2025-10-14

بلند آسمان جایگاه من است - خلیل زندی

 خلیل زندی

دوری در ویکی پدیا زده و اسم « خلیل زندی » را دیدم. کنجکاو شده و آنچه را که درباره اش نوشته است، خواندم.

خلیل زندی 12 اردیبهشت 1330 در گرمسار استان سمنان به دنیا آمد.  او یکی از موفق ترین خلبانان در نبردهای هوا به هوا  و همچنین یکی از موفق ترین تک خال های ( خلبانی که بتواند در جنگ حداقل پنج فروند هواپیمای دشمن را سرنگون کند.) ایران بود.

خلیل زندی در تاریخ 12 فروردین 1380 در سن 49 سالگی در یک سانحه اتومبیل درگذشت و در بهشت زهرا به خاک سپرده شد. خلیل زندی و فریدون مازندرانی، به عنوان موفق ترین خلبانان اف – 14 دنیا شناخته شده اند.
*

بیر خیرداجانا بایاتی

اوره یی سیخیلانلار، گؤزویولدا قالانلار بایاتیلاری

*
دالان اوسته دالان وار
دالاندا یئر سالان وار
دئیین او وفاسیزا
گؤزو یولدا قالان وار
*
آت منی گؤتدو قاشدی
سوموکل
ریم چاتلاشدی
گئدین آناما دئیین
منزیلیم اوزاقلاشدی
*
آبی دون آبی گرک
یار یارین بابی گرک
وفاسیز یاری اولان
غصه یه تابی گرک
*
آچارام ها آچارام
باغلی قاپی آچارام
وفاسیز یار الیندن
باش گؤتوروب قاچارام
*
آچیق قوی پنجره نی
گؤزوم گؤرسون گلنی
قبره نئجه قویارلار
غربت ده جان وئره نی
*



2025-10-12

بیستم مهر روز حافظ شیرین سخن

 امروز روز بزرگداشت حافظ است.

این پیر، این رفیق دیرینۀ من، این یاور و همدم ایّام سخت زندگی ام، این تسکین دهندۀ غم هجران پدر و مادرم که رفتنشان را باور ندارم، این تسلای دل غربت زده ام.
حافظِ عزیزم، دوستِ دیرینه ام، بگذار به یاد تو غزلی که امروز با گشودن کتابت برایم خواندی، اینجا به یادگار بنویسم.
در خرابات مغان نور خدا می بینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه می بینی و من خانه خدا می بینم
خواهم از زلف بتان نافه گشائی کردن
فکر دور است همانا که خطا می بینم
سوزِ دل، اشکِ روان، نالۀ شب
این همه از نظر لطف شما می بینم
هردم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که درین پرده چها می بینم
کس ندیدست ز مشک ختن و نافۀ چین
آنچه من هر سحر از باد صبا می بینم
دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید
که من او را ز محبّانِ خدا می بینم
*

2025-10-10

یک روزجهانی دیگر

خودکشی

خودکشی این سیزدهمین عامل مرگ و میر در جهان، بخصوص جوانان، موجب شده است که دهم سپتامبر هر سال برای پیشگیری از خودکشی، روز جهانی مبارزه علیه خودکشی نامیده شود.
قدیمها خودکشی کم بود و اقوامِ کسی را که اینگونه به زندگی اش خاتمه می داد با انگشت نشان می دادند. یادم می آید بانویی تحصیل کرده، وقتی یقین پیدا کرد که بیماری اش سرطان است و آهسته و با رنج خواهد مرد، اول وصیت نامه ای برای عزیزانش نوشت و علت خودکشی اش را بیان کرد. سپس با تیغی رگهایش را زد و به زندگی اش خاتمه داد. همسر و فرزندانش با دیدن جسد غرق به خون مادر، شوکه شدند و صدای فریاد و شیونشان کوچه مان را پر کرد و ما نیز همراه با مادرمرده ها گریستیم. او رفت و عزیزانش را بدجوری داغدار کرد. در وصیت نامه اش نوشته بود که نمی خواهد در بستر بیماری و ناتوانی شاهد زحمت و آزار خانوداه اش باشد. مرگ به زودی سراغش می آید و من از پیش شما رفتنی هستم.
گئدن قوناغین تئز گئتمه سی یاخجی دیر.
نفر بعدی یکی از همکلاسی هایمان بود که علاقۀ زیادی به شیمی دان شدن داشت و دروس ریاضی و فیزیک و شیمی اش بسیار عالی بود. اما والدینش تدارک ازدواجش را دیده بودند. آنها می گفتند:« درس بخوانی که چه بشود؟ آخرش شوهر می کنی و کهنۀ بچه می شویی و در خدمت شوهر هستی. والسلام.»
شنیدیم که روز پنج شنبه و جمعه مراسم عقد و عروسی اش است. چهارشنبه به مدرسه آمد و زنگ آخر از همگی خداحافظی کرد و حلالیت طلبید و با خنده های بلند و ساخته ای گفت:« دیگر مرا نخواهید دید. برایم زیادی اشک نریزید. که کارم بسیار درست و قشنگ است.»
خندیدم و گفتم:« مگر نمی گفتی که ازدواج مرگ من است؟ چه زود عقیده ات عوض شد.»
گفت:« راست می گویی. عقیده ام عوض شد. امشب کاری خواهم کرد کارستون، موضوع صد تا داستون. راه را برای شما باز خواهم کرد تا عبرت پدر و مادرهایتان شوم.
من نباشم گلی از گلستان کم نمی شود. صندلی من در کلاس خالی باشد به جهنم. صندلی شما محکم باشد برایم کافی است.» او خداحافظی کرد و با ظاهری خندان از ما جدا شد و رفت.
صبح روز بعد، که راهی مدرسه شدیم، کوچه بغلی غوغا بود. صدای فریاد و شیون از خانه تازه عروس بلند بود. زنان با چادرمشکی و هراسان به طرف خانۀ همکلاسی مان می رفتند.
زنگ اول دبیر فیزیک مان با چهره ای برافروخته و چشمانی گریان وارد کلاس شد. به پایش ایستادیم و با دست اشاره کرد که بنشینیم و سپس با چشمانی اشک آلود گفت:« دخترخانمها ببخشید نتوانستم جلو خودم را بگیرم. آخر همکلاسی تان شبانه خودکشی کرده است. گویا می خواستند به زور شوهرش بدهند. عروسی اش را به عزا تبدل کرد.»
و ما همگی در عزایش اشک ریختیم.
*
آغلارام اؤز گونومه
گوله رم اؤز گونومه
فلک دوشسه الیمه
سالارام اؤز گونو
*
آغلایارلار گولرلر
گؤز یاشینی سیلرلر
کؤچن یوردون قدرینی
دوشن یورددان بیلرلر
*

 

2025-10-09

نخستین ها

 لیلی جهان آرا یا لیلی ارجمند، نخستین مدیر عامل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

بچه که بودم، تمام فکر و ذهن مادرم در مورد من« درس بخوان تا آدم مهّمی شوی و مثل ما خانه دار و محتاج نباشی.» با این نوع فکر، بجز خواندن کتاب های درسی، بقیه کتاب ها را تلف کردن وقت و عقب ماندن از درس و مشق می دانست. البته ما بچه دبستانی ها پیک های مدرسه را می شناختیم و بعد ها مرحوم « صمد بهرنگی» و اولدوز و  ماهی سیاه کوچولو و...  آن هم تابستانها که مدارس تعطیل می شد. نوجوان که شدیم، مجلات جوانان و اطّلاعات، پس از مطالعۀ مادر و خاله و عمه به ما می رسید. رقیّه عکس های و ترانه های گوگوش را جمع می کرد. هاله عاشق داریوش بود و دوست جان بازگشت از مرز بدنامی و من و مهری و مهرناز، داستانهای ارونقی کرمانی و ر. اعتمادی را می خواندیم.سپس صفحه اشعار را مرور کرده و هر کدام شعر مورد علاقه مان را داخل دفتری که برای خودمان تهیّه کرده بودیم می نوشتیم و بدین ترتیب هر کدام از ما گلچینی از اشعار شعرای دلخواهمان را داشتیم. یادش به خیر، به هنگام نوشتن انشا چقدر از نوشته های ر. اعتمادی و ارونقی کرمانی و بقیّه کپی می کردیم و دبیرمان با این که می دانست، اما عکس العمل بدی نشان نمی داد و فقط یک نمره از اشای ما کسر می کرد. برای او خواندن کتاب و مجلّه یک امتیاز به حساب می آمد. اما دبیر سال بعدمان به همه هشدار داد که این دو مجله را می خواند و اگر کپی کنیم، نمره نخواهد داد. بعدها کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بی وقفهکتاب چاپ کرد و دور و برمان پر شد از کتاب های خواندنی. هنوز هم که هنوز است، کتابهای این کانون را می خوانم و اشعار زیبا و قصه های قشنگش را برای نوه هایم می خوانم. الحق که نویسندگان و شعرای بسیار فعال و با ارزشی داریم.    
اما، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، که در سال 1344 هجری شمسی، توسط فرح پهلوی و لیلی ارجمند تاسیس شد،  نامی بسیار آشنا که پربارترین شبکه کتابخانه کودکان و نوجوانان است و همچنین از برجسته ترین ناشران کتاب های کودکان و نوجوانان ایران است که آثار شعرا و داستانسرایان کودکان و نوجوانان را نشر میکند.

لیلی جهان آرا ( لیلی ارجمند )، نخستین مدیر عامل این کانون بود.
*
به یاد بابا،

وبلاکی است که از سال 1387 که داغ پدر،

دل کوچکش را به درد آورده بود، با کمک من شروع به انتخاب اشعار و قصّه های دوست داشتنی از مجلات رشدد آموزش و پرورش و کتابهای درسی و کتابهای نویسندگان و شعرا، نهج البلاغه جمع آوری و نوشت و پس از مدتی خسته شد و وبلاک را به من سپرد تا ادامه دهم و یاد بابایش   در این وبلاک زنده بماند.
*

2025-10-08

ماکو

داش ماکی: ماکو، شهری سنگی در شمالی غربی ترین قسمت ایران.
و این کوه قیه نام دارد.


 

2025-10-07

به یاد یک معلّم

مرحوم محمّد اسماعیل میدیا
داشتم دنبال صفحه اینترنتی کانون بازنشستگان تبریز، می گشتم که چشمم به مجلس ترحیم یکی از دبیران مان افتاد. (مرحموم محمّد اسماعیل میدیا) فاتحه ای بر روح اش خوانده و خواستم تسلیتی بنویسم که دیدم از زمان درگذشت ایشان، دو سال و اندی گذشته است.
یادش به خیر اولین روزی که وارد کلاس شد، پس از برپا و برجا و سلام وخوشامدگویی سال نوی تحصیلی خود را معرفی کرد « میدیا» ما دانش آموزان کنجکاو، دوست داشتیم نامش را نیز بدانیم. گفت:« وقتی به دنیا آمدم، گویا یکی از پدربزرگ هایم دوست داشت اسمم محمّد و دیگری می خواست که اسماعیل باشد. برای این که خواسته هر دو بزرگوار برآورده شود، مرا« محمّد اسماعیل» نام نهادند و به این ترتیب هر دو بزرگوار راضی و خوشحال شدند. او دبیری پرکار و خوب و بسیار مودب بود.
دیپلم گرفتیم و پس از گذشت چند سال، وارد دانشگاه شدیم و از قضای روزگار همین آقای محترم، استاد دانشگاه مان شد. بازنشست شده و در دانشگاه آزاد اسلامی شروع به کار کرده بود. با دوچرخه می آمد و مثل سال های جوانی اش پرکار و پر انرژی بود. می گفت:« بعد از بازنشستگی تازه مخارج زندگی بیشتر می شود. چون صاحب عروس و داماد و نوه ها می شوی و باید خرج کنی و پشتوانۀ جوانها باشی.»

مکانش جنّت.

2025-10-06

گول صنمین ساری پیشییی

گربۀ زرد گل صنم - گول صنمین ساری پیشیی
سیاه مشق های یک معلم - دفتر دوم
*

یان قونشوموزون بیر ساری پیشیگی وار. او هرگون ایشه گئدیر. پیشیک ایسه جامین دالیسیندا اوتوروب، گلیب – گئده نه باخیر.آخشاملار خانیم ائوه گلیب قاپینی آچدیقدا، اودا اؤزون ائشییه آتیب بیر اویان – بویانی گزمک ایستیر. خانیم تئز دالیسیجا گئدیب یازیغی ائوه قایتاریر. یازیق دیلسیز – آغیزسیز پیشیگه چوخ اوره ییم یانیر. خانیم هفته نین سون گونو، چرخینی ده گؤتوروب، پیشیگی چرخین دالیسیندا سبد ده اوتوردوب آلیش – وئریشه گئدیر.  پیشیگین گؤزلرینده سئوینجی گؤروره م.
گل صنم بو پیشیگه و اوبیرسی جاناوار لارا باخاندا دئییر:« نئجه دئییریک آللاه آداما شانس وئره باختاوار ائیلیه، کاشکی حیوانلارادا شانس وئره. بوردا یاشیان ایت – پیشیکلر چوخ باختاواردیلار. یئمک لری، ایچمک لری، بیسکویت، سوموک، نه بیلیم هرنه لری واردیر. ییه لری ده مهربان دیر. بیزیم اورالاردا حیوانلار ائشیک ده قالیرلار.  قیشین سویوغوندا ماشینلارین آلتینا سیغینیرلار. چوخودا اؤلورلر. بو ساری پیشیگی گؤرنده، اؤز ساری پیشیگیم یادیما دوشور.
بؤیوک ائویمیز واریدی. بؤیوک حیاط، بؤیوک حاووض، بؤیوک زیرزمین. زیرزمی نین بیر بؤیوک اتاقی مطباخیدی. مطباغین اورتاسیندا بیر دؤرد بوجاق حاووض واریدی. بو حاووض هر زامان سویلا دولویدو. سولار کسیلنده آنام او سوینان قاب قاشیق یویاردی. اوزون سؤزون قیسساسی کی اورا بیزیم آب انباریمیزیدی. بیر بؤیوک اتاق دا آنباریدی. اورا خیر – خشک، ها بئله سوبا، پیره مئس و... ییغمیشدیق. بیرخیردا اتاقدا بوش اویدو. او اتاقین قاپیسی آچیق ایدی. بیر بوجاقدا سو قابی، اونون یانیندا دا بیر درین بشقاب واریدی. او بشقابین ایچینه سوموک، قاتیق، سوت، هابئله پیشیک لر نه یئسه، تؤکردیک. قیشدا دا پیشکیمیز اوردا یاتیب سویوقدان – قاردان قورتولاردی. بیزیم پیشیک بیر پئکه قارین، قپ قره پیشیک ایدی. بیر گون اویاناندا چوخ اینجه سس ائشیتدیک. بؤیوکآنام گوله – گوله دئدی:« اوشاقلار دورون، پیشییمیز اوغلان دوغوب.»
ال – اوز یومادان زیرزمینه قاچدیق. پیشییمیز بیر یوخ بلکی اوچ بالا دوغموشدو. ایکیسی قپ – قره، بیری ایسه ساپ – ساریدی. ساری پیشیگی قوجاغیما آلیب اتاقیما آپارماق ایسته دیم. بؤیوک آنام قاباغیمدا دوروب دئدی:« ساری پیشیک سنین. اما بوردا قالاجاق. آناسی سوت وئره جک. آناسینین یانیندا قالاجاق. اویناتماق ایسته دیین ده، بورایا گلیب اوینادیرسان.»
بؤیوک آنامین سؤزونه باش اوسته دئدیم. بیزیم چاغدا بؤیوکلرین حرمتی – سایقی سی واریدی. کیمسه جواب قئیتره بیلمزدی.
گونلرین بیر گونونده یولداشلاردان بیری، بیر گؤیرچین تاپدی. یازیق گؤیرچینین قانادی قانلیدی. اوچابیلمیردی. اونو حیوانات دؤحتورونه آپاریب، اوردا ساخلییب، توختادان دان سونرا بوراخمیشدیلار. قضادان منیم ساری پیشیگیم ده آخسیردی. آیاغینا بیر زاد اولموشدو. مدرسه دن قاییدیب، بؤیوک آنامدان بیر سبد آلدیم. پیشیگی سبده قویوب ائودن چیخیردیم کی آتام کوچه قاپیسین آچیب ایچری گیردی.
سلام وئردیکدن سونرا، دئدیم:« آقا جان پیشیک ناخوشلویوب آیاغی آخسیر. آپاریرام حیوانات دؤحتورونه.»
آقا جانیمی دئییرسن؟ فیشفیشا کیمی گؤیه گئتدی:« نه دئدین! نه دئدین!؟ گؤزلریم آیدین نه حیوانات دؤحتورو؟»
دئدیم آقا جان حیوانات دؤحتورونون مطبی آچیلیب. یولداشیم دا گؤیرچینین آپار…»
سؤزومو آغزیمدا قویوب دئدی:« یولداشین… یئییب کندینین کدخوداسینان. لازیم ائیله مییب! او کیشی مال – داوار، قویون – قوزو، تویوق – خوروز دوحتورودو. پیشیک – میشیک یوخ. یولداشینه نه غلط دارتسا، سن ده دارتاجاقسان؟»
دئدیم:« آما آقا جان بو پیشیک ده آخسیر یازیق دی. هلبت جانی آغریر.»
دئدی:« آغریسین دا نه اولاجاق؟ خنجرینین قاشی دوشه جک؟ پیشیک دی بیر- ایکی گوندن سونرا، اؤز – اؤزونه توختار. یالانچی لیق دان گئدیب دؤحتورون ده باشین آغریتمایین. چوخ حیوان ساخلیانلارین، مال – داواری ناخوشلوقدان قیریلیر. یازیقلار زیان گؤرور. پیشک توختاتماق چاغی دئییر. اوتور، اوتوردوغون یئرده. یوخسا قیشلارینی سیندیررام ها!»
سونرا دئیینه – دئیینه دستاماز آلماغا گئدی:« ماغیل! یارالی بارماغا ایشه میرلر، جر – جناوارا اوره ک یاندیریرلار. هله قونشولار گؤسه نه دئیر؟ شهره بیر جاوان دؤحتور گلیب قیزین دا دوشوب دالیسیجا! آدام دا آبیر – اوزم قالماز.»
اولابیلیرکی بابام حاقلی اولموش اولا. بیزیم چاغدا ایت – پیشیگی دؤحتوره آپارمازدیلار. آقا جانیمین دئیدگی کیمی بیر نئچه گوندن سونرا پیشیک توختادی و آخسامادان یولون گئتدی.
گونلرین بیر گونو منیم ساری پیشییم گئتدی بیرداها گلمدی. هر یئری آختاردیم. هرکیمدن سراغینی آلدیم. آنجاق تاپانمادیم کی تاپانمادیم. او گون پیشیک گئتدی کی گئتدی. بؤیوک آنام منیم اوزولدوغومو گؤروب دئدی:« غم یئمه، اولابیلیر کی بیزیم زیرزمینیمیزدن یاخجی یئر تاپیب.»
پیشک گئتدی، منیم گؤزوم یولدا قالدی. آخیر ایتیک چتین اولار. ایندی نین ایندی سی ده هاردا ساری پیشیک گؤرورم دئییرم اولما منیم ساری پیشییم دیر.
*
گربۀ زرد گل صنم- فارسی
*

2025-10-05

روز جهانی معلم

پنجم اکتبر

به پیشنهاد یونسکو، پنجم اکتبر هر سال، برابر با  13 مهرماه ، روز جهانی معلم نامیده شده است و بیشتر کشورها این روز را جشن می گیرند.
در ایران 12 اردیبهشت روز معلم نام گرفت. در چنین روزی در سال 1340 معلمین تجمع اعتراضی برپا کرده و در میدان بهارستان جمع شدند. رئیس شهربانی وقت به سوی تجمع کنندگان شلیک کرد و گلوله ای به دکتر ابوالحسن خانعلی، استاد دانشگاه تهران اصبت کرد و تا رسیدن به بیمارستان درگذشت. او را در آرامگاه ابن بابویه در ری به خاک سپردند.  از آن پس روز 12 اردیبهشت به عنوان روز معلم نام گذاری شد.
*

2025-10-04

دکتر حسن انوری - دکتر حسن احمدی گیوی

دکتر حسن انوری: متولد 1312 در شهرستان تکاب آذربایجان غربی
دکتر حسن احمدی گیوی: متولد 1306 در گیوی، استان اردبیل، درگذشت 26 اردیبهشت 1391
کتاب مشترک: دستور زبان فارسی دو جلدی

*
دکتر حسن احمدی، دکتر حسن انوری، از شما استادان بزرگ سرزمینم سپاسگزارم که کتاب » دستور زبان فارسی » دو جلدی، سبب شد این وبلاک را شروع کنم. مطالب این وبلاک منبع خوبی برای علاقمندان به دستور زبان فارسی و دستور زبان ترکی آذربایجانی است.
دکتر حسن انوری، هر کجا هستی سلامت و سربلند و شاد باشی.
دکتر حسن احمدی گیوی، روحت شاد و مکانت بهشت برین.
*
آدرس وبلاک دستور زبان فارسی و ترکی  آذربایجانی:

زن متولد ماکو 3

2025-10-03

سی و پنجمین سال وحدت آلمان

 Alles Gute zur Wiedervereinigung!

 
یعد از سی ام آپریل 1945 که هیتلر شکست خورده و خودکشی کرد، متفقین جنگ جهانی دوم در پوتسدام، جمع شده و آلمان را بین خود به دو بخش آلمان شرقی و آلمانی غربی تقسیم کردند. برلین به دو قسمت تقسیم شد و سپس دیواری به بلندی حدود 3 متر و طول 155 کیلومتر ساخته شد که به پرده آهنین معروف است. آلمان شرقی تحت کنترل اتحاد جماهیر شوروی درآمد که تلاش می کرد که بین دو آلمان جدائی افکنده و جلو ارتباط بین مردم برلین شرقی و غربی را بگیرد. با وجود برقراری امنیت شدید، باز مردم سعی می کردند به آلمانی غربی فرار کنند. که در این راه خیلی ها کشته شدند. نه تنها دیوار مرتفع و طولانی، بلکه سیم های خاردار مجهز به الکتریسیته نیز، نتوانست کاری از پیش ببرد. سرانجام پس از 41 سال، دو آلمان شرقی و غربی، سیم های خاردار و دیوار برلین را پشت سر گذاشته و به هم پیوستند. اکنون بخش هائی از دیوار در سطح شهر برلین به چشم می خورد. رویش نقاشی کشیده اند و گویا تکه ای از دیوار در موزه نگهداری می شود. اکنون آلمان سی و پنجمین سال وحدت خود را جشن می گیرد.   
تقسیم برلین، کشیدن دیوار، دوری عزیزان از همدیگر، جان سپردن شهروندی که قصد گذر از دیوار و سیم خاردار برای رسیدن به عزیزش، ترانه« او تایدا یاریم قالیب» عشیق زولفیه را یادم می اندازد. که می خواند:
*
دیندیرمه یین قان آغلییار گؤزلریم
گوجدن دوشوب طاقت سیزدیر دیزلریم
قولاغیندان هله گئتمیر سؤزلرین
اوتایدا یاریم قالیب
، یازیم باهاریم قالیب
اؤلدورور بو درد منی
، بیر گول جوالیم قالیب
عاشیق اولموشدوم او گول جمالینا
گؤره سن اودا سالیرمی یادینا
سون نفسده دئیین چاتسین دادیما
اوتایدا یاریم قالیب
، یازیم باهاریم قالیب
اؤلدورور بودرد منی
، بیر گول جمالیم قالیب
آی «  زلفیه » سورما منینم حالیمی
فلک قیردی داماریمی قولومو
قدر ک
سدی یارا گئدن یولومو
اوتایدا یاریم قالیب
، یازیم باهاریم قالیب
اؤلدورور بو درد منی ، بیر گول جمالیم قالیب
*

2025-10-02

عیسی به دین خود، موسی به دین خود


زمان به سرعت می گذرد. تا چشم بر هم می زنی تابستان میرود و پاییز از راه می رسد. دوست دارم در این هوای سرد پاییزی، لیوان چائی در دست، کنار پنجره بنشینم و رقص برگهای زرد و سرخ پاییزی را تماشا کنم. تازه می خواستم چائی ام را بنوشم که تلفن به صدا درمی آید. عطیه خانم است و گلایه هایش که چرا زنگ نمی زنی؟ چرا حالی از ما نمی پرسی؟ چه هیزم تری به شما فروخته ام؟ ائششه یینه کؤششک دئمیشم؟ آتینا ایت دئمیشم؟... و الی آخر
خلاصه که بعد از احوالپرسی و گلایه، شروع به صحبت از آب و هوا و گرانی و اوضاع سیاسی و اجتماعی می کند و سرانجام به دنیای اینترنت و اینستاگرام و برنامه های بی سرو ته اش می رسد.
می گویم:« من اینستاگرام را دوست دارم. صفحۀ ادبیات دکتر رشید کاکاوند، سوگل مشایخی، الهی قمشه ای، حسین شمس تبریزی، باران نیکراه، پارسا کمالی، انی کوزکی و بسیاری دیگر را پیدا کرده ام و هر وقت خسته می شوم سری به گروه هوپ استایل می زنم و رقص و خلاّقیت شان، نشاطی به روح و روان من هدیه می کنند. یعنی بهتر از این نمی شود.»
می گوید:« صفحۀ ... را نگاه نکردی؟ یک نگاهی به صفحه اش بیانداز.»
جواب می دهم:« برنامه اش برایم جالب نیست. فرصتی هم برای برنامه اش ندارم.»
می گوید:« خوب کاری می کنی. بسیار... است. زنیکه پیر خرف و... خجالت نمی کشد با آن سن و سالش قر و اطوار می آید. بعضی ها هم فحش اش می دهند. آخ که دلم خنک می شود!»
می گویم:« اولّا لطفا ادب را رعایت کن. دومّا شما که این همه از ایشان ناراحتی و اصلا هم دوستش نداری، چرا تماشایش می کنی؟ چرا به صفحه اش می روی؟ مگر برایت کله قند فرستاده؟ حالا فحش دادن به او چه لذِتی برایت دارد؟ پدرت را کشته؟ از دیوار خانه ات بالا رفته؟ یا به قول خودت،
ائششه یینه کؤششک دئمیش. آخر چه دشمنی با او داری؟ ولش کن جان من ولش کن.حوصله داری؟»
می گوید:« موعظه نکن بابا! فهمیدیم تو آدم خوبی هستی و غیبت نمی کنی. حالا یه تک پا برو به صفحه اش.»
در حالی که او حرف می زند، با موبایلم سری به صفحه این بنی آدم می زنم. بر حسب اتفاق دارد از کسانی که فحش اش می دهند گله می کند. می گویم:« بیچاره حق دارد. برنامه اش را دوست ندارید، نگاه نکنید. چرا دیگر بد و بیراه می گوئید. از لحن سخن گفتن تو هم هیچ خوشم نیامد. این بیچاره کاری به کار تو ندارد. از قدیم گفته اند هرکسی کار خودش بار خودش آتش به انبار خودش.
سنی اونلا بیر قبره قویمویاجاقلار کی 
از اعتراض من ناراحت می شود. حرف را عوض کرده و این بار گیر می دهد به خواننده ای که پیر شده و دیگر نمی تواند بخواند. می گوید:« می بینی از قدیم گفته اند که از مکافات عمل غافل نشو. معلوم نیست مرتکب چه گناهانی شده که اینچنین مجازات می شود.»
می گویم:« نگو! پشت سر مردم بد نگو. گناه دارد. آخر از کجا می دانی گناه کرده ؟ فعلا تو داری گناه میکنی که پشت سر کسی که نه همسایه ات است و نه رفت و آمدی با او داری و نه اطلاع دقیق، حرف می زنی. این خواننده، هفتاد و پنج سال سن دارد. نخواندنش امری طبیعی است. خاطرات خوشی که با ترانه هایش داشتیم و داریم، برایمان عزیز است. خواننده محبوبی است و نخواندش از محبوبیت اش چیزی کم نمی کند.»
از حرفهایم، از اعتراضم، خوشش نمی آید. حرف را عوض می کند. می خواهد از یکی دیگر حرف بزند که با بهانه ای خداحافظی کرده و فوری شماره صالیحا را می گیرم. تا صدای خشمگینم را می شنود، می خندد و می گوید:« چیشده؟ از کارهای پیرزن باخبر شدی؟ یا از ماجرای نخواندن خواننده تان؟»
می گویم:« مگر دستم به تو نرسد که شماره مرا به او دادی؟ الهی که»
حرفم را قطع می کند و با خنده می گوید:«
الهی که منیم دیلیم ائششک آری سی سانجایدی سنین شماره وی عطیه خانیما وئرن یئرده.»
صالیحا اگرچه ایرانی نیست، اما دوست خوبی است. صالیحا ومن و هاله و اورزولا و بقیه دوستان، سرمان به کار و زندگی خودمان گرم است و کاری به کار کسی نداریم. عطیه خانم دوست دارد کنار ما باشد. اما متوجه نیست که هم تراز ما نیست و خلق و خوی اش با ما فرق دارد. به قول ما که می گوئیم
بابلی بابیوی باب ائله، گؤرن دئسین هابئله   
کند همجنس با همجنس پرواز
کبوتر با کبوتر، باز با باز
*
ستّار خواننده دوران نوجوانی ما که تا کنون نیز با ترانه ها و صدای زیبایش خاطره ساز ایام خوش و ناخوش ما شده است. با شهر غم، نفرین و همسفرش گریستیم و با چادرنماز گل گلی اش رقصیدیم. نمی دانم از حیدرخان و یوسف گمگشته اش بگویم یا ازعسل و کاشکی و بقیه آثارش. خلاصه که ستّار عزیز بدور از سیاست، عقاید  و نظرات مختلف، تو که در گوشه ای از خاطرات ما جا داری، هر کجا هستی سلامت باشی.
*

2025-10-01

مولانا

 مولانای ما

جلال الدین محمّد بلخی، شاعر فارسی گوئی که در قرن سیزدهم و در زمان خوارزمشاهیان چشم به جهان گشود. شاعری که نه تنها ایران و افغان و تاجیک و ترک و یونان، بلکه دنیا را تسخیر کرده است و هر ملک و دیاری او را مختص به خود می داند. او هم ایرانیست، هم افغان، تاجیک است و ترک، یونانی است و آسیائی  و جهانگشایی است که دنیا را با سروده هایش فتح کرد و خلف صدق پدرش شد. سی ام سپتامبر 1207 ( هشتم مهر ماه ) در بلخ چشم بر جهان گشود و در یک روز پرسوز و یخ زدۀ قونیه پس از تحمل بیماری، درگذشت و بزرگ و کوچک را به عزایش نشاند.
می گویند شصت و شش سال عمر کرد. شصت و شش سال پربار که میوه اش مثنوی و دیوان کبیر و فیه مافیه و مکتوبات و مجالس سبعه است.
آی آنکه تو یوسف منی من یعقوب
ای آنکه تو صحت تنی من ایوب
من خود چه کسم ای همه را تو محبوب
من دست همی زنم تو پائی میکوب
جان من مولانا خوشا به حال من که مثنوی و دیوان شمس ات همچون لعلی در آغوش کتابهای دیگرم، زینت بخش خانه ام است. روحت شاد
*

2025-09-30

حکایت تاجی - قسمت سوّم

حکایت تاجی قسمت سوم و آخر
سیاه مشق های یک معلّم - دفتر چهارم

زمستان و بهار، با درسها،  شیطنت ها و تنبلی های ما گذشت و امتحانات ثلث سوّم را داده و دو سه هفته ای منتظر کارنامه  ثلث سوّم ماندیم. یادش به خیر، زمان ترک جلسه امتحان، از دبیرمان خواهش می کردیم که اجازه بدهد نمونه سوال را با خود ببریم. بعضی ها اجازه می دادند و به محض بیرون آمدن از جلسه کتابهایمان را باز می کردیم تا ببینیم چه جوابهائی به سوالات داده ایم. بیشتر وقتها حدس می زدیم که چه نمره هائی ممکن است بگیریم. اما وقتی سوالات به نظرمان سخت می آمد، تا گرفتن کارنامه، تعطیلی زهرمارمان می شد. طفلک مهری به من زنگ می زد و می گفت :« اگر نمره فیزیکم ده شود، فقط ده، نمره دیگری نمی خواهم یک بار سوره یاسین برای قبر بقیع می خوانم. یک کاسه گندم هم به کبوترهای مسجد ویجویه می دهم.»
اشرف می گفت:« اگر تجدیدی بیاورم دق مرگ خواهم شد من هم دو بار یاسین و دو کاسه گندم نذر می کنم.»    
طفلک رقیه، شاگرد زرنگ و درسخوان اما معدِلش نیز بهانه ای برای تهدید به خانه نشین شدنش بود.
تاجی از هفت دولت آزاد بود. او علاقه ای به درس خواندن و کار کردن نداشت. می گفت:« دختر چه درس بخواند و چه نخواند خانه شوهر می رود و کارش به شستن کهنه بچه و غذا پختن و اطاعت از شوهر ختم می شود. پس لزومی ندارد خودش را عذاب بدهد. می خواهم صد سال سیاه قبول نشوم. خدا یک شوهر حاجی و بازاری قسمتم کند. لباس های شیک، جواهرات گران قیمت برایم بخرد. سالی یک بار هم به زیارت برویم. اگر چنین شوهری قسمتم شود، از خدا هیچ چیز دیگری نمی خواهم.»
بالاخره پس از دوهفته ای انتظار و دوری از دوستان، برای گرفتن کارنامه به مدرسه رفتیم. تابستان رنگ و روی همه را عوض کرده بود. آن روز مجبور نبودیم با روپوش به مدرسه برویم. لباسهای رنگارنگ، چادرهای سفید گلدار و
تونوکه جوراب ( جوراب شلواری نازک ) حیاط مدرسه را به سالن مد تبدیل کرده بود. البته این را هم بگویم که کسی از ترس خانم کاشف جرات پوشیدن مینی ژوپ و جوراب نازک  نداشت.  
آن روز هر کدام از ما داشتیم دربارۀ آنچه که در این چند روزه انجام داده ایم و بعد از این چه خواهیم کرد، صحبت می کردیم. بالاخره خانم ناظم پشت میکروفن رفت و دستها به دعا بلند شد. یکی خدا را به جان امام حسین قسم می داد. دیگری گندم کبوترهای مسجد را اضافه می کرد. آن یکی سوره یاسین را دوبرابر نذر می کرد. خلاصه که بازار رشوه به درگاه خدای تبارک و تعالی گرم بود و خدا از دیدن دخترکان امیدوار و مضطرب که به هر دلیل و بهانه ای به درگاهش روی آورده اند، دلشاد بود. با گرفتن کارنامه ها، هرکدام از ما نذرمان را ادا می کردیم حتی در صورت تجدید شدن. ما خدا را شکر می کردیم که بالای سرمان بوده و کمکمان کرده و دست رد بر سینه مان نزده وگرنه وضع می توانست از این هم بدتر باشد. راستی که قربان لطف خدا.
بعد از گرفتن کارنامه ها، باز در حیاط مدرسه به بحث و گفتگو ایستادیم. تاجی با تاخیر وارد مدرسه شد. قیافه اش خیلی تغییر کرده بود. او که در طول سال تحصیلی قیافه ای سیاه و ابروهائی پرپشت و لبهائی تیره رنگ و کلفت و سبیل های سیاه بدریخت داشت، یکباره چهره عوض کرده، موهای سیاه  صورتش رفته و گونه براق و گندمگونش نمایان شده بود. ابروهای پرپشت و جارومانندش نازک شده و چشمان قهوه ای خوش رنگش لابه لای مژه های ریمل کشیده و بلندش می درخشیدند. گردن و بازوها و گوش هایش، زیر نور خورشید می درخشید. گردنبند و دستبند و گوشواره و انگشتری های طلایش او را تبدیل به ستاره درخشان در آسمان آفتابی مدرسه کرده بود. نامزدش که خرده بازاری نو پائی بود، برای نامزدش چه ها که نخریده بود. بعد از سلام و احوالپرسی به طرف دفتر رفت و کارنامه اش را گرفت و برگشت. وضع را پرسیدیم. قاه قاه گفت:« تجدیدی آوردم. آن هم نه یکی نه دو تا دوهزار و شصت و شش تا. شهریور محض تعارف می آیم امتحان می دهم. قبول شدم چه بهتر. نشدم فدای سرم.»
سپس طلاها و صورت بزک کرده اش را به رخمان کشید و با خنده ای آنچنانی ادامه داد:« سیاه بودم سفید شدم، نقره بودم طلا شدم. شماها به فکر خودتان باشید.
یازیخلار
بعد از تمام شدن سال تحصیلی دیگر تاجی را ندیدیم.
چند سالی گذشت. روزی از روزها به مجلس عزاداری یکی از اقوام رفته بودم. اتاق مجزائی را برای سماور و استکان و چای و قند اختصاص داده بودند. سفره ای روی زمین پهن شده و سماور بزرگی در گوشه ای در حال جوشیدن و قوری بزرگ چای روی آن در حال دم کشیدن بود. در گوشه ای دیگر، دو تا علاالدین که روی یکی کتری آب جوش و روی دیگری کتری بزرگ قهوه گذاشته بودند، به چشم می خورد. آن قدیمها مردم فقط در مراسم عزا قهوه می نوشیدند. آن هم داخل استکانهای کوچک قهوه خوری، همان استکانهای کمربارک لب طلائی که پدربزرگم چائی می نوشید. به این استکانها، استکان قهوه یا
اینجه بئل می گفتند. کنار سماور تشکچه گذاشته و دو تا متکا نیزبه دیوار تکیه داده بودند. صاحبخانه رو به دختر و عروسش کرد و گفت:« تا چند دقیقه دیگرچای تؤکن طاهره خانم می آید چند تا حوله و دستمال تمیز بیاورید.» 
خانمی رو به عروس کرد و گفت:« دخترم پیر بشی انشالله، سطل آب یادتان رفته. الان طاهره می آید و غر می زند.»
عروس گفت:« طاهره خانم گفته اگر استکانها را داخل سطل بشوئید نمی آیم. می گوید اینگونه استکان شستن تمیزی که نه بلکه کثیفی است. گفته باید دو سه تا دختربچه دم دستش باشند که استکانهای خالی را زیر شیر آب، آب بکشند.»
خانم گفت:« وای به حق حرفهای نشنیده. او کارگر است یا کارفرما؟ »
صاحبخانه گفت:« یک کمی حق دارد. آخر یک سطل و آن همه استکان. خوب نیست که. تازه این همه دخترخانم دور و برمان است. به نوبت استکانها را می شویند.»
در بیشتر مجالس کنار سماور، سطل بزرگ آب می گذاشتند.
چای تؤکن استکانهای جمع شده از جلوی مهمان را داخل آب سطل فرو می برد و بعد با حوله خشک کرده، چائی یا قهوه می ریخت. وقتی رنگ آب کمی تغییر می کرد، آب را بیرون می ریخت و سطل را می شست و پر آب می کرد.
چای تؤکن طاهره خانم آمد و سلامی کرد و روی تشکچه نشست و به متکاها تکیه داد و بعد از رفع خستگی راه، از جا بلند شد. در کتری بزرگ قهوه را باز کرد و گفت:« دارد می جوشد. الان قهوه را آماده می کنم.»
بعد داخل کتری نسکافه و شکر ریخت و خوب هم زد. فتیله علاالدین را خیلی کم کرد و کتری را رویش گذاشت تا گرم بماند. دستهایش با سرعت  و در یک چشم به هم زدن سینی های بزرگ چای را آماده می کرد. بیخود نبود که برای چای ریختن و آشپزی و شست و شو، از او نوبت می گرفتند. نگاهش کردم. این زن به نظرم خیلی آشنا می آمد. او درست شبیه همکلاسی ما تاجی بود. چشمان قهوه ای خوش رنگ، چهره سیاه و گندمگون و لبهای کلفتش تاجی را به خاطرم می آورد. خواستم بپرسم که با تاجی چه نسبتی دارد؟ شاید خواهر یا دخترخاله اش باشد. اما جرات نکردم. خانواده و طایفه تاجی کجا و کار در خانه مردم کجا؟ یک لحظه احساس کردم که متوجه نگاههایم شده است و بالاخره به صدا درآمد و آهسته پرسید:« چیه مثل طلسم شده ها چشم از من برنمی داری؟ مگر آدمیزاد ندیده ای؟ نکند در آسمان ماه تابان دیده ای
یازیخ؟ الیم آیاغیما دولاشیر / دست و پایم به هم می پیچد.
وای خدایا! یازیخ؟ یعنی این زن تاجی خودمان است؟ امکان ندارد. گفتم:« ببخشید به نظرم خیلی شبیه یکی از همکلاسی هایمان هستید.»
زهرخندی زد و گفت:« من همان لحظه اول تو را شناختم. تو چطور مرا نشناختی؟ یازیخ؟»
گفتم:« حدس زدم. اما »
گفت:« اما چی؟ جرات نکردی به دلت راه بدهی که این همان تاجی معروف و بالا نشین هست که الان پائین نشسته ؟»
گفتم:«استغفرالله. این چه حرفیه؟»
گفت:«البته که استغفرالله. من همیشه بالانشینم. چون نان از عرق جبین می خورم. برای همین هم به خودم خیلی افتخار می کنم وهر جا برای کار می روم، متکا و تشک می خواهم. من اربابم. ارباب خودم و دلم می خواهد همیشه ارباب  باشم.»
گفتم:« البته که ارباب هستی.»
گفت:« داری تعارف می کنی؟ آخرین روزی که همدیگر را دیدیم یادت هست؟ من فکر می کردم زندگی همین هست که می بینم. فکر این جاهایش را نکرده بودم. بعد از درگذشت پدرم، شوهرم هم ورشکست  و فراری شد. لامصب آنقدر بدهی بالا آورده بود که ارث پدری ام هم مشکلی از ما حل نکرد. دار و ندارمان را فروختیم و مستاجر خانه خرابه ای شدیم که سقفی بالای سرمان باشد. سه تا بچه دارم و هر سه دهان دارند وخودت بهتر از من می دانی که دهان نان می خواهد. تنها کاری که از دستم برمی آید چای و قهوه دم کردن و ظرف شستن و غذا پختن است، که انجام می دهم. گاهی وقتها خودم را سرزنش می کنم که اگر سه چهار سالی زحمت می کشیدم و درس می خواندم. دیپلم می گرفتم و کارمند می شدم و چرخ زندگیم راحت تر از این می چرخد. اما خوب دیگر حسرت و کاش، نان سفره نمی شود. از آن همه غرور همین تشک و متکایی مانده که سر کار بدان تکیه می کنم.»
گفتم:« تو عقلت رو به کار انداختی و به فکرت رسید که می توانی این کار را بکنی. اگر من گرفتار می شدم عقل ناقصم به این کار نمی رسید.»
گفت:« آدمی که گرفتار شد، عقلش نیز خود به خود به کار می افتد. چاره ای ندارد.»

گفتم:«آخر تو برادرشوهرها و برادرهائی داری که شاید از نظر مالی حال و روز خوشی داشته باشند. چرا از آنها کمک نخواستی؟»
گفت:« از آنها کمک می خواستم که چی می شد؟ انتظار داشتی طلاق بگیرم و بروم ور دل زن داداشها بشینم و از هرکدام طعنه ای بشنوم  و بچه هایم تحقیر شوند؟ یا اینکه ور دل مادرشوهر بنشینم و هر دهن گشادی پشت سرم حرفی دربیاورد؟ برادرشوهرهایم جوانند و دهان مردم دروازه. برادرهایم خیلی مخالفت کردند که دارم با این کارم شرافتشان را لکه دار می کنم. اما من به شرافت کسی کاری ندارم. در مجالس زنان چائی می ریزم و آشپزی می کنم. منتم را می کشند و از من وقت می گیرند. توی مدرسۀ بچه ها هم اسم و شغلم را پرسیدند، گفتم چای تؤکن طاهره. اگر چه چای تؤکن طاهره هستم. اما سرم همیشه بالاست. هرگز خم نشده ام و خم نمی شوم. دست گدائی پیش هیچ کسی دراز نمی کنم. اگر طلاق گرفته و به خانۀ برادر می رفتم، بیوه مردی پیدا کرده و شوهرم می دادند. گاهی ازش کتک می خوردم و زمانی فحش می شنیدم و در مقابل شکایت از او می گفتند:«
دیلین دئمه سین...یئمه سین. کیشی باتمان اولسا آرواد یاریم اولار. 
می توانستم به خاطر لقمه نانی بشکنم. اما نشکستم و نمی کشنم. با تمام سختی ها مقابله می کنم و منتظر شوهرم می مانم بالاخره مشکلش حل می شود و برمی گردد. در همیشه به همین پاشنه نمی چرخد. او به من خیانت نکرد، من نیز به او خیانت نمی کنم. طفلک از دست طلبکارها به جنوب فرار کرده که مثلا هم مخفی شود و هم کار کند. اما بدبخت بیشتر وقتها گرسنه است و کاری هم گیر نمی آورد. دلم به حالش می سوزد و بعضی وقتها برایش پول توجیبی هم می فرستم. یک دفعه فکر نکنی که  داش اوتوروب کسسه یین گونونه آغلیر( سنگ نشسته به حال خشت می گرید.)  زمانی داشت و می خوردیم و راحت زندگی می کردیم. سر و گوش و گردنم طلا بود. فلک زده بدبخت حالا ندارد فقیرتر از من است. ال الی یووار، ال ده دؤنر اوزو یووار/ دست دست را می شوید، دست هم برمی گردد رو را می شوید.»   
سر صحبتمان باز شد. هر کدام به حسب و حال خودمان از فلک بدکردارو از صورتی که به ضرب سیلی سرخ می کنیم شکایت کردیم. از آن روز سالهای سال می گذرد و از سرنوشت او خبر ندارم. امیدوارم زنده و سلامت باشد. خدای ناکرده مرده هم باشد، در گوشه ای از دفتر خاطراتم زندگی می کند.  
*
خانم ناهید کاشف مدیر دبیرستان مان، بانوئی شیرزن و نمونه، اگر زنده است سلامت باشد و گرنه روحش شاد و مکانش آرام.
*

2025-09-26

مرگ ایوان ایلیچ

 











مرگ ایوان ایلیچ
نویسنده: لیو تالستوی( لئو نیکلایویچ تولستوی ) فیلسوف، عارف و نویسندۀ روسی
سروش حبیبی:  مترجم آثار ادبی به زبان های روسی، فرانسه، انگلیسی و آلمانی 

*
وقتی من نباشم، چه چیز خواهد بود؟ هیچ چیز نخواهد بود. من کجا خواهم بود یعنی مرگ همین است؟ نه من نمی خواهم!
صفحۀ 61
*
ایوان ایلیچ بیش از همه چیز، از دروغی رنج می برد که معلوم نبود چرا همه می گفتند و اصرار داشتند که او را بیماری عادی بدانند نه محتضری در آستانۀ مرگ
صفحۀ 73
*
یکی بالای سرش گفت:« تمام کرد!»
ایوان ایلیچ شنین و آن را در روح خود تکرار کرد. در دل گفت:« مرگ هم تمام شد. دیگر از مرگ اثری نیست.»
نفس عمیقی کشید، امّا نفسش نیمه کاره ماند. پیکرش کشیده شد و مرد.
صفحۀ 104
*