابل کسی که حوصله انجام کاری را ندارد یا از انجام کاری می ترسد یا تنبلی می کند و... می گویند.
باشارمیسان، چارقاتیمی آل بؤرکونو وئر قویوم باشیما، چیخیم میدانا
2025-02-27
ماه اسفند
بایرام آیی
بایرام آیی،
ماه قشنگی بود. مادر خانه تکانی می کرد و پدر بخاری نفتی اتاقها را جمع می کرد. خیلی
مواظب بود که دود سیاه، روی فرش نریزد. اما نمی شد که نمی شد. چقدر زحمت داشت، پاک
کردن دود سیاه از روی فرش، شستن دیوار روغنی، تکاندن فرش های سنگین و ضخیم. آنها
خوشحال بودند از پایان سرمای زمستان و خرید هر حلبی نفت به قیمت بیست ریال. راستی
چقدر گران بود این لعنتی. مادرم به قصد صرفه جویی، شبها بخاری را خاموش می کرد. با
فرارسیدن ماه اسفند، روزها آفتاب نسبتا گرم
به دل و جانمان حرارت دلنشینی می بخشید و شبها علاالدین نفتی مادر روشن می
شد و کتری به جای بخاری، روی همین علاالدین می جوشید و چائی تازه دم آماده نوشیدن
می شد.
مادرم روز های جمعه را برای خانه تکانی انتخاب می کرد. جمعه ها ما خانه بودیم و
آبجی کته می پخت و من با دستمال خیس، دیوارهای روغنی را پاک می کردم که کار ساده
ای هم نبود. بعد از ظهر، پدرم به هرکدام از ما دو ریال دستمزد می داد و با همین
پول یام یام می خریدیم و نوش جان و رفع خستگی می کردیم.
راستی که زندگی چقدر شیرین بود. به شیرینی لبخند پدر و آغوش مادر.
ای آیلاری
اوج – اوجا دویونلوین آتا – آنام، قبریزه نور یاغسین. آمین
*
2025-02-24
دخترش
از نزدیک ندیده بودمش. وبلاکم را خوانده و متوجه شده بود که همشهری هستیم. شماره را پیدا کرده و زنگ زد. با هم گرم صحبت شدیم. انگار که از بدو تولد همدیگر را می شناختیم. بسیار مهربان بود و خوب گوش می داد و نصیحت میکرد. اعصاب داغونم را با چند جمله آرام می کرد. هربار که تماس می گرفت حدود یک و نیم ساعت و یا بیشتر، از این در و آن در صحبت می کردیم. هر بار بعد از بازگشت از سفر ایران با من تماس می گرفت. می گفت که برایم« اوه لیک و آق پئنجر» کنار گذاشته و برایم « اوه لیک چهمه سی و کله جوش» خواهد پخت. قرار می گذاشتیم. آدرسم را برایش می فرستادم، اما هر بار مشکلی پیش می آمد و موفق به دیدار نمی شدیم. یک بار پسر شازدۀ جوانش را از دست داد. بار دیگر برادرزاده دسته گلش با خودکشی به زندگی اش پایان داد و مصیبت و مرگ و سوگواری در پی هم، بیماری و عم جراحی، هر کدام به نوعی سد برای دیدار می شد. کلیه اش درد می کرد و قول داده بود بعد از عمل جراحی به دیدنم بیاید و چند روزی پیشم بماند. قرار گذاشته بودیم شب اول تا صبح نخوابیم و حرف بزنیم. بعد از درگذشت مادرم، صدای او آرامشم می داد. آخر لهجه و آهنگ صدایش، درست شبیه صدا و لهجۀ مادرم بود و غم دوری مادر را کمی تسکین می داد. چند وقتی از او خبر نداشتم. زنگ می زدم گوشی را برنمی داشت. پیام می فرستادم نمی دید و جوابی نمی داد. تا این که خبردادند، بعد از عمل جراحی درگذشته است.
دختر سنبل بنیادی مهربان وصبور،عدالت خانم مهربان و دوست داشتنی، روحت شاد و مکانت جنت. در کنار مادر مهربانت آرام بگیر.
*
مرحوم خانم سنبل بنیادی، نخستین زن معلّم در شهرستان ماکو - این عکس را دختر مرحومشان، خانم عدالت بنیادی ارسال کرده بودند.
روح مادر و دختر شاد و مکانشان بهشت.
2025-02-21
آناسی اؤلموش آنا دیلیم
آناسی اؤلموش آنا دیلیم ( زبان مادری ننه مردۀ من )
بوگون فوریه نین ییرمی بیری، اسفند آیینین ایکیمینجی گونو، « روزجهانی زبان مادری»
آدلانیب. ان یاخین یولداشیم نان تلفوندا دانیشیردیم. آللاه قویسا ایستیردیم کئفینی
خبر آلدیقدان سونرا، بوگونو قوتلویوب یادینا سالام. الیمده یئمک پیشیریردیم.
سوروشدو:« نه پیشیریرسن؟»
جوابیندا دئدیم:« گؤبه لک خوروشدو. بیر آزجادا یئرکؤکو دوغرامیشام، موراببا
پیشیرمک ایستیرم.»
گولوب منی یانسیلیا - یانسیلیا دئدی:« موراببا، گؤبه لک. آی قیز خاریجیه گئدیب
چاتدین، اما حیف کی کتدیلیغین دن ال چکمدین. آجیغیوا گلمسین ائله کتدی سن کی کتدی.
نه گؤبه لک – مؤبلک! نه یئرکؤکو – مئرکؤکو! دئنن قارچ پلو. دئنن هویچ. بیرآز
اؤزووه گل، بیر آز امروزی اول دا دورمادان بارا قویورسان و...»
اوره ییم توتولدو . دانیشماغیما پئشمان اولدوم. آخی من نه قباحت لی سؤز دئدیم کی
بئله لاغا قویولماغ حاقیم اولدو. سؤزو قیسسا کسدیم. تئز اونا – بونا سلام یئتیر
دئییب، خداحافظ دئدیم.
حمیده رئیس زاده «سحر» خانیمین بیر شعری واردئییر
دریالار اوسگویه دولمویان کیمی
توتولوب اوره ییم اولمویان کیمی
اوچماقدیر دیله ییم قاناد وئر منه
*
2025-02-16
سیاست دو سر دارد ای جان من
سیاست یعنی بازی با کلمات
مرحوم دبیر تاریخمان در مورد پادشاهی خونخوار و حمله اش تعریف می کرد:« شهر در
مقابل سپاه دشمن پایداری کرد و حاضر به تسلیم نبود. آذوقه داشت تمام می شد و خطر
قحطی مردم شهر را تهدید می کرد. پادشاه خونخوار پیامی فرستاد که اگر شهر تسلیم
شود، فقط حاکم شهر مجازات خواهد شد و خونی از دماغ شهروندان ریخته نخواهد شد. حاکم
شهر با خود فکر کرد که اگر تسلیم شود، فقط خودش اعدام می شود و اهالی در امان
خواهند ماند. امروز زنده بمانند و فردا خدا کریم است. پس امر به خلع سلاح کرد و
تسلیم شد. سپاه داخل شهر شدند و پس از اعدام حاکم، اهالی را از کوچک و بزرگ، پیر و
جوان، از دم تیغ گذراندند. کلّه ای بر سر نماند و تنی جان سالم به در نبرد. وزیرِ
شاه گفت:« سرور من شما فرمودید که اگر شهر تسلیم شود، خونی از دماغ کسی نخواهد
ریخت. اکنون می بینم که احدی زنده نمانده است.» پادشاه جواب داد:« من گفتم خونی از
دماغ کسی ریخته نخواهد شد. نگفتم که کلّه ها به هوا نخواهد پرید.»
این حکایت مرحوم دبیر تاریخ مان، درست همانند وعده ای است که عالیجناب« ترامپ » داد. «
اگر به من رای دهید، به جنگ ها خاتمه می دهم.» طفلک اعراب و صلح جویان، باور کرده
و رای دادند. اکنون که بر تخت نشسته است. می گوید:« اینجا ویران شده است و شما نمی
توانید بازسازی کنید. بروید به کشورهای دیگرو اینجا را به ما بدهید تا به میل و
خواسته خودمان بسازیمش.» صاحب خانه ها اعتراض می کنند. آخر آدمی چگونه می تواند خانه
اش را رها کند؟ کجا برود ای بی انصاف!
دئییر: قره
نظرم بئله گزه رم، دانیشانین باشین ازه رم
*
سیاست دو
سر دارد ای جان من
یکی بی سر است و دگر بی پدر
شاعر این شعر نمی دانم کیست. اما هر وقت سخن از سیاست به میان می آمد، مرحوم پدرم
این بیت را زیر لب زمزمه می کرد.
*
2025-02-15
زیب النسا
زیب النسا متخلّص به مخفی
زیب النسا، فرزند
بزرگتر امپراتور اورنگ زیب و دلرس بانو بود. این شاهدخت هندی، مسلط به زبان فارسی
و یکی از خوشنویسان هند و شاعری توانا بود. پس از درگذشت مادرش، سرپرستی برادران و
خواهرانش را بر عهده گرفت. او همواره مورد علاقه پدر بود.
او قرآن و فلسفه و ادبیات و ریاضی و زبان
فارسی و عربی و اردو را آموخت.
می گویند، شاهدختی بسیار مهربان بود و به محتاجان کمک می کرد و به موسیقی و آباد
کردن باغها نیز علاقه داشت. زیبا بود و ساده پوش و هرز ازدواج نکرد.او با شعرای
مشهوری همچون صائب تبریزی، کلیم کاشانی، عبدالقادر بیدل و غنی کشمیری همدوره بود.
اشعارش به سبک حافظ شیرازی بسیار نزدیک است.
غم می کند فزونی ای دوستان خدا را
شاید نهفته ماند این راز آشکارا
سرانجام اورنگ زیب، پدر زیب النسا نسبت به دخترش بی اعتماد و به تخلف از اسلام
متهم و اموالش مصادره و راهی زندان شد. بیست سال در زندان زندگی کرد و سپس بیمار
شده و در زندان درگذشت.
*
مرحم زخم محبّت غیر آه و ناله نیست
ای دریغا نالۀ زار مرا دنباله نیست
سوختم پروانه وار از آتش عشقت هنوز
از تب گرم محبّت بر لبم تب خاله نیست
جستجو کردم بسی مخفی چو در گرداب هند
نسخۀ آسودی جائی بجز بنگاله نیست
*
منبع:
کتاب دیوان مخفی – زیب النسا
به کوشش احمد کرمی
کتاب را از سایت کتابناک دانلود کرده ام.
*
بو قدرت نه
کوپولو بیر شئی دیر. آتا، بالسینین، بالا آتاسیننین، قارداش باجیسیننین، باجی
قارداشینین، قاتیلی اولور
*


