2013-04-25

امان از ماه آپریل



ماه آپریل را دوست ندارم. گوئی هر روزش سیزده است و باید خبری بشنوی از جنس مرگ . یکی پس از دیگری. یک سال برادر ، سالی دیگر پدر ، سالی دیگر عزیزی دیگر . دست ندارم این آپریل بد خبر را .
*

2013-04-19

پدرم جان و دلم

پدرم جان و دلم ، نمی توانستی اشکهایم را ببینی. گریه نمی کنم . فقط اشک از چشمانم سرازیر می شود.
*
جانیم آتا سن قییمازدین آغلییام
آغلامیرام گؤزلریمدن یاش گلیر
ایسته ییرم بو فیکیردن داشینام
خیاللارین اولو داغا گوج گلیر
آغلامیرام ای گؤزلریمدن یاش گلیر
دوداغیمدان گولوشومو اپاردین
گله بیلسن او گولوشو تاپاردین
بو طوفانی آتام اؤزون قوپاردین
اوشویورم ائله بیل کی قیش گلیر
آغلامیرام ای گؤزلریمدن یاش گلیر
یامان قاشدین بو دونیانین سیرریندن
فیرلاندین آی ده ییرمانین پریندن
من بیله لی عاغلیم اوشموش یئریندن
تنهایام اوی دونیا منه بوش گلیر
آغلامیرام ای گؤزلریمدن یاش گلیر
عاشیق زولفیه اوخور

*

2013-03-30

در سال نو کامتان شیرین

اولین پست سال نو را با شیرینی شروع می کنم.
در ولایت ما به این شکلات کانفئت می گویند. شیرین همچون خاطرات خوش وجود پدر ( که او نیز همچون خواب شیرین به رویاهایم پیوسته ) خوش طعم همچون آغوش گرم مادر و دلچسب همچون مهر برادر است.
زندگی به کامتان شیرین باد.

2013-03-15

گیاه گلدانی مونالیزا





Aeschynanthus Mona Lisa





اسم این گیاه مونالیزا است. مونالیزا یک نوع آشار داشار به زبان خودمان است. این گیاه گلهای قرمز خوش رنگ دارد . داخل اتاق محل پرنور را دوست دارد اما از تابش مستقیم خورشید خوشش نمی آید.  مرتب آبیاری اش می کنیم . اما در زمستان احتیاج به آبیاری کم دارد.
بعد از تجربه برایتان در مورد پرورش و نگهداری این گل زیبا خواهم نوشت.
این گل را از Hagebaumarkt  گرفتم .  
این هم آدرس لغت نامه ی بزرگ گیاهان به زبان آلمانی  برای علاقمندان به گل و گیاه
 

*



  













 

2013-03-05

اتوبوس شهری


کلاس ششم که تمام شد ، من و مهرناز خوشحال شده ، به مهناز و پریناز پز دادیم. زیرا که ما مثل آنها بچه دبستانی نبودیم ما دخترخانم های دبیرستانی بودیم. دوست جان کلاس هشتمی بود و در دبیرستان ایراندخت درس می خواند. این دبیرستان خوش نام نبود. اما دوست جان می گفت :« دل آدمی باید خوش نام باشد نه اسم دبیرستانش . رفتن به این دبیرستان صد مرتبه بهتر از سوار اتوبوس و تاکسی شدن است.»
اوایل مهر ماه من و مهرناز به حرفهای دوست جان می خندیدیم و فکر می کردیم مثل اشعار کتاب فارسی متنی را ازبر کرده و تحویلمان می دهد. ما برای رفتن به دبیرستان خوش ناممان می بایست سوار اتوبوس یا تاکسی می شدیم. اتوبوس باصرفه تر از تاکسی ، اما تاکسی امن تر از اتوبوس بود. بلیط اتوبوس که ما به آن خط واحد می گفتیم. دو ریال قیمت داشت. در واقع هزینه ی رفت و برگشت ما با اتوبوس روزانه چهار ریال بود. اما تاکسی ، یک نفر ده ریال ، دو نفر نیز ده ریال ، از دو نفر بیشتر نفری پنج ریال اضافه می شد. هزینه ی رفت و برگشت من و آبجی بزرگ با اتوبوس ( که کلاس دوازدهمی بود ) روزانه هشت ریال می شد. آبجی بزرگ راضی بود و حساب کتاب که می کرد ، می دیدیم که اتوبوس هفته ای دوازده ریال ارزانتر است و این پول هزینه ی خودکار بیک مان می شود. از درب عقب اتوبوس سوار می شدیم. کمک راننده در صندلی عقب می نشست و بلیط هایمان را می گرفت و پاره می کرد و داخل پلاستیک نایلونی که بغل دستش گذاشته بود می ریخت. قبل از رسیدن به هر ایستگاهی هم با صدای بلند اسم ایستگاه را می گفت  مثلا « قونقا باشی »مسافر داد می زد که « وار / هست » راننده نگه می داشت. 
اتوبوس مختلط بود و یک عده پسر یا مرد لات و بیکار نیز سوار و مزاحم دخترها و زنان مردم می شدند. یکی از ترس آبرو چیزی نمی گفت و دیگری فحش می داد و جوان سادیسمی را بیشتر وسوسه می کرد و سومی هم به علت فشار جمعیت سرپا ایستاده ، فکر می کرد که جا تنگ است و طرف نمی تواند جلوی دهانش را بگیرد. اما این تفکر فقط خوش بینی بود ، چون این دسته از پسرها مخصوصا وقتی که زنگ دبیرستان ها ی دخترانه به صدا در می آمد ، جلوی  ایستگاه اتوبوس به صف می ایستادند.
آبجی بزرگ الحق والانصاف خیلی جسور بود. از آن دخترهائی بود که می توانست بدون ترس و واهمه ، چادر دور کمرش ببندد و با پاشنه ی نوک تیز کفش اش بر سر پسر مزاحم بکوبد. نگاهش هم آنچنان غضب آلود بود که گوئی می گفت « چپ نگاهم بکنی چشمت را در می آورم.» برای همین هم من و دوست جان دوست داشتیم با او به بازار برویم. چون وضع مزاحمتهای این گونه پسرهای بیکار در بازار بهتر از اتوبوس نبود. بعضی وقتها دوست جان آرزو می کرد که معجزه ای شود و اتوبوس های مخصوص دخترهای دبیرستانی به بازار بیاید و هیچ پسری را داخل این اتوبوس ها راه ندهند و دخترها بدون مزاحمت به مقصد برسند.
من و دوست جان آرزو می کردیم که خدا ما و آبجی بزرگ را با هم داخل دیگ بریزد و خمیرمان کرده  و از نو بسازد بلکه یک مقدار از شجاعت و جسارت او قاطی خمیر ما شود.
زمان گذشت و ما بزرگ شدیم و دبیرستان و تحصیل تمام شد و هر کدام پی کاری رفتیم و بعد شنیدیم که از وسط اتوبوس ها میله ای گذاشته اند و مرد و زن را از هم جدا کرده اند . یاد دوست جان افتادم که گویا می گفت :« خدا را شکر که دعای من قبول شد اما خیلی دیر. می توانیم بدون مزاحمت ، سوار اتوبوس که زنان و مردان جدا شده اند بشویم. حالا اتوبوس امن تر و بهتر از تاکسی است.»
این را نوشتم تا دوستانی که مخالف جدائی زن و مرد در اتوبوس ها هستند گوشه ای از درد دل دختران مدرسه ای را بخوانند. با توجه به این که جدائی زنان و مردان در اتوبوس ها و مکانهای عمومی مسکن است اما آیا پیشنهاد بهتری دارید؟