2013-09-23

یک شعر دانش آموزی به بهانه بازگشائی مدارس

قبل از هر چیز سال نوی تحصیلی را به دانش آموزان و معلمین عزیز تبریک گفته و برای همه موفقیت آرزو می کنم.دوران تحصیلی با خاطرات خوش و ناخوش آن ، به عنوان خاطره ای شیرین در گوشه ای از دل ما جا می گیرد و تا آخر با ماست. از نمرات بیست و تشویق و سر صف و شلوغی ها و سربه سر بزرگترها گذاشتن و مشق ننوشتن و جریمه شدن  و … همه خاطرات خوش دوران تحصیل هستند. یادش به خیر.
آن قدیمها که دانش آموز بودیم ، دانش آموزان بسته  به ذوق و سلیقه خود شعر می ساختند و می خواندند.  این شعر در مجله هفتگی جوانان چاپ شده بود و ورد زبان شاگردان مدرسه بود. نام شاعریادم نمانده.  
بار دگر مدرسه ها باز شد
مسئله با هندسه آغاز شد
وای که این مدرسه غول من است
آفت سرمایه و پول من است
وای زبر کردن جغرافیا
هم ز اروپا و هم از آسیا  
خسته ز تانژانت و کتانژانت شدم
مانده ی سینوس و کسینوس شدم
مانده و درمانده ی شیمی شدم
چون نخود دیگ حلیمی شدم
حفظ کنم فرمول سولفات دو سود
من که دواخانه ندارم چه سود  
من چه کنم شیوه ی من یللی است
تنبلم و حرفه ی من تنبلی است
*

2013-09-19

به بهانه اول مهرماه

به بهانه مهرماه و به یاد معلم کلاس اولمان مرحوم خانم امینی
اولین روز درس بود.همراه دو دختر همسایه روبرویی ، حکیمه و حمیده که بزرگتر از من بودند، وارد حیاط مدرسه شدم. مدرسه خانه ای قدیمی با اتاقهای تو درتو بود. بالای پله های حیاط زنی جوان و شیک پوش ایستاده بود . ماتیک قرمز خوش رنگی برلب داشت. لبهایش عروسک پلاستیکی دو ریالی ام را به پادم آورد. آخر لبهای عروسک دو ریالی ام هم قرمز حوش رنگ بود. خواهر بزرگ با لاک ناخنش رنگ کرده بود.بغل دست خانم ناظم زنگوله ای به دیوار آویزان بود. او دستش را داخل زنگوله برد و تکانش داد و صدایش همه جا پیچید. دو دختر قدبلند جلو آمدند و صف ما را که تازه وارد بودیم مرتب کردند. یکی از دخترها خوش اخلاق و دیگری بدجنس بود. دختر بدجنس در گوشمان زمزمه کرد که : « اول لر تنبل لر – سوت وئرمه سن اؤلرلر / اول ها تنبل ها شیرشان ندهی می میرند.»
دختر خوش اخلاق یواشکی گفت :« سر به سرشان نگذار زمانی ما هم مثل اینها بچه بودیم. خانم ناظم بشنوه خط کشمان می زنه.» 
دختر بدجنس ساکت شد وما را با صف های منظم به کلاس راهنمائی کرد. خانه دومی که بیش از نصف عمرمان آنجا گذشت. با خاطرات زیبایش. اکنون که فکر می کنم خط کش خوردن ها و عصبانیت ها و اضطراب از سر صف بردن و تنبل کشیدن و ... همگی خاطراتی هستند که با یادآوری و تکرارشان احساس خوشی به من دست می دهد. خان ناظمی که طرح درسی مهمش انبار و خط کش تخته ای و تنبل کشیدن سر صف بود. خانکم معلمی که وسایل کمک درسی اش ترساندن از خانم ناظم و خانم مدیر بود. از خانم مدیر که او را زری خانم می نامیدند نمی ترسیدم. قیافه اش شبیه معلم ها نبود . مثل خانم ناظم ابهت نداشت و ترسناک نبود. بانوئی تپل و بلند قد از نوع خانه دارها بود. بیشتر به خانم خانه شبیه بود تا خانم مدیر.
اما خانم امینی معلم کلاس اول مان مهربان و دوست داشتنی بود. بالای لبش خال سیاه رنگی داشت. خال هر از گاهی به طرف راست یا چپ گونه اش جرکت می کرد. 
درس ریاضی برایم مشکل ترین درس بود . هر روز از یک تا صد نوشتن برایم کاری عبث و تکراری بود. مثل طوطی می خواندم و دفتر را سیاه می کردم. طفلک معلم از دست من سرگیجه گرفته بود. بالاخره روزی از روزها مرا پای تخته سیاه صدا کرد. کم مانده بود از ترس زهره چاک شوم.
گفت :« ببین دخترم شمارش از یک تا ده را خیلی راحت یاد می دهم.»
*
اما چگونه توانستم شمارش اعداد از یک تا ده را هم به ترکی آذربایجانی و هم به فارسی یاد بگیرم ؟

من اوشاقلیقدان بئله حساب و اونا باغلی اولان درسلرده چوخ تنبلیدیم . اول کلاسیندا رحمتلی خانم امینی دای منیم الیمدن زارا جانا گلدی . گونلرین بیر گونونده کلاسا گلیب منی گئنه ده حساب زنگینده تخته سیاهین باشینا چاغیردی  . جانیزدان ایراق قورخومدان آز قالدی جانیم چیخا . اوزامان منه دئدی :
باخ سنه چوخ راحات اؤرگه دیرم .
بیر ایکی ، بیزیمکی
اوچ دؤرد ، قاپینی اؤرت
بئش آلتی ، ساموار آلتی
یئددی سه ککیز ، فیرنگیز
دوققوز اون قیرمیزی دون
اون بیر اون ایکی ، ائرمنی بؤرکی
*
وای نقدر خوشوما گلدی سونرا دئدی ایندی فارسی جا نا سایماغی دا سنه اؤرگه دیرم اؤرگه نمه سه ن وای حالینا :
یک ، یک ، یککه دانیشما
دو ، دو ، دومبالاخاج آشما
سه ، سه ، سه فئح دانیشما
چهار ، چهار ، چادراوی آشما
پنج ، پنج ، پنجره دن باخما
شش ، شش ، شیشمه سن الله
هفت ، هفت ، هفته بیجار تورشوسو
هشت ، هشت ، معلمدن قورخوسو
نه ، نه ، نوحه اوخورلار
ده ، ده ، ده لینی قووورلار
*
به یاد مرحوم خانم امینی یک دقیقه سکوت می کنم و فاتحه و یاسین می خوانم و از خدا برایش آرامش روحی و بهشت برین آرزو می کنم.
برای معلمین عزیزم اگر در قید حیاتند سلامتی و آرامش و برای رفتگان روحش شاد آرزو می کنم.

 

2013-09-16

پروانه آزاد من


در هوای سرد و بارانی گوشه ای کز کرده و پرهایش را جمع کرده و بی حرکت مانده بود. اول فکر کردم که مرده است. پر جفت شده اشش را با دو انگشت گرفته و خواستم داخل ظرف زباله بیاندازم که تکانی خورد و انگشتهایم را به سرعت از هم باز کردم تا پرهایش کنده نشود. روی کاشی نشست و بال و پر باز کرد. فوری عکسی گرفتم و تا پنجره را باز کردم شتابان بیرون پرید و روی گلبرگ شمعدانی سفید نشست. اما فرصت عکس گرقتن دوباره نداد همراه با باد سرد صبحگاهی رفت و دور شد.
اتاق گرم راحت را رها کرد تا در آسمان بی کران ، از باقی مانده عمر کوتاهش لذت ببرد. به قول زنده یاد فریدون مشیری :
لیک آزادی گرامی تر عزیز
*

2013-09-11

به یاد مادربزرگ

هوا سرد شده است. باران بی ملاحظه می بارد. دلم به هوای مادربزرگ پر می زند. می خواهم چندین و چند سال به عقب برگردم. دخترکی هشت ساله شوم. بگویم : « سردم است علاالدین را روشن کنید. »
مادرم جواب بدهد :« دخترجان حالا وقت روشن کردن علاالدین نیست. خیلی زود است . تابستان تمام نشده و پاییز هم از راه نرسیده است.»
بگویم :« به من چه ! به من چه ! سردم است.»
اورقیه آنا،  داخل استکان کمرباریکش چایی داغ بریزد و کنارم بنشیند. پتو را روی زانویم بکشد و بخواند و از من بخواهد که با او زمزمه کنم. هر دو با هم بخوانیم  و گرمای مهر مادری به دل و جانمان را گرمائی شیرین و جان بخش بدهد.
دلم برایش تنگ شده. دوست دارم بیاید تا برایش داخل استکان کمرباریک چائی بریزم و در این هوای سرد و بارانی دستان چروک خورده اما گرمش به دستان سردم جانی تازه ببخشد و باز مثل کودکی ها ، هم بخوانیم.
آی بؤیوک آنام هارداسان گل کی بیرلیکده سس – سسه وئریب « اوشودوم ها اوشودوم» اوخویاق    
اوشودوم ها اوشودوم     
داغدان آرمید داشیدیم
آرمیدیمی آلدیلار               
منه ظولوم سالدیلار
من ظولومدن بئزارام           
کتان کؤینه ک یازارام
کتان کؤینه ک میل میلی     
گل اوخو بیزیم دیلی
بیزیم دیلی مو دیلی          
بیزیم دیلی نور دیلی
اورمودان گلن آتلی            
بئلینده داری گه تدی
دارینی وئردیم قوشا          
قوش منه قاناد وئردی
قاناد چاالدیم اوچماغا       
حق قاپیسین آچماغا
حق قاپیسی کلید دیر       
حق قاپیسی قیفیلدیر
قیفیل ده وه بوینوندا         
ده وه شیروان یولوندا
شیروان یولو سر به سر    
ایچینده آهو گه زه ر
آهونون بالالاری             
منی گؤردی آغلادی
باشا قارا باغلادی
گؤیگله ها گؤیگله  
گؤیگله بیر قوشویدو           
باغچایا قونموشویدو
به ی اوغلو گؤرموشویدو     
اوخوینان وورموشویدو
من اوخوندان بئزارام          
کتان کؤینه ک یازارام
کتان کؤینه ک میل میلی    
گل اوخو بیزیم دیلی
بیزیم دیلی مو دیلی         
بیزیم دیلی نور دیلی
اورمودان گلن آتلی           
بئلینده داری گه تدی
دارینی وئردیم قوشا         
قوش منه قاناد وئردی
قاناد چالدینم اوچماغا       
حق قاپیسین آچماغا
حق قاپیسی قیفیلدی     
حق قاپیسی کلیددی
کلید ده وه بوینوندا          
ده وه کرمان یولوندا
کیرمان یولو سر به سر    
ایچینده مئیمون گه زه ر
مئیمونون بالالاری          
منی گؤردو آغلادی
باشینا قارا باغلادی

2013-09-07

روز وبلاکستان


16 شهریور روز وبلاکستان بر وبلاک نویسان کلاسیک و نو مبارک. 
*
 چرا کسی چیزی ننوشته ؟ چرا فراموش شدی وبلاک ؟ چرا لینکهایت را پاک می کنند ؟ چرا بایگانی شده ای ای دفتر یادداشت ، ای سنگ صبور ، ای مخبر خبرهای ممنوعه ، ای سر به راه سر بزیر ، ای راضی بی مدعا ، ای خاموش ، روزت مبارک.

 

2013-09-04

به یاد مادربزرگ ها- پیشیک سن نه ظالیم سن

به یاد مادربزرگ ها و صفای قصه هایشان ، زبان شیرینشان که همچون قند و عسل در دل و جان آدمی مزه می کند.  شنیدن قصه با صدای پیر مادربزرگ عالمی دیگر دارد. 
مادربزرگ را عشق است. 
عشق اولسون بؤیوک آنالارا. اؤلن لرینه آللاه رحمت ائله سین ، قالانلارینا آللاه ساح جان بدن وئرسین. 
*
پیشیک سن نه ظالیم سن - گربه تو چقدر ظالمی 

بير گون واريدي ُ بيرگون يوخيدي. آللاهدان سونرا هيچ كيم يوخيدي.بیر قاری ننه واریدی . اونون بیر اینه کی واریدی . گونلرین بیرگونونده قاری ننه ینه ن اینه ک سؤزله شه رلر . قاری نه نه دیه ر :«  اینک سن نه ظالیم سن .»
اینه ک دییه ر : « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم ، قصاب منی کسیب اتیمی دوغرامازدی .» 
قاری ننه دییه ر : « قصاب سن نه ظالیم سن .» 
قصاب دییه ر : « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم پیشیک منیم اتیمی اوغورلامازدی .» 
قاری ننه دییه ر : « پیشیک سن نه ظالیم سن .»
پیشیک دییه ر : « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم ، بوز اوستونده زویوب یئره ییخیلمازدیم .» 
قاری ننه دییه ر : « بوز سن نه ظالیم سن .» 
بوز دییه ر : « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم ، گون منی اریتمه زدی .» 
قاری ننه دییه ر : « گون سن نه ظالیم سن .» 
گون دییه ر: « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم ، بولود منیم اوستومو دوتمازدی .» 
قاری ننه دییه ر : « بولود سن نه ظالیم سن .»
بولود دییه ر : « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم ، یاغیش منده ن یاغمازدی .» 
قاری ننه دییه ر : « یاغیش سن نه ظالیم سن .» 
یاغیش دییه ر : « من ظالیم دئیله م من ظالیم اولسایدیم ، اوت  منده ن گؤوه رمه زدی .»
قاری ننه دییه ر : « اوت سن نه ظالیم سن .» 
اوت دییه ر : « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم ، مال داوار منی یئمه زدی .»
قاری ننه دییه ر : « داوار سن نه ظالیم سن .»
داوار دییه ر : « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم ، قصاب باشیمی کسیب اتیمی دوغرامازدی .»
قاری ننه دییه ر : « قصاب سن نه ظالیم سن . » 
 قصاب دییه ر : « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم پیشیک اتیمی اوغورلامازدی .» 
قاری ننه دییه ر : « پیشیک سن نه ظالیم سن .»
پیشیک دییه ر : « من ظالیمه م من ظالیم . یوک آلتی یایلاقیمدی ، یوک اوستو قیشلاقیمدی ، میلت نه پیشیرسه ، اودا منیم قویماغیمدی .  »
ناغیلیمیز قورتولدو گؤیدن بیر نئچه آلما دوشدو . بیریسی ناغیل دئیه نین قالانی دا ائشیدنلره یئتیشدی . یئدیم ایچدیم ، مطلبیمه یئتیشدیم .
 *

2013-09-01

دو دست و پنج هندوانه

مرحوم مادربزرگم می گفت: « بیر الده ایکی قارپیز داشیسان ایکی سی الیندن یئره دوشوب پاتدار.»   
حالا این مثل حکایت من شده . دو دست دارم و پنج هندوانه . سعی کردم همه را در دستها فشرده و به مقصد برسانم. اما نشد و دلم نخواست هیچ کدام به زمین بیفتند و به قول مادربزرگم بترکند. حالا هندوانه ها را یکی یکی برداشته و تا نیمی از راه می برم . عجله دارم که زودتر به مقصد برسانم چرا که عمر ها کوتاه است و عزرائیل در چند قدمی بنی آدم . بدون پیش بینی و بی خبر می آید و دست آدمیزاد را می گیرد و می برد. چاره ای جز رفتن نداری. دلت نخواهد کشان کشانت می برد.      

2013-08-27

خواب دیدم

بیست و نه اسفند بود. من و دوست جان، نشسته بودیم و تند تند مشق‌های عید را که خانم معلم گفته بود می‌نوشتیم. با هم قرار گذاشته بودیم تا فردا صبح که سال تحویل می‌شود، همه مشق‌های‌مان را تمام کنیم و سیزده روز تمام لذت ببریم. مادربزرگم پشت چرخ خیاطی سیاهش نشسته بود و چادر گلی مرا می‌دوخت. 
*
متن کامل
*

2013-08-23

گفتگو

هاله :« این نخ چه خوش رنگه ، می خواهی چکارش کنی؟»  
من :«  می خواهم یک پلیور قشنگ برای خودم ببافم.»
عطیه :« واخسئی ! از سن و سالت خجالت بکش از پنجاه خیلی گذشتی. نوه هم که داری . برازنده تو نیست این رنگها رو بپوشی.»
هاله با تعجب :« چرا برازنده نیست؟ این رنگ که قرمز و زرد و نارنجی نیست ؟»
عطیه :« چی داری می گویی ؟  زنی با این سن و سال  که نمی تواند از رنگهایی چون بنفش روشن و سبز و آبی بپوشد. »
من :« اما من از این رنگها خوشم می آید. این رنگها که زننده نیستند.»
عطیه :« نه جانم برای جوانها خیلی هم خوش رنگ و مناسبند. برای مادربزرگ ها مناسب نیستند.»
صالیحا :« تو رو خدا حال مردم را نگیر توی مملکت ما هم این رنگها زننده نیستند. »
هاله :« خوب صالیحا جان عطیه است دیگر. ضد حال است ضد حال »
عطیه :« رنگهای مناسب زنان سالخورده خاکستری و سرمه ای و قهوه ای و سیاه و .. و رنگهای تیره است. از من گفتن بود . حالا خود دانی.»
شب هنگام ، با شروع تلویزیون میل ها را به دست گرفتم  اما دیگر دستهایم برای بافتن علاقه ای نشان نمی دادند. در برنامه اخبار خاتون سرشناس را دیدم. کت دامن خوش رنگی به تن داشت. خوش رنگ تر و روشن تر از رنگ نخ من. او که خیلی پیرتر از من است. چرا رنگهای شاد برازنده اوست و برازنده من نیست؟
از بعضی رنگهای تیره خوشم می آید. اما هر رنگی برای مجلسی مناسب است. من دوست ندارم همه اش تیره بپوشم. دوست ندارم دیگر.

2013-08-20

بزرگ در کتاب کوچه



بزرگش نخوانند اهل خرد /  که نام بزرگان به زشتی برد ( سعدی )
سر بزرگ ، بلای بزرگ / آنچه شخص را به مخاطره می افکند افکار بلند است.
سنگ بزرگ علامت نزدن است . / طرح های بزرگ و نقشه های بیش از حد توانائی به انجام رسیدنی نیست.
هر که را سر بزرگ ، درد بزرگ 
هر که سرش بزرگتر دردش بزرگتر                  
بزرگی حمام را باید از سربنیه اش تشخیص داد. / نخستین برخورد می تواند معرف شخصیت والا یا پست هر کس باشد.
دختر قاضی را ننه بزرگ هم که باشد می گویند دختر قاضی / فرد اصیل و صاحب نسب در همه حال همان است که هست.
سنگ کوچک هم سر بزرگ را می شکند. 
عاقبت گرگ زاده گرگ شود / گرچه با آدمی بزرگ شود ( سعدی )
بخشش از بزرگتر است و گناه از کوچکتر

دیر زائیده زود می خواهد بزرگ کند./ در ریشخند شتابی نابجا می آورند.

روده بزرگه روده کوچیکه رو خورد . / مزاحی است در اظهار گرسنگی شدید.
شتر هم خیلی بزرگ است.  / بزرگی و شایستگی حرمت به هیکل و جثه نیست.
گوساله که بزرگ شود می شود گاو . / کودک کودن و بی استعداد در بزرگی نیز چیزی نخواهد شد.

2013-08-10

Die Gedanken sind frei : رویاهایم آزادند

Die Gedanken sind frei
wer kann sie erraten
Sie fliegen vorbei
wie nächtliche Schatten
Kein Mensch kann sie wissen
kein Jäger erschießen
mit Pulver und Blei
Die Gedanken sind frei
Ich denke, was ich will
und was mich beglücket
doch alles in der Still
und wie es sich schicket
Mein Wunsch und Begehren
kann niemand verwehren
es bleibet dabei
Die Gedanken sind frei
Und sperrt man mich ein
im finsteren Kerker
ich spotte der Pein
und menschlicher Werke
denn meine Gedanken
zerreißen die Schranken
und Mauern entzwei
Die Gedanken sind frei
Drum will ich auf immer
den Sorgen entsagen
und will mich auch nimmer
mit Grillen mehr plagen
Man kann ja im Herzen
stets lachen und scherzen
und denken dabei
Die Gedanken sind frei
*

 *
رویاهایم آزادند ، ترانه فولکلوریک و قدیمی آلمانی است نام شاعرش گویا معلوم نیست. اما شاعر در عالم رویاهایش سدها و تابوها را می شکند و به آرزوهایش می رسد.در مورد شعر توضیح مختصری را که مربی ژیمناستیک داده اضافه کردم.
رویاهایم آزادند . همیشه همراه من هستند. نه کسی می تواند شکارشان کند ، نه می تواند لوی شان بدهد. آنها کنار من ، به حضورشان ادامه می دهند. من به آنچه که دلم می خواهد و به آنچه که خوشحالم می کند می اندیشم. همه چیز آرام پیش می رود. کسی نمی تواند مانع امیال و آرزوهای من شود. من شراب را همراه با دلدارم ، دوست دارم.دلدارم به خاطر من بهترین ها را انجام می دهد. او همیشه همراه من است و رویاهایم آزادند. کسی نمی تواند مزاحم من شود . کسی نمی تواند حبسم کند. رویاهایم زنجیرها را می گسلند ، قفس ها را می شکنند و آزادم می کنند. نگرانی ها را از دل و جانم می زدایند و من می توانم با تمام وجودم و از ته دلم بخندم و شاد باشم.
رویاهایم آزادند.
*

2013-08-06

مولا علی




هدیه یا سوغاتی وسیله ای دوست داشتنی است که یکی با میل و علاقه به دیگری پیشکش می کند. از این هدیه خوشش آمده و دلش خواسته خواهر یا برادر یا دوستش نیز داشته باشد. اما در آداب و رسوم ما پس دادن هدیه یا نگرفتنش کاری غیر اخلاقی است. ما هدیه را می گیریم و نگاه می داریم . به دردمان هم نخورد خاطره ای خوش از زمانی است که با هدیه دهنده کنار هم بودیم و گل گفتیم و گل شنفتیم و یا با هم آشنا شدیم.  ما مثلی داریم که می گوییم بیک وئرن آتین دیشلرین سایمازلار / دندانهای اسب پیشکشی را نمی شمارند.

البته هر چه از دوست رسد نیکوست. من هم به پیروی از همین آداب و رسوم هدیه دوستم را پس ندادم و نگاهش داشته ام. البته علتش را خودش نیز می داند. هدیه کوپلن مولا علی است. با نخ و سوزن می دوزی و کاری زیبا از آب درمی آید. ما به اینگونه کارهای هنری می گوئیم ایینه ایله گور قازیر / یعنی با سوزن قبر می کند.

مولا علی که در این تصویر دیده می شود چهره ی عبوس مردی عرب است که شمشیر دوسرش را روی زانویش گذاشته و عکس گرقته است. گوئی که می خواهد نفس کش صدا بزند یا از گروهی زهر چشم بگیرد. هر چه تلاش کردم دوخت را شروع کنم ، دلم راضی نشد. مولا علی که من می شناسم مهربان است و به درد دل پیروانش گوش می کند و این چنین با تکبر و نگاه به سمتی چشم روی از دردمندان برنمی گرداند. مولائی که من می شناسم سمبل جوانمردی هاست. مولا علی این یاور نادیده ، برایم یک دنیا نیکی است که هر زمان صدایم را می شنود. بخصوص در شبهای قدر که به یادش دعا می خوانم.

بگذارید باورها با نکات مثبتشان در دل و جان ها باقی بماند.

پس باز بماند این هدیه داخل بقچه به عنوان یادگار از دوست عزیزم و بداند آنچه که پیشکشم کرده برایم همچون خاطره ای زیبا عزیز و محترم است.