2010-12-28

هر کجا هستم باشم




هر کجا هستم باشم ، آن وطن مال من است
آخرین بار که دیدمش ، گویا بیست و هشت سال پیش بود. پسرکی سه ساله بود. نمی توانست اسمم را به درستی تلفظ کند. حتی بلد نبود بگوید که اسمم طولانی است و تا بخواهم حروف را تمام کنم نفسم می برد. اما امروز برایم عکس هائی بسیار زیبا از نفاط مختلف آن خانه و کاشانه دور مانده فرستاده است. یعنی که هر کجا هستم باشم. آن وطن مال من است. آن اقوام متعلق به من هستند. یعنی که روح بدن دن آیریلار ، قان قاندان آیریلماز / روح از جان جدا می شود ، اما خویشاوندی و نزدیکی هرگز. به شرطی که دلی نشکنی که دل شکسته را درمان نمی شه کرد. آن قدیمها که چینی بند زن به کوچه مان می آمد و صدا می کرد آی چینی بند زن آمده ، در و همسایه دورش جمع می شدند هر کسی کاسه یا پیاله یا یشقاب و چیزهای دیگر چینی اش را که ترک خورده یا شکسته می آورد و چینی بند زن بند می زد و دستمزدی می گرفت. یک روز در مقابل سوال فاطمه بیکم خانم که دیس چینی یادگار مادرش از چهار جا ترک خورده بود ، گفت :« مهم نیست از صد جا هم ترک بخورد بند می زنم بهتر از روز اولش ، فقط قلب شکسته را نمی توانم بند بزنم.» او ظروف چینی را از طرف آستری اش بند می زد. ظاهر ظرف را اگر دقت نمی کردی ، به شکل سابق درمی آورد.ظروف قدیمی ، یادگار مادرها و مادربزرگ ها خیلی عزیز بودند.
اما این عکس زیبای ارسالی چندین و چند قصه دارد. درخت سبزی که سایه زیر سر گربه ای شده است. راننده ای که رحم و مروت را فراموش نکرده و منتظر بیدار شدن و پیاده شدن از اتومبیل شده ، تا بیدار شدن جناب گربه از خواب فرصت را مغتنم شمرده و عکس های زیبائی از او گرفته است. به محض سر بلند کردن جناب ، با او به مکالمه ای دوستانه پرداخته.
راننده : سلام جناب گربه.
گربه : سلام از ماست جناب راننده.
راننده : ناوار نه یوخ ؟ کئف مئف نئجه دی؟ نئینیسن نئینه میسن؟ بالا - بولا نه کئفده دی؟ سازسان دا انشالله؟ کئفین یاخجی دی دای؟ / چه خبر ؟ حال و احوال چطوره؟ چه می کنی و چه نمی کنی؟ بچه مچه در چه حالیه ؟ کیف ات کوکه انشالله؟ حالت خوبه دیگه؟
گربه :
کئفین خبر آلان چوخ اولسون . وارام دای شوکورآللاها
راننده : این بالا خوش می گذرد دیگر؟ جایتان که تنگ و ناراحت نیست؟
گربه : الحمدالله خوب است. چرت وسط ظهری حالم را حسابی جا آورد.
راننده : الحمدالله ، گرسنه که نیستید؟
گربه : نه ! خدا را شکر یک بچه تپل مپل خیلی ناز برایم یک تکه گوشت داد. البته دست مامان و باباش درد نکند که از بچه شان خواستند از گوشت همبرگر ساندویچ اش تکه کوچکی به من هدیه کند.
راننده : معلوم است که اینجا خیلی به شما خوش می گذرد. با مردم مهربانش حسابی کنار می آیی.
گربه : بله جناب راننده. خوش می گذرد. البته یعضی ها هستند که به محض دیدنم داد و هوار راه می اندازند که پیش ده پیش ده ( برو گم شده به زبان گربه ) بچه هاشان هم با سنگ و چوب می زنندمان . اما همه که بد خلق نیستند.
راننده : خوب مردم اخلاق و رفتارشان متفاوت است. خدا را شکر که شما سیاه نیستید وگرنه مادرم می ترسید و می گفت که شما جن هستید و به شکل گربه درآمده اید.
گربه با ترس و تعجب : استغفرالله! این چه حرفی است که مادرتان می زند؟ خدا نکند من جن باشم !
راننده : حالا می شود خواهش کنم از اتومبیلم پیاده شوید؟ می خواهم بروم.
گربه : چرا با این عجله؟ داشتیم خوش گپ می زدیم!
راننده : آخر دیرم می شود.نیم ساعتی می شود که اینجا هستم . نخواستم چرت شما را به هم بزنم.
گربه : ای وای ببخشید جناب راننده ! به خدا خیلی شرمنده ام.
راننده : دشمن ات شرمنده باشد . جناب گربه.
گربه پایین می پرد و بعد از خداحافظی و خیر پیش گفتن ، برای گردش و سیر و سیاحت و تماشای تاب بازی و چرخ فلک بازی بچه ها وارد پارک می شود.
*

2010-12-21

شب یلدا

آی چله چله قارداش ، آتین قمچیله قارداش
روزی از روزها یوسف علیخانی در پستی به نام « گپی با راویان فرهنگ مردم» گفت : این روزها آمده ام اینجا بنویسم و دعوت تان کنم برای دیدن و خواندن و همکاری با صفحه ای که قرار است به زودی دنبالش کنم و ... و ..و
پست اش تشویقم کرد ، تا درباره فرهنگ و آداب و رسوم مردم ولایتم بنویسم. چند صفحه ای نوشتم و به ایمیلش فرستادم. کافی نبود. به پدرم زنگ زدم . از او خواستم تا جائی که امکان دارد برایم بنویسد و بفرستد.عکس پدربزرگها و مادربزرگها را خواستم. چند صفحه دیگر نوشت و همراه عکسها برایم فرستاد و گفت :« آنچه که به خاطر دارم نوشته ام . اما باز هم کامل نیست خودت هم هرچه به خاطر داری اضافه کرده بفرست تا ویرایش کنم. » خواندن دستخط اش برایم کار ساده ای نبود . در چند صفحه نوشته اش به همه چیز اشاره کرده بود . از غذاها و مواد غذائی مانند : خشیل و هاستا و قئیقاناخ ، اوه لیک و آغ پئنجر ، چوبان کبریتی ، داغ گشنیشی ، کهلیک اوتوو ... ، از مردمش سردارماکو که رو در روی رضا شاه ایستادو سرش را به باد داد، از سنبل بنیادی و همت اش ، ازدکتر ندیم و محبوبیتش ، از حامد ماکوئی و اشعار دلنشین اش ، ازعباس پناهی و نقش هایش و خانیم ننه اش و ... . از جاهای دیدنی اش مثل باغچه جوق ، قره کلیسا و ... عکس اورقیه آنای بامزه مان را هم فرستاده بود. پیرزن قصه گوی کودکی هایم ، گوئی که هنوز هم زنده است و همراه خاله سوسکه دنبال شوهر می رود ، همراه با روباه و گرگ در جنگلهای خطرناک می گردد. تار موی زمرد قوشو را آتش می زند تا فوری پیدایش شود و به داد ملک محمد برسد. گویی هنوز هم شب یلدا کاسه و دو سوزن را می آورد تا فال سوزن بگیرد. دفتر قصه های قدیمی و کودکانه و مثل هایم پر شده از صدای خنده هایش. خدا به همه رفتگان خوابی آرام عطا فرماید.
دختر و پدر حسابی سرگرم نوشتن بودیم. از شب یلداو سینی مسی بزرگی که با هندوانه و پشمک و نخود و کشمش و انار پر می شد . رویش بقچه سفید گلدوزی شده می انداختند و به خانه تازه عروس می فرستاد. از بقچه دیگری که بجز هندوانه و پشمک و نخود کشمش و انار یک دیس کشمش پلوی داغ هم برای عمه خانم ها می فرستاد و به داداش بزرگ سفارش می کرد که بین راه بازی گوشی نکند وتا سرد نشده به خانه عمه خانم ها برساند و داداش بزرگه غر می زد که با این سینی سنگین روی سرم چه حوصله ای برای بازیگوشی دارم. آخر داداش بزرگه خیلی وقتها توی کوچه آششیق بازی می کرد و یادش می رفت که دنبال کارش فرستاده اند.
اجل مهلتش نداد . حرفهایش را زد و خداحافظی کرد و آرام و بی دردسر چشمانش را بست و رفت. دستخط اش داخل پوشه باقی است. روزی کاملش خواهم کرد.
شب یلدا باشد و فال حافظ نگیرم؟
*
سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که عشق گل به ما دیدی چه ها کرد
از آن رنگ و رخم خون در دل انداخت
در این گلشن به خارم مبتلا کرد
به هر سو بلبل بیدل در افغان
تنعم در میان باد صبا کرد
نقاب گل کشید و زلف سنبل
گره بند قبای غنچه وا کرد
غلام همت آن نازنینم
که کار خیر بی روی و ریا کرد
خوشش بادا نسیم صبحگاهی
که درد شب نشینان را دوا کرد
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بود
ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
وفا از خواجگان ملک با من
کمال دولت و دین بوالوفا کرد
بشارت بر به کوی می فروشان
که حافظ توبه از زهد و ریا کرد

2010-12-19

قار دوشاب


دیشب برف بارید. هم اکنون نیز برف می بارد. ولایتمان سفید سفید است.

چقدر زیباست این سفیدی.
برف سفید ، قار دوشاب مادربزرگم را به یادم می اندازد
*
قار : برف
دوشاب : شیره انگور
*
مرحوم دبیر تاریخمان وقتی می خواست به کسی بگوید لوس نشو و ادا درنیار ، با خشم می گفت : « دوشابلانما گؤروم
.»
*

گیاه گوشتخوار کوزه ای

 


2010-12-14

به بهانه عاشورا و به یاد کلثوم

بچه که بودم، در یکی از محله های قدیمی ، مردریش سفیدی زندگی می کرد که حاج آقا صدایش می کردند. با دختر حاج آقا در کلاس ششم ابتدائی همکلاس بودیم. اسم دختر کلثوم بود.می گفت:« پدرم به سفر حج نرفته اما چون عمویم او را حاج آقا صدا می کند، بقیه هم از او یاد گرفته و این طوری صدایش می کنند.» حاج آقا روزهای سرد و یخبندان زمستان جلو مدرسه می آمد و تا کلثوم را می دید جلو می آمد وبا یک دست کیف مدرسه دختر را می گرفت و دست دیگرش را به دست دختر می داد و به راه می افتادند.دختر همیشه چادر به سر داشت و با دندانهایش گوشه های چادر را می گرفت و دندانهای برنده اش، بیشتر اوقات دو گوشه چادر را پاره می کردند. برای همین هم دو گوشه چادرش همیشه خیس و چروک بود. پدر او آدمی مهربان و مومن بود. کاری به کار کسی نداشت و سرش به کار خودش مشغول بود. مغازه کوچکی داشت و نان شب خود و پنج کودک قد و نیم قدش را درمی آورد. کلثوم فرزند بزرگ خانواده بود و اگر همکلاسی ام نبود فکر می کردم نوه این مرد است. چون فاصله سنی دختر و پدر زیاد بود. پدر من همیشه جوان و شیک و مرتب بود. اما پدر او کتش را نمی پوشید و روی شانه اش می انداخت و پاشنه کفش اش هم همیشه خوابیده بود. دخترمی گفت که پدرش عمدی پاشنه کفش اش را می خواباند تا کسی متوجه نشود این گوشه و آن گوشه کفش کهنه و پاره است. او از اول تا دهم محرم که عاشورا باشد در هیئت عزاداران تلاش می کرد و سردسته شاخسئی ها ( دسته های قمه زنی ) بود. در بین عزاداران و دسته شاخسئی او ، کسی قمه و چاقو به دست نمی گرفت. آنها چماق به دست داشتند و بعد از ممنوع شدن اسلحه سرد و گرم ، بدون چماق بیرون می رفتند. نوحه خوانی و شاخسئی واخسئی آنها با طبل و زینگ و بلندگوی باطری دار بزرگ همراه بود.شب های تاسوعا و شب های عاشورا هم وقت می دادند و به خانه مردم برای عزادرای و نوشیدن شربت و چای نذری می رفتند. کلثوم از دست بعضی ها ناراحت بود که پدرش را اذیت می کردند و می گفتند:« همه کاره ای و سر مظلوم زیر آب کرده ای و سالهای سال آب خنک زندان نوش جان کردی و حالا داری برای امام حسین سینه چاک می کنی و دایه مهربان تر از مادر شده ای » و الی آخر. روزی از پدرم پرسیدم :« مگر آدم سر کسی را زیر آب فرو کند طرف می میرد؟ چرا این حاجی آقا رفته زندان آب خنک بخورد مگر خانه خودشان آب خنک نبود؟» پدرم گفت:« اگر سر کسی را زیر آب فرو ببرند و زیاد نگهدارند اکسیژن به بدنش نمی رسد و خفه می شود و می میرد. کسی هم که به زندان بیفتد می گویند رفته زندان و آب خنک خورده.. حالا فرض کنیم که حاجی کاری کرده و زندانی شده. سالها توی زندان بوده . مجازاتش را کشیده و بیرون آمده و دارد زندگی می کند.کاری هم به کار کسی ندارد. گناه و ثواب او دیگر چه ربطی به دیگران دارد؟ نمی فهمم از کی مردم فرشته دوگانه کتف چپ و راست حاجی شده اند؟»
آن روز نه پدرم در مورد جرم و علت حبس پدر کلثوم حرفی زد و نه دیگران. خود کلثوم هم چیزی نمی دانست شاید هم می دانست و نمی گفت. اما چند سال بعد حکایت راهم از زبان کلثوم و هم دیگران شنیدم . که گویا حاجی هنوز جوان بود و سربازی نرفته بود و برادر بزرگتر سرپرست خانه پرجمعیت شان بود. روزی از روزها حاجی وارد مغازه برادر شده متوجه می شود که مشاجره لفظی برادر و مردی به کشمکش انجامیده و زمانی سر می رسد که ضربه برادر کار مرد را ساخته و طرف نقش بر زمین شده و جا به جا مرده است. حاجی می بیند که رفتن برادر به زندان همان و گرسنه ماندن خانواده پرجمعیت و بدبختی و فلاکت همان. او به فکر خود برای نجات خانواده از فلاکت ، تا رسیدن پلیس چاقو را از دست برادر می گیرد و خود را به جای او معرفی می کند و به جای برادر راهی زندان می شود. بهترین دوران عمرش در زندان سپری می شود و بعد از بیرون آمدن از زندان برادر سر و سامانش می دهد و مغازه ای برایش تهیه می کند و حاجی زندگی جدیدی شروع می کند.
پدر کلثوم در مورد گوشه و کنایه مردم ، زخم زبانشان سکوت اختیار کرد و تا آخرین لحظه زندگی اش دم برنیاورد و کلمه ای بجز توبه و استغفار به درگاه خدا بر زبان نیاورد. در این روزها کمر خمیده و موهای سفید سفیدش از نظرم محو نمی شود. نمی دانم باز طبل می کوبد ، بلندگوی باطری دارش جای خود را به میکروفن داده یا نه ، فانوس و زنبوری اش هستند یا جایشان را به مهتابی های پرنور داده اند. هنوز هم هنگام دعا از ته دل گریه می کند؟ هنوز هم در مقابل بدی ها و ناسزاهای همسایه بغل دستی اش با لخند تلخ می گوید : خرمن چی نین خرمنین اوتدامیشام سنه نئینه میشم؟ / خرمن خرمنچی را آتش زده ام ، اما به تو چه بدی کرده ام؟
یا از دنیا رفته؟ خدایش بیامرزد

2010-12-08

ببار ای برف



اینحا همچنان برف می بارد

2010-12-02

باز هم برف


اینجا دارد برف می بارد و امروز من ، با نوشیدن چای داغ و ایستادن جلو پنجره و تماشای دانه های رقصان برف در هوا ، سپری شد. برای دقایقی آرزو کردم که ای کاش دانه برفی بودم ، شاد و بی خیال. عمری کوتاه داشتم و در همان لحظات کوتاه رقص کنان و سیراب از لذت زندگی ذوب می شدم.

*
دیروز و امروز دلم خوش نبود. به فکر دو زن بودم اگر چنین و چنان می شد، این دو زن زنده بودند یکی قاتل و دیگری مقتول نمی شد. هواسم آنقدر پرت شده بود که جرعه ای از چائی داغ را نوشیده و زبان و کامم را سوزاندم.

*
امروز دلم برای کلاس ششم ابتدائی ام تنگ شد. آرزو کردم به سالها پیش برگردم. دختر دبستانی شوم. مشق هایم را بنویسم و درسهایم را ازبر کنم و صبح زیر برف و یخبندان به مدرسه بروم. با همکلاسی ها دور بخاری سیاه نفتی جمع شویم و دستهایمان را گرم کنیم. دو ساعتی نگذشته نفت بخاری تمام شود و خانم معلم مبصر را دنبال سرایدار بفرستد و سرایدار غرزنان یک لیتر نفت بیاورد و بگوید :« سهم نفت امروزتان را دادم. چه خبرتان است. قناعت کنید دیگر.» خانم معلم هم با طنز و خنده بگوید : « مشهدی علی اکبر آقا این همه نفت توی مملکت داریم یکی دو لیتر اضافه به ما نمی رسد؟»
*

عسر و حرج

عسر در لغت به معنی تنگی و سختی و دشواری است و حرج نیز به معنی تنگی و فشار است. یعنی هر کاری که آدمی را به سختی و فشار و تنگی بیاندازد ، عسر و حرج نامیده می شود. زن وقتی می تواند از زوج طلاق بگیرد که به دادگاه مراجعه کرده و عسر و حرج را ثابت کند. در اینجا مصادیق عسر و حرج در پنج بند شرح داده شده است. اما فراموش کرده اند بند ششم را اضافه کنند که آن چند همسری است .چند همسری عسر و حرج روحی و روانی است. فرقی ندارد زن اول باشد یا دوم یا سوم و ... و … و … یا ششم. چند همسری محیط خانوادگی را به میدان جنگ تبدیل می کند به گونه ای که سی و چهار ضربه چاقو بدن زنی بی گناه را تکه پاره می کند ، زن دیگر را بالای چوبه دار می فرستد. فرزند خانواده را به کشیدن صندلی از زیر پای موجود زنده تشویق می کند، گذشت را از والدین داغ دیده می گیرد و اصل « در عفو لذتی است که در انتقام نیست» به فراموشی سپرده می شود

2010-11-29

اولین برف امسال


امروز اولین برف زمستانی ولایتمان را سفیدپوش کرد و این کوتوله باغچه مان ، سفید برفی شد. دستکش های پشمی را پوشیدم و جارو به دست گرفته ، بین خانه و سر کوچه راه باز کردم. درست مثل کودکی هایم که عاشق برف بودم و دلم می خواست با برفها گلوله برف و سرسره بازی کنم. یادش به خیر دانش آموز که بودم ، در روزهای برفی مادرم جاروی حیاط را بالای پله ها و جلوی آستانه در می گذاشت. برای رفتن به توالت که در گوشه دیگر حیاط و مسیری حدود ده متر بود ، مجبور بودیم پله ها را جارو کنیم و تا رسیدن به توالت جلوی پایمان را نیز با همین جارو پارو کنیم. این قانون مادرم بود و برو و برگردی نداشت. او معتقد بود که یک کمی زحمت کشیدن بهتر از لیز خوردن و پا شکستن و یکی دو ماه فلج شدن است.
مدرسه که می رفتیم چکمه های پلاستیکی نویمان روزهای اول خوب و امن بودند. چون لیز نمی خوردند و ما با خیال راحت به مدرسه می رفتیم . با وجود سفارش ها و تاکید مادرمان ، شیطان جنی قولمان می زد و زنگ های تفریح با همکلاسی هایمان سرسره بازی می کردیم. تا خانم ناظم وارد حیاط مدرسه می شد ما هم سیچان دلیکین ساتین آلیردیق ( دنبال سوراخ موش می گشتیم.) اگر خانم ناظم سرسره بازی و گلوله برف بازی مان را می دید دعوایمان می کرد و نمره انضباطمان هم کم می شد. یکی دو روز نگذشته ، پاشنه چکمه های پلاستیکی ما صاف و لیز می شد و موقع رفت و برگشت از مدرسه به خانه تلو تلو خوران و در حالی که با یک دستمان چادر و کیف مدرسه را می گرفتیم ، با دست دیگر تکیه بر دیوار داده به خانه می رسیدیم.
*
بچه که هستی مادرت نگرانت است و پندت می دهد . دختر جان بیرون می روی مواظب باش برف بازی نکنی . زیاد بیرون نمانی هوا سرد است. خدای نکرده سرما می خوری و از درس و مشقت عقب می مانی. مادر که می شوی فرزندت نگرانت است که مادرجان بیرون نروی ها، هوا سرد و زمین یخبندان است. یک دفعه سرما می خوری . پایت لیز می خورد. کلاه و شال یادت نرود. برف بر سرت نبارد. جوان است و نمی داند برف سفید خیلی وقت است که بر سرم باریده.
*
مخند ای نوجوان زنهار بر موی سپید ما
که این برف پریشان بر سر هر بام می بارد
صائب تبریزی
*

2010-11-28

نقد سیاه مشق های یک معلم

 

شهربانوی عزیز، گایا گیزی محله بلاگ آباد، اولین کتاب خودرا ،

که مجموعه داستان های ساده وصمیمی وگیرای اوست، که برخی ازآن هارا در"دخترمتولد

ماکو" نیز نوشته است، با نام "سیاه مشق های یک معلم" منتشرکرده است. بخرید

وبخوانید….

نق نقو

2010-11-24

به بهانه عید غدیر

به بهانه  عید غدیر و برای دل تنگم و جای خالی تو

شب عید غدیر است . شبی که برای فردایش در تلاش و تکاپو بودی. می دانستی که به دیدنت می آیند. می گفتی : خدا بیامرزد امواتشان را که این چنین روزهائی را در تقویم زندگی قرار داده اند تا بهانه ای باشد به جمع شدن دور هم و با عزیزان ایامی هر چند کوتاه به خوشی گذراندن.چه خوب است همه اقوام و کل فامیل را در یک روز و یکجا دیدن.»
یادش به خیر آن قدیمها که جوانتر بودی ، با آقاجمشیدمان بساط کباب راه می انداختید. بوی کباب تا هفت در و همسایه می رفت. غمی نداشتید. آقا جمشیدمان می گفت:« ما تنها نیستیم. ببینید بوی کباب محله را فرا گرفته همه دارند. پس نوش جان ما نیز باشد.»
محله قدیمی ما پر بود از پدربزرگ ها و سیدهائی که در خانه شان به روی اقوام و دوست و آشنا باز بود. سفره ای بود و نان سنگکی ، خرما و آش و کباب .
یادش به خیر وقتی حلیمه خانم می آمد و سعی می کرد مرا ببوسد. به این هوا که اگر روز غدیر هفت سید را ببوسی ، فردای قیامت حضرت علی شفاعت ات را می کند. اجازه نمی دادم . به حیاط بزرگ خانه مان می دویدم و او دو سر چادرش را با دندانهایش می گرفت و با دست چپ اش دو گوشه چادر را محکم می گرفت و با دست راست اش سعی می کرد مرا بگیرد و خیلی وقتها هم موفق می شد و من از این کارهایش چندشم می شد. آقا جمشیدمان دلش خنک می شد از اینکه یکی پیدا شده تا تلافی اذیت هائی که به او می کردم سرم درآورد و تو قاه قاه می خندیدی و می گفتی :« خدا امواتت را بیامرزد. بچه را اذیت نکن. فردای قیامت تا حضرت علی بیاید و شفاعت تو را بکند نکیر و منکر حساب و کتاب کارهایت را کرده و چرتکه هایشان را جمع کرده و رفته اند. تو ماندی و خدائی که باید قضاوت کند. خدا که اهل پارتی بازی نیست.»
بعدها زمان عوض شد. روزگار سرد و تلخ شد. بزرگ خاندان ها رفتند و تو و آقا جمشیدمان یساط کباب را برچیدید و گفتید:« گرسنه زیاد است و بوی کباب خوش نیست و خود کباب همچون سیخی بر گلو می ماند.»
سپس روزگار تلخ تر و سردتر شد. به شنیدن صدایت از راه دور قانع شدم. این اولین عید غدیر با جای خالی ات چقدر تلخ است . چگونه بگویم روزت مبارک پدرم؟ روحت شاد

2010-11-17

به بهانه عید قربان


عید قربان ، عید فطر ، عید غذیر ، عید نوروز ، همه و همه بهانه هائی هستند که یاد و خاطره بزرگترهایمان را گرامی بداریم. به بهانه کوچکتر بودن به دیدارریش سفیدان و گیس سفیدان بشتابیم. صدائی را ، سخنی را تکرار کنیم و از فراموشی بپرهیزیم. دیشب گیس سفید بودم و جوانترها به دیدنم آمدند. روز خوبی بود.سفره تنهائی ام با صدای خنده و شادی شان پر شد. راستی چه نعمتی و چه هدیه ای بهتر از دیدن شادی عزیزان؟
امروز صبح نوبت من بود. بایستی گوشی را می گرفتم و زنگ را به صدا درمی آوردم. فراموش نکرده بودم نوبتم را. اما دستی به گوشی و دستی دیگر بر دل داشتم. می دانستم که صدای منتظرت را هرگز نخواهم شنید. سال گذشته که زنگ زدم ، گوشی را فوری برداشتی و بدون مقدمه جواب سلامم را دادی و گفتی که عید تو هم مبارک حاجی لار ثوابیندا اولاسان / شریک ثواب حاجی ها بشوی .
پرسیدم : از کجا می دانستی که من پشت خطم؟
گفتی : احساست کردم. دلم خبر داد که توئی. گوشم شنیدن صدایت را مژده داد.
امسال نبودی ، خانه خالی از صدای مهربان تو بود. چقدر دلم برایت تنگ شده پدر
.

نقد سیاه مشق های یک معلم - دفتر اول

نقد سیاه مشق های یک معلم دفتر اول به روایت شهرنوش پارسی پور که از  رادیو زمانه پخش شد.

امروز درباره مجموعه داستانی با شما صحبت می کنم که از یک جهت جالب است. یعنی یک ابتکاری درش به کار رفته که برای من خیلی جالب بود و در عین حال تذکر این نکته که این مجموعه را نمی شود گفت مجموعه داستان ، بلکه باید نام دیگری برایش پیدا کنیم. مثلا بگوئیم گزارش ، روایت.  نام این مجموعه است سیاه مشق های یک معلم نوشته شهربانو باقرموسوی ( قایاقیزی ) این نویسنده که ظاهرا مقیم آلمان است کتابش را در انتشارات فروغ آلمان به چاپ رسانده. او کوشیده داستان درست کند.البته من به عنوان یک نویسنده حداقل ،  این را باور نمی کنم که آنچه که شهربانو باقرموسوی کرده ، داستان گویی باشدبلکه او به عنوان یک معلم که زمانی به روستا رفته و من فکر می کنم در مقطعی رفته کهه سپاهی دانش بوده. چون اگر اششتباه نکنم در اواخر دوره شاه علاوه بر پسرها که دوره خدمت نظامی برای سپاهی دانش می رفتند دخترخانمها هم روانه روستاها می شدند به عنوان معلم سپاهی دانش. پس این شهربانو باقرموسوی که از اهالی آذربایجان است رفته به یکی از این روستاها و در آنجا شرایط زندگی مردم را مطالعه کرده و این مطالعات را در در داستان واره هایی برای ما تعریف می کند. حالا من لغتش را پیدا کردم. به جای داستان می توانیم بگوئیم داستان واره. به دلیل این که یک وقت هست که نویسنده می نشیند و ابتکاری به خرج می دهد و موضوعی را از هیچ به همه چیز تبدیل می کند. به اصطلاح یک داستان می نویسد. ولی یک وقت است که ما روایت به دست می دهیم. یعنی  مثل همین نویسنده ما شهربانو باقرموسوی به روستا می رویم و در روستا زندگی مردم را نگاه می کنیم و بدون این که زیاد توجه کنیم  به قول فرنگی ها آنالیز یا تجزیه تحلیل می کنیم و یک گزارش گونه ای به دست می آوریم. پس یا باید بگوئیم اینها گزارش گونه ای هستند ، یا باید بگوئیم داستان واره های هستند درباره زندگی مردم. البته نویسنده تمام این داستان واره ها را با نام زنان آغاز می کند که این خیلی جالب است. یعنی به نظر می آید که چون به عنوان معلم دائما در تماس با زنان بوده ، زندگی آنان را نوشته است. 
این کتاب از نقطه نظر نمایش دادن شرایط زندگی و زیست در آذربایجان ایران بسیار جالب است و در عین حال برای کسانی که در فرهنگ هستند ترکی و فارسی را بلد هستند کتاب جذابی است و می توانند از نوشته های ترکی و فارسی استفاده کنند. آنهائی که در زمینه جامعه شناسی کار می کنند می توانند از اطلاعات خوبی که در این کتاب داده شده است بهره مند شوند و کسانی که در مورد وضع زنان نگرانی دارند و مسائل زنان را دنبال می کنند ، به طور قطع این کتاب برایشان بسیار سودمند است. چون سرگذشت دهها زن را ما می بینیم که چگونه با بدبختی های حیرت آوری دست به گریبان هستند و دچار ظلم و رنج و عذاب هستند.

اولین داستان واره اش به نام حکایت صنم و صادق شروع می شود. می بینیم که چطور صنم و صادق همدیگر را دوست دارند و ازدواج می کنند . اما خانواده فشار دارند حتما بچه ای که به دنیا می آید پسر باشد. منتهایش بچه صنم دختر استو شوهرش که اتفاقا او را دوست دارد می گوید اشکالی ندارد ما می توانیم منتظر دومی باشیم. دومی هم دختر است. اینجا دیگر پدرشوهر و برادرشوهر و همه یکی یکی سر و کله شان پیدا می شود و اعتراض و ابراز نارضایتی می کنند.بچه سوم به دنیا می آید و این هم دختر است. حالا خانواده چه کار می کنند ؟ به جای این که بیایند و به مادر جوان فرصت بدهند تا در زایمان های بعدی پسری به دنیا بیاورد ، پسرشان را وامی دارند که با زن دیگری ازدواج کند.این زن دوم برای شوهرش پسر می آورد و با آوردن پسر تمام امکانات زندگی زن نابود می شود. بعنی او به عنوان زن اول نه تنها هیچ حقی ندارد. بلکه کلید انبار و آشپزخانه و تمام نقاط مهمی که می شود گفت قلمرو حکومتی زنان است از او گرفته می شود و به زن دوم سپرده می شود.و خلاصه وضع تا جائی پیش می رود که یکی از دخترانش ازدواج می کند. همراه او به خانه دخترش می رود. چون داماد خوبی دارد و داماد از او نگهداری می کند.  این داستان تاسف آوری است . از این که می بینیم چگونه موقعیت یک زن به عنوان همسر در چه شرایطی در ایران است. ولی فقط این داستان نیست. داستانهای دیگری هم هست که ما به صورت دیگری بدبختی های مردم را می بینیم. مثلا خانم زر که عاشق یک سپاهی دانش است و علاقمند است با او ازدواج کند. ولی مادر و بقیه به طرز وحشتناکی این عشق را زیر پایشان له می کنند. و به دختر حالی م یکنند که نباید با کسی که از ده ما نیست ازدواج کنی و دختر را به مرد دیگری شوهر می دهند. خانم زر ظاهرا راضی است ولی اغلب به یاد آن عشق قدیمی اش است.یعنی ما در این داستان و بسیاری از داستانهای دیگر این داستان واره ها می بینیم که اصولا این حق که زنی هم می تواند به مردی علاقمند شود و بر اساس آن علاقه برود و یک زندگی برای خودش درست بکند اصلا حضورش قابل پیش بینی نبوده. بعنی کسی  او را به عنوان آدم طبقه بندی نمی کند. 

در داستانهای زیادی ما می بینیم که شوهر زن را کتک می زند. به طرز وحشتناکی می زند. این ها در روستاهای ایران اتفاق می افتد. ولی الزاما مسائل روستائی نیست. بلکه در سطح شهرها هم این اتفاقات می افتد. در یکی از این داستان ها به اسم گلی ، زن به شدت لاغر و عصبی است و در بحث و گفتگوئی که بین خانم زر و شهربانو اتفاق می افتد روشن می شود که شوهر گلی ، او را دوست نمی دارد و باز از همان ازدواج های فرمایشی است که در روستاها اتفاق می افتد.یعنی خانواده تصمیم گرفتند که این دو خویشاوند با هم ازدواج کنند. حالا شوهر که این زن را دوست نمی دارد و نمی تواند تحملش کند همیشه او را به قصد کشت می زند و شدت ضربات و صدماتی که به این زن می زند این است که نویسنده ما یعنی معلم ما در یک مقطعی در روستا شاهد مرگ گلی می شود. گلی را می کشند.

داستانهای دیگری داریم از زنی که به دست شوهرش کشته می شود و شوهر مدعی است که زن به او خیانت کرده است. او به زندان می رود و خیلی زود ازاد می شود و بعد با زنی دیگر ازدواج می کند. یعنی آدم کشی به صورت ساده ای مورد پذیرش قرار می گیرد.

در داستان دیگری به نام نیلوفر ، دختر بچه ای که خیلی هم باهوش است و در مدرسه همیشه نمره های ممتاز دارد ، یک روز وحشت زده می آید و می گوید که پدرش مادرش را کشته و بعد هم رفته کلانتری خودش را معرفی کرده. خوب پس اینجا هم شوهر می رود زندان و نجات پیدا می کند. باز معلوم نیست که چرا این شوهرهایی که زن می کشند راحت از چنگال قانون می گریزند.

در یکی از این داستانها که الان به اسم قهرمان فکر می کنم مرحمت یا زهر بود. مرحمت . شوهرش با یک عده اختلاف دارد. مردی می آید در خانه مرحمت ، از دوستان خانواده و از او خواهش می کند که به من یک آچارفرانسه و یک چیز دیگری بدهید. زن به احترام دوست شوهرش در را باز می گذارد و می رود که این آچار را بیاورد ناگهان جمعیت قابل ملاحظه ای به طرف خانه می آیند و سر و صدا کنان مشخص می کنند که این مرد توی این خانه بوده و زن به شوهرش خیانت کرده. حالا زن بدبخت مرد را ندیده. مرد جلوی خانه است یا توی هشتی ایستاده و زن رفته وسایلی را که مرد خواسته بیاورد. شوهر هم از راه می رسد. شوهر مرد عاقلی استو می داند که این افراد برایش توطئه کرده اند که پرونده ای بسازند و زندگی اش را نابود کنند. بنابراین جدی نمی گیرد. اما آقایان که حدود هفت هشت نفرند با هم مدعی اند که عشق بازی زن و این مرد را دیده اند، اینها را به کلانتری می برند. در کلانتری شوهر باور نمی کند و می گوید که می خواهم با همسرم زندگی کنم. ولیکن به خانه می آیند و مردم و همسایه ها و اذیت و آزارشان موجب می شود که خانه را عوض کنند. باز دوباره صدا و شایعه قبل از آنها به منطقه جدید رسیده است. خلاصه وضعی پیش می آورند که مرد زنش را طلاق می دهد. چون یواش یواش باورش که همسرش احتمالا به او خیانت کرده است. البته او را نمی کشد و می گوید دلم نمی خواهد تو را بکشم و دستم را به خون کثیف تو آلوده کنم. فقط از حوزه زندگی من برو بیرون. این یکی از داستانهای بسیار تاثرآور این مجموعه بود که من نگاه کردم و به نظرم خیلی ترسناک و غم انگیز است و باید بهش توجه شود.

شهربانو باقرموسوی کار بسیار جالبی کرده . البته زحمتش در حالتی ارج پیدا می کند که انسان فارسی و ترکی را بداند. بسیاری از ضرب المثل های ترکی و اشعار زیبای ترکی را به ترکی در متن نوشته و در کنارش فارسی آنها را نوشته. شما اگر دوزبان را بدانید که با تمام لذت می توانید بخش ترکی را بخوانید و بخش فارسی را هم به آن ضمیمه کنید. اگر زبان ترکی ندانید به هر حال می توانید با رجوع به بخش فارسی این قسمت ترکی را متوجه شوید. من حالا یک تکه از این داستانها را می خوانم. البته تکه ای را انتخاب کرده ام که ترکی زیاد ندارد. چون من متاسفانه ترکی بلد نیستم و ممکن است نتوانم کلمات را درست تلفظ کنم. این داستان گلی است.

بعد از ظهر یک روز زمستانی بود . تازه به اتاقم رسیده بودم که خانم زر وارد شد و گفت : « خانم معلم پاشو به عروسی می رویم . »

گفتم :« کسی دعوتم نکرده است.»

گفت:«  چه دعوتی ؟ برای عروسی که دعوت لازم نیست .»

نمی خواستم بروم اما او باز خندید و گفت : « خانم جان ترا به خدا ناز نکن . »  

گفتم:«   لباس مناسب عروسی ندارم . »

گفت:«  قربانت بروم این بلوز و دامنی که تنت است چه عیبی دارد؟»

گفتم:«  خوب دعوتم نکرده اند و می گوئی رسم ما نیست . لباسم را مناسب می بینی . حالا که به عروسی می رویم نمی توانیم که دست خالی برویم .»

قاه قاه خندید و گفت : « خانم جان ترو خدا ادای شهری درنیار. کادو را بزرگترها داده اند به من و تو چه مربوط است  که تو کار آنها دخالت کنیم . »

خلاصه  با همان بلوز و دامنی که تنم بود همراه خانم زر به عروسی رفتم. مجلس عروسی این روستائیها مجلس  شادی واقعی بود. نه ترس از لباس یک دست ، نه صرف وقت برای آرایش و نه اضطراب تهیه هدیه ، هیچ چیز لازم نبود.

خوب با این مقدمه وارد خانه روستائی می شویم و شاهد ازدواج زوجی می شویم که از دو نقطه مختلف آمده اند. از روستائی به روستای دیگر عروس آورده اند و می کوبند و می رقصند و آبگوشت بسیار خوشمزه ای  به مردم می دهند.

یکی از داستانها را من صریح در آخر برنامه بگویم. مردی که هر وقت زنش را در حضور دیگران می بیند می گوید زن من خیلی خوبه و اینها ولی کاش اجازه می داد من یک زن دیگر هم بگیرم. و زن همیشه از این حرف او عصبی می شد و بالاخره  یک روز زن در حضور جمع وقتی شوهرش می گوید که من بروم و زن دیگری بگیرم، می گوید اتفاقا من هم باید بروم یک شوهر دیگر بکنم.  که آقا عصبانی می شود و قندان را به طرف سر زن پرتاب می کند که خوشبختانه به دیوار می خورد و گرفتاری های بعدی که البته بماند و بعد هم مرد می گوید که غیرت من قبول نمی کند یک همچین حرفهائی بشنوم.
*

 

2010-11-11

ماتیلدا


ماتیلدا و پنجاهمین سالگرد ازدواجش
روزی از روزها ماتیلدا زنگ زد و گفت که سه روز دیگر سالگرد ازدواج شان است و می خواهند کیکی کوچک پخته و مجلس خانوادگی ساده ای بگیرند و در کنار هم پنجاه سالگی زندگی مشترک شان را جشن بگیرند. از من نیز خواست که در مجلس شادی شان شرکت کنم. با کمال میل قبول کردم و روز موعود با دسته گلی برای تبریک و شرکت در مراسم شان به خانه شان رفتم. ماتیلدا پیرزن هفتاد و چند ساله مهربانی است . بازنشسته است و بیشتر اوقات خود را صرف کمک و راهنمائی به دیگران می کند. بنا به اظهار خودش زندگی سخت و پر مشقتی را پشت سر گذاشته است. خودش می گوید : « همسرم بسیار سخت گیر و بد خلق بود. اخلاق و رفتار پسرم یک کمی نسبت به پدرش بهتر است و نوه ام بسیار اجتماعی است و زن جوان اش را درک می کند و دو تائی با هم زندگی مشترک موفقی را شروع کرده اند.» گاهی اوقات درد دل هایش موجب می شود که او را با زنان کشورمان مقایسه کنم. آن قدیم ها آسمان همه جا همین رنگ بود. اکنون نیز همین رنگ است با این تفاوت که در این غربتستان حقوق زنان رعایت می شود و در آن وطنستان خدا نکند که سر و کارت به ماده 24 یا ماده 23 و غیره بکشد. انجا کسی برنده است که یکی از چهار « پ » را داشته باشد. اگر هر چهار « پ » را یکجا داشته باشد که کارت تمام است.
خلاصه که در آن جشن کوچک مرد قبل از خاموش کردن شمع ها رو به همسرش کرده گفت :« پنجاه سال ، با شادی و غم کنار هم زندگی کردیم. پنجاه سال برابر نیم قرن است و نیم قرن مدتی طولانی است. ما غم و شادی هایمان را با هم قسمت کردیم. اما بیشتر اوقات از زندگی لذت بردیم. البته که بار مشکلات بیشتر بر دوش تو بود و زمانی که من جوان و خود خواه بودم ، تو صبر و بردباری نشان دادی . میان سال که شدیم به خود آمدم و فهمیدم که چقدر زحمت کشیده ای. دوست دارم زنده بمانیم و هفتاد و پنج سالگی ازدواجمان را نیز در کنار هم جشن بگیریم.»
سپس انگشتری طلای بسیار زیبائی را به همسرش هدیه داد.
جشن ساده و آرام و بسیار زیبائی بود.
*


Hochzeits Jubiliäen
1 Jahr:
Baumwollene Hochzeit
5 Jahre: Holzene Hochzeit
6 Jahre: Zinnerne Hochzeit
7 Jahre: Kupferne Hochzeit
8 Jahre: Blecherne Hochzeit
10 Jahre Rosenhochzeit
12 Jahre: Petersilienhochzeit
15 Jahre: Gläsene oder Kristallene Hochzeit
20 Jahre: Prozellanhochzeit
25 Jahre: Silbene Hochzeit
30 Jahre: Perlenhochzeit
35: Jahre: Leinwandthochzeit
37 Jahre: Aluminiumhochzeit
40 Jahre: Rubinhochzeit
50 Jahre: Goldene Hochzeit
60 Jahre: Diamantene Hochzeit
65 Jahre: Eisene Hochzeit
67 Jahre: Steinerne Hochzeit
70 Jahre: Gnadenhochzeit
75 Jahre: Kronjuwelenhochzeit
*

2010-11-02

این خواب

عصر یک روز تعطیلی ، هاله بعد از چند وقتی خسته از سر کار به دیدنم آمد. چائی دم کردم و نشستیم و ازهر دری سخن گفتیم. حرفهای تمام این مدتی که همدیگر را ندیده بودیم روی هم انباشته و به تللی از سخن تبدیل شده بود. دیر وقت بود و شامی خوردیم و باز صحبت مان گل کردو دیر وقت شد. هاله از جای بلند شد و در حالی که خداحافظی می کرد گفت : « ( باجی باجین اؤلسون سؤز چوخ واخ یوخ / خواهر خواهرت بمیره حرف زیاد و وقت نیست.) حالا باید عجله کنم که به اتوبوس نمی رسم.» گفتم :« ساعت را نگاه کن ، حالا خیلی دیر شده و دیگر نمی توانی اتوبوس پیدا کنی. شب را همین جا می مانی.»
نزدیک صبح بود که با صدای داد و قال اش بیدار شدم. داشت پی در پی می گفت که قبله عالم بخوره توی سرت و مقام عظمی خودتی و از این حرفها. آهسته صدایش کردم و گفتم :« هاله جان بیدار شو داری خواب می بینی، پاشو، بابا قرار نیست که منو بترسونی! مگه می خواهی هالوین بازی دربیاری ؟» چشم باز کرد و با چشمانی وحشت زده اطراف را برانداز کرد و گفت :« خونه ام؟ خدا رو شکر.»
یک لیوان آب آوردم و گفتم :« یک جرعه آب بخور داشتی خواب می دیدی انشالله خیر است.»
جرعه ای آب نوشید و گفت :« چه خوابی ! چه خیری ! داشتم کابوس می دیدم. داشتند مرا از تخت شاهی به زیر می کشیدند که محاکمه ام کنند. همه اش تقصیر توست. مگر نمی دانی که خوردن شام زیاد و خوابیدن با شکم سیر موجب دیدن کابوس و خواب های وحشتناک می شود؟ » بعد با تبسمی که ترس را بر لبهایش بیشتر نمایان می کرد ادامه داد :« بیا و خوبی کن . هم شام ات را خوردم و هم برایم رختخواب آماده کردی و هم دارم نمک نشناسی می کنم.»
خندیدم و گفتم :« تقصیر شام و شکم سیر و کابوس نیست. آخر تو را چه به سیاست. نشستی و حساب مال و ملک این و آن را به چرکته می اندازی و از کجا آورده می گویی و آه طرف دامن ات را می گیرد و این خواب ها را می بینی. کاسیب اوتوروب دوولتلی نین پولون سایار آخیری بئله اولار / وقتی آدم فقیر می نشیند و پول های آدم ثروتمند را می شمارد همچین خوابهائی هم می بیند.»
خلاصه که ازش خواستم بخوابد و آرام بگیرد و صبح خوابش را برایم تعریف کند.اما نه او خوابش برد و نه من بالاخره هم یک روز دیگر تعطیلی سحر خیز شدیم. چائی مان را دم کردیم و سر میز صبحانه نشستیم. گفتم :« حالا هم صبحانه بخوریم و هم خواب ات را بگو.»
گفت :« خواب دیدم که دخترکی کم سن و سالم و در باغچه کوچک خانه مان سرگرم آب دادن به گلهای اطلسی و شمعدانی هستم. یکباره مرغ هما که در آسمان به این طرف و آن طرف پرواز می کرد ، آمد و بر کتف ام نشست و ناگاه های و هوی برپا شد که گویا همای سعادت برسرم نشسته و شاه شدم. وزیر اعظم و مقام لشکر و کشور و خزانه و ندیمه مخصوص دوره ام کردند و با پافشاری مرا به کاخ بردند که تاج شاهی بر سرم بگذارند. هر چه گفتم :« من و شاهی؟ این که نمی شود. هر کسی را بهر کاری ساختند.» به گوش شان نرفت که نرفت. سرانجام تاجی بر سرم گذاشتند و قبله عالم شدم.بعد هم همراه با ملازمان ، سوار بر اسب سپید بالم برای گردش و سیاحت از کاخ بیرون آمدیم. بین راه به باغی پر از گل محمدی رسیدیم. باغبان با دیدن ما ( یعنی من قبله عالم ) سر خم کرد و راه را باز کرد. از ندیمه مخصوص پرسیدیم: « این مرد کیست و این باغ متعلق به کیست؟» گفت :« قبله عالم به سلامت این مرد باغبان است و این باغ متعلق به شما.» در جوابش حیران ماندیم. ما که در تمام عمرمان باغی به این عظمت نداشتیم. چگونه یکباره صاحب اش شدیم!بازپرسیدیم :« اگر ما صاحب باغیم پس این باغبان چه کاره است؟» گفت :« قبله عالم به سلامت، او باغبان و رعیت شماست.» از این قبله عالم گفتن ها هیچ خوشمان نیامد. آخر ما برای خودمان اسم داریم . قبله عالم که اسم ما نیست. اما خوب گویا شاهان را به این نام و اسامی دیگری شبیه به این صدا می کنند. فرق نمی کند از کدام مملکت و صنف و طبقه ای باشد. بالاخره نامی هم معنی با این قبله عالم پیدا می شود دیگر. خلاصه داخل باغ محو تماشای زیبائی های خلقت بودیم که چشم مان به انبوه گل گل هائی افتد و زیبائی و خوشبوئی شان مست مان کرد. گفتیم :« این ها چه گلهائی هستند و به چه کار می آیند؟» ندیمه مخصوص گفت :« قبله عالم به سلامت این ها گل محمدی هستند. این گلها را جمع می کنند و گلاب می گیرند و گل قند و مربا درست می کنند و هنگام دم کردن پلو ، همراه زعفران و زرشک یک کمی روی پلو می پاشند و چائی اش هم خوشمزه و خوشبو می شود. خلاصه که منافع زیادی دارد و هر ساله باغبان نان خود و فرزندانش را از این باغ گل تامین می کند.» گفتیم :« اگر اینجا متعلق به ماست چرا سودش به جیب باغبان برود؟» ندیم مخصوص گفت :« نه تنها باغ ، بلکه کلیه املاک و دارائی این ملک متعلق به قبله عالم است. شما هرگونه که بخواهید می توانید در مورد مصرف سود تصمیم بگیرید و امر صادر کنید.» قبل از این که ما لب به سخن بگشاییم ، وزیر اعظم جلو آمد و گفت :« قبله عالم به سلامت ، شما امر بفرمائید ، من موضوع را حل می کنم.» ساکت شدیم و سرمان را به علامت رضا تکان دادیم. وزیر اعظم باغبان را صدا کرد و به او امر کرد که از این پس حساب هر روز کاشت و برداشت و خرید و فروش و سود باغ را به وزیر خزانه گزارش کند و خودش دستمزدش را روزانه دریافت کند. بیچاره باغبان هرچه ناله و فغان کرد که باغ خودم است و از پدربزرگ و سپس از پدر به من ارث رسیده ، کسی گوش نکرد. تازه وزیر اعظم هم تهدیدش کرده گفت :« اگر بار دیگر سخن از باغ و ملک و ارث بکنی دستور می دهم زبانت را از حلقوم ات بیرون بکشند.» طفلک باغبان خاموش شد از باغ بیرون آمدیم و چند قدمی نرفته بودیم که به باغ دیگر رسیدیم. این باغ نیز باغ گل محمدی بود و همان مزایای باغ قبلی را داشت. آن باغ و باغ های دیگر گل محمدی به فرمان وزیر اعظم به نفع قبله عالم گرفته شد.دیدیم که صاحب باغات ودرآمد فراوان اش شدیم. از وزیر اعظم پرسیدیم :« این همه باغ و این همه گل و گلاب و مربا از کجا آمد و به نام شاه شد؟» گفت :« قبله عالم به سلامت این ها همه از ازل متعلق به شما بود. فقط خبر نداشتید…» او یکریز حرف می زد و من از پشت پنجره کاخ و از لابه لای پرده های ابریشمی گران قیمت صاحبان اصلی باغ را تماشا می کردم که خشم خود را خورده و سرگرم رسیدگی به کار گل ها و پس دادن حساب و کتاب بودند. اوایل کار حالمان بس خوش بود. اما یک دفعه ورق برگشت و همه باغبان ها بیل و کلنگ و شلنگ در دست به کاخ حمله کرده و مرا گرفتند که محاکمه کنند هر چه داد زدم که این باغها و املاک از ابا و اجدادم به من رسیده و از ازل متعلق به من بوده کسی گوش نکرد. حتی وزیر اعطم و بقیه ملازمان نیز از ترس خفه خون گرفته بودند. صاحبان اصلی املاک می خواستند ما را مجازات کنند و داشتیم از ترس زهره چاک می شدیم که بیدارمان کردید. چه خواب وحشتناکی ! خوب شد که زود بیدارمان کردید! از لقب قبله عالم متنفرم. یک چائی داغ دیگه برام می ریزی؟»
گفتم :« قبله عالم به سلامت ! همه این چائی ها متعلق به شماست. کافی است امر بفرمائید بروم از آلدی چند بسته بخرم
.