خرخاکی
پس از اتمام کارم در باغچه و بالکن، نوبت به شستن و تمیز کردن بالکن رسید. اول خاک ها را جارو کرده و آب برای شستنکاشی ها آوردم. چشمم به یک خرخاکی افتاد که داشت با عجله می دوید. با شاخه خشکی خواستم از بالکن برانمش که رو به پشت غلط زد و بی حرکت ماند. فکر کردم مرده و به سراغ مرمری و خاک انداز رفتم و شروع به جاروکردم، تا به خر خاکی مرده رسیدم، ندیدمش. چشمم به لبه دیوار بالکن افتاد و فرار سریع این حشره که تلاش می کرد خود را به لبه بالکن برساند و دربرود. دست از کار کشیده و تماشایش کردم. سرانجام به لبه بالکن رسید و از همانجا از چشمم دور شد. فهمیدم که خود را به زیر بالکن رساند و از ضربه مرمری و خاک انداز من نجات یافت.
آتا بابالاریمیز نه دئمیش؟
آغاج آجی دی، جان شیرین
انسان باشد یا حیوان، فرقی نمی کند.
*
آغاج آجی دی، جان شیرین
انسان باشد یا حیوان، فرقی نمی کند.
*

No comments:
Post a Comment