2006-11-24

هذیان نامه

باید امشب حکایتی بنویسم خواندنی، سراپا درد و اشک. اما نه نمی نویسم که خود حکایتی هستم سراپا درد و گریه ، باید امشب بنویسم از آن شب ، از آن شب طوفانی . اما از کجا شروع کنم که مست مستم و سر از پا نمی شناسم . امشب در خانه ام جشنی است وبا خودم همراهم ، تنهای تنها . اما نه ، یکی دیگر کنار من است و او تنهاست . آری من و تنهائی دست در دست هم دادیم . با هم شرابی تلخ نوشیدیم ، به تلخی بهترین ایام جوانیم که گذشت و به سلامتی باقیمانده عمرم که می گذرد و مست شدیم ، مست از می ناب روزگار تلخ . مست از شوکران سالهای با تو بودن . و آنگاه ما دو دوست نزدیکتر از جان همراه هم در عالم مستی به سختی گریستیم به میمنت جرمی که مرتکب نشده بودم . باور کن گناه من نبود این پیری . برف سپیدی را که برموهایم نشسته بود دیدی و محاکمه ام کردی . همان برفی که بر موهای تو نیز نشسته بود ، اما تو نادیده اش گرفتی . چرا که مادرت میدانست برف سپید بر موهای پسر تخم طلایش نشانه پیری نیست که پختگی و مردانگیست .
درد دندانم را شنیدی و حکم بر پیری ام دادی . اجازه کشیدن دندان را ندادی پس از یک هفته درد به دندانپزشک مراجعه کردم . گفت : آغرییان دیشی چکرلر ( دندانی که درد می کند می کشند ) گفتم : بکش این لعنتی را و خلاصم کن . دندانم را کشید و از تو پنهان کردم و شبانه خونریزی کرد و از ترس تو صدایم درنیامد . صبح به محض بیرون رفتن تو از خانه خود را به پزشک رساندم . خدا را شکر کرد که خونریزی زیاد نبود و زود قطع شده بود . تو متوجه نشدی و رنگ پریده ام را پیری دانستی . فریاد کشیدی که پنهان کاری می کنی . آری پنهان کاری می کردم دردم را از تو پنهان می کردم . سردردم را که گاه و بیگاه به سراغم می آید ودنیا را در نظرم تیره تار می کند و این خارجی های بیگانه با مهر فراوان سعی در تسکین درد می کنند تو نفهمیدی . یادت است بر سر بیمارو رنجورم فریاد کشیدی که خانه من بیمارستان نیست و حوصله ناله ندارم ؟ آخر مگر انسان نبودی ؟ مگر دل نداشتی ؟ من سالهای سال چگونه این سردرد را در سکوت تحمل کردم ؟ حتمن نیروی جوانی به یاریم شتافت . آه .. گریه ام می گیرد ، اما این باراشک خیال سرازیر شدن ندارد او هم مثل تنهائی می خواهد امشب در این میهمانی خوش بگذرد .
آری امشب شب جشن و پایکوبیست . من و تنهائی کنار هم هستیم . ما عادت داریم دوتائی کنار هم باشیم ، در مناسبتهای مختلف جشن تولدم ، سالگرد …. گاهی اوقات اسب سپید بالم نیز با ما همراه می شود همان که در شبهای بخصوص به رویاهایم می آمد و مرا به مجالس رقص و پایکوبی ، به دیدار عزیزانی که در حسرتشان بودم می برد . همانکه سپید سپید بود و بالهای بزرگ و تنومندی داشت درست مثل زمرد قوشوی ملک محمد ( پرنده افسانه ای مثل سیمرغ است . ) این دوستان کهنه و بی آلایشم می رقصند و سپس نوبت به من می رسد اما من رقصیدن را فراموش کردم . نمی دانم چگونه برقصم . در خانه تو ، از پرخاش تو ترسیدم که این حرکات ناموزون بدنت دیگر چیست ؟ افسوس که امشب رقصیدن بلد نیستم . آخر من و مهنازبا هم زیبا و دلنشین می رقصیدیم . در جشنهای عروسی ، در مجلس زنانه از ما می خواستند آذری برقصیم . چقدر تشویقمان می کردند . در مقابل دخترخانمهائی که با ناز و عشوه می رقصیدند فقط ما دو دوست همرنگ هم سرنوشت آذری بلد بودیم . مادربزرگ پیرم می گفت : فقط رقص شما دو تا را خیلی دوست دارم . حالا میخواهم مثل آنروزها پایکوبی کنم . نه نمی توانم . به کلی فراموش کرده ام . آخر سالهاست که به ساز تو رقصیدم و چه تلخ رقصیدم .
تلفن نیز با ما همراهی می کند . این دیگر کیست ؟ دوست آلمانی من است فردا را یادآوری می کند 25 نوامبر روز زن است . حرف می زند و می گوید : آزاد زندگی کن که آزادی زیباست . یادم رفته بود . امشب مصادف با سالگرد شب نجات من است و فردا روز آزادی زن ، چه تصادف جالبی . گوئی فردا زنان به مبارکی نجات جان شیرین من که تو تلخش می پنداشتی شادی می کنند . یادت هست سه سال قبل همین شب بود ، به خاطر می آوری ؟ چاقوئی را که بر گلویم فشردی ؟ به خاطر می آوری که حرمت موی سفید پیرزن را نگاه نداشتی ؟ آیا میدانی همان شب از این خارجی های به قول خودت کافر و رباط مانند چقدر خجالت کشیدم ؟ همسایه شعارت را مسخره کرد و گفت : به راستی که هنر نزد شماهاست و بس . الحق که چه موجودات هنرمندی هستید ، نبوغ شما قابل تحسین است حتی در تهدید کردن زنی بی دفاع .
*
آخ سن منیم یاریمیدین آخر تو جان من بودی
یاشاییش یولداشیمیدین دوست دوران زندگیم بودی
آناما خبر چاتماسین خبر به گوش مادرم نرسد
آنامدان دا یاخینیدین از مادرم نیز برایم نزدیکتر بودی
*
آخر حرف حسابت چه بود ؟ می گفتی طریقه رام کردنم را بلدی .؟ بهتر بگویم به قول خودت روش آدم کردنم را بلد بودی . هم خدا را می خواستی و هم خرما را و هم همه چیز را . و من دیگر خسته شده بودم و ترا نمی خواستم . تو دیگربرایم موجودی چندش آور بودی . یادت هست وقتی از خانه بیرون می رفتی حتی با معشوقه ات چقدر احساس آرامش می کردم ؟ که خدا را شکر ساعاتی آسوده ام از ستمی که بر من می رود .
حالا دورادور به من افتخار می کنی ؟ مگر تو نبودی که تلقینم می کردی که هیچم و مرگم بهتر از زنده بودنم است ؟ مگر تو نبودی که مرا تا مرز خودکشی کشاندی ؟ آه که هنوزرد دست بزرگ و خشنت بر موهای گره کرده ام درد می کند ، هنوز سردی و تیزی چاقو را بر گلویم احساس می کنم . هنوززخم دلم التیام نیافته . نیا ، هرگز به سراغم نیا . پوزش ترا ، افتخار ترا و … ترا نمی خواهم . هرگز سراغی از مکن نگیر . تنهائی زیبا و باشکوه است . زیباتر و مهربانتر از تو
*
دای مندن سنه یار اولماز دیگر از من برای تو یار نمی شود
اوره گیم سندن آغارماز دلم دیگر از تو روشن نمی شود
نه قدیر کی عمروم قالیب تا عمرم باقیست
ووردوغون یارا ساغالماز زخمی که بر دلم زدی التیام نمی یابد
*
چیخدیم داغلار باشینا به بالای کوه رفتم
یازی یازدیم داشینا برروی سنگهایش نوشتم
گلیب گئدن اوخوسون تا رهگذران بخوانند
نه لر گلدی باشیما چه ها بر سرم آمد
*
آی داغلار اوجا داغلار ای کوهها ، کوههای بلند
وار سؤزوم سیزه داغلار حرفی با شما دارم کوههای بلند
یار وفاسیز چیخاندا وقتی یار بی وفا می شود
اوره ک یانار گؤز آغلار دل می سوزد و چشم می گرید
*
می گویند مست هم می گرید و هم می خندد . میان خنده می گرید و میان گریه می خندد . امشب من نیز هم می گریم و هم می خندم . سعی می کنم خوب و مرتب بنویسم اما گوئی کلمات نیز مست می ناب روزگار تلخ منند . گوئی می خواهند مطلب اصلی را درست بنویسند و آن
سالگرد نجات من از مرگ مبارک

2006-11-17

بتول

من زاده شهوت شبی چرکینم
در مذهب عشق کافری بی دینم
آثارشب زفاف کامیست پلید
خونی که فسرده در دل خونینم
« کارو » 
 

حکایت جیران را نوشته بودم .
اکنون حکایت بتول دختر جیران را بخوانید .
من مولود شهوت شب چرکین پدری بودم که هنوز داغ همسر جوانش را بر دل داشت و نگاهش به چشمان دخترکش که همرنگ چشمان زن محبوبش بود ، حسرت و دردش را دو چندان می کرد . هنگامی که دلبندش را روی زانوانش می نشاند و موهایش را نوازش می کرد چشمانش در اثر قطرات اشکش که گوئی دیگر اجازه فرریختن را نداشتند ، برق می زد .
*

عزیزیم منیم کیمی / عزیزم مثل من
اولماسین منیم کیمی / نباشد مثل من
هئچ کافر هئچ مسلمان / هیچ کافر ، هیچ مسلمانی
یانماسین منیم کیمی / نسوزد مثل من
*

عزیزیم بو داغینان عزیزم با این مصیبت
یانارام بو داغینان می سوزم با این مصیبت
گئتدین منی یاندیردین رفتی و مرا سوزاندی
اؤله ره م بو داغینان می میرم با این مصیبت
*از شکم مادری پانزده ساله که عروسک پارچه ای اش را به اجبار در خانه پدرش جا گذاشته بود ، زائیده شدم . عروسک پارچه ای جیران با باقی مانده زوبون ( پیراهن چین دار ) گلی گلی مادربزرگش دوخته شده بود . مادربزرگ داخل عروسک را با پشم لحاف و تشک پر کرده بود . چشمانش را با پولک سفید و منجوق آبی دوخته بود . لبهایش با دو ملیله قرمز خوش رنگ به شکل هفت باز که نشان از لبخند عروسک داشت دوخته بود . بینی و گوشهایش را با نخ کلفت سیاه دوخته و شکل داده بود .موهای عروسک از جنس کاموای باقی مانده از کت پشمی مادربزرگ بود . جیران هنوز از بازی با عروسکش سیر نشده بود که مجبور شد کنارش بگذارد و به خانه بخت برود . آن هم چنان بختی . یازده ماه بعدش نگون بختی به نام بتول را که من باشم زائید . من و عروسک پارچه ای مادرم زمین تا آسمان تفاوت داشتیم . من از گوشت و خون و استخوان بودم و شکستنم اسانتر و التیام زخمم سخت تر و دیرتر از عروسک پارچه ای بود . زخمی که هرگز التیام نیافت .
وقتی بچه بودم این جیران را دوست نداشتم چرا که محبتی از او ندیدم . آن اوایل که موضوع را نمی دانستم زیاد درد کشیدم . جیران مرا به نام صدا نمی کرد وقتی سلامش می کردم سرش را بالا نمی کرد که ببیند این صدای کیست و به اجبار اینکه جواب سلام دادن واجب است جوابم را می داد . می گویند وقتی طفل بودم صبح مرا در اتاق به حال خود رها می کرد و به دنبال کار خود می رفت و از ترس مادرشوهرش شکمم را سیر میکرد . گویا او در عالم کودکانه اش می خواست بچه های آبجی اش را بزرگ کند و سپس به خانه پدرش برگردد و مرا سد را خود می دانست و به این سبب آرزوی مرگ مرا داشت . می گویند هنگام خوابانیدن من لالائی های تلخ و گزنده ای می خواند . می گویند بعد از تولد من وقتی مامای خانه به او نشانم داد به سختی گریست که من نمی خواهمش . راستی چرا آنچه را که من به خاطر نمی آوردم پیشم تکرار می کردند ؟ این آدمها مگر مرض داشتند که دل کوچکم را خون میکردند ؟
آن زمانها سناریو فیلمهای ایرانی و هندی و .. این بود که کودکی را سر راه می گذارند یا می دزدند و ماجرا آغاز می شود . با دیدن این چنین فیلمهائی من نیز نتیجه گیری کردم که فرزند این خانواده نیستم و باید پدر و مادر واقعی خود را پیدا کنم و از این جهنم بگریزم . اما تلاشم بیهوده بود چون فرزند این خانواده بودم و چاره ای جز تحمل این همه بی مهری نداشتم .
بین من و فرزندان آبجی جیران تفاوت فاحشی بود آنها و سپس فرزند پسری که مادرم زائید هر کدام به دلایلی عزیز دردانه اهل خانه بودند و من تنها در کنج خانه به امان خدا رها شده بودم .
...
عزیزیه م اولماسین عزیزم نباشد
یئتیم ، یالقیز اولماسین یتیم تنها نباشد
اؤز ائوینده غریبه در خانه خود غریبه
هئچ کیمسه اولماسین هیچ کسی نباشد
...
تنهائی و نیاز به محبت از من کودکی سرخورده و ترسو و کند ذهن ساخت . گاهی سر سفره به قدری آرام غذا می خوردم و دیرتر از همه غذایم را تمام می کردم که حداقل این بی انصاف یک کلمه با من حرف بزند و بگوید زود باش . اما دریغ از یک کلمه سخن . صبحها برای عزیزدردانه های آبجی اش و پسرکاکل زری های خودش صبحانه درست می کرد و من نان و پنیری داخل کیفم می گذاشتم و راهی مدرسه می شدم . برایم محبت و دست نوازشگر مادرم از هر غذائی لذت بخش تر بود . تشنه محبت مادر بودم و او از من دریغ می کرد . یکی از روزهای آخر خرداد ماه که کارنامه ها را دادند خواهر بزرگم با اخم و تخم و گریان به خانه آمد که تجدید شده است . مادرم دلداریش داد که عزیز دلم قانون تجدید را برای دانش آموزان گذاشته اند این که ناراحتی ندارد . دو ماه فرصت داری خوب می خوانی و قبول می شوی . دو روز دیگر کارنامه مرا دادند من نیز تجدید شده بودم . چشمتان روز بد نبیند موهای بلند و پرپشت مرا دور دستانش حلقه کرد و تا جان داشتم کتکم زد . او در مورد من می گفت کوتک بهشتدن گلیب ( کتک از بهشت آمده است .) با هر خواستگاری که برایم می آمد مادرو خواهرزاده ایش جانم را بر لب می رساندند . چرا که اول باید دختر بزرگتر ازدواج کند . من که قصد ازدواج نداشتم . من که نمی توانستم جلو هر پسری را که نگاهم می کند بگیرم و از او بخواهم که تا خواهرم در خانه پدر است به خواستگاری من نیاید .
این مادر چه راحت حق مرا پایمال می کرد . چه با وجدانی آسوده وسایل مرا از دستم می گرفت و به آنها می داد که نکند دل شکسته شان برنجد . چه با خیال آسوده لباس کهنه آنها را به من می داد و برایشان لباس نو می خرید . در خیالش کودکی بودم که در مقابلم نیازی به توضیح نبود . خیلی از دوستان می گفتند که چادر و پیراهن خواهر بزرگشان را کوچک کرده به آنها می پوشانند و این نباید موجب رنجش خاطرم باشد . اما درد من و تبعیض مادر در این مقوله که خلاصه نمی شد . وقتی صفحات دفتر مشقم تمام می شد از من گرفته و صفحاتش را کنترل می کرد که مبادا صفحه ای خالی بماند . به قول خودش صرفه جوئی می کرد اما چرا صرفه جوئی او در مورد من جدی و دقیق بود ؟ لابد باز هم می خواست دل آنها نرنجد ، اما چرا از دل و روح و احساس و آینده من مایه گذاشت ؟
فرزندان آبجی بزرگتر شدند و مادر در فکر جهیزیه و عروسی و جشن آنها بود و من دختری به سن بلوغ رسیده و تشنه محبت ، سرانجام در دام عشقی گرفتار شدم . سخنان عاشقانه این مرد که بیشتر از شکسپیر به عاریت گرفته بود مرا شیفته خود کرد و دل از من ربود . دستان نوازشگر او ، به جای دستهای مادرم بر موهایم کشیده شد . در شهری وزمانی و موقعیتی که داشتن دوست دختر و دوست پسر در جامعه ضد ارزش بود من و این مرد انگشت شمار خاص و عام شدیم . به دوستانم او را نامزدم معرفی کردم و نزدیکان یکی یکی از راز عشق من و او آگاه شدند و مادر غافل و سرمست از افتخار شوهر دادن و خوشبخت کردن خواهرزاده هایش ، آخرین نفری بود که این خبر را شنید و دودستی بر سرم کوفت . فریاد و فغان کرد . بی فایده بود . از عشق و مهرش نسبت به من سخن گفت . به خیال خود می خواست بعد از فراغت از خواهرزاده هایش از من به خاطر سکوت و وقار بی همتایم تقدیر کند . از کدام وقار سخن می گفت ؟ من از وقار چه می فهمیدم ؟ کودکی بودم مثل همه و احتیاج به مهر مادری حق من نیز بود . او آتشی را که در درونم شعله می کشید با وقار اشتباه گرفته بود . در تمام سالهائی که در خانه پدر زندگی کردم در حسرت شنیدن سخنان پرمهر او بودم .و او چه دیر اعتراف کرد که دوستم دارد . دوستت دارم را از زبان دوست پسرم شنیده بودم که برایم خوشایند تر از صدای مادرم بود . من و او تصمیم خودمان را گرفته بودیم و ازدواج کردیم . نخواسته از مادرم انتقام سختی گرفتم . دئدیم بوینووا نوختا ووروب سوروم سوروم سوروندوره ره م ، دئدی سنده مندن سورونه رسن آس یازیق ( گفتم به گردنت قلاده می زنم و این طرف و آن طرف می گردانم ، گفت تو هم با من می گردی بیچاره ) هم او را و هم خودم را سوزاندم . چون ازدواجمان اشتباه بود من و او از دنیائی متفاوت بودیم و برای هم ساخته نشده بودیم .
*

بیر دونوم وار دارایدان / پیراهنی دارم از جنس دارای
دویموشام دونیالاردان / از همه دنیا سیر شدم
بیرده سئوگی سئومه رم / دیگر دلداری نمی پسندم
من بی وفا یارلاردان / از میان یاران بی وفا

2006-11-10

حکایت ستار


یکی از اهداف ازدواج و تشکیل خانواده به دنیا آمدن فرزندان و بقای نسل است . بعد از ازدواج اگر مشکل نازائی از طرف زن باشد . شوهر و خانواده اش خیلی راحت این مشکل را حل می کنند یا باید زن ازدواج مجدد شوهرش را بپذیرد و یا راهش را بکشد و برود . باشماقلاری جوتدو دور ( کفشهایش جفت است ) این سرنوشت زنان ماست و استثنا و دارا و فقیر ندارد . مثل ثریای پهلوی که به جرم نپذیرفتن هوو از خانه رانده شد و جواهراتش که شاواغی گؤز قاماشدیریردی ( که روشنائیشان چشم را می زد ) بی وارث ماند . اما وقتی مرد این مشکل را دارد باز این خانواده محترم مرد هستند که ال آیاغا قالیب ( به دست و پا افتاده ) و برای دوام زندگی زناشوئی مرد به فکر راه چاره می افتند حالا به چه قیمتی باشد و با دل و جان کدام مادر بازی کنند مهم نیست . فقط کودکی را از آغوش مادری بگیرند و مشکل پسر عقیمشان حل شود . در این میان زن صبر و حوصله به خرج می دهد و به خاطر بچه دل نازک نارنجی شوهرش را نمی شکند و تا به حال کمتر زنی را دیده ام که به این سبب از شوهرش طلاق بگیرد . زنی بود که بچه زیاد داشت و یکی از بچه هایش را به محض تولد به خواهرش که شوهرش عقیم بود ، داد . بچه مادر واقعی خود را با جان و دل خاله جان و پدر واقعی اش را پسرعمو صدا می کرد وسرانجام در خانه خاله با ناز و نعمت بزرگ شد و ازدواج کرد . اما وقتی این بخشش به زور و تحمیل یکی دیگر باشد ورق برمی گردد و زندگی را بر هر دو طرف جهنم می کند . مثل حکایت ستار .
آن زمانها که هنوز آدم کوچولو بودم در خانه ای بزرگ مردی با دو پسرش زندگی می کرد . هر دو پسر ازدواج کرده بودند و در خانه پدری زندگی می کردند . در آن دوران هنوز زندگی مستقل مد نبود و تا پدر در قید حیات بود فرزندان پسر در خانه پدری زندگی می کردند . از نظر اتاق هم مشکلی وجود نداشت چون خانه ها بزرگ بودند و در گوشه ای از حیاط اتاقی بزرگ ساخته و به عروس و داماد تحویل می دادند. از بین این دو پسر مختار و زنش بهار هشت بچه قد و نیم قد داشتند و جبار و گلتاج بچه دار نمی شدند . می گویند آن اوایل غرولند پدر شوهر و دیگران آغاز شده بود که زن دم بریده در خانه ما چه کار دارد . اما طولی نکشید که فهمیدند پسر تخم طلایشان عقیم است . زخم زبانها به لطف و عطوفت تبدیل شد و خانواده به فکر راه چاره افتادند . باید کاری می کردند که زندگی پسرجانشان با حضور کودکی شیرین شود . در این حال و اوضاع بیچاره بهار برای بار نهم حامله شد . پدر شوهر و دو پسرش ناگاه راه چاره را یافتند و مشورت کردند و اؤلچوب بیچدیلر ( بریدند و دوختند ) که بعد از به دنیا آمدن فرزند نهم بهار ، این بچه را از مادرش بگیرند و به گلتاج بدهند . می گویند بهار مایل نبود و در جواب آنان که می گفتند تو بچه زیاد داری می گفت هر گل رنگ و بوی مخصوص به خود را دارد . گلتاج نمی خواست بچه جاری اش را از آغوشش بگیرد چون می دانست که مادر طفل مایل نیست . وقتی اعتراض خود را بیان کرد به او نیز توپ تشر گلدیلر ( غرولند و اعتراض ) کردند که چه می گوئی اگر اعتراض کنی و کارت به طلاق بکشد بیوه زن می شوی و مرد بیوه ترا می گیرد و مجبوری بچه های شوهر را تر و خشک کنی . بچه ای مثل دسته گل به تو می دهیم حالا زبانت هم دراز است ؟ دوستان به این می گوئیم قاباقدان گلمه لیک ( دو قورت و نیمشون هم زیاده ) و افسوس که نزدیکان ما زنان نیز همدست و همردیف با این نوع نظرات و تصمیمها هستند . یعنی زن خطاکار باشد و نباشد باید تاوان سرنوشت بد و آقا شوهرش را بپردازد . چه دردسرتان بدهم که بالاخره همان روز اول تولد ، نوزاد را ( ستار ) از بهار گرفتند و به گلتاج تحویل دادند . از ترس سه نره شیر غرنده آب از آب تکان نخورد و کسی حرفی نزد . زندگی مدتها به ظاهر آرام سپری شد . ستار کوچولو روز به روز کنار مادر و زن عمو بزرگ و بزرگتر می شد . خوب دوستان ما می گوئیم بشر قوردونان قیامته جان دیری قالمیاجاق کی ( انسان که تا قیامت زنده نخواهد ماند ) ستار دوازده ساله بود که اجل پدر شوهر رسید و درگذشت و بعد از یکی دو سال مختار نیز به رحمت ایزدی پیوست . بهار که دو نره شیر را رفته دید و فهمید که از دست این نره شیر کاری برنمی آید . بانگ برآورد که آی مردم من ستارم را می خواهم . خواهش و تقاضای بزرگترها بی تاثیر بود . می گفت چرا وقتی بچه ام را از دستم گرفتند به آنها خواهش و تقاضا نکردید که جگرم را نسوزانند ؟ بهار نسبت به اقدام و تصمیم یک جانبه اعتراض داشت و در انتظار چنین روزی بود دلش سوخته بود و اکنون فرصت فریاد یافته بود . در این مورد حق هم داشت نمی دانید وقتی دیگران در مورد آنچه که آدم دارد و نمی خواهد از دستش بدهد تصمیم می گیرند و آن را از او می گیرند و به دیگری می دهند چقدر جگر خراش است . آنها بدون اینکه دل بهار را بدست بیاورند فقط با تکیه بر زور بازویشان بچه را از مادرش گرفته بودند . گلتاج و جبار که به این بچه دل بسته بودند ، نمی خواستند او را از دست بدهند و از طرفی می گفتند اگر بچه در این سن و شرایط موضوع را بفهمد روح و روانش آسیب می بیند صبر کنید تا آرام به او بگوئیم . اما بهار فکر می کرد آنها می خواهند دست به سرش کنند و اصرار داشت که بچه را از آنها بگیرد . وقتی دید کسی اقدام به گرفتن بچه نمی کند خود دست به کار شد . اما تلاش وی بیهوده بود چون در شناسنامه نام پدر و مادر این بچه جبار و گلتاج بودند . او نمی توانست از نظر قانونی کاری از پیش ببرد . بنابر این خود به سراغ بچه رفت و به او همه چیز را گفت . حالا کودکی که در سن بحرانی و نوجوانی خود و در شرایطی که خود را یکی یکدونه پدرو مادر می دانست و با ناز و نوازش زندگی می کرد با شنیدن این خبر چه حالی یافت خدا می داند . روزهای اول باور نداشت و فکر می کرد این زن دروغ می گوید . اما وقتی شهادت بزرگترها را شنید به سراغ گلتاج رفته واز یقه اش گرفت که چرا خودت مرا نزائیدی و دادی این زن بزاید ؟ بهار به پس گرفتن بچه اش پافشاری می کرد و توجهی به احساس او نداشت و می گفت وقتی چند مدتی پیش من بماند چون جگر گوشه ام است و خون من در رگهایش جریان دارد مهر من نیز در دلش می نشیند و همانگونه که به زن عمو عادت کرد و او را بعنوان مادر پذیرفت به من نیز که مادر اصلیش هستم عادت خواهد کرد . او که دستش از قانون بریده بود ریش سفیدان را به قضاوت خواست . ریش سفیدان ناچاراز ستار خواستند که خانه عمو را ترک کند و پیش مادر خود برود . پسر که سن کم و بحرانی داشت تاب این همه فشار روحی را نیاورد و با مختصر پولی که داشت از خانه فرار کرد و حدود دو سه ماهی ناپدید شد امتحانات سپری شد . مادر و زن عمو در فراق دلبندشان خون گریستند و بهار تصمیم گرفت در صورت پیدا شدن بچه دیگر کاری به او نداشته باشد گوئی نذر و نیازش قبول شد مسلمانین سونکو عاغلی منیم اولسون ( فکر و عقل آخری مسلمان مال من باشد ) و ستار بعد از تمام شدن پولهایش و سرگردانی به خانه بازگشت . اما آنچه که با خود به ارمغان آورد، دروغ و دزدی و اعمال زشت پسرهای خیابانی بود . برای ترک عادات زشتی که در این مدت یادگرفته بود باید وقت زیادی صرف می شد . وقتی فرزند مادری را به زور از دستش می گیرند عاقبت چنین می شود . زورنان گؤزللیک اولماز ( زیبائی به زور نمی شود . ) منظورکار با زور گفتن درست نمی شود

2006-11-05

خدا رحمتم کند

ماجرای مرگ من 
یادم می آید آن زمانهائی را که خاطر مادربزرگم آشفته بود و از او می خواستم برایم قصه بگوید، می گفت من اؤزوم باشدان ایاغا ناغیلام /من خود سراپا قصه ام ». سه شب قبل که خواستم حکایتی بنویسم، به خود گفتم که من خود سراپا حکایتم. خودم را بنویسم . من چه دست کمی از فرنگیس و نیلوفر و گلی و ... دارم. تفاوت من با آنها در این است که من نفس می کشم و آنها نیازی به اکسیژن ندارند. من تکان می خورم و تلاش می کنم و خسته می شوم، آنها آرمیده اند و خسته نیستند. من مضطربم و آنها آسوده خاطر. من فریاد می زنم که زنده ام و بگذارید زنده بمانم و آنها نیازی به داد و بیداد ندارند. یکی زیر مشت و لگد جان می سپارد، دیگری با چاقو سلاخی می شود، سومی از طبقه نُهُم به پایین می پرد، چهارمی با یک حلبی نفت و کبریت به آتش کشیده می شود. پنجمی که من باشم زنده زنده، متوفی بودنم ثبت می شود و به علت وجود مدارک کافی باور می کنند که این بنده حقیر مرده ام و برای اثبات ادعایم نفس کشیدن کافی نیست. باید زنده بودنم را با ارائه مدارک کافی ثابت کنم. قدیمی ها راست گفته اند که ( گؤزلدن گؤزللیک اسگیلمز، چیرکیندن دردو بلا /  از زیبا زیبائی کم نمی شود و از زشت درد و بلا ) و نمیدانم کی این درد وبلا از جانم بدور خواهد شد؟

یادم می آید اولین روزی که شروع به نوشتن کردم از خودم پرسیده بودم:« چادر نماز مادربزرگت و چند حکایت دیگر نیز نوشتی. وقتی این حکایتها تمام شود چه مطلبی برای نوشتن خواهی داشت؟ مگر خدا زنان را برای همیشه زیردست و بدبخت و قربانی آفریده است که تو همیشه حکایتی جدید و حرفی دیگر برای نوشتن داشته باشی؟ اما اکنون می بینم که هنوز حکایتهایم تمام نشده اند.آنچه را که قرار است بنویسم ننوشته ام که حکایت دیگری از خودم آغاز شد. در حالی که با اشتیاق فراوان برای بقیه عمر نه چندان طولانی ام نقشه ها می کشم، خبر می رسد که مرده ام و خدا رحمتم کند. دو روز پیش که نشستم و در حال و هوای خودم حکایتی آغاز کردم تلفن به صدا درآمد دوستی یسیار نزدیک با قاه قاه خنده اش که بیشتر به گریه و فریاد شبیه بود مرگم را تسلیت گفته و برایم در آن دنیا بهشت و قلمان آرزو کرد و گفت:« طفلکی دوستم این دنیا برایت جهنم بود امیدوارم آن دنیایت بهشت باشد آسوده بخواب که من بیدارم و هر پنج شنبه برایت فاتحه و یاسین می خوانم. بعلت اینکه مقبره ات مشخص نیست از آوردن گل و خرما بر سر قبرت معذورم.» و پشت سر او مادر نگرانم پس از سلام و احوالپرسی، با عجله گوشی را به پدرم داد و پدرم پشت تلفن خدا را شکر کرد که من زنده ام. فکر کردم خواب پریشان دیده اند. اما موضوع بالاتر از خواب پریشان بود. یکی به اداره ای مراجعه کرده و با ارائه مدارک کافی و اشک تمساح خود مرگ مرا گزارش داده است. از تعجب دهانم باز ماند. گوئی من چندی پیش مرده ام و کفنم هم پوسیده است. راستش را بخواهید شوکه شدم . (عاغیلا گلمییه ن قضوقدر باشیما گلمیشدی /قضا و قدری که به عقل نمی رسد ، بر سرم آمده بود ) به حق چیزهای ندیده و حرفهای نشنیده. آنها خوشحال از نفس کشیدن من بودند و من بدحال از نفس کشیدنم. می خواستم بپرسم مدارک کافی که همراه گزارش ارائه شده است کدام است؟ گفتند:« این دیگر محرمانه است.» اما من ناآگاه حداقل این را می دانم که پزشک قانونی بعد از دیدن جسد و تعیین هویت وی برگ فوت را صادر می کند  حالا کدام جسد بینوا را معاینه و بجای من تایید کرده است خدا می داند. اصل شناسنامه ام را در اختیار دارم بر کدام شناسنامه مهر فوت و باطل زده شده است خدا می داند. من که چند سالیست به ایران سفر نکرده ام نمیدانم چگونه و با چه دردی مرده ام. یکی می گفت:« گرد آوری این اطلاعات کذب کار بسیار آسانیست در این دنیای ما در این دنیای درویشی، قره پول گؤره ر هر ایشی /  یعنی پول هر کاری می کند.
و ما ضرب المثلی داریم که می گوید روشوه امام حسینین باشینی کسدی / رشوه سر امام حسین را برید.»
دیگر چه بنویسم دوستان
*
قوشلار بالاسیز اولماز / پرنده ها بدون جوجه نمی شوند
داغلار لالاسیز اولماز / کوهها بدون لاله نمی شوند
من ده ک قارا گونلونون / سیه روزی چون من
باشی بلا سیز اولماز / سرش بدون بلا نمی شود
*
فلک منه باش ووردو / فلک به من سر زد
که سسه ک قویدو داش ووردو / خاک را گذاشت وسنگ زد
گئدیب بیرده قاییتدی /رفت و دوباره برگشت
بیرده آغیر داش ووردو / باز سنگی دگر زد
*

فلک ووردو جانیما / فلک بر جانم زد
دوزو باسدی یاراما / بر زخمم نمک پاشید
هم دوست همی دشمن / هم دوست و هم دشمن
ییغیشدیلار باشیما
/ دورم جمع شدند
*

2006-10-31

فرنگیس


آن سال که مردی خود را قاضی و وکیل و مدعی العموم و شاهد عینی و هیات منصفه و ... کرد و زنش را به جرم خیانت با چاقو سلاخی کرد و تبرئه شد و دست از پا درازتر و سراپا غرور و غیرت مردانگی به زندگی پر افتخار و پاکیزه خود ادامه داد ، زن کشی به این شیوه و روش مد سال شد . یکی دو نفر از مردان با غیرت زن خود را بدین طریق سلاخی کردند که دستگیر هم شدند ماجرا به کجا ختم شد اطلاع دقیق ندارم . اما حدس می زنم که کسی نگفت آقاجان چرا می زنی ؟ چرا می کشی ؟ چرا سلاخی می کنی ؟ دوست نداری طلاقش بده دیگر . مگر نه که حق مسلم توست که گؤزونو یوموب آچا سان ( با یک چشم برهم زدن) طلاق بدهی و آب از آب تکان نخورد . حالا بگذریم ، در آن بازار گرم زن کشی شنیدیم که اول شب زنی از طبقه نهم آپارتمان با سر به زمین افتاده وهمانجا آغزینی آچیب گؤزونو یوموب ( جا به جا مرده است) . بعد از سقوط نامبرده آقاشوهرش بلافاصله از خواب پریده و فریاد و واویلا سرداده که آی مردم به دادم برسید همسر عزیزتر از جانم از دستم رفت . بالاخره پلیس خبردار و وارد معرکه شد . آقا شوهره دستگیر و محاکمه شد و در محکمه ادعا کرد که زنش را بسیار دوست داشت و در این حادثه بی گناه است . چون زن اول شب خوابش برده بود و در حال خواب هوس پریدن کرده و برهنه از رختخواب بلند شده و گلدانهای شمعدانی پشت پنجره را روی فرش چیده و از پشت پنجره به هوای پرواز در حال خواب بیرون پریده و در نتیجه به زمین سقوط کرده و جان باخته است . حالا مردی که به ادعای خود در خواب بوده چگونه اعمال زنش را موبه مو زیرنظر داشته و هیچ اقدامی جهت بیدارکردنش نکرده خود جای بحث و گفتگو دارد . نه باشیزی آغریدیم ( چه سردردتان بدهم ) خلاصه که مرد مذکور به چند سال و اندی زندان محکوم شد و تا چشم برهم زدن از زندان بیرون آمد و هوس ازدواج مجدد کرد . حق هم داشت زنش مرده و چند سالی بود که بچه هایش بی سرپرست مانده بودند او هم حق داشت که از نو زندگی آغاز کند . ما می گوئیم فقط اؤلن یازیق اولدو ( فقط آنکه مرد خونش هدر شد .) قربان مرحمت خدا که مردها را قاش گؤزو قارا ( چشم ابرو مشکی منظور فرق قائل شدن بین زن و مرد ) آفریده است . چون اگر زنی مرتکب چنین اشتباهی شود چه عاقبتی خواهد داشت باز خدا می داند . خلاصه کلام شنیدیم که او پس از آزادی از زندان ، به خواستگاری فرنگیس رفته است . فرنگیس دو سه کوچه دورتر از ما خانه داشت . او دختر بزرگ خانواده بود و سه خواهر کوچکترش شوهر کرده بودند و او که به قول مادربزرگم دیگر پیردختر شده بود به این خواستگار جواب مثبت داده بود . این فرنگیس هم دختری صاف و ساده بود حرفش را رک و پوست کنده و بدون تعارف و شیله پیله می گفت . ما مردم عاقل و سیاستمدار و متین و باوقار چنین افرادی را نمی پسندیم . آخر زن که نباید زیاد ساده باشد . تا آنجائی که به خاطر دارم این فرنگیس خانم ما همکلاسی خواهرم و بعد از او همکلاسی ما بود هر پایه را دو سال می خواند و بالاخره هم دانش آموز مدرسه ملی شد . آن زمانها بیشتر دانش آموزان سه ساله و دو ساله را به این نوع مدارس می فرستادند . همان مدارسی که ما اکنون غیرانتفاعی نام نهاده ایم و عزیز دردانه های بابا و مامان انجا درس می خوانند و چون شهریه بالائی دارد کسی به این نازک نارنجی ها نمی گوید گؤزووین اوسته قاشین وار ( که بالای چشمت ابروست ) . او هرسال پشاهنگ می شد و در مراسم به رقص و پایکوبی و آشپزی و دوخت و دوز لباس نمایش دهندگان می پرداخت . به جز درس در همه کارها خبره و انصافن هنرمند بود . ترانه بزاز اوغلان ترانه مخصوص او بود و تا می گفتند فرنگیس بخوان شروع می کرد که
آی بابا جان من سؤیموشه م بزاز اوغلانی آی باباجان من عاشق بزاز جوان شد
گونده گلیب بیزیم بو کوچه نی دولانی هر روز می آد اتو کوچه ما میگرده
قیزیم من سنی وئرمه رم بزاز اوغلانا نه دخترم تو رو نمیدم به بزاز جوان
بزاز اوغلان سنی گؤتوروب گئده ر تهرانا بزاز جوان تو رو با خودش می بره به تهران
تافتاسی وار ، تیرمه سی وار ، داریی واردیر پارچه تافتا دارد ، ترمه دارد ، دارای دارد
بیلمیرسن کی آی باباجان یاخشی اوغلاندیر نمیدونی بابا جان چه پسر خوبیه
وئرمه سن بزاز اوغلانا آغلارام بابا اگر منو به بزاز جوان ندی گریه می کنم بابا
وئرمه سن بزاز اوغلانا دقلارام بابا اگه منو به بزاز جوان ندی دق می کنم بابا
قیزیم من سنی وئرمه ره م بزاز اوغلانا نه دخترم تورو نمیدم به بزاز جوان
بزاز اوغلان سنی گؤتوروب گئده ر تهرانا بزاز جوان تورو با خودش میبره به تهران
...
گفتند که این دختر آختاردی آختاردی آخیردا بازارین گؤزون چیخارتدی ( گشت و گشت آخر سر بدترین را خرید ) او نیز در انتخاب این همسر برای خودش دلایلی داشت . می گفت : من مثل شما شاغل نیستم که الیم اؤز جیبیمده اولا ( دستم توی جیب خودم باشد و محتاج نباشم ) پدر و مادرپیری دارم و چشمانم نیز روز به روز کم سوتر می شود و بعد از گذشت چند سال دیگر نمی توانم خیاطی کنم . سن بچه دار شدنم نیز گذشته است . این مرد چند فرزند دارد که می توانند در آینده دستم را بگیرند . هرچند که مادرم می گوید یاد قیزیندان باجی چیخماز ( دختر بیگانه خواهر نمی شود ) اما من زحمت اینها را می کشم و حتم دارم که قدرشناس خواهند بود . او به قرآن قسم خورده است که در مرگ زنش نقش نداشت و قاضی در محکوم کردنش غرض ورزی کرده است . قسم خوردن این اقا شوهر را باور کرده بود چون او خود باور داشت قسم خوردن دروغ به قرآن مکافات سنگینی دارد و فکر می کرد هیچ کس قسم دروغ نمی خورد . چون او خود راستگو بود کم حرف می زد و اگر حرف می زد درست بودن سخنش مسلم بود
راستش من هم نفهمیدم اگر این مرد قاتل زنش بود چرا مدت محکومیتش این همه کم بود و اگر بیگناه بود چرا مجرم شناخته شد .به قول مادربزرگم : نه بیلیم آنام ، نه بیلیم آتام ، بو ایشلره منده ماتام ( چه بگویم مادرم ، چه بگویم پدرم ، از دیدن این اعمال من نیز حیران شدم ) خلاصه فرنگیس ما عروس شد و به آن خانه بخت رفت . تا مدتی شب که می شد بی اختیار نگران حالش می شدم . خدای من نکند او نیز با آقا شوهرش حرفش شود و سر شب هوس پریدن به سرش بزند و صبح جسد برهنه نقش برزمینش را ببینیم . یکی می گفت : نگران نباش این مرد ایلان یئییب اژدها اولوب ( مار خورده و اژدها شده ) منظور خبره و تجربه دیده شده است . این بار اگر زن بخواهد در عالم خواب راه برود و اتفاقی برایش بیافتد و بمیرد به طریقی دیگر خواهد مرد

2006-10-20

نیلوفر

خانم معلم اجازه ، بابامون داشت مامانمون رو می زد ما هم داداش کوچولومون رو بغل کرده بودیم و گریه می کردیم
در طول سال چند بار این جواب را در مقابل عدم انجام تکالیف از دانش آموزان می شنیدم . بچه های هفت ، هشت ساله هنوز به دروغ گفتن زیاد عادت نکرده اند و اکثر اوقات راست می گویند . می گوئیم سؤزون دوزون اوشاقدان ائشیت ( حرف درست را از بچه بشنو ) . ما آدم بزرگها این آدم کوچولوها را تربیت می کنیم .می گوئیم اوشاغیم عزیز تربیه سی اؤزوندن عزیز ( بچه ام عزیز ، تربیتش از خودش عزیزتر ) به آنها هشدار می دهیم که دروغ نگویند و دروغگو دشمن خداست و داخل قبر، خدا مارهای زهردار را سراغ دروغگو می فرستد تا زبانش را نیش بزند و از زبانش آویزان شود . آنگاه وقتی تلفن زنگ می زند به بچه سفارش می کنیم که گوشی را بردارد و اگر فلانی بود بگوید : بابا و مامانم خانه نیستند . حالا آن مارهای زهردار داخل قبر از زبان چه کسانی آویزان خواهند شد خدا می داند . این آدم کوچولوهای ما وقتی وارد کلاسهای چهارم و پنجم می شوند دیگر کم کم دارند در دروغ گفتن و بهانه تراشیدن خبره می شوند . وقتی پا به مدرسه راهنمائی گذاشتند آموزش ما آدم بزرگها و بحران سنی آنها دست به دست هم داده و کار خودشان را کرده اند . در آن موقع جا دارد که به همکاران مدارس راهنمائی بگوئیم یاندی منیم چیراغیم سؤندو سنین چیراغین ( چراغ من روشن شد و چراغ تو خاموش شد ) حالا از این مقوله بگذرم فرض کنید معلم هستید و دانش آموزی وارد کلاس می شود و با چشمان اشک آلود و لرزان می گوید : خانم معلم اجازه بابامون داشت مامانمون رو با چاقو تکه تکه می کرد ما هم داداشمون رو بغل کرده بودیم و دوتائی جیغ می کشیدیم . آن وقت چه حالی به شما دست می دهد ؟ بخوانید
اسم یکی از دانش آموزان کلاسم نیلوفر بود . او مادر و پدر میانسالی داشت . بیشتر وقتها مادرش برای رسیدگی به درس و مشق دخترش به مدرسه می آمد . مرتب به درس و مشق دخترش می رسید روپوش و مقنعه و شلوار همیشه تمیز و اتو کرده ، دفاتر مشق و دیکته خط کشی شده و کتابهای جلد گرفته اش سخن از حوصله و دقت مادر داشت . معمولن در دوره ابتدائی تسلط اولیا به فرزندشان بیشتر است می توانند آنگونه که دلشان می خواهد تربیتش کنند و چون می توانند به درس و مشق او برسند بچه در این دوران دانش آموز زرنگ و درس خوانی است مشکل زمانی است که وارد دوره راهنمائی می شوند .
نیلوفر دانش آموزی پر جنب و جوش و پر انرژی بود . خوب درس می خواند از بازی و تفریح خسته نمی شد . ناظم مدرسه همیشه از دستش شاکی بود که با اینکه تذکر داده ایم که با گچ روی زمین خط نکشند اما او توجهی به من نمی کند و خط می کشد و زمین مدرسه را کثیف و نامرتب می کند . وقتی به او هشدار می دادم که گوش نکردن به حرف خانم ناظم بی احترامی به بزرگتر است با سرسختی کودکانه اش جواب می داد که : خانم معلم مگر بدون خط کشیدن هم می شود بازی کرد ؟ ما می خواهیم زنگهای تفریح و ورزش بازی کنیم و خانم ناظم اجازه نمی دهد . خوب حق هم داشت . آخر بازی ( آیاق جیزیغی ) بدون خط کشی که نمی شود . از او خوشم می آمد چون با آن همه کودکی خود سرسختانه روی حرفش می ایستاد و بالاخره به خواسته اش می رسید .
صبح یک روز زمستانی از خانه به قصد مدرسه بیرون آمدم . حال و هوای عابران ، سخنان رهگذران بوی خون می داد . گوئی اتفاق دلخراشی افتاده بود . مردم در مورد فاجعه ای سخن می گفتند . گویا مردی زنش را با مردی دیگر دیده و همانجا زن را با چاقوی تیز آشپزخانه تکه پاره کرده است. هر کسی چیزی می گفت . یکی فتوی می داد که سزای زن خائن مرگ است . دیگری می گفت مملکت قانون و قاضی دارد چرا زن بدبخت را کشته می توانست شکایت کند . سومی می گفت :برای اثبات جرم زن چهار مرد عادل و بالغ و عاقل شاهد لازم است کشتن زن که به این سادگیها نیست . آن یکی می گفت : مرد دیگری در کار نبوده ، شوهر با زنش حرفش شده زده کشته و آبرویش را هم برده همین . بدتر از همه این حرفها خبر آزادی مرد بود . از کشته شدن زنی با این شرایط دود از کله ام بلند شد . با این حال و هوا به مدرسه رسیدم . دست و پا و قلبم نه از سرمای زمستان که از شنیدن این خبر تکان دهنده بخ بسته بود . بچه ها طبق معمول همیشگی جلویم دویدند و سلام کردند . مبصر چادرم را از سرم باز کرد که تا کند . وارد دفتر شدم بین دوستان نیز سخن از این فاجعه بود . هر کس نظری می داد . اما من ساکت بودم . کشته شدن این زن به هر جرمی که بود قابل قبولم نبود . ما دادگاه و قاضی و وکیل داریم قصاص قبل از جنایت دیگر چیست ؟ هنوز شوکه بودم که وارد کلاس شدم . دفتر نمره را باز کرده و شروع به حضور غیاب کردم نفر اول و دوم و سوم و چهارم و ... یکی در را کوبید . گفتم : بفرمائید . نیلوفربا انگشت به علامت اجازه بالا ، موهای شانه نشده از مقنعه پیدا ، مقنعه کج و نامرتب بر سر ، دست و صورت نشسته و چشمان پف کرده از بیخوابی و گریه شبانه وارد کلاس شد . اوره گیم قیریلدی دوشدو قارنیما ( از شدت ناراحتی و نگرانی دلم کنده شد و داخل شکمم افتاد ) نکند حدسم درست باشد ؟ با نگرانی پرسیدم : نیلوفر تا این لحظه کجا بودی ؟ با چشمانی گریان و صدائی لرزان که از شدت جیغ و داد شب گذشته گرفته بود جواب داد : خانم معلم اجازه ، شب بابامون
مامانمون رو با چاقو تکه پاره کرد ما و داداشمون به صدای فریاد مامانمون از خواب پریدیم و داداشمون را بغل کردیم و هر دومون جیغ کشیدیم . همه جای مامانمون خون بود و دست بابامون چاقوی خون آلود بود و دست و لباسهاش هم خون بود . خواستیم بریم پیش مامانمون بابامون نذاشت در رو بست و بعد پلیس آمد و ...سر جایم خشکم زد . بچه های پرجنب و جوش سرجایشان میخکوب شدند . سخنی از دهانی بیرون نیامد . دخترکوچولوهای من متوجه مصیبت نیلوفر شده بودند . هم مامان در خون خود بغلطد ، هم پدر قاتل باشد ، هم دختر یتیم شود . قلب کوچک این کودک چگونه متحمل این همه مصیبت که در یک لحظه بر او وارد شده است می شود ؟
جا داشت که مادر در عزای دخترش بایاتی بخواند
آی آل قانینا بویانان /ا ی که در خون سرخت غلطیدی
یارالارینا آنان قوربان / مادرت قربان زخمهایت
بالالارین آغلار قویان / ای که فرزندانت را گریان رها کردی
جاوان جانینا آنان قوربان / مادرت قربان جان جوانت
*
قالخ آیاغا اولوب سحر / برخیز صبح شده
آل بالالاریندان خبر / ازبچه هایت سراغ بگیر
یئتملریوین گؤزلری / چشمان بچه های یتیمت
فراقیندان قان یاش تؤکر / از دوریت خون گریه می کنند
*

هم بالامی دوغرادیلار / همی بچه ام را تکه پاره کردند
هم یئکه قارا یاخدیلار / هم تهمت بزرگی زدند
بالالارین یئتیم قویوب / فرزندانش را یتیم گذاشتند
یئر گؤیو قان آغلاتدیلار / زمین و آسمان را خون گریاندند

*
...گفتند که مرد همان روز آزاد شد . گفتند که مرد محاکمه و زندانی شد ، گفتند که مرد اشتباه کرده و موضوع آنگونه نبود که او فکر می کرد ، گفتند که .... مرا چه کار با این گفته ها ؟ به من چه این نظرها ؟ مگر من قاضی هستم ؟ مگر من رئیس دادگاهم ؟ مگر من شاهد عینی ام ؟ مگر من پزشک قانونی ام ؟ مگر استغفرالله من خدایم که از نقشه های شیطانی یا درست یک مرد با خبر باشم ؟ فقط می گویم : این گفتند ها چه کمکی به نیلوفر ویران شده مردودی خرداد کرد ؟

2006-10-14

اسم من

از زمانی که به خاطر دارم ، شهربانو صدایم کرده اند . می گویند که اسم مادر پدربزرگم شهربانو بود و این اسم را پدربزرگم به یاد مادر جوانمرگش بر من نهاده بود . گویا بزرگ خاندان بود و سری پر بلا داشت . دو برادر جوانش کشته و به قتل رسیده بودند و نگهداری خانواده آنها به عهده او بود . عصرها که خسته و کوفته به خانه بازمی گشت به محض رسیدن به دم در صدایم می کرد که شهربانو جان ، مادر من ، عزیز من کجائی ؟ و من با پاهای کوچکم به تندی می دویدم و به استقبالش می رفتم . گاهی اوقات هم او را پسرم صدا می کردم . می گویند مرا خیلی دوست داشت و خاطرم را می خواست . ایندی ایسته مه سین ( حالا نخواهد ) وقتی او خانه بود من نیز به راستی شهربانوی خانه بودم و با قد و قواره کوچکم به همه امر و نهی می کردم . موقع دعوا حق یا ناحق بر دخترعموهایم پیروز می شدم . آن زمانها هنوز جدا از پدر و مادر زندگی کردن مد نشده بود و پدرها برای پسرهایشان همسر انتخاب می کردند و همگی در خانه بزرگ پدری با تفاهم زندگی می کردند و در واقع پدرشوهرها رئیس خانه بودند . در گوشه ای از حیاط بزرگ خانه ها اتاقی به نام اتاق تنور بود . اتاق بزرگی که وسط آن تنوری ساخته بودند وهفته ای یک روز بساط نانوائی در خانه پهن می شد . نانوای خانه زنی بود که زه زو باجی صدایش می کردند . او هفته ای یک روز با دوشاگردش به خانه مان می آمد و نان هفتگی را می پخت وسپس کلوچه های تو پر که داخلش را با روغن حیوانی و سیب زمینی و … پر می کرد و می پخت . به این نان کلوچه نیز پاپان می گفتند . آخر سر با خمیر باقی مانده برای بچه های خانه نان کلوچه های گوناگون به شکل حیوانات می پخت . در این روز نیازی به آشپزی نبود . نان تازه و گرم زه زو باجی پذیرای خانواده بود . پاپان ، اریده ک ، یاغلی چؤرک ، بالیق چؤره گی و … یادش به خیر .
آن زمانها هنوز احترام به بزرگترها از خاطره ها محو نشده بود . مادرم تعریف می کرد که روزی همراه زن عمویم به جشن عروسی رفته و به ناخنهایشان لاک زده بودند . موقع بازگشت به خانه مانده بودند که چگونه این لاکها را پاک کنند تا پدرشوهر نبیند . خوب آن زمانها که هنوز لاک پاک کن به بازار نیامده بود و خانمها به ناخن های پا و دستشان فیندیقچا می گذاشتند . یعنی فقط به انگشتان دست و پا حنا می گذاشتند و با پارچه های کوچک ناخنها را می بستند که هنگام خواب حنا به جاهای دیگر دستشان مالیده نشود . صبح پارچه ها را باز می کردند و پس از شستن پاها و دستها ، رنگ خوش حنا نمایان می شد . اما این بار که هوس لاک کرده بودند مجبور به پاک کردنش با شیشه شده بودند حالا این تکه شیشه چه بر سر انگشتان آنها آورده بود ، حکایتی دیگر دارد . مادرم می گفت : در زمان آنها لاک تازه به بازار آمده و مد روز شده بود اما در نظر بزرگترها حرام بود و فتوی داده بودند که لاک را با خون خوک درست می کنند و مردار است . حالا این خوک را از کجا پیدا می کردند و می کشتند و خونش را توی شیشه می کردند و به عنوان لاک می فروختند ، جای بحث و تحقیق دارد . این خاطره مرا یاد دوران نوعروسیم می اندازد که مثل همه نوعروسان علاقه فراوان به ماتیک و ریمل و لاک داشتم . روزی پدر شوهر مرحومم نگاهی به دستهایم انداخت و گفت : عروس خوبی هستی حیف که ناخنهایت بلند است . با خود فکر کردم سؤزه باخماق ادب دندیر ( احترام به بزرگتر از نشانه های خوب ادب است ) و ناخنهایم را کوتاه کردم و دیگر لاک نزدم . شاید اگر به دلخواه چنین نمی کردم به اجبار آقا شوهر کوتاهشان می کردم آنوقت دلم می سوخت . حالا گاهی اوقات ناخنهایم را بلند می کنم ولاک هم می زنم . اما دیگر کم حوصله شده ام و برای این کارها احساس پیری می کنم .
یک زمانهائی هم آقا شوهربه سرش زده بود و اجازه نمی داد من چادر سرم کنم و مجبورم می کرد با روسری و روپوش بیرون بیایم و پدرشوهر مرحومم و پدرم می خواستند که من چادر سرم کنم .پدرم گلایه ای نمی کرد . اما پدرشوهر مرحومم اعتراض می کرد و می گفت : هر زادین اؤز یئری وار ( هر کاری وقتی دارد ) به نظرم حق هم داشت . چون آقا شوهر درست روز عاشورا زده بود به سرش که حق نداری باچادر بیرون بروی . نمیدانید چقدر اذیت می شدم بئزه نیره م خانیم دؤیور ، بئزه نمیره م آقا دؤیور ( بزک می کنم خاتم می زند ، بزک نمی کنم آقا می زند ) اگر از من بپرسید می گویم که دلم می خواست پشت بام بروم و فریاد بزنم که آهای مردم دست از سر ما زنها بردارید . آخر به شماها چه که می خواهیم چه بپوشیم ؟ مگر شماها وکیل و وصی ما هستید . من دوست دارم در مراسمی که می باید چادر سر کنم و در مراسمی که لازم نیست با روپوش و روسری بروم . مگر ما به شما آقایان تکلیف می کنیم که چه بپوشید و چه نپوشید ؟
دوستان داشتم درمورد اسمم می نوشتم باز از موضوع خارج شدم . ما می گوئیم دردلی دئیینگن اولار ( آدم دردمند پرحرف می شود ) درست مثل من ، تا می خواهم درمورد موضوعی بنویسم دردهای کهنه به سراغم می آیند و نمی گذارند حرف دلم را بنویسم . سخن کوتاه کنم که حدود پنج یا شش ساله بودم که پدربزرگ درگذشت و پادشاهی بنده نیز با ایشان به خاک سپرده شد . اما یادگار زیبا و دوست داشتنی و یا بهتر بگویم ارث با ارزشی که از او برایم باقی ماند اسمم بود . بر خلاف بعضی از دوستانم از داشتن چنین اسمی احساس آرامش می کردم . عده ای به دلیل ایرانی و اصیل بودن و عده ای دیگر نیز به دلیل هم نام بودن با همسر امام حسین علیه السلام ، نامم را می پسندیدند . برخلاف بعضی از همکلاسی هایم مجبور نبودم اسم مدرسه ای هم برای خودم برگزینم .
پس از سالها روزی در مجلس خانمها نشسته بودیم . جشن تولد دختر ده ساله اش بود . طبق معمول صحبت ما خانمها گل کرده بود . دوستی سه دختر داشت و دیگران نصیحتش می کردند که بگذار بچه دیگری هم به دنیا بیاید پس از سه دختر حتمن فرزند چهارم پسر خواهد شد و او با خنده می گفت : اگر باز دختر باشد چه کنم ؟ حوصله ندارم روی تخت بیمارستان اخم و تخم آقا شوهر و خانواده اش را تحمل کنم . دوستی دیگر که سه پسر داشت و گوئی که فه ت ایش گؤروب ( شق القمر کرده ) با افتخار می گفت : آقا شوهر گفته اگر فرزند چهارم دختر شود مهم نیست . گوئی که زادن دختر خطائیست که اگر زن این بار مرتکب شود بخشودنیست . دوستی دیگر پنج سال از ازدواجش گذشته بود و هنوز از فرزند خبری نبود و نگران که بالاخره صبر آقا شوهر تمام خواهد شد . او نیز آرزو داشت صاحب فرزندی شود و مهم نیست که دختر باشد یا پسر . بانوئی دیگر خسته و از رمق افتاده روی مبل پهن و بزرگ نشسته و بر بالشی که بعد از نشستنش بر پشتش گذاشته بودند لم داده بود . مادرشوهرش بیمار و زمین گیر شده بود و او به کمک آقا شوهرش مادر شوهر را در حمام شسته و تمیز کرده بود . بانوی خوش قلبی بود که در جواب آنهائی که می گفتند عجب حوصله داری ، می گفت : وقتی این زن را نگاه می کنم دوران پیری خودم را در نظرم مجسم می کنم . سن بنده یه رحم ائله ، الله سنه رحم ائله سین ( رحم کن تا خدا بر تو رحم کند . ) در این میان من نیز نگران بودم که فقط اجازه دو ساعت در مجلس نشستن را دارم و اگر مراسم هدیه شروع نشود چه کنم ؟ اگر دیر به خانه بروم فاجعه رخ می دهد و اگر زود بلند شوم هدیه را چگونه باید بدهم؟ از طرفی دیگربا این هیکل گنده ام خجالت می کشیدم که بگویم دیر بجنم دعوا راه می افتد . کسی نبود از من بپرسد حکیم ائششه ک اتی بویوروب؟ ( مگر دکتر گوشت خر تجویز کرده ؟ منظور مگر مجبور بودی در این مجلس شرکت کنی ؟ ) خلاصه مثل اینکه تیکان اوستونده اوتورموشدوم ( روی خار نشسته بودم ) . خانم حامله ای کنارم نشسته بود از او پرسیدم دوست داری فرزند اولت دختر باشد یا پسر ؟ جواب داد : مهم نیست . پرسیدم : اگر پسر باشد اسمش را چه می گذارید ؟ جواب داد : دنا . دوباره پرسیدم : اگر دختر باشد اسمش را چه می گذارید ؟ جواب داد : دنا . پرسیدم : دنا اسم دختر است یا پسر ؟ جواب داد فرقی نمی کند پسر یا دختر دنا را دوست دارم و باید اسم فرزندم باشد . اسم فرزند دومم را نیز شیرکوه خواهم گذاشت . گفتم : معمولن برای پسرها اسامی کوهها را می گذارند . مثل ساوالان و سهند و البرز و … در جوابم گفت:« اگر زودتر می جنبیدیم این اسامی قشنگ هم مخصوص دخترها می شد.»
گفتم:«  من، هم اسم خودم را دوست دارم و هم قایا را. به نظرت چه کنم؟»
گفت:«برای خودت نگه دار و به هیچ کس نگو و اسم فرزندت را قایا بگذار.»
خندیدم و گفتم:« من دیگربار سوم اشتباه به این بزرگی را مرتکب نمی شوم .»
راستش را بخواهید سخن این خانم به دلم نشست . اگر من اسم پسرم را ساوالان و اسم دخترم را سهند می گذاشتم ممکن بود بار اول برای شنونده غیرعادی بیاید اما بعدها عادی می شد . همانگونه که فرزند این خانم دختر شد و اسمش را دنا گذاشت وبدون هیچ مشکلی برایش شناسنامه گرفت و این اسم جز اسامی دخترانه به ثبت رسید .
اکنون که سالها از آن ماجرا می گذرد و من شروع به بازنویسی و تکمیل روزنوشتها و دفترشعرم کرده ام . چند ماه پیش آدرس وبلاکم را به نام و یاد قایا در این غربت ، به صورت قایاقیزی نوشتم . بیشتر اوقات هم در کامنت ها نام قایاقیزی را نیز به همراه اسمم و یا مستقل از اسمم می نویسم . این اسم زیبا هیچ ربطی به هیچ حزب و گروه و سازمانی ندارد . من پان فلان و پان بهمان نیستم بارها گفته ام گه ایرانی هستم . متولد ماکو شهرستانی در آذربایجان غربی هستم . به زبان مادری و فارسی علاقه فراوانی دارم . در مورد موضوعات مختلف نظرم را به راحتی می نویسم . بر این باورم که اقوام مختلف ایرانی گلهای رنگارنگ سرزمینم هستند . من از علم سیاست بی بهره ام و روی سخنم با یکی است که خود کم سوادترین فرد از نظر سیاست است و مرا به دوئل سیاسی دعوت می کند و وقتی جواب دلخواه خود را نمی یابد زبان به دشنام می گشاید . ازنامبرده می خواهم که با یک سیاستمدار سخن دان دوئل کند و جواب مناسب خویش را دریافت کند . از دوستان و خوانندگان عزیز که مجبور به خواندن پاراگراف آخر این نوشته شدند پوزش می طلبم
قایا ( قیه ) نام کوهی است که مانند چتری محکم و استوار شهر ماکو را در آغوش کشیده ، خانه ها زیر چتر این کوه بنا شده اند . کوهی که همیشه دوستش داشتم و آرزویم رفتن به بالای این کوه بود .

2006-10-06

چگونه معلم شدم

آن زمانها که ما درس می خواندیم ، بعد ازکلاس نهم انتخاب رشته می کردیم ( طبیعی ، ادبی ، ریاضی ) و من دلم می خواست رشته ادبی بخوانم . اولین کسی که با خواسته ام مخالفت کرد مادرم بود او برای مخالفتش دو دلیل داشت یکی این که در دبیرستانی که من درس می خواندم رشته ادبی نبود و برای تحصیل در این رشته بایستی در دبیرستان ایراندخت که آن روزها به علت آرایش کردن دانش آموزانش در مدرسه خوش نامی اش را از دست داده بود و مردم می گفتند که دخترها داخل مدرسه و دور از چشم اولیایشان ماتیک می زنند و دختری که آنجا درس بخواند فاسد می شود . دلیل دیگر این که می گفت : مثل آدم طبیعی رشته طبیعی بخوان . ادبی دیگر چیست . هر کس ادبی بخواند یا خودکشی می کند و یا مجنون می شود . نمیدانم این اطلاعات دست اول را چه کسی در اختیارش قرار داده بود . میدانست که آرزو دارم روزی استاد دانشگاهی که شاعر و نویسنده بزرگی است ، بشوم . وقتی عکس سیمین بهبهانی را در پیک نوجوان می دیدم اوره گیمدن قارا قانلار آخیریدی ( دلم خون می شد ) یعنی روزی پیش می آید عکس مرا نیز در روزنامه ها و مجله ها بعنوان شاعر و نویسنده سرشناسی چاپ کنند ؟ روزی یکی از اشعار سیمین را می خواندم ( دانست که با او به شکایت سخنم هست …. ) که مادرم سر رسید و چقدر عصبانی شد و گفت : چشمم روشن هیچ خجالت نمی کشی اشعار جلف می خوانی ؟ اصلن این زن پروا نمی کند که حرفهای جلف می نویسد ؟ بی انصاف اجازه توضیح هم نداد . آخر سیمین بهبهانی که فقط این شعر را نسروده می خواستم یکی از اشعار خوبش را برایش بخوانم که فرصت نداد . بعد از مادرم نوبت به دیگران مثل دائی ها و برادر رسید که دختر را چه به ادبی خواندن . نمی فهمیدم مگر رشته ادبی چه عیبی داشت . آنها می گفتند کسی که رشته ادبی بخواند بعد از دیپلم نمی تواند در رشته پزشکی تحصیل کند . ای بابا من که هر سال یا در فیزیک و یا ریاضی و شیمی تجدید می شدم ، من که از ترس آمپول دردم را پنهان می کردم ، چگونه می توانستم رشته پزشکی بخوانم . من که ازآغاز دوران دبیرستان قصه هائی را که از مادربزرگم شنیده بودم توی دفتری می نوشتم ، با خودم فکر می کردم که اگر ادبی بخوانم می توانم قصه هایم را با کیفیت بهتر تکمیل کنم . آن زمانها شعر می گفتم و بیشتر وقتها جملاتم را با ادای قافیه های درست تمام می کردم . کسی مرا درک نکرد . با خود گفتم : بالاخره دیپلم می گیرم یکی از رشته های ادبی دانشگاه را می خوانم و ادامه تحصیل می دهم و استاد دانشگاه می شوم . برای خودم در عالم رویاهایم چه دنیای شیرینی ساخته بودم . وقتی از کنار در دانشگاه تبریز می گذشتم زیر لب زمزمه می کردم که صبر کنید زیاد طول نمی کشد که با کیف استادی از این در وارد دانشگاه شوم . سرانجام همگی بر من پیروز شدند و در همان رشته طبیعی در کلاس دهم ثبت نام کردم . دست خودم نبود از اسید سولفوریک و اصطکاک و تانژانت و کتانژانت خوشم نمی آمد . دبیر طبیعی از همه مان خواسته بود که عکس دندان را با نشان دادن اجزایش ( مینای دندان و عصب و ... ) در مقوائی رسم کنیم . این که مشکلی نبود پدرم در ترسیم آن کمکم کرد و فردا سر کلاس دبیر هرکدام از ما را که پای تخته سیاه صدا می کرد می بایست در مورد آنچه که در تصویر نوشته ایم توضیح دهیم . من فقط توانستم در مورد مینای دندان مختصر شرح دهم . بقیه آنچه که پرسید مثل گوسفند تماشایش کردم . در درس ساختمان دندان چقدر رنج کشیدم فراموش نمی کنم . بی انصاف گوئی با من سر لج داشت . آخر سر هم گفت عقل تو پاره سنگ برمی دارد .چرا نباید نسبت به اعضای بدنت کنجکاو باشی ؟ خوب معلوم است دانش آموزی که فقط قصیده و غزل می خواند نمی تواند علم یاد بگیرد . خلاصه من نوجوان را پیش دیگران ایکی شاهالیق پولا چئویردی ( سکه یک پولم کرد ) من محبوب زنگ ادبیات و انشا ، همیشه درمانده و بیچاره زنگ طبیعی و ریاضی و … بودم . از همه بدتر آن زمانها گفتند که هر دختری که دیپلم می گیرد اگر نتواند به دانشگاه راه یابد برای استخدام شدن باید به خدمت سپاهی ( دانش ، بهداشت ، ترویج و آبادانی ) برود . ایشیمیز یاشیدی ( کارمان زار بود ) پدرم می گفت : من دختر به سربازخانه نمی فرستم . شانه دختر ظریف است و برای حمل اسلحه آفریده نشده است . از آن گذشته بیشتر سرکرده های ارتش فحشهای رکیک می گویند و مادر آینده اجازه شنیدن و یاد گرفتن این حرفها را ندارد . من که در رسیدن به آرزوهایم روی پدرم حساب می کردم ، گوئی آب پاکی روی دستم ریخته شد. با رشته ای که انتخابم کرده بودند امکان نداشت وارد دانشگاه شوم . طفلک خواهرم به خانه بخت رفت . چقدر دلم برایش سوخت . طفلک می بایست توی خانه بماند و خانه داری و بچه داری کند . اما از شما چه پنهان که بعدها دلم به حال خودم سوخت خیلی سوخت و سراپای وجودم را خاکستر کرد .
خلاصه با هزار زحمتی به کلاس یازدهم رسیدم . خود را برای امتحانات خرداد آماده می کردم . روزی یکی از دوستانم تلفن کرد و گفت : دانشسرای مقدماتی تبریز ثبت نام می کند و شرکت کنندگان باید قبولی کلاس دهم باشند و دیپلم کامل می دهد و از همه مهمتر مجبور نیستیم به خدمت سپاهی برویم . در عوض باید پنج سال در روستاها خدمت کنیم . بیشتر دخترها ثبت نام کرده اند و فقط فردا فرصت داریم . چقدر خوشحال شدم . تا پدرم به خانه آمد موضوع را گفتم. او با خونسردی جواب داد اگر دوست داری می توانی ثبت نام کنی . فردای آن روز فوری به اداره آموزش و پرورش رفته و ثبت نام کردم . بعد از ثبت نام باز مخالفتها شروع شد که از همه شدیدتر مخالفت برادرم بود . او ادعا می کرد که اگر دلت پول می خواهد هر ماه بطور مرتب برایت پول می دهم . زن را چه به کار کردن و پول درآوردن .ییغیش اوتور یئرینده ( بشین سرجات ) خلاصه از هر زبانی آوازی بلند می شد . چند روزی به امتحان ورودی مانده بود و من ناامید و سرشکسته سرجایم نشسته بودم . چه کاری از دستم برمی آمد آن از انتخاب رشته ام بود این هم از انتخاب شغلم . در این گیرودار خاله تامارای مرحوم به خانه مان آمد و از ماجرا باخبر شد و داد و فریادش به هوا بلند شد و به برادر و دائی و … پرخاش کرد که یئتیمه لای لای چالان چوخ اولار چؤرک وئره آز ( به یتیم خیلی ها لالائی می خوانند اما کمتر کسی نان می دهد . ) پولتان را به خودتان نگاه دارید و موجب بدبختی این دختر نشوید . حرفهای رک و پوست کنده و بی پروایش چقدر به دلم نشست . آنچه که اکنون برایم عجیب است اینکه همین آقایان خود با زنان کارمند ازدواج کردند . همین برادر بزرگ ما که مخالف کار کردن زنها بود و معلم شدنم موجب کسر شان ایشان بود ، خود با زن تحصیل کرده که در جامعه برای خود جایگاهی دارد ازدواج کرد .
از امتحان ورودی دانشسرا قبول شدم و چون شهریور ماه بود و طبق معمول فیزیک تجدیدی آورده بودم صبح جهت شرکت در امتحان تجدیدی به مدرسه رفتم . ساعت دو ظهر نیز به مصاحبه در محل همان دانشسرا رفتم . وقتی وارد حیاط شدم با دانش آموزان تقریبن هم سن و سال خودم روبرو شدم که خیلی شیک و با لباسهای و مرتب برای مصاحبه آمده بودند . تعدادی نیز دور از چشم پدر و مادرشان ماتیک و ریمل با خود آورده و توی توالت آرایش می کردند و من با روپوش مدرسه و موهای از پشت دم اسب کرده ام منتظر نوبت بودم . حالا دیگر امیدی به قبول شدنم در مصاحبه نداشتم . از دخترهائی که از اتاق مصاحبه بیرون می آمدند با کنجگاوی می پرسیدیم که از شما چه سوالی کردند . یکی که بلوز شلوار تنگ و یقه بازی پوشیده بود در حالی که ناراحت بود گفت : مردک خاک بر سر می گوید اگر توی روستا با این نوع لباس از خانه بیرون بروی روستائیان سنگ بارانت می کنند . دیگری می گفت : از من پرسید به نظر شما اعلیحضرت شاهنشاه آریامهر چند سال بزرگتر از خواهرشان اشرف پهلوی هستند . از این سوال خنده ام گرفت . آخر به من چه که کدامشان بزرگترند . خلاصه نوبت به من که رسید داخل اتاقی شدم که پنج مصاحبه کننده نشسته بودند بین آنها فقط یکی خانم بود . می گفتند این خانم سوالهای سخت و گزنده ای می پرسد و هر کسی که بدشانسی بیاورد مصاحبه اش با اوست . همین خانم به من اشاره کرد که روبرویش بنشینم . احساس کردم که آشیم پیشیبدیر ( آشم پخته شد ) پرسید : چرا با روپوش مدرسه آمده ای ؟ جواب دادم که از امتحان فیزیک می آیم . پرسید : چرا می خواهی معلم شوی ؟ جواب دادم : پدرم می گوید دختر به سربازخانه نمی فرستم و من می ترسم از کنکور قبول نشوم و هیچ دلم نمی خواهد خانه نشین شوم . پرسید : پس معلمی را به عنوان شغل می خواهی نه با علاقه ؟جواب دادم : با هدف داشتن شغلی مناسب معلم شدن بهتر از بدون علاقه به خانه شوهر رفتن است . اگر در خانه بنشینم مجبورم به یکی از خواستگارهائی که خانواده ام انتخاب می کنند جواب مثبت بدهم . دوست ندارم توی خانه بنشینم و ظرف بشویم . پرسید : فکر می کنی من کارمند توی خانه ظرف نمی شویم ؟ فکر می کنی با حقوق کارمندی می توانی نوکر و کلفت استخدام کنی ؟ جواب دادم : می دانم خاله ام معلم است و به چشم خود می بینم که هم کارهای خانه و هم کارهای بیرون از خانه را انجام می دهد . اما حداقل داخل جامعه است و برای خودش کسی است . خدا را چه دیدی بلکه در آینده بتوانم خودم را به دانشگاه برسانم و مثل شما پیشرفت کنم . گفت : خدا را چه دیدی بلکه امسال دبیر زیست شناسی شما بشوم . در حالی که متوجه منظورش نشده بودم مصاحبه را تمام شده اعلام کرد و به من اجازه بیرون رفتن از اتاق را داد . بعدها همین خانم دبیر زیست شناسی ما شد . به خانه که رسیدم وقتی شرح مصاحبه را توضیح دادم باز از هر دهانی آوازی بلند شد گوئی من گیج زبان نفهم حرفهائی زده ام که موجب مردودی ام از مصاحبه خواهد شد . تنها کسی که به من امید داد پدرم بود . او گفت : اگر من مصاحبه کننده بودم ترا به سبب روراست بودن می پذیرفتم .دخترجان کار خوبی کردی که حرف دلت را زدی . روزی که با دوستم به دانشسرا رفتیم تا اسامی قبول شدگان را ببینیم با کمال خوشحالی اسم خودم را دیدم . دبیرانمان نیز به ما امید دادند که دیپلم مان قابل قبول در دانشگاهها به خصوص رشته های تربیت دبیری است . دیگر آینده را و دانشگاه تبریز را متعلق به خودم می دانستم . مطمئن بودم که روزی به عنوان استاد زبان و ادبیات کیف به دست وارد دانشگاه خواهم شد . خانه آقا شوهر که رفتم این ارزوهایم را نیز همراه با دفاتر شعر و قصه و روزنوشتهایم سوزاندم . دلم نیز با آنها سوخت . آنجا یاد گرفتم که وظیفه اصلی یک زن اطاعت از صاحبش ( شوهر ) است . کار اصلی زن شستن ظرف و لباس و خانه داری و بچه داری و خدمت به خانواده آقا شوهر و خوردن کتک و شنیدن زخم زبان و فحشهای رکیک و غیر رکیک است . آنجا آموختم که زن خوب شعر و کتاب ادبی نمی خواند . آنجا فهمیدم که حافظ فالگیر بود نه شاعر و عارف . آنجا آموختم که حقوق زن متعلق به آقا شوهر است .آنجا از سرنوشت خیلی درسها آموختم که کسی قبل از آموزشم نداده بود .مثل بازنده قمار ، من نیز قمار زندگی را باختم و آنچه که در دلم ماند آرزوهای بربادرفته و حسرت فرصتهای خوب از دست داده بود .

2006-09-29

خدیجه

ما مردم ماکو تا دلتان بخواهد برای اسم خدیجه ضرب المثل داریم .وقتی مادرم جائی می رفت و کمی دیر می آمد . پدرم می گفت کوچه لر خدیجه سی ( منظور خدیجه ای که همیشه گردش می کند و دیر به خانه می آید ) . گاهی که خواهر و برادر با هم دعوا می کردیم و چون زورم به برادر نمی رسید و داد می کشیدم مادر داداش دوستم عصبانی می شد و می گفت : خدیجه شووه ن سالما ( منظور مثل خدیجه الکی شیون نکن ) . خلاصه روزی از روزها نسبت به این ضرب المثهای فراوان در حق خدیجه خیلی کنجکاو شدم و پرسیدم : چرا این همه ضرب المثل آن هم به نام یک زن گفته شده است ؟ مفهومش چیست ؟ مادرم چنین تعریف کرد : آن قدیمها در محله ما آجانی با مادر و شش خواهر و برادر قد و نیم قدش زندگی می کرد . پدرش درگذشته بود و سرپرستی خانواده به او واگذار شده بود . این آجان ما در این قیل و قال زن نوجوانی به نام خدیجه گرفت . سن خدیجه خیلی کم بود و موظف به انجام همه کارهای خانه بود در حالی که سه خواهر شوهر و مادرشوهر جوان داشت خود تنهائی کار می کرد . ظهرها ظروف غذا را داخل تشت بزرگ مسی می گذاشت و تشت را روی سرش گذاشته به زنگمار می رفت . کار در کنار رودخانه تا زمانی که هوا گرم بود مشکل زیادی نداشت اما زمستانها شست و شو با آب سرد پدر آدمی را در می آورد . با آنکه ما در خانه مان کلفت داشتیم ، اما بیشتر اوقات در چله زمستان مادرشوهرم ما دو جاری را لب زنگمار می فرستاد که به کلفتمان کمک کنیم تا کار زودتر تمام شود . مادر شوهرم می گفت : اگر چه او کلفت است اما اونودا آنالار دوغوب ( اما مادری او را زائیده و عزیز مادرش است ) بعد از اینکه به کمک هم کار شست و شوی لب زنگمار تمام می شد به خدیجه نیز کمک می کردیم و او یک ریز به مادرشوهرو خواهر شوهرها و شوهرش فحش و ناسزا می داد . او را نکوهش می کردیم که این حرفها بد است و نگو، اما توی دلمان به او حق می دادیم . آخر انصاف چیز خوبی است . توی این سرما تنهائی کار کردن کار آسانی نیست . با این همه بدبختی که داشت عصرها که آجان به خانه می رسید زن بدبخت کتک هم می خورد که چرا غذا را زود نپخته ای ، چرا تنبلی می کنی ؟ و صدها چرای دیگر . گاهی اوقات خدیجه را می دیدی که چادرش را به گردنش بسته و در حالی که سطل ماست در دست داشت و به زمین و زمان فحش و بد و بیراه می گفت به بقالی میرفت تا می پرسیدی : خدیجه کجا با این همه اوقات تلخی ؟ جواب می داد که می روم برای فلان فلان شده و مادر و خواهر فلان فلان شده اش ماست بخرم تا کوفت کنند . پدرسوخته از کنار بقالی رد شده و نخواسته ماست بخرد . الهی که زهر مارشان شود و ... خدیجه سالهای سال در همسایگی ما با ستم فراوانی که در حقش می شد زندگی کرد مادرشوهرش درگذشت و او که مادرشوهر بود حاضر به زندگی در کنار پسر و عروسش نشد. او می گفت : ستمی که کشیده ام مراعقده ای کرده است و می ترسم به عروس بدی کنم .
...
آن زمانها که هنوز محصل بودم ، یکی از همسایه ها پدر و مادرم را برای شیرینی خوران دعوت کرد . مادرم بعد از بازگشت از مجلس گفت : عروس بسیار نوجوان و کم سن و سال تر از شماهاست . هنوز دوران عروسک بازیش تمام نشده است نمی فهمم این پدر و مادرها چه به عقلشان می رسد که دختربچه شان را به این زودی شوهر می دهند . لابد می ترسند شوهر تمام شود و دخترشان پیردختر شود . پدرم گفت : من ترجیح می دهم دخترهایم پیردختر شوند و با سن کم ازدواج نکنند . خلاصه هرکسی اظهارنظری کرد . اما بین خودمان باشد من وقتی می دیدم چنین پدری دارم که نمی خواهد دخترانش را زود شوهر بدهد از خودم خیلی خوشم می آمد ، چون آن زمانها کلاس هشتم بودم و بعضی وقتها می دیدم که همکلاسی هایمان را شوهر داده اند و طفلکی ها ترک تحصیل کرده اند . نمیدانید چقدر دلم به حال این همکلاسی هایم می سوخت . ما هر روز به مدرسه می آمدیم و با دفتر و کاغذ و کتاب سروکار داشتیم دو ساعت وقت غذا را هم یا تمرینهایمان را حل می کردیم و یا بافتنی یاد می گرفتیم و برای خودمان شال و دستکش و ... که دبیر خانه داری تکلیف می داد می بافتیم و هر وقت نقشه جالب بافتنی یاد می گرفتیم به همدیگر قول می دادیم اگر ازدواج کردیم برای آقا شوهرهای عزیزمان لباس این مدلی ببافیم . برای همین هم چند سالی بعد از ازدواج یکی از روزها نخ کانوا خریدم و می خواستم برای آقا شوهر شالی که خودش خواسته ببافم وقتی به خانه رسیدم شالی با همان نقشه بر گردنش دیدم و در اندک زمانی خبردار شدم چه کسی این شال را برایش بافته است . وای که چقدر دلم سوخت و کانوا را با همان پلاستیکش توی ظرف آشغال گذاشتم و به آشغالچی دادم . حالا کسی نبود بگوید ای دیوانه چرا دیگر آتش به مالت می زنی ؟ از آن به بعد هرگز برایش چیزی نبافتم . وای خدای من ، من باز هم از مطلب اصلی دور شدم کسی به من بگوید کیشی دن پیس دئمه سه ن ، گؤزوندن یاش چیخماز ؟ ( از آقا شوهربد نگوئی اشک از چشمت در نمی آید ؟ ) ولش کن و به مطلبت ادامه بده . خلاصه بیچاره هم سن و سالهای ما که می بایست صبح زود از خواب بیدار می شدند و برای اقا شوهرهایشان چای و صبحانه درست می کردند . خوشحال هم بودند که می توانند ماتیک بزنند و ابروهایشان را بردارند . راستش این ارزوی خیلی از ما دخترها بود که ماتیک بزنیم و آرایش کنیم . اما مادرهایمان می گفتند : دختری که قبل از ازدواج آرایش کند محمدی صورتش از بین می رود . به نظر آنها این محمدی همان حجب و حیا بود . تابستانها وقتی مادرانمان به مجلس روضه می رفتند با گل لاله عباسی لبهایمان را رنگ می کردیم . اما من ماتیک را بیشتر دوست داشتم و در غیاب مادرم ماتیکش را به لبهایم می مالیدم و در آینه خودم را تماشا می کردم . چقدر هم به من می آمد رنگ و رویم باز می شد . اگر چه ابروهای پرپشت و نامرتبی داشتم که می گفتند این هم حجب و حیاست . آخر چند تار مو با حجب و حیا چه نسبتی دارد ؟ می گفتند : پسری که می خواهد ازدواج کند باید بتواند دختر و زن را از هم تشخیص دهد و همچنین زن باید فقط خود را برای آقا شوهر بزک کند و در چشم او زیبا دیده شود . تازه یکی دیگر از وظایف زن این بود که نمی بایست به آقا شوهر بگوید بالای چشمت ابروست که بعد از مرگش توی قبر عقربها زبانش را نیش می زنند . من ترسو هم که چقدر از این عقربهای داخل قبر می ترسیدم . از شما چه پنهان که آن زمانها انس و جن و ... حتی حشرات موذی نیز وکیل و وصی آقاشوهرها بودند .
خلاصه کلام این عروس نوجوانی که به خانه بخت آمده بود خدیجه نام داشت . خدیجه دل پاک و صاف و ساده ای داشت . مهربان و صمیمی بود . حرفش را بدون شیله پیله می زد . از طنز و کنایه خوشش نمی آمد و می گفت حرفی داری رک بزن چرا با نام ملانصرالدین و عبید زاکانی و ... سخن می گوئی ؟ بگذار بگویند که فلانی آدم بی ادبی است . من و دخترهمسایه مان بیشتر اوقات با هم تکالیف مدرسه را انجام می دادیم . با هم بافتنی می بافتیم و کارهای دستی انجام می دادیم . هرگاه خدیجه می آمد و ما را سرگرم انجام تکالیف مدرسه می دید ، خم می شد و نگاهی به دفاتر ما می انداخت و می گفت : ای بیچاره ها شما توی این اسید سولفوریک در جا بزنید آخر سینوس کوسینوس که شوهر نمی شود زود شوهر کنید و لذت زندگی را بفهمید . بعضی وقتها هم شوخی های زشتی می کرد که خیلی بدمان می آمد تنها فحشی که بلد بودیم و به او می گفتیم : خاک توی سرت ، بود که مادرانمان اعتراض می کردند و می گفتند : با او کمتر حرف بزنید او زن است و شماها دختر . به حرفهایش گوش نکنید و جوابش را نیز ندهید . از ترس مادرانمان جوابش را نمی دادیم و او یکه تاز میدان میشد و هر چه دلش می خواست می گفت .
پس از گذشت چند سالی خدیجه مادر سه فرزند قد و نیم قد شد . روزی از روزها باز اسم بیچاره اش بر سر زبانها افتاد که از صبح تا ظهر از خانه بیرون می رود و ظهرها بیرون ساندویچ می خورد و غذا نمی پزد و مادرشوهر را گرسنه نگاه می دارد . زنان همسایه باشین گؤروب دانلیردیلار ( تا سرش را می دیدند سرزنش می کردند ) روزی که به خانه مان آمده بود مادرم سر سخن را باز کرد که کار بدی می کنی و پیرزن را گرسنه و تنها رها می کنی . خدیجه را می گوئید یک باره مثل بمب منفجر شد که چه کسی این یاوه ها را پشت سر من در می آورد ؟ مادرم کمی دلداریش داد و آرام نصیحتش کرد . اوکه همیشه می خندید و نسبت به همه کس و همه چیز بی اعتنا بود و مردم فکر می کردند سربه هوا و بی عاطفه و بی عقل است ، این بار سراپای وجودش لبریز از خشم شد . در جواب مادرم گفت : هفته گذشته دخترم بیمار شد و دکتر او را برای انجام آزمایش معرفی کرد برای اینکه از سلامتی دو فرزند دیگرم نیز مطمئن شوم از او خواستم هر سه را برای انجام آزمایش معرفی کند . صبح زود بچه ها را با شکم گرسنه به آزمایشگاه بردم و کارمان تا نزدیکیهای ساعت دوازده ظهر طول کشید . وقتی به خانه برمی گشتیم دیدم که گرسنگی هرچهار نفرمان را از پا انداخته است داخل ساندویچی شدیم و ساندویچی خوردیم و به خانه برگشتیم . مادرشوهرم اعتراض کرد که اول صبح رفته ای و ناهار آماده نیست . و من برایش ماجرای ساندویچ را تعریف کردم و چون او نمی خورد برایش نخریدم . خانم اخم و تخم کرد و املتی را که برایش درست کرده بودم نخورد و با کنایه به من گفت : ملانصرالدینه دئدیله ر آروادین گه زه ینتی دیر ، دئدی هئچ بیزه گلمه ز ( به ملانصرالدین گفتند زنت خیلی اینجا و آنجا می گردد ، گفت به خانه ما نمی آید . ) چرا به جای اینکه مرا نصیحت و سرزنش می کنید به مادرشوهرم نمی گوئید که از گیسوی سفیدت خجالت بکش و این همه سخن چین نباش . اگر آن روز تو ناهار را درست می کردی چه می شد ؟ الیوه کی یاپیشمازدی ( به دستت که نمی چسبید ) من که با شکم گرسنه به گردش نرفته بودم . نگران سلامتی بچه هایم بودم . من که عصر آن روز از شوهرم کتک خوردم و دل مادرش خنک شد چرا دیگر آبرویم را می برد ؟ آنگاه زد زیر گریه و برای اولین بار چشمان خدیجه رند بزله گو را پر اشک دیدیم . او همانجا قسم خورد که اگر روزی مادرشوهرش بیمار و از کار افتاده شود و احتیاج به پرستاری داشته باشد او را راهی خانه سالمندان ( که آن زمانها تازه به وجود آمده بود ) خواهد کرد .
سالها گذشت و فرزندان خدیجه بزرگ شدند و مادرشوهر پیر و شکسته و زمین گیر شد . هر روز صبح زود خدیجه به کمک بچه ها و شوهرش مادرشوهر را تر و خشک می کرد و لباس و ملافه تمیز به او می پوشانید و آنانکه به عیادت مادرشوهر می رفتند پیرزن را مثل دسته گلی خوشبو و تمیز در رختخواب می دیدند . می گفت : هنوز نسبت به این زن کینه دارم ، هنوز آنچه که با من کرده یادم نرفته است . قسم خورده بودم که هنگام پیری اش تلافی کنم . قسم خورده بودم که ولش کنم تا در کثافت خود اغشته شود . اما اولین شب بیماری اش دست روی دلم گذاشتم و لمسش کردم و متوجه شدم که از سنگ نیست .
می گویند او سالهاست که مادرشوهر است و عروسش شاغل است . پسرش می خواست کلید خانه شان را به او
تحویل دهد که نگرفته و گفته : داخل خانه ای که صاحبخانه اش بیرون باشد نمی شوم . برخلاف مادرشوهرهای ما که خانه پسر را متعلق به خود و عروس را میهمان و مسافر میپندارند ، او عروسش را صاحب اصلی خانه می داند .
دوستان من نیز کم کم دارم مادرشوهر و مادرزن می شوم . دعا کنید تا من نیز دل مهربان و با انصافی داشته باشم . دعایم کنید تا تلخی های زندگی عقده ای بارم نیاورند . دعا کنید دلم سنگ نشود .

2006-09-22

ورقهائی از روزنوشتم

مدرسه را با تمام مشکلاتش دوست داشتم . هر روز نیمی از ساعات زندگیم آنجا می گذشت .. معلمی بودم که نکات ضعف فراوانی داشت . اما علاقمند بودم که از هر اتفاقی درس عبرتی بیاموزم . سال به سال باتجربه تر می شدم و هر سال اداره کلاس و نحوه تدریس برایم آسانتر و دلنشین تر می شد . کنار دانش آموزان بی ریا که هنوز با کلک و دوروئی فاصله زیادی داشتند احساس آرامش می کردم . با هر شاخه گل شمعدانی و اطلسی که از باغچه خانه شان چیده و برایم هدیه می کردند خوشحال می شدم . دوستوم منی یاد ائله سین ، بیر ایچی بوش گیردکانلا ( دوستم مرا یاد کند با گردوی پوچ ) دقایقی را که هنگام زنگ تفریح با همکارانم می گذراندم دوست داشتم . وقتی زنگ آخر به صدا درمی آمد با آرامی و بدون هیچگونه عجله ای راهی خانه می شدم . چرا باید زود به خانه می رسیدم ؟ دلخوشی من چه بود ؟ در واقع از خانه دلگیر ومجبور به زندگی در آن سیاه چال بودم .کلید خانه ام در دست عزیزان اقای شوهر بود . وقتی وارد خانه می شدم و دیگران را صاحبخانه می دیدم اعصابم داغون می شد . عادت داشتم که به محض رسیدن به خانه قبل از اینکه مقنعه و روپوشم را درآورم ، جورابهایم را درمی آوردم . یکی از روزها که به سرعت جورابهایم را از پایم می کندم . مادر شوهر گفت : بیزیم گلین بیزدن قاچار ، باشینی اؤرتوب گؤتونو آچار ( عروس ما خودش رااز ما می پوشاند ، سرش را می بندد و کونش را باز می کند ) دلم می خواست به او بگویم که اینجا خانه من است و زیر روپوش و مقنعه و شلوار و چادرسیاه خفه می شوم می خواهید روزی بیائید که خانه هستم . مگر ادم نمی تواند خانه خودش راحت باشد ؟ اما آقا شوهر قبل از اینکه اعتراض کنم جوابم را داده بود که اینجا خانه من است هر وقت خوشت نیامد به سلامت اما به دیگران در مقابل ستمهایشان کوچکترین اعتراضی نمی کرد . . نمی توانستم به او بگویم آخر بی انصاف اینجا خانه من نیز هست . من نیز دلم می خواهد در آرامش زندگی کنم . از شما چه پنهان که دیگر خود را صاحبخانه نمی دانستم و احساس آرامش نمی کردم . شبها با اضطراب زندگی می کردم که اگر این وقت شب از خانه بیرونم کند کجا بروم ؟ اگر چه پدرم کلید خانه شان را به من داده بود و می دانست که از دست او شبانه از خانه بیرون کردن برمی اید ، با همه اینها به خانه پدر برگشتن را نیز نمی خواستم . حتمن خانمها این احساس مرا می شناسند که دختر می تواند در خانه پدر با ارامش و احساس اینکه خانه خودش است زندگی کند و زبانش نیز دراز باشد اما زنی که طلاق گرفته و یا از خانه شوهر رانده شده بازگشت دوباره اش به خانه پدر چقدر دردناک است . یک بار که فرزندم کوچک و دوساله بود دیگر طاقتم تمام شد خانه اش را ترک کردم و دو روزخانه پدر ماندم . چقدر احساس حقارت کردم . دوری از فرزندم نیز برایم غیرقابل تحمل بود . اگر چه خودم کارمند بودم و می توانستم بعد از مدتی کوتاه برای خودم زندگی فراهم کنم اما نمی توانستم فرزندم را بی مادر رها کنم آخر چرا باید تاوان اشتباهات ما بزرگترها را کودکان نحیف و ظریف بپردازند . با وساطت پدر شوهرم به خانه اش بازگشتم و تصمیم گرفتم دیگر خانه را ترک نکنم . وساطت اطرافیان و خود آقا شوهر موجب شد که فرند دوم نیز به دنیا بیاید . او می گفت اگر بچه دار شویم خیلی از مشکلات حل می شود . چشمتان روز بد نبیند که زندگیم سخت تر شد . الیمین دالینا داغ باسدیم ( پشت دستم را داغ کردم ) که دیگر بچه دار نشوم .
در طول زندگی نامشترکمان هیچگاه دم از پول خودم و حقوقم نزدم . چک حقوقم در اختیارش بود هر ماه یک بار از کمدش که همیشه قفل می کرد یک فقره چک مرا درآورده و از من می خواست امضا کنم . گاهی اوقات اجازه می داد که خودم به بانک مراجعه کنم و حقوقم را دریافت کنم . موقع برگشت به خانه می بایست تا ریال آخر را روی میز ریخته و برایش شمرده و تحویل دهم . آنگاه پول مرا ، حق الزحمه یک ماهه ام را تا ریال آخرش به خواهر یا برادرش می داد . جگرم می سوخت ، آتش می گرفتم حدود یک سال حقوق من صرف اقساط اتومبیل یکی از نزدیکانش شد . وقتی سوار اتومبیل شده به خانه مان می آمدند سراپای وجودم آتش می گرفت . آقا می خواست حاتم طائی کند چرا با پول من ؟ حامام سویوینان دوست دوتور ( با آب حمام دوست پیدا می کند ) اگر خودمان زندگی ساده و راحتی داشتیم دلم نمی سوخت . آخر ما در خانه ای کهنه و قدیمی که اسایشی هم نداشت زندگی می کردیم . به این دلخوش بودم که پس اندازی داشته باشد و خانه ای کوچک و مرتب بخریم . این آرزوئی دور و دراز بیش نبود چون هر وقت اطرافیانش به اسایش می رسیدند شاید نوبت به ما هم می رسید . چه بسا که در روزهای سرد زمستانی با کفش سوراخ به مدرسه می رفتم پاهایم را که روی برفها می گذاشتم احساس می کردم که تا مفز استخوانم از شدت سرما می سوزد . تا باریدن اولین برف زمستانی کفش مناسب نداشتم و وقتی برف وسط ماه می بارید می بایست تا اول برج صبر می کردم . پیش دوستان نیز صدایم درنمی آمد که مبادا راز فقر اجباری ام فاش شود . آخر من که فقیر نبودم ، ضعیف بودم . چقدر می ترسیدم اگر پافشاری کنم ممکن است بگویند لازم نکرده کار کنی و من هرگز نمی خواستم این آخرین امیدم را نیز از دست بدهم . از آنها برای آزار من هر کاری برمی آمد . بدین سبب همیشه سکوت را ترجیح می دادم . پدرم همراه جهیزیه ام ماشین لباس شوئی نیز داده بود اما اجازه نداشتم از آن استفاده کنم چون مادرشوهرم وقتی جوان و به سن من بود برای شستن لباسها به کنار رودخانه می رفت . بنابراین استفاده از ماشین لباس شوئی کار زنان تنبل و بیعار است . اما نمی دانم وقتی دخترهای خودش ماشین لباس شوئی خریدند چنین سخنی به آنها گفته نشد . گلینمین باشینا بیر آغاج ده یدی ، ائله بیل سامان تایینا دیدی ( چوبی بر سر عروسم خورد ، گوئی بر تل کاه خورد ) در خانه ای که زندگی می کردیم برای استفاده از تلویزیون و رادیو و وسایل تفریحی دیگر می بایست از آقا اجازه می گرفتم و این را برای خودم کسر شان می دانستم . آن سالها سریالی ژاپنی پخش می شد که طرفداران زیادی هم داشت و اسمش را خوب نمی دانم اما اسم شخصیت داستان اوشین بود . دلیلی نداشت که برای تماشایش از نامبرده خواهش و تمنا کنم . اگر هم اجازه میداد وسط فیلم دستور چای و زیرسیگار و سیگار و میوه و شام و ... صادر می کرد و اعصابم داغون می شد . همان بهتر که تماشا نمی کردم . دوستان از اینکه نسبت به تلویزیون بی اعتنا بودم تعجب می کردند . هیچ کس نمی دانست در دلم چه غوغائی برپاست . نه به خاطر تماشای فیلم بلکه برای این همه زورگوئی و ستمی که بر من می رفت . به عنوان یک انسان از کوچکترین حق انسانی محروم بودم . دیگران اعتراض می کردند که مقصر خودتی . مظلوم ظالم می آفریند . در مقابلش مقاومت کن ، اعتراض کن ، جوابش را کف دستش بگذار. آنها نمی دانستند و یا نمی خواستند درک کنند که اعتراض نکرده و سکوت اختیار کرده کم مانده که باشلی گؤزلو گورا گئتمییه م ( با سرو چشم سالم به قبر نروم ) .
در آن خانه نامشترک هر چه بود، تلویزیون و ویدئو و ضبط و فرش و ظرف و ... متعلق به خودش بود . رادیوی کهنه قدیمی و قهوه ای رنگی داشتیم . از همانها که شبیه قوطی بود و دو دگمه داشت و جای بلندگویش مثل پرده شبکه دار بود . اجازه داشتم این رادیو را در آشپزخانه گذاشته و برنامه سیزدن سلام بیزدن کلام ( مشابه سلام صبح به خیر تهران ) را گوش کنم . روزی از روزها یکی از دوستان گفت : فردا در برنامه خانواده گزارشی از زندان تبریز پخش خواهد شد . گوش کنید ، گویا زنی مادر شوهرش را به قصد کشت کتک زده است و اکنون در زندان به سر می برد . این گزارش تلخ بود تصمیم داشتم گوش کنم و ببینم چه عاملی موجب شده که زنی مادرشوهرش را اینگونه بیرحمانه کتک بزند . صبح روز بعد بچه ها طبق معمول در اتاق مشغول انجام تکالیف مدرسه بودند و من در آشپزخانه سرگرم کار و آماده کردن غذا بودم . رادیو را باز کردم و و همراه با صدایش مشغول به کار شدم . گزارشگر تازه شروع به برنامه اش کرده بود که در خانه باز شد و آقا شوهر وارد شد . مگرچه انتظار آمدنش را در این وقت نداشتم اما یکه هم نخوردم و او در حالی که وارد آشپزخانه می شد صدای گزارشگر برنامه را که از زن دلیل ضرب و شتم مادرشوهرش را می پرسید شنید . دادو بیدادش شروع شد که خجالت نمی کشی از زنان ... طریقه زدن مادرشوهر را یادمی گیری ؟ جواب دادم : این فقط یک گزارش است کنجکاو شدم که دلیلش را بدانم . اما او حرف حالیش نشد رادیو را بست و سیلی بسیار محکمی برگوشم نواخت که هم عینکم شکست و هم جای انشگتانش بر صورتم نقش بست . با خشم فراوان رادیو را برداشت و به اتاق خودش برد و فریاد زد : دیگر نبینم رادیو باز می کنی فهمیدی چی گفتم ؟ عادت داشت وقتی داد می کشید و دستوری می داد می بایست تکرار می کردم . با خشم گفت : بگو ببینم چی گفتم ؟ گفتم : دیگر به رادیو شما دست نخواهم زد . در را بست و رفت . نمیدانم چی چیزی را فراموش کرده بود که برای بردنش آمده بود ومن بیچاره بدشانس .... بعد از رفتنش پسرکم که ارام می گریست گفت : مامان ترو خدا به رادیو بابا دست نزن خودم وقتی بزرگ شدم و پول پیدا کردم برات رادیو می خرم . دخترکم رنگ پریده و با چشمان اشک آلود گوشه ای ایستاده و تماشایم می کرد . ظهر با چشمانی کم سو و بدون عینک به مدرسه رفتم . گوئی دوستان رد انگشتانی را بر صورتم دیده بودند. قرارمان این بود که زنگ تفریح درمورد این گزارش بحث و صحبت کنیم . زنگ خورد همگی وارد دفتر شدیم . سکوت دفتر را فراگرفت هر کس بدون سروصدا چائی خود را می نوشید . نگاهها به من بود . می گویند روز قیامت اعضای بدن لب به شکایت خواهند گشود . آن روز ، روز قیامت نبود اما گوئی چهره سوخته ام لب به شکایت گشوده بود و همراهان ناله های بی صدایش را می شنیدند . تا مدتی این موضوع با عنوان عمل زشتی که مرتکب شده ام ورد زبان مادر و پسر بود گویا من شرم نکرده ام و می خواستم چرندیات زنان آنچنانی را گوش کنم . گویا لیاقت من شنیدن همین سخنان است . آقا شوهر مواظب من بود که دست از پا خطا نکنم . گاهی اوقات دلی شیطان دئییردی ( شیطونه می گفت ) از کسی نترس و جوابشان را کف دستشان بگذار .
می گویند کسانی انگشت تعجب به دندان می گزند که فلانی بعد از آن همه صبر و تحمل ، ناگهان همه چیز را زیر پاگذاشت و خانه را ترک کرد و نام و نشان و تلفن و آدرسی برجای نگذاشت .
...
عزیزییه م یاندیرماز عزیزم نمی سوزاند
الاوچکیب یاندیرماز شعله نمی کشد و نمی سوزاند
یاریم ائله یاندیردی آنگونه که یارم سوزاند
اوددا ائله یاندیرماز آتش آنگونه نمی سوزاند
...
عزیزیم بودا منی عزیزم بزن مرا
آغاج آل بودا منی چماق بدست گیر، بزن مرا
تانری ووروب ، دای ندن خدایم زده ، چرا
وورورو بودا منی این هم می زند مرا ؟
...
عزیزیم یانار اودا عزیزم در آتش می سوزد
پروانا یانار اودا پروانه در آتش می سوزد
دردیمی داغا دئسه م اگر دردم را به کوه بگویم
اود دوتار یانار اودا او هم آتش می گیرد و می سوزد
...
سؤزومو دئمه زدیم یارا حرف دلم را به یارم نمی گفتم
دردیمه یوخویدو چارا درمانی برای دردم نیست
دیندیرمیون آغلارام حرفی نگوئید که گریه ام می گیرد
یار ائدیب قلبیمی یارا یار قلبمو زخمی کرده
...

2006-09-16

عاتیکه خانم

یاد آن روزها به خیر ، آن روزهائی که هنوز بچه بودم ، آن روزهائی که هنوز دختربچه خوب و باادب و حرف شنو و خلاصه بع بعی زبان بسته مادرم بودم .در همسایگی ما پیرزنی با پیر پسرخود زندگی می کرد اسم این بانوی پیر عاتیکه خانم بود . خانه آنها یک اتاق و دهلیزداشت زیرزمین خانه را نیز آشپزخانه کرده بودند . وسط حیاط کوچکشان حوض کوچکی بود که عاتیکه خانم بهار و تابستان دورتادورش را با گلدانهای شمعدانی تزئین می کرد . در گوشه ای از حیاط نیز توالت کوچکی وجود داشت . ماههای اسفند هر سال ملافه ها و پتوهایشان را می شست و به خانه مان می آورد و روی طناب دراز خانه ما پهن می کرد تا زود خشک شود . برای پختن کوکوی سبزی ، از سبزی فروش خاتین سوزوسو ( تره تازه وجوان تبریز ) را می خرید و ازما می خواست که برایش پاک و خرد کنیم . آن زمانها از این سبزی ریز و ظریف خوشم نمی آمد چون خیلی ریز و پاک کردنش وقت زیادی می برد . اما حالا برای یک بسته کوچکش نیز دلم لک می زند . تخمش را دارم اما نمی توانم خوب پرورشش بدهم و زود خراب می شود . راستش ما انسانها موجودات عجیب خدا هستیم قیمت آنچه را که دردسترس ماست نمی دانیم و وقتی از دستش دادیم دلمان به خاطرش می لرزد و می سوزد . قوشو اوچوردوب دالیسیجا بئح بئح چاغیریریق ( یرنده را می پرانیم و سپس از پشت سر صدایش می کنیم ) .
ماهی یک بارعاتیکه خانم با دو صفحه ورقه و پاکت و تمبر و آدرس به خانه مان می آمد و از خواهرم خواست که نامه هائی به پسر و دخترش بنویسد و پست کند . او در زمانهای کودکیش به مکتب رفته و قرآن را یاد گرفته بود می توانست مطالب ترکی آذربایجانی و قرآن را بخواند ، اما از نوشتن عاجز بود . این نامه نویسی او عالمی دیگر داشت . نامه های دختر و دامادش خوب و خواندنی بود و خواهرم با اشتیاق می نوشت . او به زبان ترکی آذربایجانی دیکته می کرد و خواهرم به فارسی ترجمه می کرد و می نوشت . گاهی اوقات می گفت بنویس . مرکب در قلمدان مثل آب است خجالت می کشم خطم خراب است . یا بنویس اگر پروانه بودم می پریدم سر ساعت به خدمت می رسیدم . حیف پروانه نیستم پر ندارم برای دیدن تو راه ندارم . ای نامه که می روی به سویش ، از جانب من ببوس رویش . خواهرم از نوشتن این اشعار خودداری می کرد و می گفت : آنها اگر این اشعار را برایتان بنویسند مسئله ای نیست اما برای شما جا ندارد. آخز راست هم می گفت این اشعار را ما جوانها می نوشتیم . من هر وقت به دخترعموهایم در ماکو نامه می نوشتم این اشعار را اضافه می کردم . اما این مادر پیر دوست داشت در نامه هایش حتمن شعر بگنجاند به همین سبب هم می گفت: پس بنویس :
...
من سنی نازیلان بسله میشدیم من ترا با ناز پرورش دادم
هر سه سله ننده سنه جان دئمیشدیم با هر صدا کردنت به تو جان گفته بودم
ندن وفاسیز اولدون یادیندان چیخارتدین چرا بی وفا شدی و فراموشم کردی
آخی سنه جان قوربان ائیله میشدیم آخر جانم را قربانت کرده بودم
...
آغ آلمانین آغینا باخدیم به رنگ سفید سیب نگاه کردم
قاراسینا آغینا باخدیم به رنگ سیاه و سفیدش نگاه کردم
عزیز بالام کؤنلومه دوشدو دلم هوای فرزند عزیزم را کرد
تئهرانین یوللارینا باخدیم به راههای تهران نگاه کردم
....
برای نوه کوچکش نازلاما می خواند و از خواهرم می خواست به فارسی ترجمه کند و بنویسد . برای خواهرم ترجمه نازلاما و بایاتی سخت بود به همین دلیل هم می گفت اگر ترکی بنویسم گوئی که خودتان حرف می زنید و خیلی دلنشین می شود و او می پذیرفت و می گفت : بنویس دادون قوربان حسین ، دوزون قوربان حسین ( منظور ش تعریف از بامزه بودن و بانمک بودن نوه اش حسین بود ) قه ره بالاما سؤز دئمه ک اولماز ، قه ره بالامین تایی تاپیماز ( به بچه سیاهم کسی نمی تواند حرفی بگوید ، همانند بچه سیاهم پیدا نمی شود ) بعد از نازلاماها و بایاتیهای فراوان به داماد عزیزش سلام می رسانید و از روی گل دختر و نوه عزیزش می بوسید و آنها را به خدای بزرگ می سپرد و نامه را تمام می کرد
وقتی نوبت به نامه پسرش می رسید ، خواهرم بهانه می آورد که سرش درد می کند و یا درس دارد . اما او این بهانه ها را نمی پذیرفت و خواهرم را وادار به نوشتن می کرد . اول نامه با سلام و احوالپرسی و .. شروع می شد . یکباره وسط نامه با عصبانیت فراوان داد می زد که بنویس : داش اولوم باشیوا دوشوم سئفئح اوغلان ( سنگ بشوم بر سرت بیفتم پسر سفیه ) خواهرم دست از نوشتن می کشید و می گفت : آخر نوشتن فحش و ناسزا در نامه کار خوبی نیست دل پسرت می شکند و او جواب می داد : حقش است پسر بی عاظفه نامهربان نمی گوید ماهی دوبار یا سه بار نامه بنویسم ببینم مادر پیرم مرده یا زنده است . می دانم که گئجه موللاسی ( اخوند شب ) در گوشش می خواند و او مرا قراموش می کند . بنویس خاک توی سرت مسعود که یادی از مادربزرگت نمی کنی . مادرم که از اخلاق او با خبر بود قبلن به خواهرم سفارش می کرد که مجبور نیستی ناسزاهای او را بنویسی . به جای ناسزا جملات دیگری بنویس . آخر حق با مادرم بود از راه دور نامه ای ارسال کنی و فحش بدهی و نفرین کنی . یکی با اشتیاق فراوان نامه مادرش را دریافت کند ، با فحش و ناسزا روبرو شود . گلایه های عاتیکه خانم تمام شدنی نبود بیچاره خواهرم چگونه می توانست این همه فحش و ناسزا را عوض کند ؟ گاهی وقتها می گفت بنویس : من گونه قالاسان اوغول ( به روز من بیفتی پسر ) مادرم اعتراض می کرد و می پرسید : آخر تو به چه روزی مانده ای پسرت اینجا مثل دسته گل ازت مواظبت می کند چرا اینقدر ناشکری زن ؟ خلاصه از دو نامه متفاوت به دو جگرگوشه و دو نوه چه بگویم . او در تقسیم محبت بین دو خانواده پسر و دخترش عدالت را رعایت نمی کرد . و خود را نیز محق می دانست . می گفت باید به داماد محبت کرد و نازش را کشید تا رفتارش با دخترت خوب باشد و از محبتهایت شرمنده بشود .
عصر یکی از روزهای تابستانی حیاط را آب و جارو کردیم و گلیم پهن کرده و سماور را در گوشه ای گذاشتیم که بجوشد . عاتیکه خانم هم طبق عادت همیشگی اش کاغذ و پاکت به دست به خانه آمد . توی حیاط نشسته بودیم که زنگ خانه به صدا در آمد تا در را باز کردم سه خانم چادرمشکی پوش را پشت در دیدم . خواستگار بودند . یکی پرسید: خواهر بزرگتر داری ؟ گفتم : بله . پرسید : آب خنک دارید ؟ وقتی جواب مثبت شنید، از من خواست که به خواهرم بگویم برایشان آب ببرد . وقتی به خواهرم گفتم عصبانی شد و گفت : دختر ابله برو در را ببند و بگو آب نداریم . دوباره دم در برگشتم و به آنها گفتم : خیلی ببخشید خواهرم عصبانی شد . در را بستم و برگشتم . بحث خواستگار و خانه شوهر و بخت شروع شد . عاتیکه خانم گفت : آن قدیمها که من دختر دم بخت بودم روزی خواستگارها به خانه مان آمدند . مادرم سیب زمین و چاقو آورد و از من خواست پیش مهمانها پوست بکنم . سیب زمینی را پوست کندم و قسمتهای سیاه آن را که ما گؤز ( چشم ) می گوئیم درآوردم . آنها به چشم خود دیدند که اصراف کار نیستم و پوست سیب زمینی ها را خیلی نازک گرفته ام . مرا به نزدیک خود فرا خواندند و کنارشان نشستم . بعدها فهمیدم که می خواستند ببینند دهان و بدنم بو می دهد با نه . چند روز بعد که به حمام رفتیم ، آنها نیز در حمام بودند و بقچه حمام و سوزنی و وسایل و طرز شست و شوی مرا زیر نظر گرفته بودند . می خواستند بدانند در بدنم کجی و عیبی وجود دارد یا نه . بالاخره بله برون تمام شد و عروسی به پا شد و مرا که آن زمان به نظر بزرگترها دختر بالغ دم بخت بودم با سن کم راهی خانه شوهر کردند . بزک کرده ، سوار بر اسبی تزئین شده راهی خانه شوهر شدم . کمی زدند و رقصیدند و سرانجام من بیچاره را به اتاق حجله بردند . بعد از لحظاتی پیرمردی با ریش بلند و با حنا رنگ شده به عنوان داماد وارد اتاق شد . فهمیدم که داماد است . دامادی که به اندازه پدرم و یا بیشتر از او با تجربه بود . خدای من شب زفاف وحشتناکترین شب زندگیم بود . بله مرا به مردی دادند که از پدرم مسن تر بود شوهری که پس از پنج سال به علت کهولت درگذشت . خیر این شوهر پیر برای من سه فرزند قد و نیم قد بود . بعد از درگذشت همسر اموالش بین ورثه اش که فقط یک دختر خیلی مسن تر از من بود و ما تقسیم شد سهمی به ما رسید و با تنگدستی و صرفه جوئی سه فرزندم را بزرگ کردم . در جوانی بیوه شدم و دیگر تن به ازدواج ندادم . آن زمانها مگر ما می توانستیم در مقابل خواستگاری که وارد خانه می شد اظهار نظر کنیم . بزرگترها اؤزلری که سیب اؤزلری بیچیردیلر ( خودشان می بریدند و خودشان می دوختند ) ماها نقشی در سرنوشت خود نداشتیم و همین موجب می شد که دختر و پسری علی رغم میل خود تن به ازدواج بدهد و به علل مختلف مثل عیب بودن طلاق ، روش تعلیم و تربیت و ... نمی توانستند در سرنوشت خود دخالت کنند .
مرحوم عاتیکه خانم فکر می کرد که در آینده ای نه چندان دور تمام مشکلات طلاق و عدم سازش و ...حل خواهد شد و زن و مرد به تساوی حقوق خواهند رسید . با دیدن مرد و زن جوانی که کنار هم می رفتند و بچه در آغوش مرد بود چقدر لذت می برد . در حالی که خجالت هم می کشید می گفت : دیدید گفتم زمانه عوض خواهد شد مگر در زمانهای ما مرد می توانست فرزندش را بغل کند و ببوسد ؟ می گفتند این کار بی حیائی است . مگر مادر می توانست اسم کودکش را به زبان بیاورد ؟ این کار نیز بی حیائی به حساب می آمد . طفلک بچه چهار دست و پا به دنبال مادر می رفت و مادر به احترام بزرگترها او را بغل می کرد. وقتی هم می خواست به بچه شیر بدهد می بایست به اتاق دیگر می رفت و دور از چشم دیگران شکم بچه را سیر می کرد .چندین سال مادرم مرا آی قیز ( ای دختر ) صدا کرد چون نامیدن فرزند هم بی حیائی بود . پیش بزرگترها شوهر را او صدا می کردیم و اسمش را نمی بردیم . کم مانده بود که نفس کشیدنمان نیز بی حیائی به حساب بیاید . مرد می رفت و زن دیگری می گرفت و صیغه می کرد به قول تاجر عسکر فیلم ارشین مال آلان مجبور بود دو یا سه زن بگیرد تا یکی به دلش بنشیند و با او دلخوش باشد . در این وسط باز ستم اصلی به زنان می شد هم مردی که دلخواهشان نیست و هم هوو پشت سر هوو می آمد . من مطمئن هستم که در آینده ای نه چندان دور زوجهای جوان در انتخاب همسر آزادی کامل خواهند داشت و مشکل طلاق و اختلاف و زیر کتک مردن زن و آمدن هوو به خانه حل خواهد شد .
خدا رحمتت کند عاتیکه خانم باشین توپراق آلتیندان قاوزا گؤر ( سرت زا از زیر خاک بلند کن و ببین ) به قول عبید زاکانی
این زمان پنج پنج می گیرد
چون شده عابد و مسلمانا

2006-09-03

حمیرا

بعد از این که پدرم ازماکو به تبریز منتقل شد ، خانه ای را که از پدر به ارث برده بود فروخت وبا دریافت وام بانکی در یکی از دربندهای پیچ در پیچ و طویل و عریض راسته کوچه خانه ای بزرگ و قدیمی خرید . همسایه پیرمان می گفت : هر روز صبح ستار خان با اسبش از این کوچه رد می شد . من در عالم کودکیم دلم به حال ستار خان می سوخت که چگونه با اسبش دو تائی در این دربند عریض جا می گرفتند . خانه مان سه طبقه بود . طبقه اول زیرزمین بود طبقه دوم چهار اتاق تو در تو و یک هال بزرگ که به آن دهلیز می گفتیم و راه پله داشت . طبقه سوم یک اتاق و آشپزخانه و هال بزرگ و یک اتاق بزرگی که به ان ته نه بی می گوئیم داشت . خانواده خاله ام چند سالی در طبقه سوم خانه ما زندگی کردند .
مدارس که تعطیل می شد ، مادرم برای دخترها تکلیف خانه تعیین می کرد وظیفه من جارو کردن حیاط و زیرزمین و شستن ظروف صبحانه و ناهار بود . وظیفه خواهرم سرخ کردن سیب زمینی و کدو و ... و پاک کردن سبزی برای ناهار بود . وظیفه برادرم خوردن و آشامیدن و لم دادن بود . نسبت به او احساس خو.بی نداشتم . همیشه از خودم می پرسیدم : چرا او بخورد و لم بدهد و من بشقابش را بشویم . چرا باید او امر و نهی کند و من اطاعت کنم . مادرم می گفت : آخر او پسر است . مردی گفتند و زنی گفتند مگر مرد ظرف می شوید . اوقتی اعتراض می کردم که اگر بشوید چه می شود خنجرینین قاشی دوشه ر ؟ ( نگین خنجرش می افتد ؟ ) منظور از شانش کم می شود ؟ عصبانی می شد و می گفت : اگر به جای پرحرفی کارت را شروع کنی زود تمام می کنی .
برای جارو کردن حیاط مادرم مرمری و خاک انداز را به دستم می داد و از من می خواست دورتادور حیاط ، گوشه و کنار را با مرمری جارو کنم و بعد بقیه حیاط را با جاروی معمولی دوباره جارو و تمیز کنم . جارو کردن زیاد مشکل نبود .بلکه کار با مرمری سخت و پیشرفت کند بود . مرمری لطیف تر و نازک تر و کوچکتر از جارو بود و برای تمیز کردن باید نیم خیز می شدم و یا کاملن خم می شدم . درست مثل اینه ینه ن گور قازماق بود ( با سوزن گور کندن ) . جارو کردن زیرزمین به مراتب سخت تر از حیاط بود . مادرم اجازه نمی داد در زیرزمین از جارو استفاده کنم . مرمری پدرم را در می آورد و زیرزمین هم که اوجو واریدی بوجاغی یوخویدو ( به قدری بزرگ بود که اول و آخرش پیدا نبود ) تازه پس از تماام کردن کارمان کنترل می کرد که جائی فراموش نشود . اگر اشتباهی از ما می دید غر می زد که این چه طرز کار کردن است اگر روزی به خانه بخت بروید یک ساعت هم شما را نگاه نمی دارند .
مرحوم شوهر خاله ام درست برعکس پدرم ، مردی دیکتاتور و سخت گیر بود . وقتی وارد خانه می شد ، قورخوسوندان میلچه ک قاناد چالمیردی ( از ترس او مگس پر نمی زد ) تنها کسی که از او نمی ترسید من بودم . چون به نظر او من دختر مودب ، لایق ، متین ، بی سر و زبان ، حرف شنو و خیلی خوبی بودم . او که سه پسر داشت آرزو می کرد که روزی صاحب دختری بشود و من ته دلم از خدا می خواستم که چنین لطفی را به او نکند . ظهر ها که وارد خانه می شد اهل خانه در مقابلش خبردار می ایستادند . بعد ازصرف ناهار استراحت می کرد و حدود ساعت چهار یا چهار و نیم بعد از ظهر لباس می پوشید و شیک می کرد و کفشهایش را می پوشید و خاله ام کفشهای او را با دستمال پاک می کرد . در تمام عمرم از این لحظه بدم می آمد . چندین بار با این عقل نصفه نیمه کودکانه ام از خاله ام خواستم کفشهای او را پاک نکند . اما او جواب می داد آنا اولارسان حالیمی بیله رسه ن ( مادر می شوی حالم را می فهمی ) بهار و تابستان که می شد حدود ساعت چهار و چهارو نیم به حیاط می رفتم و شلنگ آب را به شیر آب وصل می کردم و به بهانه آب دادن به باغچه منتظر شوهرخاله ام می شدم به محض این که از پله ها پائین می آمد شیر اب راکمی باز کرده و شلنگ را به طرف او نشانه می گرفتم و می پرسیدم : عمو جان می خواهید قبل از بیرون رفتن آب تنی کنید ؟ او نگاهی به من می انداخت و با خشم جواب می داد : برادر زاده جان می خواهید کتکی مفصل از عمو بخورید ؟ جواب می دادم : جراتش را دارید جلو بیائید . و به سرعت تمامی شیر آب را باز می کردم و شلنگ را به چند قدمی او نشانه می گرفتم و او می دانست که شوخی ندارم ، شروع به خواهش و تمنا می کرد که نه دخترم ترو خدا نکن می دانی که ترا بیشتر از بقیه بچه ها دوست دارم ترو خدا نکن لباسهایم کثیف می شود و از کنار پله ها تا دم در که فاصله کوتاهی هم نبود می دوید . او مردی بسیار چاق و قد بلند بود و هنگام دویدن تلو تلو خوران مثل توپ بزرگ به طرف در حیاط می دوید آخ که چقدر خوشم می آمد ، بخصوص که نمی توانست به من نزدیک شود و بزند . من مسلح به آب بودم و او هم خوب می دانست که به دنبال بهانه ای هستم تا سراپایش را آب کنم . توی دل کودکانه ام از او انتقام می گرفتم . هم انتقام بد رفتاری با خاله و بچه هایش و هم تعریف بیش از حد از من . او هر وقت مرا مشغول کار می دید ، به به و چه چه می گفت و از مادرم می خواست کارهای زیادی به من یاد بدهد تا کدبانوی تمام عیار شوم . گاهی اوقات آرزوی دختری چون من را داشت اما من خدا را شکر می کردم که دختر آقاجانم هستم و بس . چه موجود عجیبی بودم . مادرشوهر ها آرزوی چنین عروسی و پدرهای ستمگر آرزوی چنین دختری و جوانان آن روزگار آرزوی چنین همسری را داشتند . در میان این همه هوادار تنها من بودم که از خودم بدم می آمد. وقتی به آینه نگاه می کردم به دختری که از داخل آینه وراندازم می کرد فحش می دادم . دلم می خواست مثل خواهرم حاضرجواب بودم . مثل برادرم دست بزن داشتم و وقتی مرا می زد من هم او را با چنگ و دندان می دریدم . اما نمی توانستم و زورم به هیچ کس نمی رسید . خواهرم می گفت : بو دونیادا دیلین اولماسا قارقالار باشیوی دنله ر لر ( اگر در این دنیا زبان نداشته باشی کلاغها سرتو نوک می زنند ) تازه پسر بزرگ خاله ام هم آتش دیگری شده بود و وقتی مرا بدون روسری توی کوچه می دید می زد که حجابت کو ؟ بازم خدا رحمت کند به اموات پدرم که جلوی دخالت او را در کارهایم گرفت . حالا خانم خودش نه تنها روسری به سر ندارد که هرجور دلش می خواهد لباس می پوشد وکسی هم به اونمی گوید گؤزوون اوستونده قاشین وار ( بالای چشمت ابروست ) . گاهی وقتها کودکانه فریاد می کشیدم که بابام جان من نمی خواهم به بهشت بروم مگر زورکیست آخر ؟ آنوقت هم مادرم عصبانی می شد که کفر نگو . طفلک دوران کودکی من با این مادر بی انصاف . باور کنید حق دارم اگر او از من حمایت می کرد و راه درست دفاع از خودم را نشان و یاد می داد اکنون که چنین حال و روزی نداشتم .
بعد از رفتن شوهر خاله ، خاله ام ظروف را به زیرزمین می برد تا بشوید . ظرف شستن در کنار او برایم سخت نبود او در حالی که کارش را انجام می داد ترانه های حمیرا ( پروانه امیر افشاری ) را زمزمه می کرد . من از همان دوران کودکی حمیرا را به سبب چهره زیبایش دوست داشتم . در عجب بودم که چرا با وجود این زن زیبای هنرمند ریتا جبلی یا الهه عضدی و .. دختر شایسته انتخاب می شدند . می گفتم خوش به حالش که همیشه شاد و سرحال است و هر وقت دلش بخواهد آواز می خواند و مجبور نیست مشق بنویسد و مادرش بعد از کنترل ، مشقش را خط بکشد که غلط نوشته ای و دوباره بنویس . فکر می کردم که در دنیای شادیها و خوشیها غوطه ور است .
دو روز پیش خانه یکی از دوستان میهمان بودم . کانال ایرانی باز بود و از شانس خوش من بیوگرافی حمیرا و ترانه هایش را پخش می کردند . علاقمندانش با عکسهای زیبای دوران کودکی و جوانی و... او و اشعار و ترانه های زیبایش اسلایدهای با ارزشی درست کرده بودند . گویا همین هنرمندی که من خوشبخت می پنداشتمش زندگی زناشوئی موفقی نداشته و در کل بدبختی های فراوان تحمل کرده است . او در حال نوشتن سرگذشت خود است و نام کتابش ( بر من چه گذشت ) است . او گفته است وقتی کتابش به چاپ خواهد رسید که او در میان ما نیست . بر جایم خشک شدم . به دوستم گفتم مگر می شود زنی ثروتمند و هنرمند و این چنین زیبا احساس بدبختی کند ؟ در جوابم گفت : زنان هر جا که بروند آسمانشان همین رنگ است . چه غنی چه فقیر ، چه مسلمان و چه مسیحی
...
عزیزینه م من یاندیم عزیز من ، من سوختم
گول گز یاندی من یاندیم گل گز سوخت ، من سوختم
خوش آواز حمیرا دا حمیرای خوش آواز هم
سیزیلدیر کی من یاندیم می نالد که من سوختم
...
آوازی بلبل کیمی آوازش همانند بلبل
یئریشی طاووس کیمی طنازیش همانند طاووس
فلک قه در الیندن از دست فلک و سرنوشت
سیزیلدیر منیم کیمی می نالد همانند من
.........
این آواز زیبای حمیرا را بیست سال پیش رونویسی کرده و به ترکی آذربایجانی ترجمه کردم .

تو بمانی ، که تو جانی در برم ، تو بدانی که ز عشق تو چه آمد بر سرم ، اگر چه جهانی مرا شده دشمن ، بمان تو برای شکسته دل من ، که چشم دل من ، شود ز تو روشن ، شدم به تو عاشق ، خطا که نکردم ، برای دل تو چه ها که نکردم ، سخن دشمنان مشنو ، از برم تو مرو ، من به خاطر تو ، از جمله عزیزان یکباره بریدم .
..
.سن قالاسان ، کی سن جان سان یانیمدا ، سن بیله سن که عشقیندن ، نه لر گلدی باشیما ، گرچی دونیا دوشمن اولوبدور منه ، سن قال منیم سینیق اوره گیمه ، کی اوره گیم گؤزوم ، سندن ایشیقلانسین ، سنه عاشیق اولدوم ، خطا کی ائله مه دیم ، سنین اوره گین اوچون ، نه لر کی ائله مه دیم ، دشمنلرین سؤزون ائشیتمه ، منیم یانیمدان گئتمه ، آخی من سنین اوچون ، بوتون عزیزلریمدن واز گئچدیم .