2021-06-09

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد - اوریانا فالاچی

 

داستان این کتاب، نامۀ زنی جوان به جنینی است که در رحم دارد. بارداری ناخواسته. مانده است که کودکش را نگه دارد یا موقیعت مناسب شغلی اش را. داستانی خوش خوان است. انصافا مترجم عباس زارعی هم خوب ترجمه اش کرده است. ارزش خواندن دارد. آموت « یوسف علیخانی» خودمان ناشر این کتاب است. همان ناشر و نویسنده ای که «خاما» یش را بی وقفه خواندم.
*
در کتابی خواندم وقتی رنج ما به پایان می رسد، از خود می پرسیم چطور توانسته ایم چنین جهنمی را تحمل کنیم؟ واقعا باید همینطور باشد. زندگی فوق العاده است. زخم های ما با سرعتی باور نکردنی التیام می یابند. لگر جای زخم ها نبود، حتی یادمان نمی آمد که خونی ریخته شده است و حتی روزی جای زخم ها هم ناپدید می شود. این اتفاق برای من هم می افتد. همینطور است، نه؟
« صفحۀ 119»
*
اوریانا فالاچی نویسنده و مصاحبه گر و روزنامه نگار ایتالیایی 29 ژوئن 1329 در ایتالیا به دنیا آمد و بعد از 77 سال بار و بندیلش را بست و از این دنیای پر غوغا رفت که رفت. به قول فروغ فرخزدا تنها صدایش ماند.   

2021-06-02

بابلی بابیوی باب ائیله، گؤرن دئسین ها بئیله

 بابلی بابیوی باب ائیله، گؤرن دئسین ها بئیله
دل پری دارد و یک ریز حرف می زند. می گوید:« دخترم دلش می خواست خارج از کشور ادامه تحصیل بدهد. دامادم هم دلش می خواست با یک دختر ایرانی ازدواج کند که در فرهنگ ایران بزرگ شده و آشنا به رمز و رموز و قوانین و چه می دانم چه. آرزو داشتم برای دخترم جهیزیه تهیه کنم که آن هم نشد. گویا داماد می گفت که همه وسایل لازم زندگی را دارد و از نظر مالی بی نیاز است. حالا دخترم ناراحت است که چه لوازم زندگی؟ مبلها کهنه هستند و ماشین لباسشوئی چنین است و آشپزخانه چنان است و الی آخر. قسمت دیگر! جانم قسمت. قسمت دن آرتیق یئمک اولماز /  بیشتر از قسمت نمی توان خورد.»  
می گویم:« آخر اکثر جوانهائی که در شرایط دختر و دامادت هستند ، به یکی از کشورهای هم مرز ایران سفر می کنند. همدیگر را می بینند. با اخلاق و روحیات همدیگر یک مقدار آشنا می شوند بعد ازدواج می کنند. بعضی وقتها هم داماد آینده برای عروس آینده دعوتنامه می فرستد و دو جوان با هم آشنا می شوند، سپس ازدواج می کنند.»
می گوید:«چه معنائی دارد که یک دختر تنهائی پاشود برود به یک مملکت غریب! رسم و رسومی گفتند. الکی نیست که . یعنی می گوئی دختر من خودش را سبک کند و برود دنبال پیداکردن شوهرراه بیفتد تا ترکیه برود که چی؟! در و همسایه به آدم چه می گوید؟»
در جواب سوالم که این دو چگونه با هم آشنا شدند، می گوید:« طریق ایمیل و چت صوتی و تصویری و چه و چه و به با هم آشنا شدند. گل گفتند و گل شنیدند. دخترم از خوش گفت که چنین است و چنان است و داماد هم از طرف دیگردرباره خودش فانتزی بافت. داماد آینده هم به پدرش یک وکالت نامه فرستاد و عقد غیابی انجام گرفت و دختر بار سفر بست و به خارجه رفت. یعنی عروس و داماد شب عروسی همدیگر را دیدند. درست مثل آن قدیمها. با این تفاوت که قدیمها ازدواج از روی عقل و تحقثق و مشورت بزرگترها صورت می گرفت و زن و شوهر تا آخر کنار هم زندگی می کردند.»
می گویم:« حالا ازدواج کرده اند بهتر است صبر داشته باشند و با هم کنار بیایند. برای اینکه با اخلاق و روحیات همدیگربیشتر آشنا شوند و به همدیگر عادت کنند، کمی زمان لازم است. مشکل شان به تدریج حل می شود.»
می گوید:« نه خیرجانم حل نمی شود. دخترم می خواهد دکور خانه را عوض کند، داماد پرخاش می کند که پول علف خرس نیست. برایم اندازه و متر فرستاده اند که اینجا بدهم پرده بدوزند
. پول که علف خرس نیست.»
می گویم:« چه ایرادی دارد؟ فکر کن برای دخترت جهیزیه آماده می کنی. پرده ای زیبا و شیک برایشان سفارش بده و بفرست.»
اما گویا حرفهای من بیهوده است. او یک ریز حرف می زند. از داماد می گوید. که دیگر تحمل رفتار زنش را ندارد و می خواهد او را به خانه پدر پست کند و مادر غرور دارد و می گوید:« دخترم را بفرست خانه خودم. کور آللاه دان نه ایستر، ایکی گؤز بیری ایری بیری دوز / کور از خدا چه می خواهد، دو چشم بینا
نگاهم به اوست و فکرم در عالمی دیگر. به مادرم فکر می کنم. به مادرم که همیشه می گفت:« ارین قاباغیندا بیر گؤزون کور اولسون، بیر قولاغین کار / در مقابل شوهرت یک چشمت کور باشد و از خیلی چیزها چشم پوشی کن و در مقابل خیلی حرفهایی که شنیده ای خودت را به کری بزن.» که غیر از این زندگی تلخ می شود.یا وقتی پریشانم می دید پرخاش می کرد که آرواد قیرمیزی بؤرک دئییل باشدان باشا قویولا / زن کلاه قرمز نیست که از سری برداشته بر سری دیگر گذاشته شود.
و من از صبری که آن زمان پیشه کردم، پشیمان نیستم.



2021-05-19

گزنۀ سفید یا باللی بابا

 گزنۀ سفید یا باللی بابا گیاهی خوراکی است. برگهایش شبیه برگهای گزنه است، با این تفاوت که مثل گزنه خاردار نیست. گلهای ریز بنفش رنگ دارد و دمبرگ اش مثل گل گاوزبان شیرین است. برگهای باللی بابا نیز مصرف خوراکی دارد و طرز تهیه اش مثل پخت بورانی اسفناج، کیریش و زیبیدلی است. از این سبزی هم می توان در پخت آش و کوکو استفاده کرد.


Ispid

  Ispid = Zibidli

ایسپید یا زیبیدلی : گیاهی خوراکی است. برگهای جوانش را چیده و مثل بورانی اسفناج می پزند.  می توان در پخت آش و کوکو از این گیاه استفاده کرد. خوشمزه و مفید است.



شووه رن مجاز

 در اصطلاح، شوورن مجاز به کسی می گوییم که نظرش ثابت نیست و هر دم سازی می زند. درست مثل هوای ولایت ما که یک هفته، بهاری و آفتابی است و شکوفه های سفید درخت آلبالو به رویت لبخند می زنند و انجیر و سنجد از خواب زمستانی بیدار می شوند و رزها جوانه می زنند و هفتۀ بعد همین هوای دلنشین خشمگین می شود و برف همه جا را سفیدپوش می کند و شکوفه ها و جوانه ها درجا یخ می زنند. پس از چند روزی هوا دوباره گرم می شود و برفها آب می شوند. حالا این گیاهان زبان بسته، این طفلکی های ننه مرده، نمی دانند از دست این هوای شوورن مجاز چه کنند؟ از خواب زمستانی بیدار شوند یا نه؟جوانه های کاشته شده داخل گلدان از قبیل فلفل و گوجه فرنگی و گلهای مختلف، هنوز هم مهمان پشت پنجره های اتاق هستند و منتظر رفتن به باغچه اند. اما باید صبر کرد که گفته اند:« صبرایلن حالوا پیشر ای قورا سندن. / گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم.»

2021-03-17

ماجرای عکس آلبرت انیشتن

 عکس آلبرت انیشتن، با موهای ژولیده و زبان دراز کرده، یکی از معروفترین عکس های دنیاست. این عکس در هفتاد و دومین روز تولدش از او گرفته شده است. در روز 14 مارس سال 1951 موسسۀ مطالعات پیشرفته ( واقع در پرینستون، نیوجرسی، امریکا ) برای این دانشمند جشن تولد می گیرد.پس از اتمام جشن، او نیز از ساختمان موسسه بیرون می آید و سوار ماشین می شود که به خانه اش برود. طبق معمول، خبرنگاران و عکاسانِ منتظر، جلویش سبز می شوند و از او می خواهند که حرفی بزند و برای دوربین عکاسی شان لبخندی بزند. انیشتن که خسته بود و دلش می خواست هرچه زودتر به منزل برود، از پشت پنجرۀ اتومبیل نگاه کرده و زبانش را دراز می کند. درست در همین لحظه دوربینِ « آرتور زاسه » عکس او را می اندازد. خود انیشتن از این عکس خوشش می آید و عکس اش را به دوستانش نیز می فرستد.
اکنون پس از گذشت بیش از نیم قرن، این عکس یکی از معروفترین و غیر معمولی ترین عکس های دنیا، از دانشمندی با موهای ژولیده، زبان دراز کرده است. او همچنین اغلب پوشیدن جوراب را فراموش می کرد.  
انیشتن می گفت: « دو چیز بی نهایت است، جهان و حماقت انسانها. البته من در مورد جهان مطمئن نیستم. »   
*
منبع: دویچه وله آموزش زبان آلمانی

*
 

2021-03-12

فیلم محمد رسول الله


پنج شنبه 27 رجب و بیست و یکم اسفند ماه فیلم سینمائی « محمد رسول الله » پخش شد.
با اینکه چندین بار این فیلم را دیده ام، باز با علاقه به تماشایش می نشینم. چهره اش را نشان نمی دهند. هر از گاهی بلال یا یکی دیگر از صحابه اش به جای او حرف می زنند. با دقت به فیلم زل می زنم. دنبال کسی می گردم و او محمدِ پیامبر است. شاید یکی سهو کند و دوربین را به طرفش بگیرد و تماشایش کنم. کنجکاوم برای دیدن مردی که قرنها پیش به پا خواست و با اعتماد به نفس و عقیده ای محکم، به هدف خود رسید. درمیان جمعیت به دنبال علی یار و دامادش می گردم. در میدان نبرد، چشمم شمشیری دوسر می بیند و تعقیبش می کند. شاید که صاحب این شمشیر بران را ببیند.  در جنگ احد کوچکترین غفلت سپاهش سبب شکست می شود و حمزه کشته می شود. در کار « هند » شگفت زده می شوم. او جگر حمزه را بیرون می آورد و « هند جگرخواره» لقب می یابد. سرانجام نوبتِ پیروزی و فتح به پیامبر می رسد. امر می کند:« هیچ خانه ای غارت نشود. هیچ کس اذیت و شکنجه نبیند.» کعبه بدون بت ها شکلی زیبا و مقدس به خود می گیرد. صدای اذان بلال طنین می اندازد. در اینجاست که جای حمزه خالی است.  
در میان غوغای مکه، به دنبال مردان دلاور، در جستجوی علی هستم. می خواهم این کوتاه قدِ باهوش و دلاور را ببینم. اما نمی بینم. غمی نیست که علی و عشق علی، در قلب من، درروح و روانم جاری است. او در وجدان من حضور دارد.  
من محمد و علی و حسین را داخل سیاست و کشمکش مذاهب و غیره نمی کنم. هر سه برای من مقدس و محترمند. یکی آمد و خدا را شناختم. با دومی جوانمردی را و با سومی آزادگی را.
*
 
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
بغض چندین ساله ی ما باز شد
یا علی گفتیم و دریا خنده کرد
عشق ما را باز هم شرمنده کرد
« دکتر محمود اکرامی فر»

2021-03-09

کاش اشک نمی ریختم

قدیمها زیاد می گریستم. هر دردی، هرستمی، اشک از چشمانم سرازیر می کرد. زمانی که نمی توانستم از خودم دفاع کنم، اشک می ریختم و گاهی هم اشک پیشتازی می کرد و هق هق گریه ام راه را بر حرف زدن می بست و در هر دو حال مقصرم نشان می داد. هر سرزنش و تحقیر وپرخاشی، بهانه ای به این چشمانِ صاحب مرده می داد تا اشکهایش را سرازیر کنند. آخر کسی که جواب ندهد، از خودش دفاع نکند، چگونه می تواند بی گناهی اش را ثابت کند. یک بار پیش چشم پزشک رفتم و از او خواستم دارویی تجویز کند تا این اشک بی موقع نریزد. پزشک هم جوابم کرد که نمی تواند مزاحم غدد اشکی شود و این کار وظیفه اعصاب و دل و جراتم است. او نیز سرزنشم کرد که گریۀ بی موقع بدبختی می آورد. خلاصه که از پیش پزشک ( کور پشمان ) برگشتم.

آن ایام آرزو می کردم که بر خود مسلط شوم و بدون گریه و زاری حرفم را بزنم. نشد که نشد. می گویند گریه اسلحۀ زنان است، اما در مورد من برعکس، گریه اسلحه که نه، بلکه مزاحمم بود. با گذشت زمان دلسردی سراغم آمد، قلبم از مهر خالی شد. با خود گفتم:« به خدا حیف است، نور چشمانم و همین اشک های بلورین که مثل مروارید غلطان بر گونه هایم سرازیر می شوند. ارزشش را ندارد.»
اکنون که با خنده ها و شیطنت های نوه جان هایم زندگی به کامم شیرین تر از شهد است، با خود می گویم و تکرار می کنم که ای کاش اشک نمی ریختم.

 

2021-02-18

رغایب، شب آرزوها

 سایت قایاقیزی
*

امروز اولّین پنج شنبه از ماه رجب، رغایب، شب آرزوها، مهمانی مردگان.
به یاد پدر و برادر و دو عزیز دیگر سفر کرده.حلوایی خواهم پخت به شیرینی زبان پرمهر پدر. شعله زردی خواهم پخت به یاد دل مهربان برادر. این دو عزیز سالهاست که رفته اند و مرا با ناباوری هایم تنها گذاشته اند. در این شب آرزوها، سوار اسب سفید رویاهایم می شوم و  به تبریز سفر می کنم و از راسته کوچه می گذرم و وارد بن بست های طویل و باریک و باصفا می شوم. در خانه مان را می زنم . برادر از پنجرۀ اتاقش که در طبقۀ سوم و مشرف به کوچه است سرک می کشد و با دیدن همدیگر چشمانمان از شادی می درخشد. پدر در را باز می کند و بازوان تنومندش را دور گردنم حلقه می کند و مادر با دیدن ما میان گریه می خندد.
خبر درگذشت برادر را که شنیدم، دیوانه وار به آبجی بزرگ زنگ زده و گفتم:« او جوان بود، چه وقت مرگ! حتما بیهوش شده و شما اشتباهی چالش کرده اید. درش بیاورید. اکنون زیر خروارها خاک خفه می شود.» طفلک آبجی بزرگ، نمی دانست در سوگ برادر بگرید یا من دیوانه را آرام کند.
خبر درگذشت پدر را که شنیدم دلم به حال خودم سوخت. مثل دخترکی یتیم و بی کس زار زدم. آخر یتیم شدم. آه که چه احساس تلخی است. دلداری ام دادند که عمر طولانی داشت و خدا را شکر با پای خودش به بیمارستان رفت و یک ساعت دیگر با آرامش خاطر به خواب ابدی رفت. 
دو شمع به یادبود پدر و برادر روشن می کنم. شمع بعدی را برای دایی عزیزم که حلال مشکلات بود و دوست باصفا و با وفا. حیف که رفت و دل خواهرانش را کباب کرد. شمع چهارم را برای تو، ای جوان رعنا، ای بلندقامتِ زیبا چشم، روشن می کنم و منتظر چهار پروانه می مانم که بیایند و دور شمع بچرخند و بسوزند و خاکستر شوند. سپس به دنیای شما پر بکشند و سلام مرا به تک تک شما برسانند. بگویند که شاهد دلتنگی ام بودند. بگویند که فاتحه و یاسین خواندم و در فراقتان اشک ریختم.
چهار شمع کم است. چهل شمع یا چهارصد شمع و بیشتر. برای جوانان رعنای مادران و پدران داغدیدۀ وطنم که کرونا امانشان را برید. راستی که چه سال دردناک و تلخی سپری کرده و می کنیم. مرگ، گرانی، بیکاری، ورشکستگی، نه غوغا می کند. تو چه شومی کرونا.
*
عزیزیم فنر کئچدی
اود سؤندو، فنر کئچدی
عزرائیل سینه ن اوسته
قلبیمدن نه لر کئچدی
*
عزیزیم قاراسینا
گؤزلرین قاراسینا
آنان قربان اولایدی
اوره یین یاراسینا
*
عزیزیم قازان آغلار
اوت یانار قازان آغلار
بوردا بیر غریب اؤلوب
قبرینی قازان آغلار