زورز
زورلا زورلا گؤزللیک اولماز
هفده دی
سال 1314 دستور کشف حجاب صادر شد. زمانی که مادربزرگ و عمه و خاله و ... مثل همۀ
زنان و دختران دیگر وطن، باحجاب و نقاب بودند. یک باره فرمان کشف حجاب صادرو به
دستورحکومت، زنان و مردان معبتر شهر ها را به شهرداری دعوت و امر به پیاده روی
کردند. مادربزرگم می گوید:« لباس بلند پوشیدم و روسری هم با خود برداشتم. که اجازه
سر کردن ندادند. ما زنان را کنار هم ردیف
کردند و شوهرانمان پشت سرمان، به راه افتادیم. در کوی و برزن گشتیم، تا پیر و جوان
بدانند که در مقابل زور رضا شاه پهلوی، گردنمان نازک تر از تار موست ( بوینوموز قیل دان اینجه دیر) از آن پس، خانه نشین
شدیم. نه از ترس شوهر و نه از خشم برادر، بلکه از شرم و خجالت، از زور تحقیری که
رضا خان بر ما زنان تحمیل کرده بود. هفته ای یک بار به حمام می رفتیم، آن هم از
پشت بامی به بام دیگر تا از کوچه و خیابان نگذریم، مبادا که مامورین ببینند و از
ترس رضا خان چادر یا روسری را به زور از سر مان باز کنند. از آن روز به بعد رضا
شاه پهلوی در میان ما لقب ( ایرضا قولدور) گرفت. او به این هم بسنده نکرده و مراسم
ماه محرم و عاشورا را نیز ممنوع کرد. بعد از رفتن ایرضا قولدور، رعایت حجاب و
مراسم عاشورا آزاد شد.
چند سالی از ازدواجمان نگذشته بود که آقای شوهر، به من گیر داد که باید چادرت را زمین بگذاری و با روسری از خانه بیرون بیایی. روز اول حس بسیار بدی داشتم. چقدر خجالت و اذیت شدم. گوئی که مردم کار و باری ندارند و مرا که بی چادر هستم و بسیار غیرعادی دیده می شوم، نگاه و مسخره می کنند. برای همین هم هیچوقت دلم نمیخواست با او جائی بروم.
من خودِ چادر را با هر رنگ و شکلی دوست دارم. هنوز هم که هنوز است در هوای خنک بهاری چادر به سر به بالکن می روم و چایی یا قهوه ام را نوش جان می کنم.
*
دوست دارم اینجا خطاب به مسئولین محترم، با صدای بلند فریاد بزنم:« جان آقاجان هایتان دست ازسر این مردم بردارید. دیدید و دیدیم و می بینید و می بینیم که زورنان گؤزللیک اولمویوب، اولماز.»
چند سالی از ازدواجمان نگذشته بود که آقای شوهر، به من گیر داد که باید چادرت را زمین بگذاری و با روسری از خانه بیرون بیایی. روز اول حس بسیار بدی داشتم. چقدر خجالت و اذیت شدم. گوئی که مردم کار و باری ندارند و مرا که بی چادر هستم و بسیار غیرعادی دیده می شوم، نگاه و مسخره می کنند. برای همین هم هیچوقت دلم نمیخواست با او جائی بروم.
من خودِ چادر را با هر رنگ و شکلی دوست دارم. هنوز هم که هنوز است در هوای خنک بهاری چادر به سر به بالکن می روم و چایی یا قهوه ام را نوش جان می کنم.
*
دوست دارم اینجا خطاب به مسئولین محترم، با صدای بلند فریاد بزنم:« جان آقاجان هایتان دست ازسر این مردم بردارید. دیدید و دیدیم و می بینید و می بینیم که زورنان گؤزللیک اولمویوب، اولماز.»
No comments:
Post a Comment