2008-10-30

این سوغاتی

به حاجی خانم که تازه از زیارت حج برگشته بود ، زنگ زدم تا زیارت قبول عرض کنم .پس از زیارت قبول و انشالله سفر کربلا و سوریه هم قسمت شود گفتن و خوش و بش گفت : فکر نکنی که فراموشت کرده ام . سوغاتی ات پیش من محفوظ است . آدرس پستی بده سوغاتی تو برات بفرستم
گفتم : تو رو خدا زحمت نکشید سلامتی شما برای ما همه چیز هست
گفت : عزیز جان تعارف رو بگذار کنار آدرس رو بگو. دیر کنی یک دفعه پشیمون میشم ها ! به آب زمزم آغشته کردم. با خودم به زیارتگاهها بردم . برای خودم و حاجی آقا و آبجی و خانم بزرگ هم آوردم
گفتم : دست شما درد نکنه . زحمت کشیدید. اما تا رسیدن بسته پستی من زهره چاک میشم . حالا نمیشه بگوئید این بسته چی هست
گفت : کفن
لحظه ای خشکم زد . گوشی تلفن به گوشم چسبید. مرگ را در چند قدمی خودم حس کردم
گفتم : آخر چرا کفن ؟ قحطی هدیه بود ؟
گفت : مگر همه مسافر نیستیم ؟ خواستم آخرین لباسمان از پیش انتخاب شده و آماده و بهترین باشد
گفتم : این آخرین لباس همیشه سفید و معلوم و نخ و سوزن ندیده است. همه جا هم فراوان است و به راحتی یافت می شود
گفت : اشتباه می کنی . وقتی می میریم اطرافیان با گریه و زاری نمی دانند چی بخرند و چگونه تهیه کنند. اما من این لباس را به آب زمزم و گلاب آغشته کردم
..
قیزیل گول اولمویایدی
سارالیب سولمویایدی
بیر آیریلیق بیر اؤلوم
هئچ بیری اولمویایدی

..
ای کاش
گل سرخ نه می روئید و
نه زرد وپژمرده می شد.
ای کاش
در دنیا جدائی و مرگ
هیچ کدامشان وجود نداشت

2008-10-27

میخانا

میخانا نوعی موسیقی آذربایجانی است که از خواننده های باکوئی شنیده ام . میخانا را می توانم به حال و هوای خودم چنین تعریف کنم که نوعی مشاعره یا رجزخوانی یا روایت عشق یا مسابقه شعرخوانی است.تفاوت مشاعره با میخانا در این است که در مشاعره از شعر شعرای معروف استفاده می شود اما در میخانا خواننده خود شعر را می سراید .
در اکثر اشعار میخانا سه مصراع اول و دو مصراع بعدی هم قافیه هستند . مثل این میخانا آقشین فاتح و ائلشن خزر
من سنین بو عمللرینه نئجه دؤزوم / من چگونه این اعمال تو را تحمل کنم
من نه دئییم داها سنه یوخدور سؤزوم / من چه بگویم دیگر حرفی با تو ندارم
سیر صوفتیندن سو ایچمییر گؤزوم / از ریخت و قیافه ات چشمم آب نمی خورد
جینلره شیطانلارا بنزییرسن / شبیه جن ها و شیطانها هستی
عجایب حیوانلارا بنزییرسن / شبیه حیوانات عجیب و غریب هستی
..
گاهی روایت عشق است و در هربیت دو مصراع هم قافیه هستند . مثل این میخانا نامیق قاراچوخورلو
قولاق آسین جماعت / مردم گوش کنید
من دانیشیم نهایت / بالاخره میخواهم حرف بزنم
بو محبت عالمی / این عالم عشق
چوخوسونا وئرمیش غمی / به خیلی ها غم داده
..
گاهی شامل هفت مصراع است . مثل این میخانا آقشین فاتح و ائلشن خزر و دخترخانمی که اسمش را نمی دانم
سن اونا اینانماگینان / تو حرفهای او را باور نکن
سالار حیله فنده سنی / او می خواهد ترا به دامش بیاندازد
هامی سنه حیران اولوب / همه عاشقت شده اند
به ینمیشم من ده سنی / من هم تو را پسندیده ام
بیجه کلمه هه دئگینه ن / یک کلمه بله بگو
قوناق آپاریم کنده سنی / تو را به ده مان مهمان ببرم
کسیم آیاغیوین آتدا جامیش / زیر پایت گاومیش قربانی کنم

2008-10-25

چهارم آبان بود

اوایل مهرماه بود . اول صبح سر صف ایستادیم. گفتند خانم مدیر می خواهد با شما صحبت کند . خانم مدیر پس از مرتب شدن صف و ساکت شدن بچه ها ، میکروفن به دست سر صف آمد و در باب چهارم آبان و تولد شاهنشاه آریامهر صحبت کرد و قرار شد از همان روز، صبح ها به جای کلاس، در محوطه حیاط همراه با دبیر ورزش تمرین کنیم و برای رژه روز چهارم آبان آماده شویم . من تا به آن سال درچنین مراسمی شرکت نکرده بودم . برایم جالب بود . همان روز به صف صف ایستادیم و به فرمان آقای دبیر نرمش و ورزش کردیم و سپس شروع به آموزش نرمشهائی که می بایست روز چهارم آبان همگی هماهنگ انجام دهیم کرد. به هر کدام از ما حلقه هائی داد و تمرین با در دست داشتن این حلقه ها آغاز شد . گویا روز موعود این حلقه ها حلقه گل خواهند بود و ما می بایستی از همین حالا به دست گرفتن و نحوه تکان دادنش را توسط دبیر ورزش یاد بگیریم. آقا دبیر زنگ اول مودب بود ، زنگ دوم عصبانی شد و زنگ سوم دهانش به فحش باز شد. روز بعد هم همین وضع بود . به دوستی که مردودی سال قبل بود گفتم : شیطان جنی می گوید چهارم آبان نیا و بگو که بیماری .گفت : نمی توانی . باید بیائی. پارسال من بیمار شدم و وادارم کردند که سر صف باشم همین آقا دبیر گفت که اگر نباشم جایم خالی می ماند و آرایش صف به هم می خورد. نمی دانی بعد از چهار آبان چه حالی داشتم . به زور که نمیشه به آدم بگویند بیا برایم جشن تولد بگیر. مشک باید خود ببوید نه که عطار بگوید. گفتم : پادشاه جشن تولد دارد ، مهمانهایش را به خانه اش دعوت کند و شام درست کند و کیک بپزد و شمع فوت کند. مردم چرا به میمنت تولدش از درس و کلاس بمانند و در هوای سرد رژه بروند. چرا ما را به زور به خیابانها می کشانند ؟ خندید و گفت : دختر خفه شو این حرفها چیه که می زنی ؟ اگر خانم مدیر یا همین آقا دبیر بشنود برایت خیلی بد می شود ها . هر دو خندیدیم و آقای دبیر از آن بالا داد زد و گفت: آی گوله ین داوشانلار ( ای خرگوشهای خندان ) و دوستان دور و بری نگاهمان کردند و یکی گفت : دیوانه ها دلتان فحش می خواهد ؟ هر دو خفه شدیم .صبح روز بعد آقا دبیر پشت پنجره دفترایستاد و با میکروفن شروع به تمرین کرد. او هنوز اسامی را به خوبی نمی دانست اما با اشاره به رنگ جلیقه یا شلوار یا روبان از آن بالا با صدای بلند فحش می داد . « آی چهارپای جلیقه پوش » در این موقع همه دست از تمرین برمی داشتند و این طرف و آن طرف را نگاه می کردند تا چهارپای جلیقه پوش را پیدا کنند و او دوباره داد می کشید: آهای زبان نفهم ها به دور و بر نگاه نکنید. این چنین بود که تا سوم آبان ماه مجبور به تمرین و شنیدن فحشهای آقای دبیر شدیم و چهارم آبان نیز گذشت.
حالا سالهاست که در این غربتستان زندگی می کنم . تاریخ تولد گرهارد شرودا ، آنجلا مرکل و حتی نام رئیس جمهوری اینجا را هم نمی دانم . خود اینها هم نمی دانند و برای شخص اول مملکتشان جشن تولد و جشن رحلت نمی گیرند باور کنید.

2008-10-21

حکایت ناصرالدین شاه و قورابیه

مادربزرگم می گفت : روزی از روزها مردم جانشان از گرانی و فلان و بهمان به لب رسید و شکایت به ناصرالدین شاه بردند که قبله عالم به سلامت ، گرانی بیداد می کند و قحطی نان دمار از روزگارمان درآورده است. دیگر نانی پیدا نمی شود که خرد کنیم و داخل شوربایمان بریزیم و تیلیت کنیم . ناصرالدین شاه با خونسردی جواب داد : این که غمی ندارد قورابیه خرد کنید.

تا آنجائی که به خاطر دارم قورابیه و لوقای تبریز شیرینی لوکس و خوشمزه و زینت بخش محافل جشن و عروسی و هدیه با ارزشی بود. پدرم همراه عیدی عمه هایم یک قوطی قورابیه یا لوقا نیز می خرید.
...
مشخصات ساندویج 1500 متری در اینجا

2008-10-18

ماهی سرخ و زرد من










بچه که بودم نگهداری حیوانات خانگی در خانواده ما مد نبود. مادرم برای اینکه زیرزمین بزرگمان را از شر موشها نجات دهد ، به گربه ها روی خوش نشان می داد. آخر آن زمانها بجز رب و آبغوره و آبلیمو و سرکه وترشی و سبزی خشک ، برنج و نخود و لپه و ماش و عدس و غیره را نیز یکجا خریده و برای زمستان ذخیره می کردیم . برای درامان ماندن این مواد غذائی از حمله موش ، وجود گربه ضروری بود. مادربزرگم می گفت : بیرون کردن حیوان از خانه یمن بسیار بدی دارد و بلائی گریبانگیر خانواده می شود. روزی گربه ای درزیرزمین خانه مان داخل صندوقچه کوچک چوبی زائیده بود . دو گربه زرد و دو تای دیگر سیاه . سه بچه را سه نفر از همسایه هایمان برداشتند و زرده ماند و یک کمی که بزرگ شد بجز زیرزمین ، خانه را نیز کثیف کرد و تصمیم گرفتند از خانه بیرونش کنند. او را داخل کیسه ای گذاشتند و آن دورترها که محل زباله های گوشتی بود رها کردند و دیگر برنگشت. دو روز نگذشته اتفاق بسیار ناگواری در خانواده مان افتاد . چه روزگار تلخی بود. مادربزرگم گفت که آه گربه خانمانمان را به آتش کشید. چند سال پیش طفلک اموشی خرگوش کوچک از خانه ای بیرون انداخته شد آخرش هم مرد . به قول مادربزرگ آه او نیز خانمان برانداز بود .
سال گذشته قبل از عید دو ماهی سرخ کوچک خریدم . عصرها که به خانه برمی گشتم تنگ آبشان را می شستم و از آب تازه پر می کردم و بعد می نشستم و جست و خیزشان را تماشا می کردم . بعد از عید قول دادم که کنار رودخانه ببرم و داخل آب آزاد رهایشان کنم . روزی که هوا خوش بود هر دو را داخل ظرف شیشه ای کوچک گذاشتم و لب رودخانه رفتم . در شیشه را باز و داخل آب رودخانه فرو کردم. ماهی ها آرام از شیشه بیرون آمدند و وارد رودخانه شدند. در عالم خودم هر دو را بسیار خوشحال دیدم . گوئی داشتند مزه آزادی را با تمام وجودشان لمس می کردند . در یک چشم بر هم زدن توی آب از نظرم محو شدند. داشتم به خانه برمی گشتم که بین راه صالیحا را دیدم. وقتی فهمید که ماهی ها را داخل رودخانه رها کردم ، نکوهشم کرد که بیرون انداختن حیوان خانگی کار درستی نیست. آنها به زندگی در آکواریوم و تنگ آب عادت کرده اند . حالا خدا می داند خورش کدام ماهی گنده ای شده اند . گفتم : خوب برای چند لحظه ای هم که شده از آزادی لذت برده اند . بعدها فهمیدم که همان زمانها بود که برادر درگذشت. با خودم عهد بستم که دیگر حیوانی به خانه نیاورم. اما چند روز پیش باز هوس کردم ماهی سرخ و زردی بخرم و داخل تنگ آب پارسالی نگهداری کنم. داشتم غذای مخصوصشان را می دادم که به یاد آن قدیمها افتادم . ماهی های سفره هفت سین ما ناهار و شام چه می خوردند ؟ یادم می آید یکی دوبارتکه کوچک نانی را ریز کردم و داخل تنگ انداختم . آبجی بزرگ اعتراض کرد که تنگ ماهی ها را کثیف نکنم . مادربزرگ هم گفت : غذای ماهی ها داخل آب است خودشان پیدا می کنند و می خورند. شاید دلیل اینکه طفلک ماهی ها تا عید سال بعد زنده نمی ماندند مرگ در اثر گرسنگی بود.علت دیگری هم داشت . تابستانها حوض را می شستیم و پر از آب می کردیم و ماهی ها را داخل آب رها می کردیم . آنوقت گربه بی انصاف کمین می کرد و شکارشان می کرد .
دیشب داشتم جست و خیز ماهی های سرخ و زردم را تماشا می کردم و می خواستم بگویم که بعد از سیزده بدر می برم و داخل رودخانه رهایتان می کنم که به یاد پارسال افتادم . دیگر رهایشان نمی کنم ، اگر چه می دانم :
سئل گلر آخار گئدر/ سیل می آید و جاری می شود
وریانی ییخار گئده ر/ دور و بر را ویران می کند و می رود
بو دنیا پنجره دی / دنیا مثل پنجره ایست


هر گلن باخار گئدر / هر کسی می آید و نظر می اندازد و می رود


*


2008-10-15

به بهانه فقر و تهیدستی

جوان تر که بودم دانش آموزی به نام معصومه داشتم که همیشه خواب آلود بود. مادرمعصومه گاهی به مدرسه سر می زد و با معلم سال گذشته بچه اش صحبت می کرد و می رفت. او همیشه چادرمشکی بر سر داشت و رویش را خوب و مرتب می گرفت . کسی نمی دانست لباس و شلوارش چه رنگی است. بعد ها هم روپوشی بر تن کرد و دیگر به چادرش حساسیت نداد و گاهی که دستش از چادرش رها می شد، روپوش سیاهش که به نظر آشنا می آمد نمایان می شد. روزی از روزها سر صحبت را با معلم پارسالی باز کردم و گفتم : این خانم ناسلامتی اولیای من است اما یک بار هم نشده از من وضع درس دخترش را بپرسد و من گلایه کنم که دخترت همیشه خواب آلود است روزی نمره بیست می گیرد و روزی دیگر کمتر از ده خیلی هم سعی می کنم تقلبش را بگیرم که نمی شود . گفت : خانواده معصومه هفت سر عائله هستند . پدرش عمله بود و هر روز صبح زود جلو شهرداری می رفت و می ایستاد تا بنائی پیدایش شود و او را سر کار ببرد. حالا سکته کرده وناقص شده و نمی تواند خوب کار کند . مادر هم رماتیسم دارد و پول دوا درمان ندارند. اعضای این خانواده همیشه گرسنه اند. دخترک باهوش و درسخوان است هر وقت دیدی نمره اش عالی است بدان که ناهار و صبحانه خورده و هر وقت خواب آلودش دیدی بدان که از گرسنگی ضعف می کند . همسایه ها کمک می کنند که اجاره خانه اش را بپردازد. من هم لباس کهنه و برنج و روغن می دهم . آخربا یک کیلو برنج و روغن من که شکم یک خانواده هفت نفری سیر نمی شود.می خواهم شورای معلمان در مورد این دختر صحبت کنم . کاری بکنیم که حداقل نان خالی داشته باشند.
آرزو می کنم که تعداد معصومه ها روز بروز کم و کمتر شوند.
آرزو می کنم که هزینه سلاحهای کشنده و کارخانه های ابزار نسل کش خرج رفاه مردم شود. آرزو می کنم آرامش واقعی به افغانستان و عراق بازگردد . آرزو می کنم اسرائیلیها و فلسطینیها آشتی کنند.
و برای مردم سرزمینم بهترین ها را آرزو می کنم .
..
اگر دستم رسد بر چرخ گردون
از او پرسم که این چونست و آن چون
یکی را داده ای صد گونه نعمت
یکی را نان جو آغشته در خون..

2008-10-10

سالی که پیشاهنگ شدم

کلاس چهارم ابتدائی آنقدر خجالتی بودم که وقتی خانم معلم سوالی می پرسید به لکنت زبان می افتادم. روزی از روزها با یکی از همکلاسی هایم حرفمان شد و او شکایت مرا به خانم ناظم برد که فلانی دیروز عصر سوارتاکسی بار شده بود و از پشت سر به من دهن کجی می کرد. تازه خانم معلم وارد کلاس شده بود که خانم ناظم پشت سر او وارد شد و با خشم صدایم کرد . جلو رفتم و گفت : بچه بی تربیت پشت تاکسی بار چه می کردی ؟ با ترس و لکنت گفتم : خا..نم...ا...جا...زه... ما ... گفت : اجازه و زهرمار ، دستت رو باز کن ببینم . کف دستم را باز کردم و دو تا زد و خانم معلم که بغل دستش ایستاده بود دستش را جلو برد و خط کش اش را گرفت و گفت : به خاطر من ببخشید. خانم ناظم بس کرد و سپس رو به بچه ها کرد وگفت : فکر می کنید عصرها که مدرسه تعطیل است هر غلطی دوست دارید می توانید بکنید . پدرتان را در می آورم . دختر نباید سوار تاکسی بار مردم شود و... الی آخر . در حالی که او سخن رانی می کرد چشمان اشک آلودم به قیافه خانم معلم افتاد . گوئی او هم مثل من توی دلش زمزمه می کرد که خانم عزیز به شما چه ؟ مگر این بچه ها پدر و مادر ندارند که شما کفیل شده اید و وقت بی وقت به جانشان می افتید؟ بعد از رفتن خانم ناظم ، خانم معلم پرسید : راستی سوار تاکسی بار شده بودی ؟ گفتم : آخر ... پدر ما ...که تاکسی ...بار ... ندارد . گفت : می دانستم . فکر کردم بی اجازه سوار تاکسی بار مردم شدی . همکلاسی دست بلند کرد و با خنده گفت : خانم معلم اجازه ما خودمون دیدیم سوار تاکسی بارهمسایه شان شده بود. خانم معلم گفت : بشین سر جایت فضول . کسی ازت سوالی پرسید ؟ چند روزی از این ماجرا گذشت و روزی خانم ناظم با همان خط کش و چهره خشن اش وارد کلاس شد و به خانم معلم گفت که به یک نفر جهت ثبت نام در پیشاهنگی نیاز دارد. خانم معلم نگاهی به من انداخت و گفت : این دخترکم را بردار. پیشاهنگ که بشود چشم وگوشش باز می شود و به لکنت نمی افتد و هم خودت که می دانی چی میگم . خانم ناظم از من خواست که فردا با پدرم به دفتر بروم. پدرم با پیشاهنگ شدنم موافقت کرد و برایم لباس پیشاهنگی با کلاه و دستمال گردن تهیه کردوپوشیدم و پیشاهنگ شدم . سال تمام شد و خانم معلم به مادرم پیشنهاد کرد که هر سال اجازه دهند که من پیشاهنگ شوم زیرا که این برنامه موجب پیشرفت من شده است .
سال بعد مادرم موافقت نکرد و گفت : پیشاهنگ که می شوی خانم ناظم صد ساز می زند یک روز تعطیلی به گردش علمی می برد . روز بعد پول برای فلان جا ، روز دیگر غذا برای فلان مناسبت ، روزی دیگر پول برای خرید وسایل کمکهای اولیه و الی ماشالله . سر گنج که ننشسته ایم . با این همه مهمان و بچه محصل و هزار خرج دیگر ، تازه باید لباس پیشاهنگی هم بدوزیم . لباس پارسالی ات کوچک شده دامن اش کوتاه است و ..چه و ...چه
پنج شنبه که از مدرسه برگشتم ، بعد از ناهار مادرم بقچه حمام را دستم داد و گفت : برو بنشین و نوبت نگاه دار . من هم ظرفها را می شویم و با خواهر و خاله و فلانکس و بهمانکس می آیم . بقچه را برداشته به حمام رفتم . خانم معلم پارسالی هم نشسته بود. سلام کردم و کنارش نشستم. آن اوایل که او را در حمام می دیدم هم خنده ام می گرفت و هم تعجب می کردم . روزی به آبجی بزرگ گفتم : مگر خانم معلمها هم حمام می روند ؟ راستی خانم معلمها چی می خورند ؟ گفت : اگر حمام نروند که می گندند . آنها هم مثل ما آدم هستند غذا می خورند لباس می شویند .
آی که چه عالمی است این عالم کودکی . ساکت نشسته بودم وبا خودم می گفتم : آخ جون فردا به رحیمه و معصومه و رقیه و .. یک عالمه پز خواهم داد که در سالن انتظار حمام بغل دست خانم معلم نشسته بودم که صدای خانم معلم مرا به خود آورد . پرسید : امسال هم پیشاهنگ می شوی ؟ جواب دادم : نه خانم معلم . مادرمان اجازه نمی دهد . با تاسف پرسید : چرا ؟ دلایل مادرم را یکی یکی شمردم . سکوت کرد . بعد از نیم ساعتی نمره 8 خالی شد و نوبت به خانم معلم رسید . او منتظر حلیمه باجی شد که بیاید و نمره را بشوید . اما حلیمه باجی داخل نمره 5 بود و داشت به بدن مشتری کیسه می کشید . ربابه دختر حلیمه باجی جلو آمد و گفت : خانم معلم یک دقیقه صبر کنید من نمره را می شویم و بلافاصله وارد نمره شد . خانم معلم که سر پا ایستاده بود ، به طرف من خم شد و آهسته گفت : از اینکه امسال نمی توانی پیشاهنگ شوی غصه نخور. حالا مادرت میاد و تو را می شوید و عصر می روی خانه و راحت می خوابی . فردا هم جمعه است هم مشقهایت را می نویسی و هم استراحت می کنی . خدا را شکر شکمت گرسنه نیست. دستان پینه بسته ربابه را نگاه کن. یوخاری باخیب غم ائله مه / با نگاه کردن به بالادست غم مخور
سپس لبخندی به من زد و وارد نمره شد و به ربابه گفت : بسه دختر جان خوب تمیز کردی ، برو جانم .
بعد از رفتن خانم معلم داخل نمره ، به ربابه نگاه کردم . او از من بزرگتر بود و کلاس ششم ابتدائی درس می خواند . شاید مردود هم شده بود . مدرسه که تعطیل می شد بلافاصله به حمام می آمد و بغل دست مادرش می نشست . هم مشقهایش را می نوشت و هم به مادرش کمک می کرد
.

2008-10-07

آن روز که عید فطر بود


اول صبح کیفم را برداشتم و از خانه بیرون زدم. به طرف راه آهن رفتم و از شهر خارج شدم. رفتم که عید فطر خانه نباشم . رفتم که عید سیاه برادر را فراموش کنم. آخر هنوز یک سال از رفتن اش نگذشته و این عید فطر، عید سیاهش است و ما قره بایرام می گوئیم. خواستم تسلیتها را نشنوم و از حقیقت مرگش بگریزم. هنوز هم فکر می کنم تا پایم به خانه پدر برسد ، او از پنجره اتاقش سرش را بیرون می آورد و با قاه قاه خنده هایش می گوید : خانه نیستیم بروید و چند روز دیگر بیائید و من می پرسم : تو دیگر کیستی ؟ و او جواب می دهد: من روح پسرکوچکه هستم .حدود هفت ساعتی روی صندلی قطار نشستم . لاجرم کتابی که با خود داشتم باز کردم و مشغول مطالعه شدم اما حتی یک کلمه را نیز نتوانستم بخوانم . چشمانم تیره و تار می شد . شاید قطرات اشک مادرم روی نوشته ها می چکید. حالا چه می کند ؟ حلوا می پزد ؟ همراه دیگران دانه های خرما را جدا می کند ؟ یا کنار دیگ شعله زرد نوحه سرائی می کند ؟ آبجی بزرگ دارد بر سر و رویش می کوبد؟ پدر چه می کند ؟ او که تازه از سی سی یو بیرون آمده و در تدارک عید سیاه فرزندش است.
بالاخره به مقصد رسیدم . میزبان در ایستگاه قطار منتظرم بود. شب اول همسایه و دوست صمیمی میزبان ، برای خوش آمد گوئی به دیدنم آمد و فردا ناهار دعوتمان کرد.
روز بعد همراه با میزبان ، به خانه خانم بزرگ رفتیم. اتاق پذیرائی خانم بزرگ شبیه اتاق مادربزرگم بود با این تفاوت که خانم بزرگ روی مبل نشسته بود، اما مادربزرگم روی تشک یک متری اش می نشست و به دو متکاکه ملافه سفید و گلدوزی شده داشت تکیه می داد. گویا گلدوزی کار دوران جوانی مادربزرگ بود. پرده های آبی روشن با حاشیه های گلدوزی شده ، رومیزی توری بافی ، روکش تلویزیون ، همه و همه رنگ و بوی مادربزرگم را می داد . موهای خانم بزرگ مثل موهای مادربزرگم سفید سفید بود با این تفاوت که موهای سفید مادربزرگم بلند بود و دو تا گیس می بافت. اما خانم بزرگ موهایش را کوتاه کرده بود.
روی میز بزرگ پربود. باقلواهای جور به جور ، لوکوم ، تاتلی ، دلبردوداغی ، از داخل ظروف بلور به آدمی چشمک می زدند. باقلوای اول بسیار خوشمزه و مطبوع بود و با چای ترکی به دل نشست. باقلوای دوم به نظرزیادی شیرین و چرب بود.باقلوای سوم دلم را به هم زد . باقلوای چهارم داشت مرا از پای درمی آورد. خانم بزرگ و خواهرش می خوردند و پافشاری می کردند که تو رو خدا از این هم بخور خیلی خوشمزه است. بعد از ناهار ، عروسها و نوه ها و دختر و داماد و ... برای عرض تبریک عید قربان آمدند. هر جوانی که وارد اتاق می شد برای ادای احترام به خانم بزرگ و من دست هردو مان را می بوسید . همه از بزرگ و کوچک ، تحصیلکرده و بی سواد ، رئیس و کارگر دست خانم بزرگ و مرا بوسیدند. به زبان فارسی به میزبان گفتم : مگر من سلطان بانو یا خود سلطانم که دستم را می بوسند ؟ این دیگر یعنی چه ؟ میزبان گفت: این جز آداب و رسوم این مردم است . خانم بزرگ رو ببین او نه سلطان است نه سلطان بانو فقط زنی گیس سفید است وبه نظر اینها احترامش واجب است. جل الخالق ! زمان چه زود گذشت و برف سفید بر بام من چه زود باریدن گرفت.
خانم بزرگ هفت دختر و یک پسر داشت. دختر کوچکترش فیدان نام داشت. فیدان و پسرعمویش به خواست و اجبار پدرهایشان با هم ازدواج کرده بودند . خانم بزرگ می گفت : شوهر و برادرشوهرم هر امری که می دادند بی چون و چرا اجرا می شد. فیدان و پسرعمویش هم به تصمیم و اجبار این دو برادر ازدواج کردند . پنج سال پیش برادر شوهر و دو سال پیش هم شوهرم از دنیا رفت. یک هفته نگذشته بود که زن و شوهر هم به دادگاه رفتند و تقاضای طلاق دادند. مدت کمی است که از هم جدا شده اند . با هم حرف نمی زنند اما ما فامیل هستیم و رفت و آمد خانوادگی داریم . قهر دو جوان که نمی تواند موجب به هم خوردن روابط فامیلی باشد. پرسیدم : علت اصلی جدائیشان چه بود؟ گفت : به ما چیزی نگفتند هر مشکلی داشتند بین خودشان حل کردند . خودشان بریدند و دوختند . اما من فکر می کنم فقط از روی لجبازی بود . می خواستند به روح این دو مرحوم پیام بفرستند که اوستاسان ایندی قاباغا گل / خیلی استادی حالا بیا جلویمان را بگیر.
...
بو داغلارین مئشه سی / جنگل این کوهها
گؤزلدیر بنؤوشه سی / زیباست بنفشه ها
کؤنولسوز گئدن قیزین/ دختری که بی میل شوهر کند
آغلاماقدی پئشه سی / گریه و زاری کارش است
..

2008-09-29

آزادی

با هاله و پینار و صالیحا و اورزولا ، برای خرید و گردش، به طرف ایستگاه اتوبوس حرکت کردیم. پس از چند دقیقه ای اتوبوس از راه رسید و سوار شدیم .هاله گفت : از عطیه خانم خبر دارید؟ گفتم : چند وقتی است که ندیدمش. صالیحا گفت : گویا دین اش را عوض کرده و مسیحی شده است. پینار گفت : خوب مسیحی شده که شده ، به من و شما چه ؟ خدا خودش در قرآن فرموده لااکراه فی الدین . هاله جواب داد : البته که به من و شما چه . ما می گوئیم به ما چه ، اما خود عطیه خانم دست بردار نیست و پافشاری می کند که به ما مربوط است.داشتیم در همین مورد صحبت می کردیم که به ایستگاه دوم رسیدیم و از قضای روزگار عطیه خانم سوار شد و حرف هرکسی توی دهانش ماند . عطیه خانم پس از سلام و احوالپرسی کتابی از داخل کیف اش درآورد و گفت : این کتاب راهنمای خوبی برای انسانهاست، ببرید و به نوبت بخوانید. هاله زیر لب زمزمه کرد : نگفتم ! صالیحا و پینار و اورزولا گفتند که فارسی بلد نیستند. من و هاله ماندیم و هاله که خودش مسیحی است گفت : من خواندمش. عطیه خانم کتاب را به طرف من دراز کرد. گفتم : مرسی . حالا فرصت ندارم هر وقت فرصت کردم از شما می گیرم و می خوانم . گفت : احتیاجی به فرصت ندارد . کتاب بسیار ساده و روان است و آدمی را به خدا نزدیک می کند. هاله گفت : آدمها هر کدام به نوعی و شکلی به خدا نزدیکند. بحث داغ شد.هاله می گفت : خدا خودش 124000پیامبر به کره زمین فرستاده تا مردم را ارشاد کنند. همه هم باسوادند و خودشان می توانند در مورد اعتقاد و باور خودشان تصمیم بگیرند. کسی وکیل وصی لازم ندارد. عطیه خانم جواب می داد : آخر خیلی ها این کتاب را نخوانده اند و نمی دانند ماجرا از چه قرار است. خلاصه که این دو داشتند بحث می کردند و ما سه نفر تماشاگر بودیم . عطیه خانم دست بردار نبود و درآخر هر جمله اش می گفت : برو به طرف خدا.
حوصله ام به کلی سر رفت. او چنان حرف می زد که گوئی هیچ کس بجز خودش خدا را نمی شناسد و اگر هم بشناسد نمی داند چگونه باید به طرفش برود. دکمه مخصوص ایستادن در ایستگاه بعدی را فشار دادم و از جایم بلند شده ، عذرخواهی کرده ، خداحافظ شما گفتم وبه طرف در اتوبوس رفتم تا در ایستگاه بعدی پیاده شوم .عطیه خانم رو به من کرد و پرسید : کجا؟ گفتم : به طرف خدا. با این جمله کوتاه و ناقص من بقیه خانمها نیز از جایشان بلند شدند وبا عطیه خانم خداحافظی کردند. همگی ایستگاه بعدی پیاده شدیم . تا اتوبوس دیگر هم از راه برسد مجبور بودیم بیست دقیقه منتظر شویم . هوا خوب و آفتابی بود و ترجیح دادیم تا رسیدن اتوبوس قدم زنان به طرف ایستگاه بعدی برویم . صالیحا گفت : عطیه خانم فهمید که از حرفهایش حوصله ات سر رفت . یکی دوبار هم به من گفته که فلانی تا مرا می بیند ، جن دمیر گؤره ن کیمی ( مثل جنی که آهن دیده ) از اتوبوس پیاده می شود. گفتم : مرا ببخشید فکر می کنم مبتلا به پیری زودرس و کم حوصلگی شده ام . با هاله هم نظرم . عیسی به دین خود موسی به دین خود. آخر من که از ایشان در مورد عقاید و باورهایش نپرسیدم . چرا سعی می کند به هر ترتیب که شده مخل آرامش مردم باشد؟
حالا بگذریم . اینجا
زنده یاد فریدون مشیری شعر بسیار زیبائی می خواند

2008-09-20

به بهانه اول مهرماه و به یاد مادربزرگ ها

سی و یکم شهریور ماه بود. پدر و مادرم برای من و آبجی بزرگ کفش و روپوش و یقه و روبان نو خریده بودند. یکی از دندانهای لق ام افتاده بود و من دندان به کف داشتم گریه می کردم که فردا چطوری با دهان بدون دندان به مدرسه بروم ؟ اورقیه آنایم جلو آمد و گفت : دهانت را باز کن ببینم . البته لازم نبود دهانم را باز کنم ، چون دهان گشادم برای گریه باز بود. اورقیه آنا نگاهی به دهانم کرد و گفت : یک و دو و سه و چهار و ... و ... و ... اوه این همه دندان توی دهانت داری و برای یک دندان کرم خورده و سیاه گریه می کنی ؟ دلت برای آقا موشه زیرزمین نمی سوزه؟ طفلکی گرسنه است. دندانه رو بده ببرم بدم بخوره . دندان را از کف دستم برداشت و رفت و پس از چند لحظه ای برگشت و گفت : دندانت رو گذاشتم دم لانه آقا موشه تا شب بیاد و ببره و در عوض برات دندان نو بده . یک کمی خوشحال شدم .
دلم می خواست زود هوا تاریک شود و شب از راه برسد و بخوابیم و زود بیدار شویم . دلم برای لواشک ترش و آرد نخود و آلبالوی خشک ننه مدرسه تنگ شده بود. شب موقع خواب کفشهای نوام را بغل کردم و زیر لحافم رفتم. اما یک دفعه نگران شدم . اگر آقا موشه بیاد وروپوش و یقه نو ام را هم ببرد چی؟ فوری از جایم جهیدم و روپوش و یقه ام را هم برداشتم و به رختخواب رفتم . اورقیه آنا جلو آمد و لحاف را از رویم برداشت و خواست روپوش را بردارد . محکم بغلش کردم و گفتم : نه خیر نمی دهم . اگر آقاموشه بیاد و بدزده چی ؟ گفت : دخترجان آقا موشه روپوش دوست ندارد. همون دندون سیاهت بس اش است. بده به من شب رویش می خوابی و چروک می شود آنوقت بچه ها فکر می کنند که کهنه است . گفتم : نه خیر، به من چه ، نمی دهم . گفت : حالا شیطان جنی دارد نگاهت می کند و با خودش می گوید خیلی خوب شد حالا نصف شب میام و این بچه را گولش می زنم تا توی رختخوابش گیش بکنه و روپوش نواش کثیف بشه و فردا لباسی برای رفتن به مدرسه نداشته باشه .
نگران شدم. اگر راستی راستی شیطان جنی می آمد و گولم می زد آبرویم می رفت. روپوش را به اورقیه آنا دادم و کفشها را محکم بغل کردم و خوابیدم . صبح زود با چه کیفی آماده شده به مدرسه رفتم . هر چه می رفتم دربند تنگ و پیچ درپیچ اصفهانیان تمام نمی شد که نمی شد . بالاخره از دربند گذشتیم و به خانه قدیمی و کهنه با اتاقهای تو در تو که مدرسه و کلاس نام داشت رسیدیم. خانم ناظم مثل سال گذشته با خط کش چوبی اش بالای پله ها ایستاده بود و جواب سلام مان را می داد. ماتیک انابی بر لب داشت ، رنگ ناخن هایش سرخ سرخ بود. کفشهای پاشنه بلند پوشیده بود. روز اول به خیر گذشت ، یعنی خانم ناظم خشمگین نشد و سر هیچ بچه ای داد نزد .
عصر داشتم از یک تا صد را که خانم معلم تازه مشق گفته بود می نوشتم ، که در خانه به صدا درآمد. آخ جون مادربزرگ و پدربزرگم بودند. از ماکو برای دیدن ما آمده بودند . چشمم که به آنها افتاد بی اختیار داد کشیدم آخ جون آخ جون آخ جون بهتر از پلو و فسنجون . از خوشحالی داشتم به هوا می پریدم که صدای پدربزرگم مرا به خود آورد . بچه شیطون بلا اول به بابابزرگت یک بوس بده بعد بالا و پائین بپر. تازه نشسته بودند که سر وکله پسرخاله بزرگ پیدا شد. با خاله بزرگ همسایه دیوار به دیوار بودیم . چند لحظه بعد خاله بزرگ و آن یکی بچه هایش هم آمدند .بعد از صلاح و مشورت قرار شد که به خانه خاله بزرگ بروند .چون آنها بزرگترند و اگر آقا جمشیدمان بداند که اول خانه ما آمده اند قهر می کند . پدربزرگ و مادربزرگ از جا بلند شدند و من بی اختیار جلو پریدم و گوشه چادر مادربزرگ را گرفتم و پسرخاله بزرگ هم گوشه دیگر چادر را گرفت . می خواستیم هر کداممان او را به طرف خودمان بکشیم که پدربزرگ داد کشید و گفت : اگر ادا بازی دربیاورید دیگر مادربزرگتان را به تبریز نمی آورم . دست از چادر مادربزرگ کشیدم . داشتند می رفتند که پسرخاله بزرگ انگشت اش را روی بینی اش زد و گفت : از هوا کوفته میاد بوی دماغ سوخته میاد و من زدم زیر گریه .پدر بزرگ قاه قاه خندید و گفت : ای بیچاره چرا گریه می کنی؟ بگو دلتان بسوزد که من دو تا مادربزرگ دارم و شما یکی .
شب غمگین به رختخواب رفتم . از دست پسرخاله بزرگ عصبانی بودم . روز اول مدرسه ام را خراب کرد . نمی خواستم بخوابم دلم پیش مادربزرگ بود . اورقیه آنا کنارم نشست و برایم قصه پادشاه و خروس اش را تعریف کرد و من با طعم شیرین قصه اش به خواب رفتم . روز بعد مادربزرگم به خانه ما آمد و عصر دوره اش کردیم و او مسابقه چیستان گذاشت و آخر سر من برنده شدم . خوب من دست پرورده سیمرغ بودم . اگر اورقیه آنا مادربزرگ پسرخاله بزرگ بود ، حتمن او برنده می شد . مادربزرگ پسرخاله بزرگ از خانهای شهرستان شوط بود. می گفتند زنی چابک سواربود و پسرخاله ها اگر چه او را ندیده بودند از اینکه مادر پدرشان بود افتخار می کردند.
هر دو مادربزرگم به ترتیب از دنیا رفتند و یاد و خاطره شان در دلم زنده ماند . هر گاه یادشان می کنم احساس لذتی عمیق از خاطراتی خوش می کنم. شاید روزی شکل چشم و ابرو و قد و قواره شان در نظرم کم رنگ شود اما خاطرات خوشی که از آنها دارم هرگز.
مادربزرگ یعنی مهر و شفقت و بوسه های آبدار
مادربزرگ یعنی لذت عمیق قصه ملک محمد و زمرد قوشویش ، خواب شیرین لالائی و نازلاماها، تلاشی دلنشین برای یافتن جواب چیستانهایش
مادربزرگ یعنی وکیل مدافع دوران کودکی ، محافظ از تنبیه بزرگترها
مادربزرگ یعنی واژه واژه ناب زبان شیرین مادری که با دل و جان و ذره ذره وجودمان پیوند خورده
مادربزرگ یعنی طعم سیب سرخ و شیرینی که بعد از تمام شدن قصه اش از آسمان به زمین می افتد تا بین او و من تقسیم شود.
نور ایچینده یاتاسان خان ننه
…راستی فردا یکشنبه میهمان رادیو قاصدک هستم. برنامه رادیو قاصدک هر هفته یکشنبه ها از ساعت 17 الی 18 به وقت اروپا پخش می شود .

2008-09-15

این آقا دبیرمان

دبیر تاریخ ما آدم عجیبی بود . گاهی فکر می کردیم دیوانه است و پرت وپلا می گوید ، بعضی اوقات او را کینه توز و زمانی لامذهب و گاهی بی سواد می پنداشتیم . می گفت بهشت را می توانم باور کنم اما جهنم را هرگز . آخر مگر خدا کباب پز است که منقل و تنور بار کند و آدمها را توی آن بسوزاند و به صدای ناله شان کیف کند؟ این حرفش را می توانستم باور کنم. چون همان سال بود که مادرم در شعله های آتش موتور حمام سوخت و دائی بزرگ بالای سرش پزشک آورد و خودش پانسمان و دوا و درمانش را به عهده گرفت . وقتی او از درد می نالید ، من و داداش کوچک گوشه ای نشسته و آرام اشک می ریختیم . نه از ناله اش ، بلکه می ترسیدیم که از شدت درد بمیرد . باور داشتم که خدا از آن بالاها دارد نگاهش می کند . شاید از دستش عصبانی است که چرا بی احتیاطی کرده ؟ اما نمی توانستم صدای قاه قاه خنده اش را بشنوم . شب باران پراکنده ای بارید . داداش کوچک به آسمان نگاه کرد و گفت : خدا هم دلش برای مادر سوخته و دارد گریه می کند. پدرم سعی می کرد پلک نزند تا اشکهایش بر گونه اش جاری نشود. آبجی بزرگ ضمن انجام کارهای خانه ، ما را نیز دلداری می داد. مواظبت و تلاش بی وقفه دائی بزرگ موجب شد که مادرم زودتر از موعد خوب شود و آثار سوختگی در صورت و دستهایش کم رنگ شود . او می گفت که سوختگی سطحی بود و من فقط تلاش کردم آثارش تا حدی از بین برود .
همین دبیرمان روزی داشت از آدمیان نخستین و آغاز تمدن و غیره چنین سخن می گفت : خدا انسان را آزاد و مستقل آفرید و در این کره خاکی رها کرد. آدمیان نخستین اول خود تلاش کردند و کاشتند و شکار کردند و زندگی گذراندند. بعد داد و ستد آموختند . قلی به علی گندم داد و از او گوشت آهو گرفت . حلیمه خاتون به حبیبه خاتون سیاه چادر داد و از او حصیر گرفت . سپس آنها برای حفظ جانشان از خطر حمله حیوانات وحشی به فکر چاره افتادند و چه درد سرتان دهم که این جمعیت از آزاد زندگی کردن خسته شدند و این بار به فکر آقابالاسر افتادند و سرانجام این زمین پاک خدا ، بین پسران فریدون تقسیم شد و همان دم کینه و حسادت متولد شد وبه زاد و ولدش ادامه داد. هنوز هم که هنوز است اولاد خلف این سه تن ، سر این آب و خاک و خانه ، مشغول بزن بزن هستند که نه خیر این ملک مال پدربزرگ پدر بزرگم بود و الی آخر.
زنگ که تمام شد و آقا دبیر که به دفتر رفت . مهری پرسید : درس را فهمیدی ؟ گفتم : نه . خانه که می روم از روی کتاب ازبر می کنم . ربابه گفت : هیچ یک از حرفهای آقا دبیر داخل کتاب نوشته نشده است . دلبر گفت : حتمن دیشب زیادی خورده و مستی از سرش نپریده . اعظم گفت : آخ که راحت شدیم فردا از هیچ کس درس نمی پرسد.
حالا پس از سالها فکر می کنم حق با آقا دبیر مان بود . دوستی دارم که از بوسنی است. دلش می خواهد به وطن اش برگردد . می گوید نمی فهمم به چه گناهی از خانه ام بیرون انداخته شدم و حالا اگر بخواهم برگردم مگر جائی آنجا دارم ؟ دلم تگ شد برای او برای همه آنهائی که از خانه و کاشانه شان برانده شدند
...
این بازی وبلاک برتر و فلان مرا یاد انتخاب معلم نمونه و فلان می اندازد
...
به میمنت و مبارکی
بلاک نیوز چهار ساله شد. رادیو زمانه دو ساله شد. انشالله که هزار ساله و سال به سال پربارتر شوند

2008-09-08

مهریه

آن روز من و لیلا و نیلوفر ، همراه شدیم وبرای دیدن دوستی که تازه دخترش ازدواج کرده و راهی خانه بخت شده ، به فلان ولایت در آن غربتستان سفر کردیم تا بگوئیم
یئری بوش دو بوش اولسون ، گئتدیغی یئرده خوش اولسون / جایش خالی است خالی باشد ، هر جه که رفت خوش باشد.
صحبت از این در و آن در شد و به مهریه رسید . لیلا پرسید : مهریه دخترت چقدر شد ؟ تا دوستمان جواب بدهد نیلوفر جواب داد که ای بابا مهریه را کی داده کی گرفته ؟ دوستمان قاه قاه خندید و گفت:« مهریه را دامادم داد و دخترم هم گرفت.»
اولش فکر کردیم شوخی می کند . اما بعد از اینکه او به جان این و آن قسم خورد ، نظرمان عوض شد و فکر کردیم داماد آنقدر ثروتمند است که سر سفره عقد دوهزار سکه را یکجا تقدیم عروس خانم بکند. اما وقتی دوستمان موضوع را شرح داد نظرمان عوض شد . او گفت:«بعد از اینکه دختر و دامادم نامزد شدند، دخترم صحبت مهریه را پیش کشید و دامادم گفت که سفارش کرده تا مهریه را از مملکتشان بفرستند. فکر کردیم رسم اینهاست که مهریه را خودشان تعیین می کنند و نقد تحویل می دهند. پس از چند روزی داماد به خانه مان آمد وجعبه کوچکی را به عنوان مهریه به دخترم داد. داخل جعبه پر زرق و برق، یک سری طلا و یک جلد قرآن و آینه کوچک نقره ای بود. دخترم اعتراض کرد که اینها دیگه چیه مرد حسابی مهریه را تعیین کن. دامادم دست به جیبش برد و در حالی که می گفت : خوب کم شد ناراحت نباش دو هزار یورو هم دارم بیا . مهرت یک سری جواهر وقرآن و آینه و دو هزار یورو پول نقد. من که خیلی عصبانی شدم می خواستم بگویم مرد حسابی خودت رو مسخره کردی؟ که دخترم جعبه را روی میز گذاشت و بازوانش را دور گردن داماد حلقه کرد بوسیدش و گفت: مرسی . داماد هم از اینکه نامزدش مهریه را پسندیده خوشحال شد و بعد هم با بگو و بخند بیرون رفتند و مرا با دهان نیمه باز بر جای گذاشتند. تازه عقد هم که کردند، همین ها به عنوان مهریه ثبت شد.»
من و لیلا و نیلوفر هم دهانمان باز ماند . این دیگر چه جور مهریه ای است . لحظاتی سکوت برقرار شد . اما نیلوفر سکوت را شکست و گفت : انشالله که خوشبخت شوند. اما ببین مهریه که نباشد ، فردا پس فردا مادرشوهر و قایین قودا توی سر دخترت می زنند و … دوستمان باز قاه قاه خندید و گفت:«خوب قاین قودا و دخترم زبان همدیگر را که نمی دانند. هر وقت همدیگر را دیدند و خواستند حرف بزنند داماد مترجم می شود. او هم که دیوانه نیست گوشه کنایه ها را ترجمه کند . تازه می گوید مملکت آنها رسم مهریه همین هست که او داد. در آن دیار خودمان کمتر دختری موفق شده مثل دختر من مهریه اش را قبل از عقد بگیرد.»
لیلا گفت:«خوب مهریه یک نوع پشتوانه است اگر خدای نکرده کارشان به جدائی کشید دیگر دخترت را دست خالی بیرون نمی کنند.»
دوستمان در جواب گفت:«اگر خدای نکرده کار به جدائی بکشد. هر دو سهم خود را از وسایل زندگی می گیرند و پی کار خودشان می روند. اینجا که زن را با چمدان خالی اش روانه خانه پدر نمی کنند که نگرانی مهریه و جهیزیه وجود داشته باشد . داماد من هم یک کارمند ساده است. چه دارد چه بدهد. اگر هم روزی ثروتمند شد که دولت حساب کارش را دارد. فکر می کنید چند در صد زنان ما که مهریه دارند این مبلغ کلان تعارفی به دادشان رسیده؟ زن مجبور می شود برای جلب موافقت مرد برای طلاق، همین مهریه را ببخشد و اگر باز مرد موافقیت نکرد می تواند به او یک چیزی هدیه ( رشوه ) کند و موافقتش را بگیرد. فراموش کردید شوهر رحیمه به خاطر این که مهریه ندهد چه بلائی سر زن بدبخت آورد ؟ بیچاره زن مهرم حلال گفت و جانش را خلاص کرد؟ زری را که به خاطر دارید، آنچه که موجب شد دلش از شوهرش چرکین تر شود شبی بود که شوهرش پیش ما و دیگر دوستان که مهمانشان بودیم گفت : مهریه زنم صدهزار تومان بود که دادم. ناراحتی زری از این بود که مرد حسابی کسی از تو مهریه نخواست. در تمام عمرم صحبت از پول و حقوق نکرده ام . در عوض این آقا هم داشت و نداشتم را تا سنت آخر بالا می کشد ، هم پیش این و آن پرت و پلا می گوید، هم ایران خانه به اسم خودش می خرد و از من مخفی می کند و هم زن می گیرد و می گوید شریعت پیامبر است.»
بحث ما در باره مهریه طولانی و داغ شد . دوستمان اندر ضرر و زیان مهریه مثالها زد و ما هم سعی کردیم قانع اش کنیم . اما حرف آخر او این بود که اگر ما هم به جای مهریه خواستار قانونی، مثل قانون این غربتستان شویم، چه کسی را باید ببینیم؟
گفتم:« دوست جان این جمله ات را تکرار نکن و موجب نشو که همین شانس ناچیز را هم از دست زن بگیرند.»
اوغرو یادینا داش سالما بالا قوربانین اولوم / یاد دزده سنگ نیانداز الهی به قربانت شوم

2008-09-03

ماه رمضان بود

سومین روز از ماه رمضان بود . سحری خواب مانده بودیم . به هوای اینکه خوردن روزه بدون دلیل گناه است و به خیال اینکه هنوز سومین روز از ماه است و انرژی کافی برای تحمل تا غروب را داریم ، روزه بودیم . زنگ مدرسه به صدا درآمد و من احساس کردم که تا رسیدن به خانه از گرسنگی و تشنگی تلف خواهم شد . نمی دانم با چه سرعتی خود را به خانه رساندم . گفتم : من تشنه ام ، گرسنه ام . می خواهم نان بخورم . می خواهم آب بنوشم . مادرم گفت : گناه است اگر بخوری باید به عوضش شصت روز روزه بگیری . گفتم : نه خیر من قبولم نیست . آخه ما که سحری نخوردیم ، گناه نیست . خلاصه اجازه ندادند آب بخورم . گفتند : برو نمازت را بخوان . تا چشم بر هم زنی افطار شده . من هم حرفشان را گوش کردم . نماز خواندم . نمازی که هیچ وقت فراموشش نمی کنم . گویا موقع رکوع گفتم :ای خدا جون خیلی تشنه ام . وقت سجده گفتم : آخه اینها چرا نمی گذارند آب بخورم ؟ موقع تشهد هم گفتم : ای خداجون تا افطار از گرسنگی می میرم باور نمی کنی ؟ حالا خودت می بینی .
داشتم مهر را می بوسیدم که متوجه داداش کوچک شدم که چشمان ریزش حالت ترحم و دلسوزی به خود گرفته و لبهایش برای گریه غنچه شده بود . بدون توجه به او جانماز را گوشه ای گذاشتم و باز سراغ مادرم رفتم و گفتم : من گرسنه ام . به من چه که تا افطار کم مانده ، می روم از علی آقای بقال لواشک و راحت الحلقوم بخرم . مادرم گفت : برو تکالیفت رو انجام بده . وقت افطار هرچه دوست داری می توانی بخوری . نا امید گوشه ای نشستم و پاهایم را دراز کردم و میز کوچکی را که پدرم برای انجام تکالیفمان درست کرده بود روی پاهایم گذاشتم و کتاب انگلیسی را باز کرده و گفتم : اهه دردمان کم بود این انگلیسی هم از امسال درد سرمان شده . دوست ندارم مشق انگلیسی بنویسم . داداش کوچک جلو پدرم ایستاد و گفت : آقا پول بده. پدرم یک ریالی به او داد . گفت : یکی دیگه هم بده . پدرم در حالی که یک ریالی دیگری به او می داد پرسید : مگر چوبی یک ریال نیست ؟ داداش کوچک گفت : من می خواهم دو تا بخورم . پول را گرفت و رفت سر کوچه که از بقال چوبی بخرد. کم کم داشت وقت افطار می رسید . مادرم داشت سفره را آماده می کرد . فرنی و سوپ و سبزی و خرما و چند دانه کانادادرای خنک و خوش رنگ . آوای ربنا که آغاز شد مادرم فوری غذای اصلی را کشید و همه دور سفره افطاری نشستیم . داداش کوچک هم بغل دستم نشست. داشت نگاهم می کرد . احساس می کردم مرا تحت نظر دارد . اذان افطار خوانده شد و به پشت سرش برگشت و پاکت کوچکی را دستم داد و گفت : نذر کردم تو نمیری اینها رو بهت بدم . خدای من چقدر خوشحال شدم . داخل پاکت کوچک راحت الحلقوم و لواشک بود . بعد از افطار پاکت را پاره کردم و فهمیدم که لب به این خوردنی ها نزده . دو تائی نشستیم و خوردیم .
داداش کوچک که بچه بود ، خیلی شلوغ و بامزه بود . توجه همه به او جلب و مورد مهر و علاقه دوست و فامیل بود . میهمانی که به خانه مان می آمد ، او را به بازی و سخن می گرفت. شبهائی که برق می رفت و گردسوز فضای اتاق را نیمه روشن می کرد ، کلاه پدر را بر سر می گذاشت ، کمربند پدر را بر کمر می بست و از کف گیر آشپزخانه به جای تفنگ استفاده می کرد . برای خودش جانی دالر می شد و دزدان را تعقیب می کرد. از سایه اش که نور گردسوز بزرگتر از خودش نشانش می داد خیلی خوشش می آمد . می گفت کاش روزی من سایه باشم و سایه من . همه او را دوست داشتند و او مرا.
چه زود رفت . سایه شد و بر صفحات آلبوم عکس و خاطراتم نقش بست . رفت و یاد و خاطراتش را برایم به یادگار گذاشت .
*
عزیزینه م دادا من / عزیزم به فریاد من
گلمیشم فریادا من / آمدم به فریاد من
یانمیش فلک قویمادی / بسوزد این فلک که نگذاشت
بیر گؤلم دونیادا من / یک کمی در این دنیا خوش باشم
*

2008-08-29

به یاد خسرو شکیبائی


چهل روز که سبز نبود
تقدیم به روح سبز خسرو شکیبایی در چهلمین روز عروجش
سلام!حال همه‌ی ما خوب است .ملالی نیست جز گم شدن گاه بگاه خیالی دور
چقدر دور شدی خیال محال.چهل روز مگر چقدر است؟
یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
آن شب که تو رفتی،باز آسمان آبی بود.
باز تمام شهر خلوت بود.
خاموش به رساترین شیونِ آدمی،گریبانی برای دریدنِ این بغضِ بی‌قرار.
متن کامل در وبلاک سفالین

صدایش داخل اتومبیل طنین انداخته بود
آب را گل نکنیم:
شاید این آب روان،
می رود پای سپیداری تا فروشوید اندوه دلی
چه گوارا این آب!چه زلال این رود!
مردم بالادست، چه صفایی دارند!
چشمه هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!
گفتم : حیف از دنیا رفت . گل پسر اولش باور نکرد بعد چقدر غمگین شد . با تاسف گفت حیف شد
رفت اما صدایش نسل به نسل روح بخش دلها باقی خواهد ماند

2008-08-24

به یاد تورج نگهبان

خانه پدری ام ، خانه ای قدیمی است . زمانی هر اتاقی دو تاقچه و دو کمد دیواری کوچک به آن دیلاب می گفتند ، داشت . روی یکی از تاقچه ها رادیوی قدیمی و در دو طرف رادیو گردسوزهای دو فتیله ای قرار داشتند. از وقتی که چشم باز کردم مادرم با علاقه فراوان گلهای رنگارنگ را گوش می کرد و همراه با خواننده زمزمه می کرد .گاهی اورقیه آنایم می گفت : گوش کردن به موسیقی گناه است . مادرم جواب می داد که این نوع موسیقی گناه نیست . ببین دارد با آدمی حرف می زند . گاهی که دلت پر از غم است نوایش از هر مرثیه ای غمناک تر است . اورقیه آنایم سواد نداشت اما گاهی همراه با موسیقی دلنواز سرش را تکان می داد . شاید نوایش را می شنید. مادرم روکشی از نخ عمامه بافته و روی رادیو انداخته بود . روکش حالا کهنه شده و مادرم از من می خواست از بقال محله نخ عمامه بخرم و عین این را ببافم . می گفت برای این رادیو همین مدل و نقشه خوب است . روزی پرسیدم : چند سال است این روکش را داری ؟ گفت : سالش را نمی دانم اما وقتی شروع کردم الهه از رادیو نامهربونی را می خواند ، نه ، نه درست یادم نیست مثل اینکه مرضیه گمشده را می خواند . اورقیه آنا گفت : نه اون زن خوشگل چشم و ابرو مشکی می خواند. حالا برایم جالب است که مبدا تاریخ شروع و اتمام کاردستی مادر در نظر این دو سروده های تورج نگهبان بود
محصل که بودیم ، فاصله ناهار مدرسه می ماندیم . حکیمه روی نیمکت با دو دستش دایره می زد و کج کلاخان را می خواند و ما کف می زدیم و گاهی که مهری حال و حوصله داشت می رقصید . نزدیک یک و نیم که می شد بابای مدرسه در کلاس را باز می کرد و می گفت : آی سسیز باتسین تای باشی لار ، الان خانم ناظم می آید صدایتان را ببرید . درس نیست که تا ازبر کردنش جان بکنید و آخرش هم صفر بگیرید . آنوقت حکیمه شعر ترانه را عوض می کرد ومی خواند : نمره به من کم نده ، مامان جونم می زنه ، تنبلم و تنبلم ، تقلب هم کارمه . بیچاره بابای مدرسه مان نمی دانست بخندد یا عصبانی شود و از کلاس بیرون می رفت. آخر دوران محصلی ما که این همه وسایل صوتی تصویری و واکمن و غیره نبود . ما از تماشای فیلم در سینما لذت می بردیم . متن ترانه را می نوشتیم و زنگهای تفریح با دوستان می خواندیم
متن ترانه هایش طنین صدای عزیزان از دست رفته ام را به یادم می اندازد. سروده وطن اش ، مرحم دل غربت نشینم است
تورج نگهبان در دفتر خاطرات زندگیمان جای خود دارد. روانش شاد