2012-01-23

این شوخی بی مزه

روز بارانی و کسل کننده ای بود. هاله زنگ زد و بعد از سلام و احوالپرسی ، گفت:« اورزولا اینجاست تو هم بیا با هم باشیم. »
گفتم :« نه نمی آیم. می دانم که شب سریال هنری هشتم را نگاه می کنی. مزاحم نمی شوم.»
گفت :« چه مزاحمتی؟ تو هم دوست داری ، با هم تماشا می کنیم. »
گفتم:« تو را می شناسم ، پا می شوی و شام درست می کنی و پذیرائی می کنی و نمی توانی فیلمت را ببینی.»
گفت:« اتفاقا اگر بیائی سه تائی فیلم را می بینیم. من هم قول می دهم تا شروع فیلم ، شام را بخوریم و سفره را جمع کنیم و تا تمام شدنش از جایم بلند نشوم. تازه قول هم می دهم که فقط املت درست کنم»
قبول کردم و رفتم. اورزولا و هاله از دوستان خوب و مهربان و دلسوز من هستند. همانطور که خودش قول داده بود ، گوجه فرنگی ها را توی ماهی تابه چید و روی اجاق گذاشت و یک کاسه سالاد درست کرد و به کمک هم سفره را چیدیم. اورزولا برای پختن املت چند دانه تخم مرغ را در کاسه ای می ریزد و به هم می زند و داخل ماهی تابه می پرد. اما املت وطنی ما را هم دوست دارد و با اشتها می خورد. تازه تخم مرغها را شکسته و به گوجه فرنگی های پخته اضافه کرده بودیم که زنگ خانه به صدا درآمد.عطیه خانم بود. دلش تنگ شده و آمده بود. با اینکه بیشتر اوقات موجب آزار دوستان می شود، اما همیشه دلمان برایش می سوزد. با هزار مشکل و بدبختی زندگی می گذراند. بقول خودش با سیلی صورتش را سرخ می کند. هاله عقیده دارد که این زن از بس رنج کشیده که حالا عقلش کار نمی کند. نمی فهمد چه می گوید و با تلخ زبانی مردم را می آزارد. حرفهایش را از این گوش بگیر و از آن یکی گوش در کن.» اما اورزولا می گوید :« از کسی که اذیتت می کند دور شو. حیف زندگی نیست که فدای آدمیزاد مردم آزار شود؟»
خلاصه که داشتیم املت خوشمزه هاله را می خوردیم که یک دفعه شوخی بی مزه عطیه گل کرد و گفت:« ببینم اگر یکی بچه تان را از داخل شکمان بیرون بیاورد و نیمرو کند و بخورد ، خوشتان می آید؟ این تخم مرغ بچه نازنین مرغی است که با هزار آرزو تخم کرده و دلش می خواست رویش بخوابد تا جوجه شود. بعدش هم با جان و دل ازش مواظبت کند.»
یک لحظه احساس کردم که لقمه در گلویم تبدیل به سیخی شده و کم مانده خفه ام کند. هاله گفت:« عطیه جان ، حالا وقت این حرفهاست؟»
اورزولا گفت:« خدا خیلی چیزها را برای خوردن ما آفریده که تخم مرغ هم یکی از آنهاست. خدا خودش در کتاب آسمانی نوشته و اجازه داده که بخوریم. ما که کار خلافی انجام نمی دهیم.»
عطیه که متوجه قیافه های ما و کوری اشتهایمان شده بود ، گفت :« ای بابا شما چرا همه چیز را به دل می گیرید؟ شوخی کردم. چند وقت پیش مهمانی داشتیم خورش فسنجان پخته بودم و نمی دانستم ایشان گیاه خوار است. یک دفعه سر سفره گفت شما دارید جسد می خورید. قاتل با شماها فرقی ندارد. او هم موجود زنده می کشد شما هم. من هم خواستم شوخی کنم.»
اورزولا با صدائی مملو از گله گفت:« شوخی بی مزه ای بود. چند بار به تو توصیه کرده ام که وقتی حرف می زنی اول فکر کن بعد حرف بزن ، اما تو اول حرف می زنی و بعد فکر می کنی.»
گفت:« چه کار کنم ، خواستم شوخی کنم. خوب ببخشید اگر ناراحتتان کردم. خواستم حرفی زده باشم.»
یاد مرحوم دبیر تاریخمان افتادم که می گفت :« دانیشماق گوموشدن اولسا ، دانیشماماق قیزیلدان دی / اگر حرف زدن از جنس نقره باشد ، حرف نزدن از جنس طلاست.
لفظ « شوخی » در سه مورد به کار می رود: وقتی آدمی حرفی می زند که نباید بزند و متوجه حرف ناخوشایندش می شود – شوخی کردم – می گوید و سرپوشیده عذر می خواهد.
کسی که می خواهد به نوعی سخنی آزار دهنده به کسی بگوید حرفش را می زند. وقتی طرف را رنجیده خاطر دید و به هدفش رسید – شوخی کردم – می گوید و کار را تمام می کند.
کسی که با نیت خنداندن و خندیدن و دلخوشی شوخی می کند که به این هم می گوئیم « هنک –هنک آخیری بیر دیه نک / یعنی آخر شوخی دلخوری و دعواست.شوخی جدی ترین و تلخ ترین حرف است.» خدا رحمتش کند. الهی که نور به قبرش ببارد.

*
خواب دیدم - در رادیو زمانه

*

2012-01-20

دنیای ما در این هفته

یک هفته ای می شود که در این کلبه ی عزیز و دوست داشتنی ام چیزی ننوشته ام. حال و احوالم همچون هوای ابری و آقتابی و بارانی این ولایت تغییر می کند. گاهی دوست ندارم قلم را زمین بگذارم. می نویسم و پاک می کنم و دوباره می نویسم. فکر می کنم آنقدر قصه و سوژه و حرف برای گفتن دارم که اگر برای فردا بماند همگی از مغزم می پرند و دیگر چیزی برای نوشتن نمی ماند. زمانی مغزم خالی از هرگونه فکر و تصویر و ایده می شود. احساس می کنم دچار ایست مغزی شده ام. بعضی وقتها هم حس می کنم یکی قلم و خودکار را از دستم گرفته و پس نمی دهد و من بدون این دو قادر به انجام هیچ کاری نیستم. آن وقت است که دنیا را آب می برد و مرا خواب. اتفاقات یکی پس از دیگری می آید و می گذرد و من دیر می کنم. غلامرضا تختی متولد می شود و درمی گذرد. محمد علی کلی متولد و قهرمان بوکس جهان می شود و سپس در یک روز غم انگیز بازی را به جو فریزر می بازد. اولیور هاردی و استنلی لورل پس از سالها خنداندن مردم یکی پس از دیگری به درود حیات می گویند. ایرج گرگین ، صدای مورد علاقه ی پدرم خاموش می شود و تازه یادم می آید چه صدای دوست داشتنی داشت ، چه برنامه های خوبی تهیه و اجرا می کرد. آن وقت به جان یوتیوب می افتم که پیدایش کنم. اما یادم می افتد که پرند علیرضا افزودی ، دائره المعارف هنر و ادب ایران است. کتابی جامع و الکترونیکی است. با وجود این سایت نیازی به جستجو نیست. به جایزه ی اصغر فرهادی می رسم و همین جایزه وادارم می کند که فیلم « جدائی نادر از سیمین » را که فرصت تماشایش را نداشته ام شبانه از یوتیوب پیدا و تماشا کنم و ببالم به ناممان که درخشید. صبح روز بعد با دلی شاد از خانه بیرون بزنم که امروز دوست جان در مورد هسته و اتم و فلانی چنین گفت و نگفت حرف نخواهد زد و سخن در مورد مردی خواهد بود که جایزه به دست لبخند می زند. در مورد خاتونی که لخت شد و اذهان را به خود مشغول کرد و مشکلات جدی زنان را کمرنگ ، تا حدودی با زهرا موافقم . سرانجام به ونداد زمانی می رسم با مجله مرد روز و مقاله های خواندنی اش. در طول هفته ای که گذشت و قلم حال و هوای نوشتن نداشت ، اتفاقات زیادی در دنیا افتاد و من باز دیر رسیدم. همیشه یک قدم عقب تر از زمانم و می ترسم از عزرائیلی که سر برسد و کارهای ناتمامم روی دستم بماند و هر چه بگویم « هله گون گؤرمه میشم» بگوید « وقت قورتاردی نفس چکمه یه قادر ده ییسن

2012-01-12

سوغاتی تبریز



سوت شیرنی سی که تازگی ها اسمش را بستنی خشکه گذاشته اند. حیف نیست اسامی اصیل را خط زدن و به جایش کلمه ای ناآشنا را تحمیل کردن؟ داخل هر ذره ی کوچک این « سوت شیرنی سی » ها صدها خاطره ی شیرین هک شده اند. پدرم که برای خرید از خانه بیرون می رفت ، مثل بچه ها پشت سرش می دویدم و می گفتم آقا جونم سوت شیرنی سی .پیرمرد عجب حوصله ای داشت. می رفت سفارشات مادر را می خرید و به خانه می آورد . بعد به شیشه گرخانه می رفت تا برایم سوت شیرنی سی بخرد. بعضی وقتها هم از این تسبیحی های قهوه ای و شیری رنگ می خرید. دوستان هر وقت راهتان به تبریز افتاد ، اول یکراست به شیشه گرخانه بروید. سوت شیرنی سی و تسبیحی بخرید و نوش جان کنید، سپس در شهر تبریز بگردید.
*
گویا یکی دو هفته ی قبل بود که دختر ناز کوچولو با خوشحالی گفت :« عمه خانوم ، عمه خانوم تعطیلیم . نشستم کارتون تماشا می کنم.
چرایش را که پرسیدم ، گفت که هوای تبریز آلوده است. مدرسه ی مان را تعطییل کرده اند. تازه به مامان بزرگ ها و بابابزرگها هم گفته اند که از خانه بیرون نروید.
عصرهای خنک و تمیز و هوای صاف و نسیم ملایم تبریز ، یادش به خیر.

*

2012-01-06

یاد گذشته ها به خیر

آن قدیها که بچه بودیم و هنوز ماشین لباشسوئی به خانه هایمان راه نیافته بود ، مادرمان لباس ها را داخل تشت های بزرگ می شست. بعد از آب کشیدن ملافه های سفید ، تشت را پر از آب ولرم می کرد و بعد پودری نیلی رنگ داخل آب می ریخت و با دست توی آب حل می کرد و سپس ملافه های سفید را داخل تشت فرو می برد و می گذاشت یک ساعتی بمانند و نیلی شوند و سپس با فشار دست آبشان را می چکاند و روی طناب بلند و دراز حیاط پهن می کرد تا خشک شوند. نیل پودر آبی رنگی بود که مادرمان به آن « لیل » می گفت. گویا این پودر خوش رنگ موجب می شد که ملافه رنگ براق و چشم زن سفید خود را از دست بدهد و متمایل به آبی شود. مثل آسمان صاف وپاکیزه و آفتابی و زلال آن قدیمها. او برای شستن لباس ، مرحوم برادرکوچک را به بقال سر کوچه مان « مشهدی علی بقال » یا « علی کویت » می فرستاد تا یک بسته پودر برف بخرد. برادر کوچک بعد از ده دقیقه ای با پودر برف به خانه برمی گشت. مادرمان با اشتیاق فراوان در برف را باز می کرد تا کارت جایزه را برداشته و کنار بقیه کارت ها بگذارد. داخل هر قوطی برف کارتهای جایزه بود. گویا برای هر ده دانه ، یک بشقاب و هر پانزده دانه یک دیس کوچک و هر بیست دانه یک سینی گرد و … الی آخر ( که همه ملامین بودند ) و زنان همسایه با علاقه ی فراوان این کارتها را جمع می کردند. مادرمان سه بشقاب ملامین جمع کرده بود و تصمیم داشت این بشقابها را دست بکند. یادش به خیر ظروف ملامین با عکس زنان خوشگل و تبلیغات رادیو تلویزیونی با مزه ( صدای افتادن چیزی و آواز خوش – چی بود ؟ ملامین بود. افتاد ولی نشکست.) جمع آوری این کارتها مدت زیادی طول نمی کشید. در هر خانه ای خانم های کدبانو چند دانه از این ظروف ملامین داشتند.
دو ماه پیش که برای خرید به پنی مارکت رفتم ، هنگام پرداخت خانم صندوقدار سوال کرد که آیا دلم می خواهد برای دریافت لیوان امتیاز جمع کنم؟ جواب مثبت دادم و او بروشور و تکه کاغذ کوچک عکس برگردان مانندی به من داد که گویا باید کاغذش را می کندم و داخل شماره یک جدولی که از یک تا پنجاه نوشته شده بچسبانم. به خانه برگشتم و نگاهی به بروشور انداختم. کمتر از دو ماه برای پر کردن جدول وقت داشتم. می بایست هر روز برای خرید به این مارکت بروم و تازه خریدم بیش از پنج یورو باشد تا بتوانم از این امتیازها دریافت کنم. چند روز بعد باز گذرم به پنی افتاد و خانم محترم دوباره درمورد امتیاز پرسید. گفتم :« پنجاه امتیاز برای دو دانه لیوان و با وقت کمی که گذاشته اید ، خیلی زیاد است. از خیرش گذشتم.» اما خانم بازعکس برگردان کوچولو را همراه با پول خرد دستم داد و گفت:« یک ماه فرصت دارید. می توانید جمع کنید. این لیوانها گران قیمت هستند. شما مجانی دریافت خواهید کرد.»
حرفی نزدم همراه با لبخندی و خداحافظی و آرزوی آخر هفته ای خوش ، از مغازه بیرون آمده و با خود گفتم :« ائششه ییم اؤلمه یونجه بیتینجه ، یونجام سارالما ، توربا تیکینجه / خرم نمیر تا یونجه سبز شود. یونجه ام زرد نشو تا گونی دوخته شود.»
به مصداق بزرگ نمیر بهار می آد.
*
ای او گونلر ای
بوندان قدیم کی اوشاغیدیق و هله پالتار یووان ماشین ائولریمیزه گلمه میشدی ، آنالاریمیز بؤیوک تشتین ایچینده پالتار یوواردیلار. آق مله فه لری سویا چکندن سونرا ، تشتی ایلیق سوینان دولدوروب ، سونرا گؤیه چالان توزو تشتین ایچینه تؤکوب اللرینن قاریشدیراردیلار. سو آچیق گؤی رنگی توتاردی. اوندان سونرا مله فه لری اونون ایچینه قویلویوب بیر ساعات دؤزه ندن سونرا اونلاری چیخاردیب سولاری نی سیخیب اوزون شریطلره سره ردیلر. آنام او گؤیه چالان توزا « لیل » دئییردی. دئیه سن بو توز مله فه لرین دوو و گؤو ووران بویاسینی گؤیه چئویره رمیش. دوغرو گؤی کیمی صاف تمیز و دورور بویادا. آنام پالتارلاری یوماق اوچون ، رحمتلی خیردا قارداشیمی مشد علی باققال یا علی کویته گؤنده ردی.اون دیقه کئچمه میشدن خیردا قارداشیم بیر قوطو برف ایله ائوه قاییداردی. آنام سئوه – سئوه برف قوطوسونون آغزین آچیب ، ایچینده کی خیردا کارتی گؤتوروب کارتلارینین اوستونه قویاردی. او برفین ایچینده کی کارتلاری ییغیب جایزه آلاردی. دئیه سن اون دنه کارتا بیر بشقاب ، اون بئش دنه یه بیر خیردا بولوت و ایگیرمی دنه یه بیر خیردا مئژمئیی وئریریدیلر. آنام ها بئله قونشوداکی ائو خانیملاری دا سئوه – سئوه بو کارتلاری ییغیردیلار. آنام اوچ دنه میلامین بشقاب ییغمیشدی. ایستیردی کی بشقابلاری آلتی ائیله سین.
ای او گونلر ای ! رادیو دا تلویزیون دا دا برفی میلامین قابی تعریفلیردیلر. ( او نه سس دی ؟ هئچ ، میلامین ایدی. یئره دوشدو ، سینمادی.) بو کارتلاری ییغماق چوخ زامان آپارمیردی. هر کسین ائوینده بئله قابلار گؤزل خانیملارین عکسی ده اوستونده ، واریدی.
ایکی آی بوندان اؤنجه پنی مارمکتا گئتدیم. پولو وئرنده ، صاندیق باشیندا ایله شن خانیم سوروشدو :« امتیاز ییغماق ایستیرسیز ؟ سونوندا بارداق آلاجاقسیز. هه جوابی وئردیم. خانیم بیر کاغاذ بیرده عکس برگردانا اوخشایان بیر خیرداجانا تیکه وئردی. کاغاذ جدول کیمی ایدی و اللی دانا خیردا تیکه یئری واریدی. ائوه قاییدیب بروشورا باخدیقدان سونرا بیلدیم کی بو اللی امتیازی ییغماق اوچون ایکی آیدان آز وقتیم وار. اونون اوچون ده هر گون گرک پنی یه گئدم. هله بئش یورودان دا آز آلیش وئریش ائیله میم. نئچه گوندن سونرا بیرداها پنی یه گئتدیم. خانیم گئنه سوروشدو کی بارداق ایستیرم یا یوخ. دئدیم :« بارداق اوچون اللی امتیاز لازیم دی . اللی امتیازا آزجیق وقت وار . خیریندن کئچدیم.»
اما خانیم گئنه ده بیر تیکه عکس برگردان وئریب دئدی :« بیر آی وقتیز وار. ییغا بیلرسیز. بو بارداقلار باهادی . سیز موفته آلاجاقسیز.» بیر سؤز دئمه دیم . گولومسه نیب خداحافظ ائیلییب ، هفته سونوز خوش اولسون دئییب ، توکاندان ائشییه چیخدیم. اؤز – اؤزومه دئدیم :« ائششیه ییم اؤلمه یونجا بیتینجه ، یونجام سارالما توربا تیکینجه
»

2012-01-03

یادی از نیما یوشیج

یادی از نیما یوشیج با شعر ای شب
هان ای شب شوم وحشت انگیز

تا چند زنی به جانم آتش؟
یا چشم مرا ز جای برکن
یا پرده ز روی خود فروکش
یا بازگذار تا بمیرم
کز دیدن روزگار سیرم
دیریست که در زمانه ی دون
از دیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و الم رفت
تا باقی عمر چون سپارم
نه بخت بد مراست سامان
و ای شب ،‌ نه توراست هیچ پایان
چندین چه کنی مرا ستیزه
بس نیست مرا غم زمانه؟
دل می بری و قرار از من
هر لحظه به یک ره و فسانه
بس بس که شدی تو فتنه ای سخت
سرمایه ی درد و دشمن بخت
این قصه که می کنی تو با من
زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست
خوبست ولیک باید از درد
نالان شد و زار زار بگریست
بشکست دلم ز بی قراری
کوتاه کن این فسانه ،‌باری
آنجا که ز شاخ گل فروریخت
آنجا که بکوفت باد بر در
و آنجا که بریخت آب مواج
تابید بر او مه منور
ای تیره شب دراز دانی
کانجا چه نهفته بد نهانی؟
بودست دلی ز درد خونین
بودست رخی ز غم مکدر
بودست بسی سر پر امید
یاری که گرفته یار در بر
کو آنهمه بانگ و ناله ی زار
کو ناله ی عاشقان غمخوار؟
در سایه ی آن درخت ها چیست
کز دیده ی عالمی نهان است؟
عجز بشر است این فجایع
یا آنکه حقیقت جهان است ؟
در سیر تو طاقتم بفرسود
زین منظره چیست عاقبت سود؟
تو چیستی ای شب غم انگیز
در جست و جوی چه کاری آخر؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
استاده به شکل خوف آور
تاریخچه ی گذشتگانی
یا رازگشای مردگانی؟
تو اینه دار روزگاری
یا در ره عشق پرده داری؟
یا شدمن جان من شدستی؟
ای شب بنه این شگفتکاری
بگذار مرا به حالت خویش
با جان فسرده و دل ریش
بگذار فرو بگیردم خواب
کز هر طرفی همی وزد باد
وقتی ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحری کشید فریاد
شد محو یکان یکان ستاره
تا چند کنم به تو نظاره؟
بگذار بخواب اندر آیم
کز شومی گردش زمانه
یکدم کمتر به یاد آرم
و آزاد شوم ز هر فسانه
بگذار که چشم ها ببندد
کمتر به من این جهان بخندد

2012-01-01

سال 2012





سال 2012 همراه با ترقه ها و فشفه های پر سر و صدای همسایه بغل دستی و روبروئی و طبقه بالائی از راه رسید. با هر انفجاری ، صدای قهقه های شاد نوه های کوچولوی همسایه آن طرفی گوش را نوازش کرد و نوید شادی و خنده و صفا داد. امشب که اولین شب از سال است همسایه آن طرفی همراه با همسایه سر کوچه بچه ها را دور هم جمع کرده اند تا ته مانده ترقه ها و فشفشه ها را در آسمان به نورافشانی وادارند و به صدای خنده های معصوم و کودکانه نوه هایشان دل خوش دارند. دلتان همیشه خوش باد.
در سال جدید آرزو می کنم که خدا زمین و زمان و جهان و بنی آدم و گیاه و جانور را از بلاهای طبیعی و غیر طبیعی حفظ کند. الهی آمین سال نوی میلادی بر هموطنان و دوستان و همه مردم مبارک



*

2011-12-26

زنگ تفریح - پادری با دومیل



بافتنی : در وطن ما به کاموا ( از هر نوع و جنسی باشد – ابریشمی ، پشمی ، نایلونی و الی آخر، فرقی نمی کند.) و میل ( قلاب بافی یا دو میل یا پنج میل و میل گرد و الی آخر ) بافتنی گفته می شود که آدمی به دست می گیرد و بوسیله ی آن چیزی می بافد. ( مثل بلوز و کفش و کیف و پاپوش و الی آخر )
در دهات و ولایات ما به قلاب ( تک میل یا ته میل ) به دومیل هم ( جوت میل ) به میل های پنج دانه ای جوراب و دستکش ( جوارب میل لری ) و به میل گرد ، دومیلی که وسطش سیم نایلونی است ( گیرده میل یا دوره میل ) می گوئیم.
*
اندر فواید بافتنی : بافتنی فوایدی دارد. یکی این که شب هنگام که تلویزیون را باز می کنی تا سرگرم تماشای سریالهای شبانه - هیجان انگیز مثل مرلین و شارمد ، اعصاب خرد کن مثل سی اس آی ، مسخره مثل کبری الف ، خنده دار مثل مرحومان لورل هاردی و چارلی چاپلین و الی آخر ، ترسناک مثل دراکولا و امثالش ، هندی پر از رقص و آواز و گریه ، مثل گاهی خوشی گاهی غم – شوی ، به جای تخمه شکستن و خوردن انواع و اقسام تنقلات مضر همچون چیپس و پفک و الی آخر بافتنی به دست می گیری و همراه با اتفاقات جوراجور فیلمها سرگرم بافتن می شوی . گاهی دستهایت تند حرکت می کند و روند بافت سریع پیش می رفت و گاهی آنقدر محو تماشا و نگران حال و احوال قهرمانان می شوی که انگشت دست چپ ات که کاموا دورش پیچیده کرخت می شود و انگشت دست راست که میل ها و بافت را نگه داشته سر جایش خشک می گردد. اما با همه ی اینها بعد از گذشت چند روز و هفته می بینی که نتیجه ی این تماشا و بافت و زحمات انگشت دست راست و چپ ات ، کاری بس زیبا خلق کرده ای ، که همتایش در بازار نیست.
آن قدیمها که بچه محصل بودیم ، ماههای رمضان مهمانی های افطاری و شب نشینی های بعد از افطار و شب یلدا فراوان بود و مادرخانمهای عزیز بعد از کمک در شستن ظرفها و آوردن چای و بشقاب میوه به صاحب خانه ، از داخل کیفشان بافتنی های جوراجور را درآورده و گپ زنان می بافتند و سهم من و مهناز و مهرناز و پریناز و بقیه نیز قلاب و نخ قلاب بافی و کاردستی های ساده ای بود که خانم معلمهایمان تکلیف می کردند. می گویند حالا دیگر از آن مهمانی های باصفا خبری نیست و وقتی هم دعوت می شوی دست روی دلت است که لباس چه بپوشم و هدیه چه ببرم. دعوت شده ام باید دعوت کنم و الی آخر.حالا بگذریم از این مقوله.
خلاصه که وقتی خودت می بافی ، کمیت و کیفیت کار را خودت انتخاب می کنی و حاصل کارت خاطره ای است بس زیبا. مثلا همین پادری را که شروع کردم کوچولوی نازنازی مان کلاف را به زحمت به دست گرفت و به دهان برد و تا بجنبیم مزه اش را چشید. خواستیم کلاف را از دستش بگیریم که متوجه شدیم این دستان بسیار کوچک عجب قدرتی دارد. نخ دور دستش پیچیده بود و تازه باز کردنمان هم موجب قلقلکش شده و قاه قاه می خندید.
اندر مضرات بافتنی : خواص بافتنی همچون خواص تخمه است. یعنی وقتی که مشت مبارک را پر از تخمه می کنی تا شکستن دانه ی آخر از کار و زندگی می مانی . وقتی نخ کاموا را به انگشت دست چپ می پیچی و میل ها را به دست می گیری دیگر کارت تمام است. برای همین هم باید اول چائی و آب و میوه و قیچی و نقشه ی بافتنی و کنترل تلویزیون را بغل دستت بگذاری و فیلم را انتخاب و سپس نخ را دور انگشت بپیچی. از مضرات دیگرش این است که چشم را خسته می کند. بخصوص اگر رنگ نخ سفید یا سیاه باشد و یا در بافت از مدل های پیچیده و سخت مثل صدف و طاووس و مارپیچ و گیسوی دوبل و ... استفاده کنی. یا بخواهی کارت ظریف از آب دربیاید و از نخ نازک و میل شماره دو یا دونیم استفاده کنی. بافتن چنین رنگها و مدلها بخصوص در شب قاتل چشمان آدمی است.
*
پادری : برای بافت پادری معمولا از کاموای دست دوم استفاده می کنیم. لباس بافتنی را که کهنه شده و دیگر نیازی به آن نداریم می شکافیم و با رنگی دیگر مخلوط می کنیم تا کاموا ضخیم باشد و کار زود تمام شود. یا از کامواهای نو که از کارهای قبلی مان مانده استفاده می کنیم و پادری هایی رنگارنگ و زیبا می بافیم.
من این پادری را با میل شماره سه بافته ام. ظریف اما قشنگ شده است. ده تکه لوزی بافته و به هم دوخته ام. هر تکه را با سه رج شروع کرده و مثل بلوز جناغی اضافه و سپس کم کرده ام. بافت آسان است و کار سریع پیش می رود.
ردیف اول : سه دانه راست
ردیف دوم : یک دانه راست + یک ژوته + یک دانه راست + یک دانه ژوته+ یک دانه راست
ردیف سوم : پنج دانه داریم که همه اش را راست می بافیم
ردیف چهارم : دو دانه راست + یک دانه ژوته + یک دانه راست + یک دانه ژوته + دو دانه راست
ردیف پنجم : همه دانه ها راست
ردیف ششم : حالا هفت دانه داریم . سه دانه راست + یک دانه ژوته + یک دانه راست + یک دانه ژوته + سه دانه راست
ردیف هفتم : همه ی دانه ها راست
اندازه این لوزی ها به خودتان مربوط است. من در کل 55 دانه بافتم. بعد بافت را ادامه دادم با این تفاوت که در هر بار شروع بافت سه دانه را یکی کردم. دانه ها یکی یکی کم و کار تمام شد و به هم دوختم. سپس گل وسط را بافته و دوختم. بافت گل وسط هم مانده به سلیقه ی خودتان.
*
توخونما
توخونما : بیزیم اورالاردا ، توخونما کاموایا ( فرقی یوخ نه رنگده ، نه جینس ایپک ، یون ، لایلون و .... اولا ) و میل ( ته میل ، جوت میل ، جوراب میلی ، گیرده میل ) دئیرلر.
توخونمانین قایدالاری : توخونمانین بیر نئچه فایداسی وار . بیری بوکی گئجه لر تلویزیونو آچیب فیلملر ( مرلین ، شارمد کیمی هیجانلی لار ، سی اس آی لار کیمی اعصابی پوزانلار ، کبری الف کیمی تارتان لار ، رحمتلی لورل هاردی ، چارلی چاپلین کیمی گولمه لی لر ، دراکولا کیمی قورخمالی لار ، هردن خینوو هردن سئوینج کیمی هندی فیلم لر ) باخاندا چرده ک چیتداماق ، ضررلی یئمیش لر ( پفک ، چیپس ) یئرینه ، توخونمانی الینه آلیرسان و جوره به جوره فیلملره باخا – باخا توخورسان. هردن اللرین یئیین- یئیین توخویور ، توخونما تئز باشا چاتیر ، هردن ده ائله باشین باخماغا قاریشیر ، فیلم ده قهرمانلارین غصه لری باشیوی ائله قاتیرکی سول بارماغین کی کاموانی اونا دولویوبسان کئییر ، ساغ الین ده کی میل لرنن ایشیوی توتوب قورویور.اما بونلاری بیر قیراغا قویاندان سورا بیر نئچه گوندن هفته دن سونرا گؤرورسن کی بارماقلاریوین زحمتی هئچه پوچا چیخمییب و بیر گؤزل ایش قورتاریبسان کی بازاردا هله – هله تاپیلماز.
او قدیملرده کی بیز اوشاغیدیق ، اوروجلوقدا ، افطار قوناقلیقلاریندا ، چیلله گئجه لرینده کی قوهوم قونشو بیر یئره ییغیشاردیلار ، آنالاریمیز ائو ایشینده ائو ییه سینه کمک ائلیندن سونرا ایله شیب دئیب گوله – گوله توخونمالارین دا کیفلریندن چیخاردیب توخوماغا باشلاردیلار. من ایله مهناز و مهرناز و پریناز و و اوبیرسی لرده ته میلیمیزی چیخاردیب خانم معلم وئرن تکلیفلریمیز توخوردوق . بیر خیرداجا میز اؤرتویو ، قاب دسمالی ، ال کیفی .
دئییرلر ایندی داها او زامان قالمییب. قوناق چاغریلاندا آدامین الی قارنین اووشدورور کی نه گئییم ، نه سووقت آپاریم. چاغریلمیشام چاغیرماغیم لازیم. هله گئچک بو عنواندان.
نه دئییم کی اؤزوموز توخویاندا ، رنگینی ، کاموانین جینسین ، یاخجی پیسلیغین اؤزوموز به یه نیریک. هله هر توخونمانین ایلمه لرینده ده بیر خاطره میز توخونور. بئله بو آستانا آلتین توخویاندا ، خیرداجا ، نارین بالادا واریدی. خیردا الیله یوماغی توتوب آغزینا ساری آپاردی . بیز ال ترپدینجه دادینا دا باخدی. هله ایستردیک الیندن آلاق کی بیلدیک بو خیرداجا اللرین نه زورو واریمیش. هله ائله بیل کی الیندن آلاندا دا قیدیغی گلیردی بیر گولوردوکی گل گؤره سن.
توخونمانین ضررلری : توخونما سیمیشقا کیمی دی . بعنی اووجوو کی دولدوردون چیتدییب قورتارینجا ایش گوجوندن قالیرسان. کاموانی بارماغینا دولادین ، میل لری الیوه آلدین دای سنین کی قورتولدو.اونا گؤره ده گرک اول چای ، سو ، میوه ، قئیچی ، نقشه لر و تلویزیونون کنترلون الیوین آلتینا قویوب ، سونرا ایپی الیوه دولویاسان. ضررلرینین بیری ده بودور کی گؤزلری یورور. خصوصا کی چتین و قاریشیق نقشه لر صدف و طاووس و هؤروکلر کیمی. یا نازیک میل نازیک کاموا اولا. یادا آق نان قره بویادا کی گئجه چاغی گؤزلرین ایپین قیریر.
*
آستانا آلتی : معمولا آستانا آلتینا کهنه کاموا ایشلدیریک. کارا گلمز بلوز یا اوبیرسی لری سؤکوب بیر آیری کامواینان قاتیب یوغون لادیریق و توخویوروق کی تئز ده قورتولور. ائلیه بیللیک ائوده اولان تازا کلاموالاردان کی قاباقکی ایشلریمیزدن قالیب ایشله دک. رنگ به رنگ و گؤزل اولا. یادا بازارا گئدیب سئودییمیز رنگلردن آلاق.
بو آستانا آلتی اون دنه لووزئم چیخیب. هر لووزو بئله باشلامیشام :
ایلک : اوچ ایلمه سالیب توخوموشام.
ایکی : بیر ایلمه توخویوب + بیر ایپ آتیب + بیر ایلمه توخوموشام.
اوچ : ایلمه لریمیز بئش ایلمه اولوب . هر بئش ایلمه نی اوواند توخوموشام.
دؤرد : ایکی ایلمه اوواند + بیر ایپ آتما + بیر ایلمه اوواند + بیر ایپ آتما + ایکی ایلمه اوواند
بئش : یئتدی ایلمه اله گلیب هامیسینی اوواند توخویاجاییق
وسط ده کی ایلمه اؤزون گؤرسه ده جاق. نه یئکه لیقدا اولماسی اؤزوموزه باغلی. من هر طرفده 27 ایلمه یه جاق یئتیرمیشم . یعنی جمع ده 55 دانا ایلمم اولوب.
سونرا هرباشلایاندا اوچ دنه نی بیر ائلیه ریک. اما اورتانی همیشه کی کیمی آرتیراجاییق. ها بئله توخویوب اسگیلتمه ک ایله نقشه میز قورتولاجاق.
اورتاداکی گولو ده آخیردا توخویوب آستانا آلتینی تیکندن سونرا اورتاسینا تیکمیشم.
یادیزدا اولسون کی بو نقشه نی گئت – قئییت توخویاجاییق . یعنی هر دؤنه اوواند.

Frohe Weihnachten

2011-12-21

شب یلدا با حافظ


شب یلدا بدون حافظ مگر امکان دارد؟ باید در میان جمع باشد این یار دیرینه .
به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش
به بوی گل نفسی همدم صبا می باش
نگویمت که همه ساله می پرستی کن
سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش
چو پیر سالک عشقت به می حواله کند
بنوش و منتظر رحمت خدا می باش
گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی
بیا و همدم جام جهان نما می باش
چو غنچه گرچه فروبستگی است کار جهان
تو همچو باد بهاری گره گشا می باش
وفا مجوی ز کس ور سخن نمی شنوی
به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش
مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ
ولی معاشر رندان آشنا می باش
*

شب یلدا بر شما مبارک

آی چیلله چیلله قارداش
آتین قمچی له قارداش
داشت تعریف می کرد :« امشب شام دعوتیم.»
گفتم :« خیر باشد ، کجا ؟ شما که شب چله جایی نمی رفتید. اجاقتان در شبهای عزیز روشن و آبگوشتان بار بود؟»
گفت :« نه جانم ، حالا دیگر زمانه عوض شده ، خانواده عروس عمه بزرگه هم خانواده ی ایشان و هم ما را دعوت کرده . امشب خانه نوعروس چیلله لیق می بریم.»
پرسیدم :« چی می برید؟ مثل فلانی و بهمانی یک عالمه تشریفات؟»
خندید و گفت :« نه جانم چه تشریفاتی ، یک سینی مسی تهیه کرده ایم و تازه داماد برای نو عروس پالتو خریده و پدر و مادر داماد هم خوردنی شب یلدا.»
گفتم :« خوردنش با شما و شنیدنش از ما . حالا توی آن سینی مسی چی هست؟:
گفت :« جانیم سنه دئسین ( جان به تو بگوید) چیز زیادی نیست. چوبان آرمانی ( هدیه ی چوپان ) پشمک و مویز و آجیل ، شیرینی و شکلات و انار و یک دانه هندوانه ی ناقابل. والسلام. حالا خداکند هندوانه خوب از آب دربیاید. مال ماها که توش پوچ بود.»
گفتم :« در مورد هندوانه یک مثل خیلی خوبی هست که می گوید بخت کسیلمه میش قارپیزا بنزه ر ( بخت مثل هندوانه قاچ نشده است .) نمی دانی قرمز است یا زرد ، کال است یا رسیده و یا وقتش گذشته »
گفت:« نه جانم این هم مشکلی نیست. هندوانه را خیلی خوشگل بزک کرده اند. حالا خانواده عروس یک چند روزی همین طوری نگه می دارند. تا قاچ کردنش هم خدا کریم است.»
*
آی چیلله چیلله قارداش
آتین قمچی له قارداش
ناغیل ائلیردی کی :« بو گئجه شام قوناغییق.»
سوروشدوم :« خیر اولا ! سیز کی چیلله گئجه سی هئچ بیر یانا گئتمه زدیز؟ عزیز گونلرده اجاغیز یانیب توسکوسو هر یئری باساردی ، شورباز اجاق باشیندا قایناردی ؟ ایندی نه اولوبدور؟»
دئدی :« یوخ جانییییم ! ایندی زمانه ده ییشیلیب دی ! او گونلر گئچمیشده قالیبدی ! ایندی هره اؤز سازین چالیر. عمه خانیمین گلینی گیله دعوتیک. بوگون عمه خانیم گیلنن بیرلیکده گلین ائوینه چیلله لیق خونچاسی آپاراجاییق.»
سوروشدوم :« نه آپاراجاقسیز؟ اونون – بونون کیمی بیرجه عالم تشریفات؟»
دئدی :« یوخ جانیییم ! نه تشریفاتی دیر؟ کیمده نه وار نه آپارسین! بیر میس مئژمئیی تدارک گؤرموشوخ . تازا به ی تازا گلینه بیر پالتو آلیب .آتا – آناسیدا چیلله یئمیشی.»
دئدیم :« هله یئدیغیز ایشدیغیز نوشو جانیز اولسون. دئی گؤروم نه آپاراجاقسیز؟»
دئدی :« جانیم سنه دئسین ! بیر ائله شئی یوخ ! چوبان آرمانی دای! بیر خیرداجا پشمک ، بیر آزجانا میلاخ همن مووز دای ، گویز گیردکانلا پوسته بادام ، سوت شیرنی سینن شوکولات ، نارنان دا قارپیز. والسلام الین گؤتور اوزون یوو. هله آللاه ائله سین قارپیزین ایچی پوش چیخماسین. نئجه ایکی بیزیم کی پوچ چیخدی.»
دئدیم:« قارپیزین اؤزونون بیر مثلی وار دئییرلر کی بخت کسیلمه میش قارپیزا اوخشار . بیلمیرسن کی ایچینده نه وار. قیرمیزی دی ، ساری دی ، کال دی ، ایچی کئچمیشدی.»
دئدی:« یوخ جانییم اونون دا موشکولو یوخدو. قارپیزی ائله گؤزل بئزییبلر کی ایکی گؤز ایستیر باخاسان. هله گلین گیل بیر نئچه گون کسمییب ساخلییاجاقلار اوندان دا سونرا آللاه کریم دی.»


دئیدیم :« آی نوشو جانیز اولسون . آللاه گلین لری ، به ی لری بخته ور ائله سین. آللاه هامینین بالاسین خوشبخت ائله سین بیزیمکی لری ده اونلارین ایچینده . » الهی آمین.

2011-12-19

به بهانه ی مولانا و به یاد عزیزانم

شعر اندک اندک خاطرات هشت سال جنگ ایران و عراق ، اضطراب و ترس ، آژیر حمله ، پناه بردن به زیر زمین خاکی و پناهگاههای این طرف و آن طرف کوچه و خیابان و سرانجام خبر بازگشت و آزادی اسرای هشت سال جنگ تحمیلی را به یادم می آورد. روزی که نامزد پروانه ، پس از سالها اسارت به خانه بازگشت. واقعا جای شادی بود آن ایام دیدارمجدد خانواده ها و این شعر و ترانه ی زیبا که نقش آزادی و وصال را در دلها ثبت کرد. برادر کوچکه که با این ترانه سرمست می شد. مگر می شود که با شنیدن دوباره اش چهره ی خندانش را فراموش کنم. مگر داغ رفتنش فراموش می شود. گوئی که هست و صدایش در گوشم نجوا می کند. چه مهربان بودی برادرکم و چه شتابان رفتی و بعد از تو حالی نیست برای شب یلدائی که برای تکمیل سفره اش وسواس داشتی. هنوز نتوانستم بگویم روحت شاد. نبودم که در خاک سیاه خفتنت را به چشم ببینم . اما روزی همدیگر ار ملاقات خواهیم کرد بی هیچ مرزی و گذرنامه ای و فلانیی که بخواهد اجازه نامه ای برای گذر صادر کند. آن روز قانونگذارسرافکنده خواهد شد از این همه حق کشی. و من و تو با هم زمزمه خواهیم کرد این بشکنم آن بشکنم تا روسیاهی به ذغال بماند.
*
اندک اندک جمع مستان می رسند
اندک اندک می پرستان می رسند
دلنوازان نازنازان در رهند
گلعذاران از گلستان می رسند
اندک اندک زین جهان هست و نیست
نیستان رفتند و هستان می رسند
سر خمش کردم که آمد خالق ، ای
تک بتان با آب دستان می رسند
جمله دامن های پر زر همچو کان
از برای تنگدستان می رسند
لاغران خسته از مرعای عشق
فربهان و تندرستان می رسند
جان پاکان چون شعاع آفتاب
از چنان بالا به پستان می رسند
خرم آن باغی که بهر مریمان
میوه های نو ز مستان می رسند
اصلشان لطف است و هم واگشت لطف
هم ز بستان سوی بستان می رسند
*
این بشکنم ، آن بشکنم
باز آمدم ، باز آمدم ، تاقفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم خوار را ، چنگال و دندان بشکنم
چرخ ار نگردد گرد دل ، از بیخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند، من چرخ گردان بشکنم
خوان کرم گسترده ای ، مهمان خویشم خوانده ای
گوشم چرا ، مالی اگر ، من گوشه ی نان بشکنم
چون من خراب و مست را ، در خانه ی خود ره دهی
پس می ندانی این قدر ، این بشکنم ، آن بشکنم
گر پاسبتان گوید که هی ، دردم بریزم خون وی
دربان اگر دستم کشد ، من دست دربان بشکنم
نه نه ، منم سرخوان تو ، سرخیل مهمانان تو
جامی دو پر می می کنم ، تا شرم مهمان بشکنم
ای آنکه اندر جان من ، تلقین شعرم می کنی
گر تن زنم خامش کنم ، ترسم که فرمان بشکنم
گر شمس تبریزی مرا ، گوید که هی آهسته شو
گویم که من دیوانه ام ، این بشکنم ، آن بشکنم
*

2011-12-12

غلامرضا بروسان و الهام اسلامی

دنیا نگهداشت و دو شاعر ، دست دخترکشان را گرفته ، دست در دست هم پیاده شده رفتند.
غلامرضا بروسان شاعر مجموعه های شعر « احتمال پرنده را گیج می کند» و « یک بسته سیگار در تبعید» و


«مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است» و همسرش الهام اسلامی شاعر مجموعه شعر « دنیا چشم از ما برنمی دارد» صبح دوشنبه 14 آذرماه 1390 بر اثر تصادف در کیلومتر 15 جاده قوچان - شیروان درگذشتند.
روحشان شاد.
غلامرضا بروسان تولد 1352 مشهد – درگذشت 14 آذر 1390
الهام اسلامی تولد 1362 آهی محله – درگذشت 14 آذر 1390
*
غریبی – شعری از غلامرضا بروسان
بی تو
خودم را بیابان غریبی احساس می کنم
که باد را به وحشت می اندازد پجویبار نازکی
که تنها یک پنجم ماه را دیده است
زیباترین درخت کاج را حتی
زنان غمگینی احساس می کنم
که بر گوری گمنام مویه می کنند
آه
غربت با من همان کار را می کند
که موریانه با سقف
کاه ماه به کتان
که سکته قلبی با ناظم حکمت
گاهی به آخرین پیراهنم فکر می کنم
که مرگ در آن رخ می دهد
پیراهنم بی تو آه
سرم بی تو آه
دستم بی تو آه
دستم در اندیشه دست تو از هوش می رود
ساعت ده است
و عقربه ها با دو انگشت هفتی را نشان می دهند
که به سمت چپ قلب فرو می افتد
*
شعری از الهام اسلامی – از کتاب دنیا چشم از ما برنمی دارد
سرباز
همسر مرا نکش
او شاعر است ، دنیا را از شعر تهی نکن
سرباز
کودک مرا نکش
کودکان مرگ را ناگوار می دانند
ما خواستار جنگ نبودیم
ما از سکوت پشیمان بودیم
از وبلاک درگذر از لحظه ها
*
اطلاعات و اشعار از لینکهای تادانه در پست : مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است


*

2011-12-11

این سه زن


دیروز شنبه دهم دسامبر 2011 برابر با نوزدهم آذرماه 1390 – خسته از گرد راه رسیدم. فنجان بزرگ چائی ام پر کرده ، تلویزیون را باز کرده و نشستم. با دیدن تصاویر این سه زن چشمم روشن شد و خستگی از جانم رخت بر بست. برندگان جایزه صلح نوبل.
الن جانسون سیرلیف نخستین رئیس جمهور زن از کشور افریقائی لیبریاست. او زنی 72 ساله است که در سال 2006 میلادی به ریاست جمهوری لیبریا رسید. او پس از پیروزی کمیته ای تشکیل داد که هدف اصلی اش آشتی ملی بود. او اقتصاددان و تحصیل کرده ایالات متحده است.
لیما گیوی نیز از کشور لیبریا و تحصیل کرده ایالات متحده امریکاست. او زنی 39 ساله و فعال حقوق بشر است.
توکل کرمان زنی از یمن است. او خبرنگار و فعال سیاسی و از سخت کوش ترین مدافعان حقوق زنان است. توکل کرمان ریاست گروهی به نام « زنان روزنامه نگار بدون زنجیر یمن » را بر عهده دارد.
ظلم به زنان نه تنها در جهان عرب که در بسیاری از کشورها مهمترین مسئله است.
*
دیگر زنانی که جایزه صلح نوبل را دریافت کردند
مادرترزا در سال 1979 
شیرین عبادی در سال 2003 
وانگاری مالتای پرفسور کنیائی در سال 2004 
مسمات تسلیم بیگیم بنگلادشی در سال 2006
*

لینکها و منابع :

*