عزیزیم اولدوزویام - گؤیلرین اولدوزویام - اصلیمی خبر آلسان - من قیه نین قیزی یام
2018-05-06
2018-02-03
سندن سونرا - فاتح قیسسا بارماق
سندن سونرا – بعد از تو
سندن سونرا کیمسه یه
عاشکیم سین دییه مه دیم
سندن سونرا کیمسه یله
یاغموردا یورومه دیم
سندن سونرا یوره گیم
بیر گون موتلو اولمادی
گیتدیین گوندن بری
اینان یئرین دولمادی
سن هایلا عاکلیمداسین
سن هایلا ساکلیمداسین
سانا اویله دوشکونوم کی
سن بونون فارکینداسین
سندن سونرا سندن سونرا
سئوه مه دیم سندن سونرا
شو آتشه کور باکاییم
یانمادیم سندن سونرا
یالانیم یوک سئوه مدیم سندن سونرا
سندن سونرا کیمسه نین دیزینده آغلامادیم
او حائی سانکی هئچ کیوراندیرمادی
حاطیرلارمیسین ان چوخ گولوشومو سئوه ردین
نه چوک گولدورودون بنی
سندن سونرا هئچ گوله مدیم
اونلو آرکالی بیر کاسته چکدیگیمیز او شارکی یی
بیرداها دینله مه دیم ، دینله مه دیم
سندن سونرا چای ایچمه دیم واپورلاردا
سینامایا گیتمه دیم ، دئنیزه تاش آتمادیم
بیر شهرین شیشه سینه کلبیمی کویوب سولارا بیراکتیم
نه او شعری بولان اولدو نه ده کلبیمی
پیمدی حیاتین ایمداد ترنینی چکیوروم
و آرتیق دوردورویوروم
مجهوله گیدن بو ترنی
*
بعد از تو
بعد تو به هیچ کس
عشق منی نگفتم
بعد از تو با هیچ کس
زیر باران قدم نزدم
بعد تو دلم
لحظه ای شاد نشد
از روزی که تو رفتی
باور کن جای ات پر نشد
تو هنوز در عقلم
تو هنوز در ذهنمی
چنان عاشقتم که
تو هم این را می دانی
بعد از تو بعد از تو
نتوانستم عاشق شوم
کور کند این آتش چشمانم را
در آتش عشق نسوختم بعد از تو
دروغ ندارم بعد از تو
روی زانوی کسی دیگر نگریستم
به یاد می آوری ؟ خنده ام را بیشتر از هر چیز
دوست داشتی
چقدر می خنداندی مرا
بعد از تو هیچ نخندیدم
اون ترانه مشهرو را در کاست ضبط کردیم
دیگر گوش نکردم ، گوش نکردم
بعد از تو داخل کشتی ها چائی نخوردم
به سینما نرفتم ، بر آب سنگ پرتاب نکردم
دلم را داخل شیشه شعری گذاشته بر اب رها کردم
نه کسی شعر را پیدا کرد و نه شیشه را
حالا ترن امداد زندگی را ترسیم می کنم
و دیگر ترنی را که به جاهای ناشناس می رود
از حرکت باز می دارم
*
2017-12-21
شب یلداست
شب یلداست و درازترین شب. هوای
کودکی به سرم زده. دلم می خواهد از شاخه های کوتاه و بلند درخت انار خانه پدری
اناری بچینم به رنگ صفای پدر و به طعم دستان پرمهر مادر دوست دارم هندوانه ای
قاچ کنم به شیرینی شیرین زبانیهای برادر. دلم می خواهد امشب هفت هشت ساله شوم.
مادر پتوی سربازی را پهن کند و اهل خانه دور پتو بنشینیم و مادرم یک پاکت تخمه
آفتابگردان بیاورد و به هر کدام از ما یک مشت کوچک تخمه بدهد و داداش یوسف و دائی
وسطی و داداش بزرگه و آبجی بزرگه و ... و ... با هم مسابقه
بدهند. تخمه بشکنند و پوستش را با نوک زبان به همدیگر پرتاب کنند و حوصله اورقیه
آنا سر برود و داد بزند :« آرتا گله
سیز بالا آرتا گله
سیز ؟ زیاد بشوید بچه ها زیاد بشوید ( یعنی چشم بد از شماها دور) اتاق
پوست تخمه شد. » مادر جواب بدهد:« خوب یک شب است دیگر بگذار کیف کنند یک شب که
هزار شب نمی شود.» آنگاه اورقیه آنا قصه تکراری آمدنم را بگوید که هوا بسیار سرد
بود و قابله دیر کرده بود. کوساها بی خیال سرما در کوچه نمایش راه انداخته و مردم
را دور خود جمع کرده بودند.» بعد شروع به خواندن بایاتی بکند و سوزن در آب
بیاندازد و بچه ها آرزوهایشان را بگویند. لذت آخر شب یلدا هم پشمک باشد. پشمکی که
داداش یوسف و دائی وسطی شلوغش کنند. هم بخورندو هم برای خودشان ریش و سبیل درست
کنند و پیرمردانی حسابی و خوشمزه شوند .حافظ شیرین سخن هم ،
برایمان شعر بسراید:
*
سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که عشق گل به ما دیدی چه ها کرد
از آن رنگ و رخم خون در دل انداخت
در این گلشن به خارم مبتلا کرد
به هر سو بلبل بیدل در افغان
تنعم در میان باد صبا کرد
نقاب گل کشید و زلف سنبل
گره بند قبای غنچه وا کرد
غلام همت آن نازنینم
که کار خیر بی روی و ریا کرد
خوشش بادا نسیم صبحگاهی
که درد شب نشینان را دوا کرد
من از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بود
ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
وفا از خواجگان ملک با من
کمال دولت و دین بوالوفا کرد
بشارت بر به کوی می فروشان
که حافظ توبه از زهد و ریا کرد
یادش به خیر که ان قدیمها، زندگی شیرینی خاصی داشت.
یلدایتان شیرین تر از پشمک
2017-12-16
پرندۀ کوچولو
گفت :« اتفاقا گربه گردن کلفت سراغش آمده بود اگر دیر می رسیدم خدا می داند چه بلائی سرش می آورد. به آتش نشانی زنگ زدم. الان می آیند و کوچولو را داخل لانه اش می گذارند .»
نعجب کردم . باورم نشد . یعنی مامورین آتش نشانی به خاطر یک پرنده کوچولو از جایشان تکان می خورند؟ حواستم حرفی بزنم که خانم همسایه با خوشحالی گفت :« می بینی ؟ دارند می آیند.»
ماشین آتش نشانی سر خیابان نگاه داشت و دو نفر مامور از ماشین پیاده شده و به طرف ما آمدند. پس از سلام و احوالپرسی و دلسوزی به پرنده که بالش آسیب مختصری دیده بود ، باز به طرف ماشین شان رفتند و نردبان را آورده و پرنده را از خانم همسایه گرفته و بالا برده و سر جایش گذاشتند. به خانم همسایه گفتند :« اگر دوباره از آن بالا به زمین بیفتد ممکن است بمیرد اگر نمرد به خانه تان ببرید و مواظبت کنید حالش که خوب شد خبرمان کنید تا به لانه اش برگردانیم.»
خداحافظی کرده و رفتند و من ماندم اگر وطن خودمان بود و یکی به مامور آتش نشانی زنگ می زد و مامور عزیز چه عکس العملی نشان می داد ؟ آیا برای نجات می آمد یا طرف را مزاحم تلفنی به حساب می آورد؟
*
2017-12-02
ریزعلی خواجوی - دهقان فداکار
غروب یکی از روزهای سرد پاییز بود. خورشید در پشت کوه های پربرف یکی از روستاهای آذربایجان فرو رفته بود. کار روزانه ی دهقانان پایان یافته بود. ریزعلی هم دست از کار کشیده بود و به ده خود باز می گشت.
در آن شب سرد و تاریک،
نور لرزان فانوس کوچکی راه او را روشن می کرد. دهی که ریزعلی در آن زندگی می کرد
نزدیک راه آهن بود. ریزعلی هر شب از کنار راه آهن می گذشت تا به خانه اش برسد. آن
شب، ناگهان صدای غرش ترسناکی از کوه برخاست.
سنگ های بسیاری از کوه
فرو ریخت و راه آهن را مسدود کرد. ریزعلی می دانست که، تا چند دقیقه دیگر، قطار
مسافربری به آن جا خواهد رسید. با خود اندیشید که اگر قطار با توده های سنگ برخورد
کند واژگون خواهد شد.
از این اندیشه سخت
مضطرب شد. نمی دانست در آن بیابان دور افتاده چگونه راننده ی قطار را از خطر آگاه
کند. در همین حال، صدای سوت قطار از پشت کوه شنیده شد که نزدیک شدن آن را خبر داد.
ریزعلی روزهایی را که به تماشای قطار می رفت به یاد آورد. صورت خندان مسافران
را به یاد آورد که از درون قطار برای او دست تکان می دادند. از اندیشه ی حادثه ی
خطرناکی که در پیش بود قلبش سخت به تپش افتاد.
در جست و جوی چاره ای بود تا بتواند جان مسافران را نجات بدهد. ناگهان، چاره
ای به خاطرش رسید. با وجود سوز و سرمای شدید، به سرعت لباسهای خود را از تن درآورد
و بر چوبدست خود بست.
نفت فانوس را بر لباسها ریخت و آن را آتش زد. ریزعلی در حالی که مشعل را بالا
نگاه داشته بود، به طرف قطار شروع به دویدن کرد. راننده قطار از دیدن آتش دانست که
خطری در پیش است. ترمز را کشید.
*
ازبرعلی حاجوی، که ما او را به نام ریزعلی خواجوی می شناسیم، اهل روستای قلعه جوق میانه بود. او یازدهم آذرماه 1396 در سن 86 سالگی بر اثر بیماری درگذشت و به «ملک محّمد و زومرود قوشوی» مادربزرگ پیوست. اما با داستانی واقعی و به عنوان قهرمانی واقعی. روحش شاد و مکانش بهشت.
2017-11-26
اندیمشک
چهارم آذر سال 1365 روزی بود که ارتش عراق، شهر اندیمشک را هدف بمباران هوائی خود قرار داد. بر اثر این طولانی ترین حمله هوائی، از جوی های آب خون مردم بی گناه و بی دفاع جاری و تن متلاشی شده شان ، از گوشه و کنار شهر جمع آوری و به خاک سپردند.
یاد و خاطره شهیدان عزیز ، روح کشته شدگان در زلزله کرمانشاه شاد.
2017-11-12
به یاد دوست جانم
گل پنیرک
برگ هایش را در آش و بورانی و کوکو می ریزند و از برگهای بزرگش مثل برگهای انگور، دلمه می پزند.
بچه که بودیم به دانه هایش دگمه می گفتیم و اسمش « دویمه گولو » بود. این دگمه ها را جمع کرده و می خوردیم.
2017-10-31
2017-10-28
پرنده من - فریبا وفی
روزی از روزهای آفتابی و دلنشین پائیزی است. با هیجان و دلی خوش سوار قطار می شوم. راه دور و درازی در پیش دارم و اشتیاق دیدار عزیزانم ، صبرم را کم کرده است. طبق معمول بهترین رفیق من ، یعنی کتاب همراه من است. هم سرم به مطالعه گرم می شود و هم زمان زود می گذرد. پرنده من ، بازش کرده و ورق می زنم. این کتاب در سال 1381 منتشر شده و جایزه سومین دوره هوشنگ گلشیری ، جایزه دومین دوره ادبی یلدا و جایزه ادبی مهرگان را از آن خود کرده است.
« جمعه یعنی صدای نمکی و سبدی و صدای بلندگوی وانتی که بار هندوانه به شرط چاقودارد. جمعه یعنی صدای بلند تلویزیون و دهن دره های کشدار امیر. جمعه یعنی عوض کردن واشر کهنه شیر و درست کردن سیفون دستشویی. جمعه یعنی عصرهای طولانی و بهانه جویی ها. »
سرانجام به صفحه آخر می رسم .
« آیا من هم پرنده ای دارم؟ ولی مگر ممکن است کسی پرنده ای نداشته باشد. این جعفر عشقی هم که با عینک دودی و کاکل فرفری سر خیابان ایستاده ، پرنده دارد. حالا هم دارد زیر لبی سوت می زند، لابد برای پرنده اش.»
فریبا وفی
*
2017-10-27
محله میزین مؤمون خانیملاری
*
2017-10-09
زنگ انشا - فصل پاییز را تعریف کنید
2017-10-07
کفن سفید ذوالجناح
صبح عاشورا، دوست جان آمد و گفت: «دختر چرا نشسته ای ؟ ذوالجناح همسایه را آماده کرده اند. بیا تا شلوغ نشده برویم و نواری از کفن بگیریم. اگر شلوغ شود نمی دهند.»
نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت:« دختر زبانت را گاز بگیر. اسب نگو. این حیوان زبان بسته مظلوم امروز ذوالجناح شده است. بیا برویم اگر نواری بگیریم و به دستمان یسته و نذر کنیم خدا هرچه بخواهیم می دهد. برویم نذر کنیم امسال بدون تجدید قبول شویم آنوقت »
حرفش را قطع کرده و گفتم:« عاشورای سال بعد شکر پنیر پخش کنیم.»
دوتائی به طرف خانه حاج آقا به راه افتادیم. دو دختربچه ده و یازده ساله بدون روسری. ذوالجناح را از خانه بیرون آورده بودند تا به همراه دسته سینه زنی محله مان به عزاداری ببرند. جلو رفته و از حاج آقا نوار خواستیم. با دست گوشه ای از پارچه را جز داد و نوار باریکی برید و به هر دو ما داد. سپس گفت:« گناه دارد بروید خانه و چادر یا روسری سر کنید. آفرین دخترهای خوب.»
چشم گفته و خوشحال به خانه برگشتیم . نیت کرده و نوار را به دست راستمان بستیم.
امتحانات ثلث سوم را با نمرات خوب، گذرانده و بی صبرانه منتظر عاشورا شدیم. عاشورای سال بعد، شکر پنیر را خریده و خانه حاج آقا رفتیم. او نذری های ما را گرفت تا میان دسته عزاداری اش پخش کند و به ما باز نواری از کفن سفید ذوالجناح، همرا ه با مفاتیح الجنانی برای خواندن دعای عاشورا، هدیه داد.
باز هر دو خوشحال و راضی به خانه برگشتیم در حالی که صدای سینه زنان محله شنیده می شد:
*
ندن شیهه چکیرسن؟ ندن شیهه چکیرسن؟
مگر بابام اؤلوبدور؟ سنه قربان ذوالجناح
آغلاتدین داغی داشی، آغلاتدین داغی داشی
هانی حسینین باشی؟ سنه قربان ذوالجناح
*
