2010-04-24

خداحافظ پدرم

یاورم نیست پدر رفتی و خاموش شدی

*
عزیزیم بیر - بیر دوشر
یارپاقلار بیر - بیر دوشر
آتامین شیرین سؤزلری
یادیما بیر - بیر دوشر
*
بو داغلار اوجا داغلار
هامی دان اوجا داغلار
آتام اؤلوب بو درده
دؤزوم من نئجه داغلار؟
*

2010-04-18

سوپر استار جدید آلمان

دیشب قبل از شروع برنامه سوپر استار ، مهرزاد مرعشی را با رقیبش مئنوین مقایسه کردم. تا اینجا هر دو خوب پیش آمده اند. مئنوین رقیب سر سخت مهرزاد است. اما من می خواستم مهرزاد سوپر استار شود . اول این که ایرانی است و به قول پینار( دوست ترکیه ای ام که با اول شدن سرتاپ ارنر در ایورو ویزیون خوشحال شد که نام کشورش نه به عنوان جنگ و جنگ طلب و ستیزه جو و دیکتاتورو فقیر و بی سواد بلکه به عنوان سمبل هنر و شادی در برنامه های مختلف مطبوعاتی بر زبان ها و قلم ها جاری شد ) نامش در دنیای وانفسای مرگ و جنگ و بگیر و ببند به شادی بر زبانها خواهد درخشید. وقتی می خواند لحظاتی آدمی را از دنیای خاکستری به عالم سبز و شاد می برد. دوم این که خانواده ای دارد. برای خودش کسی است. خلافکارهم نیست.
در برنامه دیشب خانواده مئنوین سرخ پوش و خانواده مهرزاد مرعشی سبز پوش بودند. کار داشتم و تلویزیون باز بود هم تماشا می کردم و هم کارم را انجام می دادم . هنگام اجرای ترانه آخر مهرزاد ، صحنه سبز سبز شد .لباس سبز مهرزاد با نور سبز صحنه درآمیخت و الحق صحنه بسیار زیبائی خلق کرد. نظرات تماشاگران و سه نفر داور موجب شد که مهرزاد را برنده مسابقه بدانم.
ساعت یازده و نیم شب احساس خستگی کردم . دیگر حوصله تماشا کردن نتیجه برنامه را نداشتم. می خواستم بروم و بخوابم . اما چشمم به کنترل تلویزیون افتاد و شیطان جنی وسوسه ام که که باز کنم و ببینم این پسر ایرانی وقتی خبر سوپر استار شدن یا نشدن خود را می شنود چه عکس العملی از خود نشان می دهد. سال های قبل دیده بودم که طرف به محض شنیدن اسمش جیغ می کشد یا این طرف و آن طرف می جهد. تلویزیون را باز کردم. هر دو کاندیدا ایستاده بودند نور آبی رنگ بر لباس آبی مئنوین و نور سبز بر لباس سبز مهرزاد می درخشید. می دیدم نفس در سینه پدر مهرزاد حبس شده است. پیرمردی با قیافه ای صد در صد ایرانی که مرا به یاد سید عطار بازار بزرگ تبریز می اندازد. می خواستم به او بگویم اگر پسرت اول نشد غمی نیست او مقام دوم را کسب کرده است تلاشت در ولایتی غریب به نتیجه رسیده است. امان از این مجری برنامه مارکو ، سخن را طول می دهد و به قول مادربزرگم آغزینی پیچاق دا آشمیر ( چاقو هم دهانش را باز نمی کند. ) بالاخره دهانش چرخید و گفت سوپر استار سال 2010 آلمان مهرزاد مرعشی با 56،4 درصد انتخاب شد. مهرزاد خوشحال شد اما نه جیغ کشید ، نه پرید و نه جهید . با ادبی که مخصوص ایرانیان است جلو رفت. مئنوین بسیار غمگین و پریشان شد. قیافه اش شوکه به نظر رسید. گویا که توی دلش گفته بود که چیخیب اوتوروب ( برنده شده و کار تمام است. ) اما در قمار زندگی صد در صد امیدوار بودن خطرناک است. روح و دل و جان را آزار می دهد. پدر مهرزاد روی صحنه آمد. نگاهم به رفتارش بود. او اول به سراغ رقیب پسرش رفت او را در آغوش کشید و سپس به طرف پسر خود رفت. نیم ساعتی به دلداری رقیبی گذشت که بسیار پریشان بود.
دلخوشی آدم دراین ولایت غریب به شنیدن نامهای آشنا و موفق هموطنان است. به خانم وکیل موفق ایرانی که هر وقت به او زنگ می زدم با مهربانی و بدون توقع ترمین به سوالاتم پاسخ می داد با مهر فراوان راهنمائی ام می کرد. به دکترایرانی که دوست آلمانی ام معرفی کرده و سفارش کرده که اگر همکارش آنجا باشد وقت را به عقب بیانداز این دکتر خیلی خوب معالجه می کند و درد آدم را می داند. آدمی در غربتستان به نامهای خوش هموطنان دلخوش است.
برای این جوان و همه جوانان سخت کوش در تمام مراحل زندگی آرزوی موفقیت می کنم.
*



*



*

2010-04-17

درد دل این دوست

تازه دور هم جمع شده بودیم که ایونا آمد و با بی حوصلگی سلام کرد و روی صندلی روبروی مان نشست . مربی هنوز نیامده بود. او با دوست روس اش صحبت و درد دل می کرد. چند روز پیش با من درد دل کرده بود. درد کمر و دیسک کمر و عمل جراحی ناموفق و زندگی پر از گرفتاری و مشکلات ، پیرش کرده است . سن اش بیشتر از آنچه که دیده می شود نشان می دهد. داشت همراه با درد دل گریه می کرد. بریژیت که بغل دستم نشسته بود گفت : « چی شده ماما ؟ چرا گریه می کنی؟»
ایونا عصبی تر شد . برای این که جوابی بدهد و او را ساکت کند، گفت :« کمردرد دارم دیسک کمر از پایم انداخته.»
بریژیت ساکت نشد برای سلامتی اش هم دعا نکرد بلکه چنین ادامه داد که :« هفته ای سه بار برو استخر.»
ایونا با بی حوصلگی جواب داد :« رفتم .»
بریژیت گفت :« اوه مامان ! یعنی استخر خوبت نکرد ؟ توی داروخانه فلان پلاستا هست . برو بگیر و به کمرت بچسبان .»
ایونا این بار با عصبانیت جواب داد :« خریدم.»
بریژیت گفت :« اوه مامان ! برو فلان جا و فلان دارو را بگیر و با فلان گیاه بجوشان و .. چنین کن ... بعد چنان کن .. »
ایونا دیگر جواب نداد. حوصله ام از این تجویزهای بریژیت سر رفت گفتم :« عزیز من مگر شما پزشکی که همین طور پشت سر هم دارو تجویز می کنی ؟ ولش کن .»
گفت :« نه مامان ، اما اینها رو از مادربزرگم یاد گرفتم خیلی موثر هست هر وقت من کمر درد دارم استفاده می کنم یک ساعت طول نمی کشد که خوب می شوم.»
گفتم :« این توصیه ها رو تو دفتر خودت بنویس که یادت نرود . یک موقع لازمت می شود. مگر نمی بینی اعصابش داغون است ولش کن.دیگر هم مامان صدایش نکن. او جوان است و چهره اش سالخورده نشان می دهد.»
گفت :« اوه مامان ! ما به خانمهائی که حتی یکی دو سال از ما بزرگتر باشند به احترام مامان می گوئیم . من خواستم احترامش بکنم. مسلمانا یاخجی لیق یوخدو / برای مسلمان خوبی نیامده . »
برای افریقائی ها ، مامان صدا کردن به قول خودشان نوعی احترام است اما ایونا دوست ندارد او را مامان صدا کنند . چند بار هم گفته ایم اما این طفلکی عادت کرده و ترک عادت به موجب مرض است.
اشکهای سرازیر شده ایونا ناراحتم می کرد. گوئی که هر جا بروی آسمان همین رنگ است. یاد مرحوم دبیر تاریخمان افتادم که در مورد یکی از دبیرانمان که بسیارگرفتار بود می گفت :« آقا طلاقت نمی دهد ، خاک توی سرت چرا گریه می کنی ؟ تو طلاقش بده . حالا هر چند سال می خواهد طول بکشد مهم نیست. حالا اگر روی صفحه کاغذ نوشته نشود چه می شود؟ همین که دلت طلاقش را داد ، همین که دلت از خانه اش بیرونش کرده برایش کافی است. چرا دیگر گریه می کنی؟ شاید فکر می کنی که گریه یک نوع تسلی است. شاید گریه در لحظات ناامیدی و ناتوانی تنها کاری باشد که از دست آدمی برمی آید اما ترک کردنش موجب می شود که آدمی در تلخ ترین لحظات نیز فکرش را به کار بیاندازد و درست ترین تصمیم را بگیرد. باور نمی کنم گریه بر هر درد بی درمان دوا باشد
.»
*

سوپر استار

برنامه سوپر استار را که هر ساله برگزار می شود تماشا می کنم. دل و جرات و اعتماد به نفس هزاران پسر و دختر جوان که کاندید می شوند و فکر می کنند سوپراستار هستند و صدائی دلنشین دارند ، جالب است. مادرانی که بچه شان را تشویق می کنند و به مسابقه می فرستند مرا یاد ضرب المثل سوسکی می اندازد که به بچه اش می گوید آنان قول بودان قربان ( مادر به فدای دست و پنجه ات ) یا قارقایا دئدیر گئت لاپ گؤزل اوشاقی تاپ گتیر گئتدی اؤز اوشاغین گتدی ( به کلاغ گفتند برو خوشگلترین بچه را بیاور رفت و بچه خودش را آورد.) یا پسری مثل مندرس که با آن صدایش ادعای مایکل جکسون بودن را دارد و پنج سال است که مدام می آید و در همان مرحله آزمایشی بیرون می رود و باز سال دیگر چهره عوض می کند و برمی گردد. نظرات تلخ و گزنده و گاهی بی ادبانه دیتا بولن به این افراد خود بحث دیگری است.
امسال در همان مرحله آزمایش صدا پسر جوانی وارد اتاق شد. تا خود را معرفی کرد « مهرزاد مرعشی » فهمیدم که ایرانی است. گفتم چطور جرات کرده به اینجا بیاید و طعنه و زبان تلخ و زهر آگین دیتا بولن بدرقه راهش شود؟ عجب حوصله ای دارد این پسر! اما وقتی زبان به خواندن گشود و موجب تحسین سه نفر ژوری قرار گرفت و دیتا بدون بحث و کلمه ای برگ قبولی را به طرفش دراز کرد ، فهمیدم که جز ده نفر اول است. او هر بار متفاوت خواند و زمانی که
این ترانه را خواند. یقین کردم که جز دو نفر اول است. همین طور هم شد. امشب قرار است مهرزاد و مئنوین روی صحنه بروند و تماشاگران بین این دو، یکی را به عنوان سوپراستار آلمان را انتخاب کنند. ایرانی ها در آلمان کم نیستند با هر زنگ ، این جوان یک قدم به سوپر استار شدن نزدیک تر خواهد شد.
*

مهرزاد مرعشی سوپر استار سال 2010 آلمان شد







2010-04-13

سر کلاس ژیمناستیک

وارد سالن که شدیم ، دوستان لهستانی را غمگین دیدیم . سقوط هواپیما و کشته شدن رئیس جمهورو همسرش همراه با هشتاد و هفت نفر از دولتمردان و اشخاص سرشناس اندوهگینشان کرده بود. کسی توجهی به جنس هواپیما که توپولوف بود نمی کرد. فقط اندوهگین دولتمردان و مرگ نابهنگامشان بودند. ورزش همراه با موسیقی ملایم شروع شد. دوستان لهستانی شوق و علاقه ای به حرکات ورزشی از خود نشان ندادند. غم آنها ما را نیز غمگین کرد. تمرین زودتر از وقت همیشگی تعطیل شد. برای نوشیدن قهوه و گپ و گفتگو به کافه تریا نرفتیم و بی حوصله و افسرده به خانه ها برگشتیم.
از این هفته خوشم نیامد . همه اش خبر مرگ شنیدم. دلم گرفت.
داغلار باشی قار ایمیش
قاردان بیر آنبار ایمیش
سؤزده شیرین دونیانین
اصلی زهر ماریمیش

**

آلمانی ها به این گل

می گیوند Geldbaum

2010-04-12

گفتگوی دو دلداده

سوار قطار شدم. مسیرم یک کمی طولانی بود. روی صندلی نشستم . قطار پنج دقیقه در ایستگاه توقف داشت. دختر و پسر جوانی سوار شدند. دختر روپوش کوتاهی پوشیده بود. روسری اش را محکم بسته بود و یک تار مویش نیز دیده نمی شد. آرایش ملایمی کرده بود. روبرویم نشست و پسر بعد از نگاه به دور و برش بغل دست دختر نشست. بیشتر صندلی ها خالی بودند و بجز این دو جوان ، مسافر ترکیه ای داخل قطار نبود. فکر کردند من آلمانی هستم و زبانشان را نمی فهمم. نگاهشان به همدیگر عاشقانه بود. پسر عاشقانه گفت :« عزیزم ، سوگلی من ، چی می خواهی ؟ هر چه بخواهی به چشم.»
دختر با ناز گفت :« می دانی جهیزیه ام آماده هست همه چیز داریم . احتیاجی به تهیه وسایل خانه نیست. اما خوب می دانی که باید شیربها تهیه کنی . به احتمال قوی مادرم یک دست النگو بخواهد . از همانها که تازه مد شده و همه مادرها می خواهند.»
پسر جواب داد :« چشم عزیزم می خرم. طلا و جواهرات دنیا فدای چشمان زیبایت.»
دختر گفت :« یک مسئله دیگر هم هست. پدر و مادرت که تنها نیستند . دو تا برادرت با زن و بچه شان ، خانه پدرت هستند. فکر می کنم بهتر است که ما خانه مستقل بگیریم. یکی قسطی می خریم و مستقل می شویم. به پدر و مادرت از همین حالا بگوکه مخالفت نکنند.»
پسر گفت :« خانه و ملک و کاخ و سرای فدای تار مویت . خانه هم می خریم . عروس خوشگلم. تو را به خانه مستقلمان می برم. تو لایق کاخ و قصری.»
دختر گفت :« دلم می خواهد به تحصیلاتم ادامه بدهم و بعد هم اگر کار خوب پیدا کردم ، سر کار بروم. خانه نشستن و خانه دار بودن را دوست ندارم. »
پسر جواب داد :« قربان تحصیلاتت بروم . هر چه دوست داری بکن . من هم دوست دارم زنم تحصیل کرده و اجتماعی باشد . مگر خدای نکرده با یک برده دار سر و کار داری که این حرفها را به زبان می آوری ؟»
دختر لبخندی زد و سرش را پایین انداخت و پسر شروع به صحبت کرد و گفت :« می دانی من دوست دارم هر شب جمعه مهمان داشته باشم . با دوستان دوران مجردی دور هم جمع شویم و بگوئیم و بخندیم و زنم سفره رنگارنگی آماده کند و از هرنوع غذا و کیک و خوردنی پخته و آماده کند. من یک مقدار کم حوصله ام و اگر نواقصی در کار باشد چنان بر کله آدم می کویم که کله اش در یک چشم به هم زدن له شود.»
دختر گفت :« غذا و کیک و پذیرائی مشکلی ندارد. مهمان نوازی و مهمان دوستی رسم و عادت ماست. خانه بدون مهمان صفائی ندارد.»
پسر گفت :« می دانی من از سر و صدای بچه ها خوشم نمی آید . اگر چه برادرهایم هر کدام پنج تا بچه دارند. خوب هزینه اش را دارند و دارندگی و برازندگی . اما مسئله هزینه نیست. من حوصله ندارم. بچه فقط دو تا . یکی پسر و دیگری دختر. می دانی وقتی چیزی باب میل من نباشد چنان مشتی بر مخ آدم می زنم که نتواند از جا برخیزد.»
دختر گفت :« پسر و دختر بودن که دست آدم نیست. قسمت است و علم پزشکی می گوید ژن تصمیم می گیرد نه انسان. مهمترین تصمیم گیرنده نیز خداست. باید از خدا بخواهیم. »
پسر باز با لبخند گفت :« من و دوستان دوران مجردی با هم قرار گذاشته ایم شنبه ها به دیسکوی خودمان برویم و تا صبح به یاد جوانی هایمان بنوشیم و برقصیم و خوش باشیم. خوشم نمی آید وقتی صبح خسته و بی خواب به خانه رسیدم ، یکی اخم و تخم کند و شکایت به پدرم ببرد.می دانی که من دستم خیلی سنگین است . آن وقت از کوره در می روم و یک سیلی محکمی بیخ گوش آدم می زنم که پرده گوشش پاره شود و مادام العمر کر بماند.»
حرفهای پسر داشت خفه ام می کرد.یعنی چه همه اش می زنم و می کوبم . داشتم از کوره در می رفتم که بخودم گفتم آخر به من چه ( ایکی کؤنول بیر اولسا سامانلیق سئیران اولار / دو قلب اگر همدیگر را بخواهند کاهدونی گلستان می شود.) که گویا صبر دختر نیز تمام شد و از کوره در رفت و در حالی که دندانهایش را بر هم می فشرد و لبخند تلخی بر لب داشت گفت :« عزیزم ، آن آدمی که تو می خواهی چنین و چنان بزنی شل و چلاق است؟»
پسر با تعجب و با صدای یک کمی بلند گفت :« نه عزیزم! چطور مگر ؟»
دختر گفت :« خوب آن آدم هم به جای سه تای تو یکی می زند که هم کله ات له شود ، هم نتوانی از جای برخیزی و هم پرده هر دو گوشت پاره شود.»
پسر مات و حیران به دختر چشم دوخت. شاید انتظار چنین جوابی را از محبوب خجالتی اش نداشت. به مقصد رسیدم . از جای برخواستم لبخندی بر دختر زدم و پسر با اشاره چشمانم فهمید که می خواهم بگویم بیرین ویرارسان اوچون یئییرسن / یکی بزنی سه تا می خوری.
از قطار پیاده شدم و هنگام رد شدن از کنار پنجره قطار دو جفت چشم عاشق را دیدم که تماشایم می کردند و با لبخند از من خداحافظی می کردند. آنها تازه متوجه شده بودند که همه حرفهایشان را فهمیده ام
.
*

2010-04-10

ماجرای یک هدیه

روزی روزگاری داشتم این غزل حافظ را می خواندم
شرابی تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
مهمان عزیزی صدایم را شنید. رفت و روز بعد شیشه ای شراب برایم هدیه آورد. من نیز به رسم خودمان هدیه را از او گرفتم و تشکر کردم و داخل ویترین کنار لیوانهایم گذاشتم. چند هفته ای از این ماجرا گذشت. روزی عطیه خانم به خانه مان آمد. داشتیم چائی می خوردیم که چشمش به شیشه شراب افتاد و با تعجب گفت :« وای خدا مرگم بده شما هم ؟ »
گفتم :« خدا نکنه ! چرا خدا مرگتون بده؟ »
گفت :« یعنی شما هم شراب می خورید ؟ آن هم از نوع کهنه اش؟ حالا ویسکی هم می خورید؟ پسته مزه خوبی برای ویسکی است و ... »
من که تازه متوجه منظور عطیه خانم شده بودم ، موضوع را به شوخی برگذار کردم و گفتم :« نه بابا من شنیدم انار و نارنج مزه خوبی برای ویسکی یا شراب هستند . مگر نشنیدی که می گویند
شرابین مزه سی ناردی ناریشدی / مزه شراب انار و نارنج است
یاریمنان کوسدوم یالواردی باریشدی آ دیلبر / با یارم قهر کردم التماس کرد و آتشی کرد
همراه با لبخندی ملیح بر لب گفت :« می دانم اهل شراب و الکل نیستی . این شیشه ناقابل را می خواهی چه کار ؟ یک دفعه شیطان وارد خانه ات می شود و وسوسه ات می کند و شیشه بهت چشمک می زند و می خوری و گناه می شود. بهتر است به من بدهی . در جمع یاران باز می کنیم می خوریم به جان عزیزت دعا می کنیم. این پیشنهاد را به خاطر خودت می کنم . برای من فرقی نمی کند.»
گفتم : « عزیز من هدیه ای که از دوست می رسد برایم ارزش دارد و به کسی هم نمی دهم. نگران شیطان هم نباش که نمی تواند وسوسه ام کند. دستت هم درد نکند که اینقدر به فکر من هستی. خودت مواظب باش که شیطان وسوسه ات نکند و کتاب مرا به موقع برگردانی و پشت جلدش هم شماره تلفن و اعداد و ارقام ننویسی .»
پافشاری و من اؤلوم سن اؤلمه او تاثیری در تصمیم من نکرد و شیشه را به او ندادم. دو سه سالی از آن ماجرا می گذرد و نه شیطان جنی وارد خانه ام شده و نه شیشه به من چشمک زده و نه هوس نوشیدن کردم.*در آداب و رسوم ما هدیه جای خاص خود را دارد. آن قدیمها تازه دختران نامزد در خانه پدری جوراب و دستکش و دستمال آشپزخانه و لیف و ... می بافتند و می دوختند و با خود به خانه داماد می بردند . داخل سینی هر چشم روشنی که از طرف فامیل و اقوام داماد می رسید یکی از این کاردستی ها را می گذاشتند. هم هدیه کوچک عروس به منزله با یک تیر دو نشان زدن بود. با این کار نوعروس هم جواب لطف هدیه دهنده را می داد و هم کار هنری و دستی خود را به رخ می کشید. وقتی کسی می مرد ، قبل از مراسم چهل اش صاحبان عزا هدایائی می خریدند و به فامیل و اقوام که سیاه پوشیده و عزاداری کرده اند می دادند و ازهمراهی آنها تشکر می کردند و می خواستند که لباس سیاه را از تن بیرون آورند و به آرایشگاه بروند.
یولداشیم منی یاد ائله سین بیر ایچی بوش گیردکانلا / دوستم یادم کند با گردوئی تو خالی
*

2010-04-08

ناخدا میداف وبلاکستان درگذشت

چه تلخ است وقتی وبلاک می خوانی خبر درگذشت هم ولایتی های وبلاک شهری را بشنوی. تقویم تبعید خبر از رفتن ناخدا میداف می دهد.  
روحش شاد.
 

  

2010-04-07

بایاتیلار

یاندیریب یاخدی منی / سوزاند و خاکسترم کرد

داغ – داشا چاخدی منی / به سنگ و کوهم زد

مرد بیلیب آرخالاندیم / مردش پنداشتم و به او پناه بردم

نامرددیر ییخدی منی / نامرد است و به زمینم زد

*

داغلار داغلادی منی / کوهها داغم کردند

زولفون باغلادی منی / زلفانت بندم کردند

نامردین بلاسیندان / از بلایی که نامرد گرفتارم کرد

ائللر آغلادی منی / ایل و طایفه به حالم گریست

*

داغلار باتیبدی قارا / کوهها پر برف شده

اووچو دوشوبدو دارا / شکارچی به سختی افتاده

اوزووه گولن دوستون / دوستی که در رویت می خندد

قاییت بیر قلبین آرا / برگرئد و آنچه در دلش می گذرد ببین

*

داغ باشین چن آلارمی؟ / بالای کوه را مه می گیرد؟

آلسا کؤلگه سالارمی ؟ / بگیرد سایه می اندازد؟

بیر مظلومون قیصاصی / مگر قصاص مظلوم

بیر نامردده قالارمی ؟ / دامن نامرد را نمی گیرد؟

*

عزیزینم دوست آشی / عزیز من آش دوست

دوست چؤره یی دوست آشی / نان دوست و آش دوست

دشمنین گول له سیندن / از گلوله دشمن هم

یامان اولار دوست داشی / سخت تر است ضربه دوست

*

عزیزیم آتار منی / عزیزم رهایم می کند

هر درده قاتار منی / به هر دردی گرفتارم می کند

نامرد گلیب مرد اولماز/ نامرد مرد نمی شود

دوسلوقدا ساتار منی / در دوستی هم مرا می فروشد

*

عزیزیم داغا گلیر / عزیزم به کوه می آید

بولبوللر باغا گلیر / بلبل به باغ می آید

نامردین قایداسی دیر/ این رسم نامرد است

جان وئرن چاغا گلیر / در لحظه جان دادن می آید

* 

عزیزیم دالداسینا / عزیزیم در پناهش

غونچه گول دالداسینا / در پناه غنچه گل

نامرد ائله نامرددیر / نامرد ، نامرداست

اؤزو نه ، دالداسی نه / چه رودررویش باشی و چه در پناهش

*

عزیزینم آی باتدی / عزیزم ماه غروب کرد

اولدوز باتدی آی باتدی/ ستاره و ماه غروب کرد

یاریم بی وفا چیخدی / یار من بی وفا شد

منی اغیارا ساتدی / مرا به اغیار فروخت

*

یا ربیم درده منی / یارب به این درد مرا

سالما بو درده منی / گرفتار نکن به این مرا

نامرده محتاج ائتمه / محتاج نامردم نکن

کس قربان مرده منی / قربان مرد کن مرا

*

باغیندا وار آلچالار / در باغشان گوجه هاست

یاشیل چالار ، آل چالار/ بنگشان مایل به سبز و قرمز

آغلاما دلی کؤنلوم / دل دیوانه ام گریه نکن

دشمن گؤروب ال چالار / دشمن می بیند و از شادی کف می زند

*

سن منی کول ائیله دین / تو خاکسترم کردی

دردیمی بول ائیله دین / دردم را زیاد کردی

داغیتدین ائل – طایفامی / قوم و خویشم را پراکندی

دشمنه قول ائیله دین / برده ی دشمنم کردی

*

عزیزیم آیران سیزا / عزیزم به آنکه دوغ ندارد

آیران وئر آیران سیزا / دوغ بده به آنکه دوغ ندارد

ظلم ائوی اباد اولماز / خانه ظلم آباد نمی شود

قالماز بو دووران سیزه / این دور به شما نیز نمی ماند

*

2010-04-03

سیزده بدر

آن قدیمها سیزده بدر برای خودش عالمی داشت. پدرم و آقاجمشیدمان دوتائی برای سیزده بدر برنامه ریزی می کردند. صبح روز سیزده بدر فامیل دور هم جمع می شد. خانمها در آشپزخانه همراه با گپ و گفتگو و بگو و بخند پلو را آماده می کردند . پلوی خوشمزه و خوش عطر و طعم وطنی که به آن پلوی رشتی می گفتیم. ما دختربچه ها و پسربچه های قد و نیم قد همبازی های خود را داشتیم و آقایان هم بساط کباب را پهن می کردند. منقل و هیزم و آتش و سیخ و گوشت و گوجه فرنگی و فلفل سبز وسینی بزرگ مسی پر از نان لواش مخصوص کباب . کباب که آماده می شد ، سفره را پهن و پلو را داخل دیس بزرگ مسی ریخته وسط سفره می آوردند. آقا جمشیدمان جلوی چشم همه دستهایش را دوباره با آب و صابون می شست و با صدای بلند می گفت :« ای جماعت حاضر ببینید دستهایم تمیز است.» الحق والانصاف آدم باسلیقه و تمیزی بود. آنگاه یک کاسه کره را داخل سینی پلو می ریخت و با دستهای بزرگش قاطی می کرد و سپس به جای کف گیر با کف دستهایش پلو توی بشقابها می ریخت و سهم کباب هر کسی را هم روی پلو می گذاشت و می داد. آخر سر هم نانهائی را که کبابها را داخلشان گذاشته تکه تکه می کرد و به هر کسی تکه ای می داد . این تکه نانها خوشمزه تر از خود کباب بود. همه راضی بودیم و از خوردن چلوکباب سیزده بدر لذت می بردیم. تنها خاله تامارا اعتراض می کرد و می گفت :« با دستهای گنده ات داری پلوی داخل دیس را زیر و رو می کنی که چه بشود ؟ اگر ما دلمان کره بخواهد خودمان می ریزیم . پلو را خرابش کردی دستهایت را با پلو شستی .من نمی خورم.» آقاجمشیدمان هم قاه قاه می خندید و می گفت :« تو برو شکر کن که من دستهایم را جلوی چشم همه با آب و صابون شستم. حالا می دانی چلوکبابی ها همین چلوکباب را چطوری آماده می کنند ؟» خاله تامارا ادامه حرفهای آقاجمشیدمان را می دانست . همه مان بارها از او به زبان طنز شنیده بودیم .جواب می داد :« خودم می دانم لازم نیست شما تعریف کنید.» آنگاه فوری سهم خودش را بر می داشت و شروع به خوردن می کرد. بعد از چلوکباب نوبت به دوغ می رسید. دوغی که در خانه با ماست و جوش شیرین و آب و نمک درست می شد.
جشن سیزده بدر تا عصر ادامه داشت و عصر هر کسی به خانه خودش می رفت و ما بچه مدرسه ای ها تازه یادمان می افتاد که مشق شب عیدمان مانده است. عادت ما بچه محصل ها این بود که قبل از عید دفتر مشق می خریدیم و قبل از شروع تعطیلات عید، مشق شب عید را شروع می کردیم. مشق فارسی از اول کتاب تا آنجائی که درس خوانده ایم. مشق حساب ، پاکنویس مسائل و تمرینات کتاب از اول تا آنجائی که خوانده ایم . انشا تعطیلات عید را چگونه گذرانده اید؟ پاکنویس دیکته در یک دفتر جداگانه. تازه کلاس هفتم انگلیسی هم به این مشق ها اضافه می شد. معلوم است که چنین مشق هائی تمام شدنی نیستند. عصر سیزده بدراز ترس خط کش خانم معلم و تنبل کشیدن سر صف خانم ناظم ، تا پاسی از شب مشق می نوشتیم. روز بعد خانم معلم به کمک مبصر مشق هایمان را قلم می زد. من و مهناز و مهزناز چهاردهم فروردین را چهارده بدر می نامیدیم. عصر که به خانه برمی گشتیم خوشحال بودیم که چهارده بدر شد و مشق هایمان خط خورد و خانم معلم متوجه نواقص تکالیفمان نشد. شاید هم متوجه شد و به روی خودش نیاورد. خودم که معلم شدم طبق عادت همیشگی مشق شب عید دادم . فارسی از اول کتاب تا آنجائی که خوانده ایم. حساب پاکنویس مسائل و تمرینات ، پاکنویس دیکته. هرسال عصر سیزده بدر یاد دوران مدرسه ام می افتادم و دلم به حال شاگردانم می سوخت که مجبورند بنشینند و مشق بنویسند تا چهارده بدر دعوایشان نکنم.
اکنون بچه ها با خیال راحت از سیزده روز تعطیل عید نوروز لذت می برند
.

2010-03-24

سر کلاس ژیمناستیک

کلاس ژیمناستیک سراپا شور و حرکت و شادی است. گوئی با هر حرکت ساده ای تلخی ها را به نسیم می سپاری تا به دوردستها ببرد و خیالت را آسوده کند. حرکات ورزشی همراه با موزیک تند و ملایم ، یک ساعت ، گاهی نیز بیش از یک ساعت و نیم طول می کشد. پس از آن نیز با تمام خستگی ها ، احساس شادابی و جوانی می کنی و با دوستان به کافه تریا می روی تا به بهانه نوشیدن آبی و چائی و قهوه ای با آنها گپی بزنی. در میان بیست و چند نفر، بانوی موطلائی که روس است توجه ات را جلب می کند. ابروهای درهم کشیده از غم ، پیشانی چروک خورده از ناراحتی درونی ، اخم و دلتنگی ، همه و همه نشان دهنده رنجی است که می کشد. ساکت و بی صدا می آید و می رود. کم حرف می زند و بیشتر فکر می کند. گاهی آنقدر پریشان است که از قافله عقب می ماند. در سلام و احوالپرسی اش لرزشی است که غم درونیش را آشکار می کند. مانوئلا اسمش را بانوی غمگین گذاشته است.از دوستانش شنیده ایم که علت خشم گاه و بی گاه و ابروهای همیشه در هم کشیده اش از چیست . امروز هنگام صرف چائی و قهوه تلخ ، بی مقدمه سر سخن را باز کردم .
گفتم : « یاد دبیرتاریخمان به خیر. خدا رحمتش کند . مرحوم مرد عاقل و رک و راستی بود. می گفت . اینگونه چین برپیشانی انداختن روا نیست . روز قیامتِ خدا همین پیشانی و ابرو زبان به شکایت خواهند گشود. چه خبرت است؟ »
همچنان با لحن خشن و عصبی در جوابم گفت :« جائی که پیشانی و ابروی بی جان قدرت تکلم و شکایت دارند ، من جاندار هم حق زدن و شکستن و کوبیدن دارم. تو می گوئی با این همه گرفتاری و بدبختی خم به ابرو نیاورم و نصایح دبیر تاریخ شما را که استخوانش نیز زیر خاک پوسیده و از بین رفته ، گوش کنم ؟ تازه اگر همین دبیر تاریخ شما زنده بود بهتر از اینها رفتار می کرد ؟ »
گفتم : خیلی وقتها ارزش استخوانهای پوسیده ، از گوشت و پوست زنده گردن کلفت خیلی بیشتر است باور کن. اطمینان دارم اگر آن مرحوم زنده بود پا به پای کمپین یک میلیون امضا و تغییر برای برابری گام برمی داشت و خسته نمی شد. اگر زنده بود و تو را در این اوضاع می دید خشمگین می شد و می گفت نامردی ها را طلاق بده. از خانه دلت بیرونش کن. بگذار شبانه روز خود را به این در و آن در بکوبد. بگذارهر چقدر که دوست دارد رجز بخواند. به جوانی ات رحم کن . به فرزندانت افتخار کن که مشکلات را پشت سر گذاشته و هر کدام برای خودشان کسی شده اند. بدی ها را به حال خود رها کن و زندگی را بر خود سخت نکن که حافظ شیرازی ما می فرماید :
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش
بگذار روسیاهی به زغال بماند
قازان آغارار اوزو قارالیق کؤموره قالار/ دیگ سفید می شود و روسیاهی به زغال می ماند.
*
سرانجام دلتنگِ دلتنگی بانوی غمگین شدم که به قول خودش از نیچه و شلاقش بیزار است.
*

2010-03-18

هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز







چقدر زیباست گل نوروزی که به موسم بهار و شکوفائی گوش به برف و یخ و سرما و باد نمی دهد و از دل سنگ و خاک راهی برای خود باز می کند. مثل آدمهائی که ناامید نمی شوند و تلاش می کنند.
روز خوشی بود امروز. خورشید از یک طرف نورافشانی می کرد. گرمای خورشید همراه با باد ملایم دلنواز بود. راستی که زندگی با لحظات خوش و ناخوش اش زیباست. همین زندگی گاهی در لبخند شیرین پسرکت خلاصه می شود. زمانی مزه آغوش گرم دخترکت شیرین تر از عسل می شود. لحظه ای که چشمت به بلائی کریه منظر و نفرت انگیز می افتد ، سپاسگزار خدا می شوی بابت رفع بلا.
*
روزم را که با غزلی از حافظ شروع کردم و سال نو را به فال نیک گرفتم.
صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد
هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار
که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
بگوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش
که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع
به حکم آنکه چو شد اهرمن سروش آمد
ز فکر مرغ ندانم که سوسن آزاد
چه گوش کرد که باده زبان خموش آمد
چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد
بگویمت سخنی خوش بیا و باده بنوش
که زاهد از بر ما رفت و می فروش آمد
ز خانقاه به میخانه می رود حافظ
مگر ز مستی زهد و ریا به هوش آمد
*
می گویند سر سفره هقت سین و لحظه تحویل سال نو از خدا هر چه بخواهی می دهد. دعاهایت مستجاب می شود و من بارها امتحان کردم. لحظه تحویل در سکوت و آرامش با خدا حرف زدم و خیلی وقتها احساس کردم که صدایم را می شنود. لحظه تحویل امسال و سر سفره هفت سین طبق عادت همیشگی ام دعا خواهم کرد . برای مردم وطنم ، برای مردم دنیا ، برای همه و همه صلح و صفا و آرامش آرزو خواهم کرد . در آخر برای آرامش روحی ارواح بیمار و مردم آزار دعا و شفای عاجل آرزو خواهم کرد.
*

2010-03-14

نوروز و عیدی

همراه گل صنم از مغازه ماهی فروشی بیرون می آمدیم که پسربچه پنج شش ساله ای توجه مان را جلب کرد. دست راست پسرک در دست مادرش و در دست چپ اش دو ماهی قرمز داخل نایلون پلاستیکی بود و مادر و پسر داشتند به طرف ایستگاه اتوبوس می رفتند. از قضای روزگار هم مسیر بودیم و منتظر اتوبوس شدیم. پسر بچه رو به مادرش کرد و پرسید :« نمیشه ماهی ها را به خانه خودمان ببریم و خودمان نگاه داریم ؟»
مادرش جواب داد :« نه عزیزم ما ظرف مخصوص ماهی نداریم. اما خانه عمه ات برکه است و ماهی ها آنجا راحت خواهند بود.»
پسر بچه یک کمی سکوت کرد و باز به حرف آمد و گفت :« نمیشه کاغذ کادوی شکلات را باز کنی و یکی بخوریم؟»
مادر باز جواب داد: « نه عزیزم این شکلات را برای عمه ات می بریم. آنجا باز می کند ما هم می خوریم. خودش هم کیک پخته است باید صبر کنی خانه شان که رسیدیم کیک هم خواهی خورد.»
بچه باز آرام شد. اما گوئی ته دلش آرام نبود . رو به من کرد و گفت :« شما هم ماهی دارید؟»
گفتم :« بله»
گفت : « ما ماهی نداریم اما من دوستشان دارم. عمه من خانه خریده و وسط باغچه شان برکه درست کرده است ما هم برایشان ماهی و شکلات هدیه خریدیم.»
گل صنم صدایش درآمد و گفت :« وا! خدا مرگم بده خواهر شوهرش خانه خریده و دارند براش ماهی قرمز و شکلات هدیه می برند. یعنی همین؟»
گفتم :« فکر کنم فقط همین اینها در مورد کادو زیاد سخت نمی گیرند هر چی دارند می برند و خیلی هم راحت و خوشحال هستند.»
گوئی جواب من گل صنم را قانع نکرد و رو به مادر کرد و گفت :« ببخشید که کنجکاوی می کنم ، شما برای خواهر شوهرتان ماهی قرمز و شکلات هدیه می برید؟»
زن لبخندی زد و گفت :« ماهی قرمز را برای برکه شان خریدیم . این شکلات را هم بچه هایش دوست دارند. اما برای خودش یک پلوپز خریدم . چند وقت پیش آلدی آورده بود. قیمتش مناسب است و خواهرشوهرم هم خوشش می آید.»
گل صنم گفت :« به حق چیزهای ندیده و نشنیده .اگر من برای خواهرشوهرم از آلدی پلوپز بگیرم و ببرم یک گلایه ای می کند که نگو و نپرس . اول به مادرجانش خبر می دهد که عروس بی لیاقتت خودش لیاقت ندارد و لیاقت و شخصیت مرا هم در نظر نگرفته و برایم هدیه ارزان قیمت خریده و پیش شوهرجانم تحقیرم کرده و مادرجان هم به شوهرجانم خبر می دهد و مادر و خواهر دوتائی مغز شوهرجانم را می خورند و من هم چاره ای ندارم جز دست به دعا بردن که خدا به خیر بگذراند.»
گفتم:« سوغاتی برای یادآوری و اظهار مهر و علاقه نسبت به طرف مقابل است. آدم از آنچه که دارد هدیه می کند. از قدیم گفته اند وارین وئرن اوتانماز یوخدان وئرن دلی دیر / کسی که دارد هدیه می کند . کسی که ندارد و هدیه می کند دیوانه است.»
گفت :« عزیز من این حرفها را به مادرشوهر و خواهر شوهر بگو. سال گذشته دو دختر دو خواهرشوهر ازدواج کردند . برای جهیزیه اش مجبور شدیم فریزرو ماشین لباسشوئی بخریم. هرچی اضافه کاری کرده و جمع کرده بودم شوهر از دستم گرفت و تمام شد. آخر سر هم از پسرشان تشکر کردند که هدیه خریده ومن کنار ایستادم . از خدا پنهان نیست از تو چه پنهان که دلم یک کمی سوخت. »
گفتم :« خوب چه اشکالی دارد آدم چند سالی یک بار هدیه می خرد .اینکه از تو تشکر نکردند زیاد به دل نگیر. مادرشوهر و خواهر شوهرند و چه می شود کرد . از جنس خودمان هستند متاسفانه. »
گفت :« خیلی اشکال دارد. من سه تا بچه دارم . سالهاست غربت نشینم. دوست دارم بالاخره به ایران برگردم. سخت کار می کنم و و هرچی پس انداز می کنم صرف خرید هدیه برای مادرشوهر و بچه هایش می شود. بی انصاف همه اش به پسرش می نازد. تو که می دانی شوهرم چند سالی است بی کار است خانه می نشیند و سیگارش را می کشد و قهوه اش را می نوشد و امر و نهی می کند. اگر خودش کار می کرد باز یک چیزی . این همه مدت یک چوب کبریت هم از آنها هدیه ندیده ام. می گویند مادر که به پسرش هدیه نمی دهد. اما بیچاره مادر من هر چی می فرستد یک بهانه ای می تراشند. هم هدیه را برمی گردانند و هم به پیرزن بیچاره توهین می کنند.»
گفتم:« خوب تقصیر مادرت است دیگر. سفارش کن هیچ چیز نفرستد. این که نمی شود . هم پولوم گئتسین هم آبریم؟ / هم پولم از دستم برود هم آبرویم؟ »
قدیمی ها چه خوب گفته اند:
دوستوم منی یاد ائله سین بیر ایچی بوش گیردکانلا / دوستم با گردوئی تو خالی یادم کند.
تیکه قارین دویورماز محبت آرتیرار / لقمه شکم را سیر نمی کند بر محبت می افزاید.
هدیه دادن یکی از رسمهای خوب عید است . کاش با انتظارات غیر معقول موجب زحمت اطرافیان نشویم.
*

2010-03-09

ماهی سرخ و زرد و آبی من

وقتی سخن از سفره هفت سین به میان می آید ، ماهی سرخ و زرد به خودی خود جلو چشم آدمی جست و خیز کنان رژه می رود. بحث ها در مورد نگهداری این حیوان زیبا و دوست داشتنی شروع می شود. من کاری ندارم به اینکه ماهی قرمز ایرانی است یا نیست ، از چین آمده یا نه ، تازگی ها وارد فرهنگ ما شده یا نه . ماهی قرمز حیوان کوچک و بی آزار و اجتماعی و دوست داشتنی است و من دوست دارم سر سفره هفت سینم باشد. به جای تحریم این کوچولوی خوش آب و رنگ ، روش نگهداری اش را یاد گرفته ام و اکنون دوازده ماهی سرخ و زرد و سفید دارم. ظرفشان چهار گوش و بزرگ و جاداراست. کف خانه شان را با سنگریزه فرش کرده ام و گیاه آبزی هم دارند . غذایشان را از ماهی فروشی می خرم و هر ماه دو یا سه باربا غذای زنده مثل آرتیمیا و کرم خونی ، از کوچولوهایم پذیرائی می کنم. آنها روز به روز بزرگتر و قشنگتر می شوند.آبشان را مرتب عوض می کنم و ظرفشان را تمیز نگاه می دارم. فکرش را بکنید ماهی ریزه دو سانتی متری وقتی به اندازه هیجده سانتی متر رشد کرد ، چقدر زیبا و دلربا می شود. باله ها به خوبی دیده می شوند و آدمی از تماشای جست و خیزشان لذت می برد.
اسفند ماه سال گذشته ماهی رزمجوی نر آبی رنگی خریدم که در کنار دو ماهی ماده به خوبی و خوشی زندگی می کند. هر وقت غذایشان تمام می شود و از ماهی فروش برایشان غذا می خرم می پرسد : « ماهی آبی هنوز زنده است؟» وقتی جواب مثبت می شنود ، می گوید :« خوب بهشان رسیده اید بیشتر مشتری هایم یکی دو ماه بعد با گلایه به سراغم می آیند که ماهی بیمار بود و مرد.» طفلک فروشنده مرا و ماهی هایم را خوب می شناسد. هر وقت که می بینم حرکات یکی از این کوچولوها غیر طبیعی است سراغ ماهی فروش می روم و می پرسم . او هم تا آنجائی که می داند راهنمائی ام می کند. هفته گذشته هم یادآوری کرد که یواش یواش باید منتظر مرگ ماهی رزمجوی آبی باشم چون عمر این نوع ماهی زیاد نیست.
به نظرم به جای تحریم ماهی قرمز ، بهتر است روش نگهداری اش را یاد بدهیم . بخصوص به بچه های دبستانی که ماهی قرمز را خیلی دوست دارند . آخر خدا را خوش می آید این موجودات خوشگل را از خانه دور کرد یا داخل ظرف گرد و کوچک بلورین زندانی کرد؟ حیونکی ها به علت تنگی جا بیرون می پرند و تا متوجه شویم می میرند.
راستی خیلی وقتها دلم برای جوجه ننه مرده می سوزد که به هدف پذیرائی از مهمانان عزیز سرش کنده شده ، به سیخ کشیده می شود . بعضی ها به گنجشک و کبوتر نیز رحم نمی کنند. حالا هم می گویند گوشت بلدرچین مد شده است. طفلکی شتر یک عمر خدمت می کند و آخر سر هم با گوشتش کوفته می پزند. خدا را خوش می آید؟ شکمی که با لقمه نانی سیر می شود به گوشت شتر مرغ بدبخت چه نیازی دارد؟ آن قدیمها صدفها به حال و هوای خودشان زندگی می کردند. حالا نمی توانند از شکم شکموی بنی آدم جان سالم بدر برند.
*

2010-03-07

فردا روز جهانی زن

قرار است فردا که روز جهانی زن است با دوستان دور هم جمع شویم و جشن مختصری بگیریم. گویا این فکر ایونا بوده و خودش نیز برنامه ریزی کرده است. در میان دوستان روزا مخالفت کرد ه گفت :« وقتی در دنیا اکثریت زنان زیر بار ستم و نابرابری دارند له می شوند چه جشنی؟ » پینار گفت :« حق با توست . اما دست روی دست گذاشتن و نشستن دردی را دوا نمی کند . ما می توانیم دور هم جمع شویم و به بهانه جشن با هم صحبت و حداقل درد دل کنیم و هر کدام از کشوری و فرهنگی متفاوت هستیم و می توانیم در مورد مسائل و مشکلاتی که زنان دیارمان دارند صحبت کنیم. هم فال است و هم تماشا. »
علاقمندم در مورد زنان کره ای و فیلیپینی و تایلندی و آفریقائی که با مردان آلمانی ازدواج می کنند و به آلمان می آیند ، تحقیق کنم. در میان این زنان ، آفریقائی ها به علت تسلط به زبان انگلیسی موفق تر هستند. زنان آفریقائی مهربان و خونگرم هستند و کسی را که حتی یکی دو سال مسن تر از آنها باشد « مامان » صدا می کنند و به نظرشان این یک نوع احترام به بزرگتر از خود است.
بیشتر این زنان که به علت فقر با مردانی مسن تر از خود ازدواج می کنند و این طرف ها می آیند سرنوشت تلخی دارند. اما هر کدام که جرعه ای شهامت دارند به کمک پلیس و خانه حمایت از زنان نجات پیدا کرده ، با کار و تلاش گلیم خود را از آب بیرون می کشند و صاحب زندگی محقر اما مستقلی می شوند به قول ما آج قولاغیم دینج قولاغیم / شکم گرسنه ام و گوش دنجم ( وقتی آرامش روحی هست مشکلات نیز قابل تحمل هستند.)
*
ویکی پدیا می گوید : در دیار ما سه روز ، روز زن است. کاش این سه روز را حذف کنند وبه جایش سه حق انسانی به زنان اعطا کنند
*