2008-03-27

آتا اوجاغی : خانه پدری


در این ایام نوروزی یکی از دیدوبازدیدهای بسیار شیرین ، مهمانی رفتن دختر به خانه پدری است. خانه ای که قسمت مهمی از دوران زندگیش را آنجا گذرانده است. خانه ای که از در و دیوارش یاد و خاطره ای زیبا تراوش می کند. خانه ای که حتی تلخ ترین خاطره اش نیز لذت بخش است. دعوا با داداش بزرگه و آبجی بزرگه ، گاز گرفتن دست داداش بزرگه ، قهر و آشتی های لوس و بی مزه با دخترهمسایه، یادآوری تک تک این خاطرات مرا به لحظات خوش و ناخوش آن دوران می برد و بی اختیار لبخند بر لبانم می نشیند. یک شب عیدی که دختر دائی ودلارام خانم میهمان ما بودند. مادرم رختخواب هر سه ما را در یک اتاق پهن کرد . گویا چهارده ساله بودیم و دلارام خانم هم حامله بود و دلش می خواست بخوابد. من و دختردائی که رختخوابمان کنار هم بود ، داشتیم پچ و پچ می کردیم که خانم حامله عصبانی شد و گفت: صدایتان درنیاید. من حامله ام و بچه ای که در شکم دارم دلش می خواهد حسابی استراحت کند. چراغ خاموش بود و چشم چشم را نمی دید.
دختر دائی آهسته از من پرسید: ببینم بچه ای که توی شکم است چگونه به مامانش خبر می دهد که خسته است و می خواهد بخوابد؟
گفتم: والله به خدا من هم نمی دانم. شاید به دلارام خانم وحی صادر می کند.
هر دو آهسته خندیدیم . اما خانم صدای خنده مان را شنید و باز اعتراض کرد که خفه بشوید می خواهم بخوابم . من و دختر دائی دهانمان را محکم با دست گرفتیم که صدای خنده مان بلند نشود اما من یک لحظه احساس کردم که دارم خفه می شوم . زدم زیر خنده و دلارام خانم سر بلند کرد و مثل شبهی در تاریکی سفیدی چشمانش برق زد و گفت مگر با شما نیستم ؟
خودم را کنترل کردم و الکی سرفه کردم . گفت : آی بوغازیوا قره یارا چیخسین ( ای که بر گلویت سیاه زخم درآید ) سرفه ات را تمام کن بچه توی شکمم بد خواب شد.
وای خدای من عجب شبی بود. نه می توانستیم جلوی خنده مان را بگیریم و نه از ترس دلارام خانم می توانستیم یک شکم سیر بخندیم . لابد اگر اجازه خنده می داد آنقدر نمی خندیدیم . صبح که بیدار شدیم مادرم طبق آداب مهمانداری پرسید : دلارام خانم شب خوب خوابیدی ؟
جواب داد : اللاه گؤرسه تمه سین قیز دئیرلر کی اوت قیریغی دیلار ( خدا بدور دختر نیستند که آتش پاره اند .)
مادرم متوجه شد که ما خواب را بر مهمان بیچاره حرام کردیم . بعد از رفتن او عصبانی شد وهر دویمان را نکوهش کرد وقتی ماجرا را تعریف کردیم دیدیم که لبخندی بر لبانش نشست و لب پائینش را گاز گرفت و در حالی که به زحمت جلوی خنده اش را می گرفت گفت : از جلوی چشمم دور شوید .
دخترها بعد از ازدواج که برای خودشان خانمی می شوند باز چشمشان به خانه پدری است . بازاز بودن در کنار مادر و پدر لذت می برند . شکمشان از خوردن دستپخت مادر سیر نمی شود . چشم و دلشان از شنیدن صدای گرم و پر مهر پدر سیر نمی شود
همسران عزیزی که نسبت به این موضوع حساسیت دارید، نداشته باشید . برای خودتان شکست شان ندانید. فکر نکنید که وقتی زن شما در خانه پدری ، با آن سن و سالی که شما بزرگ می دانید ، خود را برای والدینشان لوس کنند، موجب کسر شان شما می شوند . بگذارید تا زمانی که سایه آنها بر سرشان هست از مهر ومحبت و بودن آنها لذت ببرند . بگذارید صد تومانی و بیست تومانی لای قرآن را با اشتیاق فراوان از دست آنها بگیرند . باور کنید این کار آنها نشان فقر نیست ، گدائی هم نیست ، باور کنید لذت از بودن با آنهاست. آنجا خانه امید دخترهاست . اما خدا نکند که روزی دختری به سبب شکست دوباره راهی آن خانه شود . خدا دخترهمه را در کنار همسرشان خوشبخت و موفق کند . در یوتیوب شعری بسیار زیبا از ساری تئل به نام آتا اوجاغی پیدا کردم . اینجا با ترجمه اش بخوانید .

2008-03-24

ساقیا آمدن عید مبارک بادت



بچه که بودم ، مادربزرگم می گفت : هنگام تحویل سال نو اگر دعا بخوانی و سپس از خدا حاجت بخواهی هر چه بخواهی می دهد . من

نیز شب عیدی شروع به چیدن سفره هفت سین کردم . سیب و سرکه و سمنو ، سنجد و سیر و سماق ، سکه و سبزی و سنبل ، وقتی شمرده دیدم که هفت سین سفره ام نه سین شده است . آینه و ماهی هم که داشتم . تخم مرغها را به سبک قدیمیها داخل قابلمه گذاشتم و دورتادورشان پوست پیاز چیدم و قابلمه را پر از آب کردم و پختم . تخم مرغها قرمز و زرد خوشرنگ شدند . آنها را نیز روی میز چیدم . سفره ام حال و هوای سفره مادربزرگم را داشت . با این تفاوت که او سفره را روی زمین پهن می کرد وداخل سفره را با شیرینهای خوشمزه خانگی تزئین می کرد . هه ولییات و اریدک و بالیق چؤرگی و غاز نوغولو و ... و بالاخره نان پنجره ای خوشمزه که از خوردنش سیر نمی شدیم . صبح زود پای سفره هفت سین نشستم . رفیق شفیقم ، آن یار دیرینه ام نیز همراه با من سر سفره از اشعار زیبایش برایم خواند
ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
کار چراغ خلوتیان باز درگرفت
آن شمع سر گرفته دگر چهره برفروخت
وآن پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت
لحظاتی به تحویل سال مانده ، دعا کردم و آرزوهایم را یکی یکی به زبان آوردم . مطمئن هستم که خدا بزرگ است و گوش به نجواها و دعاها و آرزوهای ما دارد.
در سالی که گذشت صبورای عزیز مرا به بازی آرزوهای محال دعوت کرد . به علت اینکه فرصت بسیار کمی داشتم نتوانستم جواب بنویسم . من سعی می کنم هیچوقت آرزوهای محال نکنم . چرا که آرزوی محال برآورده نمی شود و موجب آزار و شکنجه روح و روان آدمی می شود . اما لحظه تحویل سال نو برای خانواده و فامیل و دوستان عزیز وبلاکی آرزوی سلامتی و خوشی و موفقیت کردم و برای دنیا صلح و آرامش و صفا ، برای گرفتاران در بند آزادی و برای زنان رسیدن به حقوق انسانی ، که شاید از میان این آرزوها فقط آخری مشکل به نظر برسد اما غیرممکن نیست
شیطونک شاکی عزیز نیز مرا به بازی تاثیرگذارترین ها دعوت کره بود که سال گذشته نوشته بودم. عمواروند با کامنتی که در مورد کار در خانه سالمندان نوشت موجب شد که بر خودم سخت نگیرم و از تحقیر و سرزنش این و آن هراسی نداشته باشم و خدا را شکر کنم که می توانم روی پای خودم بایستم و محتاج کسی نیستم . غربتستان تا امروز تعطیل بود و از فردا باز کار و تلاش آغاز می شود . برای همه هموطنان چه داخل کشور ، چه غربت نشین بهترین ها را آرزو می کنم
روز 24 اسفند وبلاکم دو ساله شد. به تشویق احمد سیف نوشتم . از اینکه هستم و می نویسم ، از اینکه قلم و کاغذم مونسم هستند ، از داشتن دوستان عزیز که به من قوت قلب و امید می دهند ، احساس آرامش می کنم
..
عزیزینه م ساری گول
ساری غونچا ساری گول
یازگلیب باغچا اولوب
یاری غونچا یاری گول
..
باشیندا آغ شالی وار
یاشیلی وار آغی وار
منیم گؤزل سئوگیمین
یاناغیندا خالی وار
..
باغچالارا یاز گلدی
دولو هئیوا نار گلدی
سئوگیلیم گولومسه دی
کؤنلومه باهار گلدی
..
عزیز من گل زرد
غنچه زرد گل زرد
بهار آمده باغچه شده
نیمی گل ، نیمی غنچه
..
بر سرش شال سفید دارد
گلهای سبز و سفید دارد
سوگلی زیبای من
بر گونه اش خال دارد
..
به باغچه ها بهار آمد
پر از به و انار آمد
سوگولیم تبسمی کرد

بر دلم نیز بهار آمد

2008-03-18

چهارشنبه سوری

هر روزتان نوروز ، نوروزتان پیروز
بایرامیز مبارک اولسون گلن گونلریز خیر اولسون ایللر بویو گؤزل بایراملار یاشییاسیز

یادش به خیر ، چهارشنبه سوری که می شد ، راسته کوچه هم پر از چرخهای دست فروشان و مملو از جمعیت خریدار می شد . نخ و سوزن و جارو و آینه و ماهی و اسباب بازی و غیره به فروش می رسید . یکی از مشتریهای پروپا قرص این دستفروشها ، من و دخترهای همسایه بودیم . آن روز مادرهایمان جارو و نخ و سوزن می خریدند . ما دختربچه ها عروسک پلاستیکی می خریدیم . آخردختربچه که بودیم هنوز عروسکهای آوازخوان وخندان و گریان و رقصان ، یا اختراع نشده بودند و یا ما از وجودشان خبر نداشتیم . دلمان به همین عروسکهای پلاستیکی که تا فوتشان می کردی دست و پایشان لق می شد و می افتاد ، خوش بود . این عروسکها داخل نایلون پلاستیکی بسته بندی شده به فروش می رسیدند و طفلکی ها لباس هم به تن نداشتند . بعضی هایشان کفش و زیرپوش به تن داشتند . برای اینکه بتوانیم برای عروسکهایمان لباسهای رنگارنگ بدوزیم ، تکه پارچه هائی را که مادرهایمان لازم نداشتند جمع آوری می کردیم و بعد از خریدنشان برایشان لباس و تشک و لحاف و متکا می دوختیم . سرشان هم که مو نداشت با نخ و کاموا برایشان کلاه گیس درست می کردیم . در عالم خودمان خیلی خوشگل می شدند به خدا . پسر بچه ها تخم مرغ رنگی پخته می خریدند و با همدیگر یومورتا چاققیشدیرما بازی می کردند . روش این بازی چنین بود که دو پسر بچه هر کدام تخم مرغی به دست می گرفتند و به هم می کوبیدند و تخم مرغ هرکدام می شکست بازنده می شد و می بایست تخم مرغ شکسته اش را به حریف بدهد . روز چهارشنبه سوری چقدر تخم مرغ می خوردم . آخر داداش بزرگه خیلی ماهر بود . همه اش تخم مرغ می برد . اما مادربزرگ می گفت این بازی حرام است و چنین تخم مرغی نجس است . روزهای بعد هم قیمت تخم مرغ شکسته خیلی پائین می آمد و ما هم خیلی ارزان می خریدیم .
خلاصه عصر چهارشنبه سوری که می شد ، دلم برای دائی بزرگ و آقا جمشیدمان خیلی تنگ می شد . روح هردوشان شاد . عصر می آمدند و به ما دختربچه ها و خانمها آینه و شانه هدیه می دادند . آخ که چقدر کیف می کردم . هر سال آینه و شانه تازه آن هم دوتا دوتا .
شب هم از روی آتش می پریدیم . بعد از شام هم پسرهائی که نامزد داشتند . به خانه پدرزن آینده می رفتند و شال می انداختند و اهل خانه به شال او جوراب و آجیل چهارشنبه سوری می بستند .
..
با تشکر ازلطف همشهری باذوق و هنرمندمان
محمد قربانزاده عزیز ، بندهائی از حیدربابای زنده یاد شهریار را که مربوط به مراسم عید و چهارشنبه سوری است را با حال و هوای خودم ترجمه کردم . البته حیدربابا بقدری زیبا و لطیف و نغز است که ترجمه نمی تواند حق مطلب را ادا کند .
...
بایرامیدی گئجه قوشو اوخوردی
آداخلی قیز به ی جورابین توخوردی
هرکس شالین بیر باجادان سوخوردی
آی نه گؤزل قایدادی شال ساللاماق
به ی شالینا بایراملیغین باغلاماق
..
شال ایسته دیم منده ائوده آغلادیم
بیر شال آلیب تئز بئلیمه باغلادیم
غلام گیله گئدیب شالی ساللادیم
فاطمه خالا منه جوراب باغلادی
خان ننه می یادا سالیب آغلادی
..
بایرام اولوب قیزیل پالچیق ازللر
ناقیش ووروب اتاقلاری بزللر
تاقچالارا دوزمه لری دوزللر
قیز – گلینین فندیقچاسی ، حناسی
هوسله نر آناسی قایناناسی
..
باکی چی نین سوزی ، سووی ، کاغاذی
اینکلرین بولاماسی آغیزی
چرشنبه نین گیردکانی مویزی
قیزلار دئیه ر آتیل باتیل چرشنبه
آینا تکین بختیم اچیل چرشنبه
..
یومورتانی گؤیچک گوللی بویاردیق
چاققیشدیریب سینمانلارین سویاردیق
اویناماقدان بیرجه مگر دویاردیق ؟
علی منه یاشیل آشیق وئره ردی
ایرضا منه نوروز گولی دره ردی
....
عید بود و جغد می خواند
دختر برای نامزدش جوراب می بافت
هرکسی شال خود را از سوراخی می انداخت
آخی چه رسم زیبائیست شال انداختن
عیدی داماد را به شالش بستن
..
من نیز شال خواستم و به خاطرش گریستم
شالی گرفتم و به کمرم بستم
بخ خانه غلام و اینا رفتم و شال انداختم
خاله فاطمه به شالم جوراب بست
خان ننه ام را به خاطر آورد و گریست
..
دم عید گل آماده می کنند
اتاقها را رنگ می کنند
روی تاقچه ها چیدنی ها را می چینند
فندقچه و حنای دخترها و عروسها
مادرشوهر و مادرها را دلخوش می کند
..
کاغذ و حرف و پیام باکوئی
شیر تازه گاوها
گردو و مویز چهارشنبه سوری
دخترها می گویند : زردی من از تو
سرخی تو از من
..
تخم مرغ را زیبا رنگ می زدیم
به هم می زدیم و شکسته ها را می خوردیم
مگر از بازی سیر می شدیم ؟
علی به من آشیق سبز می داد
رضا برایم گل نوروز می چید
*
با تشکر از رضا عزیز جهت توضیح کلمه آشیق
آشیق در اصطلاح به استخوانی تقریبا مکعب مستطیل از پای گوسفند اطلاق می شود که به
خاطر حالت خاص آن بصورت تاس از آن استفاده می شود و ابزار اصلی در بازی هایی است که
در روستاهای آذربایجان رواج داشته است. به نحوی که عاشیخ ها را بصورت اتفاقی روی
زمین می اندازند، اگر عاشیخ در حالت عمودی بایستد.. امتیاز می گیرد. اینکار به دلیل شکل خاص این استخوان، خیلی به ندرت اتفاق می افتد

2008-03-16

انتخابات و محمّد خاتمی

آن زمانها که غربت نشین نشده بودم، در انتخابات شرکت می کردم . همیشه هم به زنان رای می دادم . با خودم می گفتم هر چه باشند زن هستند و اورگی یانانین اوره گی یاناندان خبری اولار ( درد دلسوخته را سوخته بهتر داند .) بعد دیدم که رای من هیچ تاثیری در تصمیم گیری و تصویب قانون ندارد، دلسرد شدم و پشت دستم را داغ کردم که دیگر پای صندوق رای نروم. آخر مرا چه کار با سیاست و سیاستمداری . در این عالم مگر من و امثال من عددی هستیم که اظهار نظرمان نیز عددی به حساب بیاید ؟
مدتی گذشت و زمان انتخابات رئیس جمهوری رسید. سر قرارم با خودم بودم که میهمانانمان گفتند بابا جان ناطق نوری رئیس جمهوری شده وچیخیب اوتوروب ( کار تمام است .)
گفتم:« من شنیده ام که نظر دانشگاه و دانشجویان، رای به محمد خاتمی است. »
گفتند:«شنیدن کی بود مانند دیدن!»
دیدن ناطق نوری به عنوان رئیس جمهوری، هیچ خوشم نیامد. بالاخره همراه با دوستان پای صندوقهای رای در مسجد طوبی رفتیم. مسجد مملو از جمعیت رای دهنده بود. هیچ کسی هم رای خود را مخفی نمی نوشت. همه دو کلمه محمد خاتمی می نوشتند و داخل صندوق می انداختند. ما هم محمد خاتمی نوشتیم و داخل صندوق انداختیم و به خانه برگشتیم. حالا هر قدر هم تقلب کنند باز نمی توانند آرا محمد خاتمی را از بین ببرند.
این آخرین رای من بود. بعد غربت نشین شدم و بعدش به هزار و یک درد بی نام و با نام مبتلا شدم . بعد هیچ برایم مهم نبود دنیا چگونه بگذرد و ورق برنده دست که باشد . بعد هم گوئی از خواب چندین ساله بیدار شده ام . شروع کردم به جبران اوقات تلف شده . حالا پای من لنگ است و منزل بس دراز.
داشتم وبگردی می کردم ، دیدم که
مینوصابری عزیز وبلاک شهری پستی نوشته و اعلام کرده که به اصلاح طلبان رای خواهد داد. تا به سایت اصلاح طلبان کلیک کردم عکس زنان کاندیدا را دیدم و شیطان جنی توی جلدم رفت و گفت: کاش تو هم بتوانی به این زنان رای بدهی . اما باز با خودم فکر کردم که اگر اینها نیزدر مقابل خواسته هایم مثل مادربزرگها بگویند: استغفرالله! این حرفهای عجیب و غریب چیه که می زنی ؟ زنی گفتند، مردی گفتند، بنشین سر جایت و نان و ماستت را بخور و حرف زیادی نزن. آدمی باید کم حرف بزند تا سرش سلامت باشد. از قدیم گفته اند باشا دئدیلر کئفین نئجه دی ؟ دئدی دیلیم دیلیم اولموش دیلیم قویسا یاخجی دی ( از سر پرسیدند حالت چطور است ؟ گفت اگر این زبان قاچ شده ام بگذارد خوب است
یا مثل مادرشوهرها بگویند : آخی جانیم دیل قانمازی اوقدیر وور کی گؤزونون گیله سی سیزسین ( آخ جانم زبان نفهم را آتقدر بزن که مردمک چشمش بریزد.
یا مثل خواهر شوهرها بگویند:« چی گفتی ؟ صبر کن آقا داداش بیاید.»
یا مثل خانم پلیس قوی هیکل باتوم به دست بگیرد و توی سر و کله بکوید.
ما که مردان مرد سالار زیاد داریم. اگر این زنان کاندیدا نیز مثل مادربزرگها و مادرشوهرها و خواهر شوهر ها و خانم پلیس ها زنان مرد سالار باشند ، تکلیف مان چیست ؟کاش مینوخانم زودتر خبرم می کرد تا بوسیله او خواسته هایم را به گوش زنان کاندیدا می رساندم اول نظر آنها را می پرسیدم و سپس پای صندوق می رفتم.
*
پی نوشت: خلاصه که من و مهمانهایم رفتیم و به محمّد خاتمی رای دادیم تا ناطق نوری رئیس جمهور نشود.
*

2008-03-14

یک ضرب المثل

آغزیم آشا ، باشیم داشا
این ضرب المثل را وقتی به کار می بریم که :
جوانی و نداری و مشکلاتت فراوان است و یا به هر دلیل دیگر ، دوست داری چلوکباب بخوری ، فلان پیراهن گرانبها را که همسایه ات تازه خریده بخری و بپوشی ، النگوی فلانی چشمت را گرفته و نمی توانی تهیه کنی ، دلت سفری می خواهد و نمی توانی سفر کنی . زمانی نه چندان طولانی می گذرد و فرصتی پیش می آید و می توانی به همه این آرزوهایت برسی . آنگاه نمی توانی چلوکباب یا هر غذای دیگری که خوشت می آید بخوری چون کمی پیر شده ای و بیماری قند و چربی خون و فلان و بهمان داری . آن لباسی که دوست داشتی دیگر زیبنده سن و سالت نیست . زحمات سفر با تن ناسالم و حوصله تنگت سازگار نیست . النگوئی که درخشش اش چشمت را می زد بر مچ دستت سنگینی می کند . آن گاه می گوئی آغزیم آشا ، باشیم داشا . یعنی هنگامی که دهانم به آش می رسد ، سرم نیز به سنگ قبر می رسد .
*
بایرام بایاتیلاری به مناسبت عیدی که از راه می رسد
*
گؤزل یاریم گونده من / یار زیبایم هر روز من
کؤلگه ده من گونده من / زیر سایه من ، جلو آفتاب من
ایلده قوربان بیر اولسا / اگر در سال یک بار قربان باشد
سنه قوربان گونده من / قربان تو هر روز من
*
گؤیده اوچان قوش اولسون / آنچه که در هوا می پرد پرنده باشد
ایچدیغین می نوش اولسون / می ای که می نوشی نوش جانت
بایرام گلیر ائللره / عید به ایل و تبار می آید
گلن ایلیز خوش اولسون / سال نو شما خوش باشد
*
عزیزیم باغا گلدین / عزیزم به باغ آمدی
آلما درماغا گلدین / برای چیدن سیب آمدی
بایرام گلدی گؤروشه / عید آمد برای دید و بازدید
خوش گلدین صفا گلدین / خوش آمدی و صفا آوردی
*
سیاه مشق های یک معلم در
..
بازار نوروزی
رادیو قاصدک
..
دالاهو
..
دیار کتاب
..
کتابفروشی آیدا
Universitätsstr . 89
44789 Bochum
TEL: 0049/ 0208/ 9704804
E-Mail :
aidabook@freenet.de

..
و انتشارات فروغ - آلمان - کلن

2008-03-09

هفت ترانه


توسط صبورای نازنین به بازی هفت ترانه دعوت شده ام . قبل از نوشتن موهای سفیدم را توی آینه دیدم و به خود گفتم : از تو گذشته با این موی سفیدت قاطی جوانها شوی و از ترانه بازی کنی . اما بی اختیار یاد زنده یاد ویگن افتادم و ترانه زیبای میخوام بیست ساله باشم
یک - میخوام بیست ساله باشم ، میخوام سی ساله باشم ، میخوام وقتی بهاره ، گل امساله باشم
کاش ییرمی یاشدا اولام ، کاش اوتوز یاشدا اولام ، کاش کی یاز چاغیندا ، بو ایللیک چیچک اولام
در آن گذشته های نه چندان دور دلم میخواست که بیست ساله باشم . اما حالا دیگر فکر می کنم ، با سن زیاد هم می شود احساس جوانی کرد و دلی جوان داشت
دو - به من نگو دوستت دارم که باورم نمیشه ، داریوش اقبالی
درست یادم نیست . کلاس هفتم بودم یا هشتم . تلویزیون سیاه و سفید و بزرگ بلر ما داریوش را نشان می داد که این ترانه را می خواند . اهل خانه در مورد این جوان ریزه میزه صحبت می کردند که خوش صداست و عالی می خواند وهنرمند است و ... که من یک دفعه گفتم : خیلی قشنگ می خواند . من عاشق فروزان و فردین و گوگوش و داریوش هستم . لامصب ها خیلی هم خوشگل هستند . اهل خانه یک جوری نگاهم کردند . وای خدای من مثل اینکه باز حرف بدی زدم . صبح روز بعد که داشتیم با آبجی بزرگ به مدرسه می رفتیم گفت : می دانی چیه ؟ دختر باید مواظب حرف زدنش باشد . چه معنی دارد که داریوش و فردین خوشگل هستند . اصلن فهمیدی چه گفتی ؟ گفتم : من که فقط این دو را نگفتم . خوب گوگوش و فروزان هم خوشگل هستند . گفت : این درست ولی هیچ خوب نیست که در مورد قیافه و حرکات مردان حرف بزنی . من هم چشم گفتم و قضیه خاتمه یافت
سه - با گل لاله عباسی گونه هامو رنگ می کنم . لیلا فروهر
مرا به گذشته ها می برد به دوران محصلی که آرایش کردن برای دخترها ضد ارزش بود و تابستان که می شد با گلهای لاله عباسی لبها و گونه هایمان را رنگ می کردم و خودم را در آینه تماشا می کردم . چقدر قشنگ می شدم
چهار - تو بمانی حمیرا و گلهای دیگرش
پنج - سیمین غانم را با ترانه مرد من و قلک چشات اش خیلی دوست دارم
شش - عاشقهای آذربایجانی را هنگامی که در مجالس عروسی ساز می زنند و می خوانند، دوست دارم . در میان این عاشقها ، آشیق زولفیه و همه ترانه هایش را دوست دارم
اش را دوست دارم . gib mir mein Herz zurück و ترانه Xavier Naidoo - هفت
*
بعضی ترانه ها هیچ دوست ندارم . ترانه هائی که بعضی ها با صدای نتراشیده و نخراشیده شان می خوانند ، حالم را به هم می زند . اما اسمشان را نمی نویسم . سلیقه ها مختلف است و آنها هم هوادارانی دارند .
*
به رسم بازی من ، همه دوستان عزیز وبلاک آباد را دعوت می کنم
*
.یک موضوع دیگر : روز یکشنبه 16 مارس ، سیاه مشقهایم در غرفه رادیو قاصدک خواهد بود
*

2008-03-07

به بهانه روز جهانی زن

هشتم مارس و روز جهانی زن است . تبریک گفتن مخصوص زمانی است که زن و مرد دارای حقوق مساوی باشند .
اسماعیل جمیلی شاعر خوش سخن و توانای آذربایجانی ، شعری بسیار زیبا به نام « قادین » سروده است . سال گذشته به فارسی ترجمه اش کردم و سپس در حال و هوای خودم برایش جواب که نه ، هذیانی ، درد دلی ، در زبان حال نیمی از ساکنان آن آب و خاک « من و ما » را نوشتم .

اسماعیل قارداشا بیر سؤز
اورگی یانیخلی ، دردلی بیریندن
قبول ائیله بیر ریاسیز سلامی
قارانلیقلار ایچیندن گلن های دان
تحویل آل بیر نئچه کلام جوابی
..
بوکولوب قامتیم یاشام یولوندا
سلاما گلیب توکلریم باشیمدا
خبرین وار ، بیلیرسن نه چکمیشه م
بو ظالیم فلکین اویونلارندا
..
گؤزل سؤزلر یازدین آرواد حاققیندا
اوتورتدون هامیسین جئیران داغیندا
گؤزللیکین آدی ائیله دین بیزی
سئوگینین ده دادی ائیله دین بیزی
یاشامین سئوینجی ، ساباح شنلیگی
یاشیل باشلی سونا ، جنت حوری سی
عطیر ساچان گوله بنزه تدین ساغ اول
دادلی شیرین بالا بنزه تدین ساغ اول
..
آما سنه بیر سؤزوم دئییم اینجیمه
آتا بابا تک منی نان کور بیلمه
نئینیرم دیله گتیریب یازاسان
ناواخ خوشووا گلمدی پوزاسان
نئینیرم هردن باشیوا آلاسان
هردن ده سئومییب یئره چالاسان
یورولموشام بال تک شیرین اولماقدان
دای پیخمیشام گول تک عطیر ساچماقدان
ایسته میرم جنت پریسی اولام
سون دونیادا دا قیلمانا قول اولام
..
یاخجی بیلیرسن درددیمیز
اینسانلیغین اوزقاراسی
بیلیرسن کی اوره کده یارالاریمیز
تاریخ درین یاراسی
..
او زامان بونودا شعریوه آرتیر
یاخ عالمی قادین دردیله یاندیر
ظالیم الیندن چکیلن هاواری
یای عالمه ، سیتمکاری اوتاندیر
..
سیزده اولان غرور لا غیرت
بیزده ده چوخدو البت
بیزده اهانتی باغیشلاماریق
اما کیشی تکین ده داشلاماریق
تانریم ایکیمیزی ده بیر خلق ائتدی
سنه وئرن عاغلی منه ده وئردی
صبرینین بیر قدری وار گؤره رسن
بیرگون الله هین صبری ده بیته ن دیر
....
از یکی که دلسوخته و دردمند است
سلامی بی ریا بپذیر
از فریادی که از تاریکیها می آید
چند کلمه جواب دریافت کن
..
درکوره راه زندگی قامتم دو تا گشته
از مشقت فراوان به جان آمدم
خبر داری و می دانی چه کشیده ام
از بازی این فلک ستمکار
..
در حق زنان سخنان زیبائی نوشتی
همه را به مقام والائی رساندی
زیباترین اسم نامیدی زن را
لذت زندگی نامیدی زن را
اشتیاق زندگی ، طراوت صبحگاهی
سونای سبز سر زیبا ، حوری بهشتی
چون گل معطر مان دیدی ، دست مریزاد
عسل شیرینمان خواندی ، دست مریزاد
..
اما حرفی می گویم و نرنجی
مثل آبا اجدادمان نمک نشناسم نخوانی
میخواهم چکار که به زبان بیاری ، بنویسی
هر وقت خوشت نیامد پاکش کنی
می خواهم چکار ، بالای سرت بگیری
هر وقت دلت خواست به زمین بکوبی
از عسل شیرین شدن
از گل معطر شدن
دلتنگم ، خسته ام
نمی خواهم پری و حوری باشم
آن دنیا هم برده قلمان باشم
..
خوب می دانی که درد ما
روسیاهی انسانیت است
می دانی که زخم ما
زخم عمیق تاریخ است
..
در آن حال این را نیز به شعرت اضافه کن
شعله بکش و عالم را با غم زن بسوزان
فغان ما را
به تمام عالم برسان و ستمکار را شرمنده کن
..
غرور و غیرت شما را
البته که ما هم داریم
ما نیز اهانت را نمی بخشیم
اما چو مردان غیور
کسی را به سنگ نمی بندیم
خدا هردویمان را یکسان خلق کرد
عقلی که به تو داده ، به من نیز داد
صبر هم اندازه ای دارد ، می بینی
روزی را که صبر خدا تمام می شود

2008-03-05

آخرین چهارشنبه ماه صفر

آن زمانها می گفتند: ماه محرم و صفر، ماه عزا و مصیبت اهل بیت خانم فاطمه زهرا ( س ) است . در این دوماه او خیلی رنج کشید. هرگاه آخرین چهارشنبه ماه صفرسپیده دم ، درست در اولین لحظه وقت نماز صبح جلوی در مسجد باشی و درش را بکوبی ، معنی اش این است که به خانم فاطمه زهرا ( س ) مژده می دهی که مصیبت دارد تمام می شود و ربیع الاول پشت در است . آن گاه مژدگاهی می خواهی و آن بانوی معصوم هر چه می خواهی به تو می دهد . یادم می آید روزی با خاله تامارایم سپیده دم ، دم در مسجد رسیدیم . خوشحال شد که اولین نفریم و دعایمان فوری قبول می شود . او زیر لب حرفهای می گفت و زمزمه هائی می کرد و با آرنجش به بازویم می کوبید و اشاره می کرد که حاجتم را بخواهم . هر چه فکر کردم چیزی به نظرم نرسید. آخر من چه چیزی باید بخواهم ؟ طولی نکشید که چند بانوی دیگر که رویشان را نیز محکم گرفته بودند و فقط دو چشمشان از چادر بیرون بود ، آمدند. یکی نگاهی به من کرد وگفت : دختر جان آمده ای بخت بخواهی ؟ تو هنوز خیلی کوچکی . خواستم جواب بدهم که والله بالله خودم هم نمی دانم آمده ام چه بخواهم که خجالت کشیدم و سرم را پائین انداختم . زنها داشتند زیر لب حرفهائی می زدند و گریه می کردند . حرفهای خاله تامارایم تمام شد و برگشتیم . گفت : حیف شد . فرصت را از دست دادی . بی خوابی کشیدی و به موقع در مسجد را زدی و مثل بع بعی تماشا کردی . بچه جان بو دونیادا آغلامییانا په په یوخدو ( در این دنیا به بچه ای که گریه نکند نان نمی دهند. ) گفتم چه کنم چیزی به عقلم نرسید . این زنها چقدر راحت گریه می کردند . چقدر هم حرف می زدند . مگر خانم فاطمه زهرا آن دنیا بیکار است که این همه حرف را بشنود؟ تازه آدم حرفی دارد مستقیم به خود خدا بگوید دیگر چرا دیگر سفارش می کند ؟ اگر خانم ( س) یک دفعه اسامی و حاجتها را فراموش کند ویا وسط کار حوصله اش سر برود ، چه می شود و … داشتم ادامه می دادم که حرفم را قطع کرد و گفت : دخترجان خجالت بکش . چرا کفر می گوئی ؟ خفه شو . من هم فوری خفه شدم و باز پس از چند دقیقه ای دوباره گفتم : آنها چه می خواستند ؟ گفت : دخترمشهدی ربابه را از خانه بیرون کرده اند نه طلاقش می دهند، نه آشتی می کنند . گفته اند طلاقنامه را همراه با رنگ مو برایش خواهند فرستاد تا موهای سفید شده از انتظارش را رنگ کند . دختر کربلائی گلین خانم هم چند سالی است بچه اش نمی شود و پدرش هم می گوید در خانه ما زن طلاق بگیرد مرگش حق است . دعا می کنند که بچه اش بشود و زندگیشان به تصمیمهای خطرناک و دردناک نکشد . دختر حاجی .. حرفش را قطع کردم و گفتم : خوب هر دو خودشان به دادگاه مراجعه کنند و تکلیف خودشان را خودشان روشن کنند . جواب داد که مشکل همین جاست . آن دادگاه تابع قانون است و
سه روز دیگر هشتم مارس و امروز آخرین چهارشنبه ماه صفراست . با خود می گفتم : اگر مسجدی این نزدیکیها بود می رفتم و خیلی حرف می زدم شاید حاجات و مناجاتم تا نماز ظهر طول می کشید . خدا را چه دیدید شاید معجزه ای می شد و قانونی دیگر نوشته می شد
.

2008-03-03

حقوق زن و مرد


روز جهانی زن دارد کم کم نزدیک می شود . بچه ها دارند به مناسبت این روز تدارک می بینند . چه می دانم گل و شیرینی و کاردستی و از این قبیل هدیه ها . دلم نمی خواهد آن روز که هشت مارس خواهد بود گلی به دست بگیرم . دلم نمی خواهد آن روز که هشت مارس خواهد بود دهانم را شیرین کنم . همین
..
این شعر را در سایت تنها صداست که می ماند ، با صدای زیبای پروین شنیدم . به هنگامی که گوش می کردم نوشتم . در بعضی از بیتها اشتباهاتی دارم . علتش این است که آن قسمتها را خوب نشنیدم .حالا دیگر وقتی در همین سایت روی شعرها کلیک می کنم اشعار زیبای عالم تاج قائم مقامی را با صدای قشنگ پروین نمی شنوم . اما تعدادی از اشعار را به همین طریق نوشته ام .
با تشکر از پروین عزیز جهت ارسال متن صحیح
..
حقوق زن و مرد - عالم تاج قائم مقامی

مرد اگر مجنون شود از شور عشق زن، رَواست
زان که او مَردَست و کارش برتر از چون و چراست
لیک اگر اندک هوایی در سر زن راه یافت،
قتل او شرعاً هم اَر جایز نشد، عُرفاً رَواست
بر برادر، بر پدر، بر شوست رَجم‌‌ او از آنک، (1
عشق دختر، عشق زن، بر مردِ نامحرم خطاست
همسر یاران رها کن، زن‌برادر، زن‌پدر
مرد را شاید، وَرَش فرمان حرمت ز انبیاست
لیک زن گر یک نظر بر شوهر خواهر فِکَند،
خون او در مذهبِ مردانِ غیرت‌وَر، هَباست
کار‌‌‌ بد، بد باشد اما بهر زن، کز بهر مرد،
زشت، زیبا، ناروا جایز، خطاکاری سزاست
کار مردان را قیاس از خویشتن ای زن! مگیر
در نوشتن، شیر شیر و در نیستان، اژدهاست (2
ز اتحادِ جانِ زن‌های خدا، گفتار نیست
بُس سخن‌ها ز اتحادِ جانِ مردانِ خداست (3
نیست زن در کار بد بی‌باک، وَر خود علتش،
ترس شو یا باس دین، یا نقش عفت یا حیاست (4
لیک مرد از کار بد، نه شرم دارد، نه هراس
زان‌که خودخواهیش حاکم، شهوتش فرمانرواست
مرد پندارد که میل زن فزون از اوست، لیک
اتهامش بی‌اساس و ادعایش نابجاست
بشنو از من، جنس زن را زن شناسد، مرد نه
وانچه می‌بندند بر زن، اتهامی ناسزاست
مرد غیرت دارد و بر طبع مردان غیور،
سخت باشد گر زنش چون ماهِ نو، ابرو نماست
آن‌که زن را، «بچه‌ها» یا «خانه‌ی ما» داده نام،
چون توانَد دید کان عورت به مردی آشناست؟
خاص مردان است این حق‌های از مذهب جدا
مذهب ما گرچه اکنون در کفِ زورآزماست،
این کتاب آسمانی، وین تو، آخر شرم دار!
این تو، این آیین اسلام، آن‌چه می‌گویی، کجاست؟
کِی خدا پروانه‌ی بیداد را توشیح کرد؟
کِی پیمبر جنس زن را این‌چنین بیچاره خواست؟
گر محمد بود، جنّت را به زیر پای زن،
هِشت و با این گفته، مقداری ز جنس مرد کاست
گر پیمبر بود، زن را هم‌طراز مرد گفت
وی بسا حق‌ها که او را داد و اکنون زیر پاست
خود طلاق ما به دستِ توست، اما آن طلاق،
گر ز دین، داری خبر، مردودِ ذاتِ کبریاست
آیتِ «مَثنی ثُلاث» اَر هست و «اَن خِفتُم» ز پی (5
آیتِ «لَن تستَطیعوا» نیز فرمان خداست (6
چون تواند مرد، عادل زیست با زن‌های خویش؟
کاین یکی زشت است و پیر، آن یک، جوان و دلرباست
آیتِ «مَثنی ثُلاث» اَر جُزئی از حق‌های توست،
آیتِ «لَن تَستَطیعوا» نیز از حق‌های ماست
رُو بدین فرمان نظر کن، تا بدانی کان جواز،
تابع امری محال است اَر تو را عقل و دَهاست.

...

1ـ رَجم: سنگسار، سنگباران
2ـ اشاره به شعر مولوی بلخی است:
کار پاکان را قیاس از خود مگیر
گرچه باشد در نوشتن، شیر شیر
3ـ هم اشاره به شعر مولای روم است:
جان گرگان و سگان از هم جداست
متحد، جان‌های مردان خداست
4ـ باس: وحشت
5ـ (سوره‌ی نساء آیه‌ی 3): دو یا سه یا چهار زن بر تو مباح است، اما اگر بترسی که قادر بر اجرای عدالت میان آن‌ها نباشی، پس به یک زن قانع باش.
6ـ (سوره‌ی نساء، آیه‌ی 129): محققاً نمی‌توانی بین زنان خود عدالت به‌کاربندی، گو این‌که بر آن حریص باشی

2008-02-28

عید دارد می آید

عید دارد کم کم از راه می رسد ، اما در این دوردستها حال و هوای نوروزی را حس نمی کنم . ناچار به گذشته ها و رویاها پناه می برم . به آن دور دورها ، به عالم کودکیها و بی خبری ها که با یک آب نبات چوبی و شکلات مینو دلخوش می شدم . به روزهائی که نوروز را در چادرنماز گلی گلی شب عید و کفشهای قرمز دخترانه می دیدم . ناچار به آن دوران سفر می کنم . بعد از ناهار پدر رو به مادر می گوید : عیدی و پاداش مان را دادند . مادر فوری می گوید : برویم خریدهای عیدمان را بکنیم . بعد دوتائی می نشینند و به قول مادر عیدی و پاداش را مثل گوشت قربانی تقسیم می کنند . این پول برای لباس بچه ها ، این برای شیرینی و میوه شب عید ، این برای برنج و گوشت میهمانها ، و ... و ... و آخر سر یک دفعه مادر می گوید : ای وای می بینی عیدی خواهرهایت را فراموش کردیم . پدر نگاهی به بقیه پولی که در دست دارد می کند و سپس می گوید : خواهر ها مهم نیستند . آنها امسال عیدی نمی گیرند . مادر می گوید : یعنی چه که آنها مهم نیستند ؟ مگر می شود ؟ شب عیدی چشمشان به راه می ماند . خدا را خوش نمی آید . زود باش از اول حساب می کنیم . پدر عصبانی می شود و می گوید : نه خیر از اول حساب نمی کنیم . اصلن خواهرهای من هستند ، دلم نمی خواهد امسال برایشان چیزی بخرم . مادر می گوید : مگر دل بخواهی است ؟ این رسم است دیگر ائلدن دیشقار ادا گتیرمه ( رفتار خلاف رسوم انجام نداه ) .جروبحث می کنند و بعد با هم به بازار می روند . عصر دیر وقت خسته و کوفته به خانه برمی گردند. بازار چقدر شلوغ بود ایینه سالماغا یئر یوخویدو ( جائی برای سوزن انداختن نبود.) اما آنها خیلی چیزها خریده اند . برای من چادرنماز گلی گلی هم خریده اند . آخ جون تابستانها که باغچه حیاطمان پر از گلهای رنگارنگ می شود ، من هم چادرنماز گلی گلی ام را دور کمرم می پیچم و مثل پروانه های رنگارنگ لابه لای گلها از شاخه ای به شاخه دیگر می پرم . برای خودم ویجنتی مالا می شوم و می رقصم و آواز می خوانم . مادر می گوید : خدا را شکر همه چیز خریدیم و کسری نداریم . پدر می گوید : خدا اموات ترا بیامرزد . پس اندازی که کردی خیلی به دردمان خورد . تشکر خشک و خالی او مادر را خرسند و راضی می کند . بعد پدر از کیف اش یک دسته اسکناس نو پنجاه ریالی در می آورد و بعد قرآن قدیمی اش را از بالای تاقچه برمی دارد و اسکناسها را لابه لای صفحات قرآن می گذارد . این اسکناسها باید هنگام تحویل سال نو داخل صفحات قرآن بمانند . بعد از تحویل سال به کسانی که برای دید و بازدید می آیند یکی می دهد . به این می گوئیم تحویل پولو . آئینه های کوچکی هم خریده است . روز چهارشنبه سوری به خانه نزدیکان می رود و به هر نو عروسی و زن جوانی یکی از این آئینه ها را هدیه می دهد . آئینه نشانه روشنی و زلالی در سال نو است .
مادربزرگ کوزه آب سفالی اش را از زیر زمین بیرون می آورد . خوب می شوید وآن را با لنگه جوراب نازک ساق بلند زنانه که شوشه ای جوراب می گوید ، می پوشاند و پر از آبش می کند . سپس یک پیاله تخم ترتیزک را که خیس کرده است ، دور تا دور کوزه می مالد . بوی تر تیزک به مشام می رسد . کوزه هنگام تحویل سال سبز سبز می شود . گاهی وقتها سر عروسک نایلونی را بزک کرده روی درب کوزه می گذارد .
داداش بزرگه از بیرون می آید . نایلون کیسه ای کوچکی در دست دارد . داخل نایلون دو تا ماهی و مقدار کمی آب است . ماهی ها را فوری داخل تنگ ماهی می اندازد . حالا ما چهار تا ماهی قرمز داریم دو تای دیگر از سال قبل مانده اند . خدا کند جایشان تنگ نباشد و تا بهار و پر شدن حوض حیاط زنده بمانند . دلم برایشان شور می زند که خانه شان خیلی کوچک است . اما اینجا امن تر از حوض حیاطمان است . آخر بعضی وقتها کلاغها و گربه ها می توانند این ماهی ها را شکار کنند . آن وقت دلم خیلی می سوزد .
...
و من در عالم رویاها دلخوشم
.

2008-02-26

باز هوای وطنم وطنم آرزوست

عجب روز و روزگاری شده است به خدا . دلم می خواست در حال و هوای سال نو و سفره هفت سین مادربزرگ بنویسم . اما امشب نوشتنم نمی آید
...
نظر شما به ثبت رسید و پس از تایید نویسنده وبلاک نمایش داده خواهد شد
پس از نوشتن پیام در وبلاک دوستی ، وقتی جمله بالا بر صفحه مونیتور ظاهر می شود ، حکایت از این دارد که بعضی ها یا دوست ندارند وبلاک نویس مطالبی که باب میل شان نیست بنویسد ، یا بیماری مردم آزاری دارند . چنین افرادی حتی این منطق را هم ندارند که بگوئی : داداش من ، آبجی من ، نوشته ها اذیتت می کند ؟ مجبورت که نکرده اند . آرام و بی سر و صدا ماوس را به قسمت بالای مونیتور و گوشه راست برده و روی ضربدر قرمز کلیک کن و از وبلاک یا سایت یا هر صفحه دیگر خارج شو. بدون اینکه به هموطن ، به نویسنده وبلاک توهینی بکنی که چنین اجازه ای هم نداری

چی بگم

عجب روز و روزگاری شده است به خدا . دلم می خواست در حال و هوای سال نو و سفره هفت سین مادربزرگ بنویسم . اما امشب نوشتنم نمی آید
*
نظر شما به ثبت رسید و پس از تایید نویسنده وبلاک نمایش داده خواهد شد
پس از نوشتن پیام در وبلاک دوستی ، وقتی جمله بالا بر صفحه مونیتور ظاهر می شود ، حکایت از این دارد که بعضی ها یا دوست ندارند وبلاک نویس مطالبی که باب میل شان نیست بنویسد ، یا بیماری مردم آزاری دارند . چنین افرادی حتی این منطق را هم ندارند که بگوئی : داداش من ، آبجی من ، نوشته ها اذیتت می کند ؟ مجبورت که نکرده اند . آرام و بی سر و صدا ماوس را به قسمت بالای مونیتور و گوشه راست برده و روی ضربدر قرمز کلیک کن و از وبلاک یا سایت یا هر صفحه دیگر خارج شو. بدون اینکه به هموطن ، به نویسنده وبلاک توهینی بکنی که چنین اجازه ای هم نداری .
*

2008-02-20

به بهانه دوم اسفند و روز زبان مادری

سخن از دوم اسفند و روز زبان مادری به میان آمد ، بی اختیار یاد خانم معلم و قلک سفالی اش افتادم . اول صبح که وارد کلاس می شد ، دفتر نمره بزرگش را روی میز می گذاشت و سپس کیفش را باز می کرد. اول جاخودکاری فلزی نیم کره ای اش را در می آورد و روی میز می گذاشت و خودکار قرمز و آبی و مداد سیاهش را یکی یکی روی جامدادی به دارازا می چید وچند نیم ورقه که رویش با خط درشت « تنبل » نوشته شده بود را نیز زیر جامدادی می گذاشت . بعد تشکچه کوچک ده سانتی متری گلی گلی اش را که خودش دوخته بود و مخصوص سنجاق ته گرد بود از کیفش در می آورد و به قسمت بالای جامدادی آویزان می کرد . مادر و مادربزرگ و خاله ها و عمه هایم نیز از این تشکجه ها داشتند و به آن ایینه قابی ( جا سوزن ) می گفتند . آنها با حلقه کوچک پارچه ای که خودشان برایش دوخته بودند ، ایینه قابی را از گوشه ای از چرخ خیاطی آویزان می کردند . مادران مان سوزن و سنجاق ته گرد خیاطی شان را داخل این تشکچه فرو می کردند . اما خانم معلم ما وقتی می خواست دانش آموزی را تنبیه کند ، به وسیله این سنجاق ته گردها ، نیم ورقه « تنبل » را به پشت دانش آموزان می چسبانید و آنها را سر صف می فرستاد تا بچه های کلاسهای دیگر برایشان تنبل بکشند . این نوع تنبیه خانم معلم اولها خیلی وحشتناک بود. آدمی رسوای مدرسه می شد ، اما سال که به آخر رسید، این تنبیه نیز عادی و سپس خنده دار شد . یک چیز دیگری هم داشت و آن خط کش کلفت تخته ای اش بود که برای زدن به کف دست دانش آموزان ، از آن استفاده می کرد .
سخن کوتاه کنم که بعداز این مهمات نوبت به قلک سفالی خانم معلم می رسید. آن را نیز بغل دست جامدادی می گذاشت. هر کسی که اشتباه می کرد و کلمه ای به زبان مادری ادا می کرد می بایست یک ریال داخل قلک بیاندازد . مگر بچه آن وقتها چقدر پول توجیبی می گرفت که یک ریالش را هم توی قلک خانم معلم بیاندازد ؟ با یک ریال می توانستیم مداد یا مدادتراش یا پاک کن و دفتر بیست برگی کوچک بخریم . انصاف نبود که به گناه نکرده مجازات شویم . گاهی اوقات سر کلاس ( درست یادم نیست زنگ ورزش یا انشا یا هر زنگ دیگر ) از ما می خواست که چیستان یا قصه هائی که از مادربزرگمان یاد گرفته بودیم تعریف کنیم . سینه ام پر از قصه ها و چیستانهای مادربزرگم بود . اما چطور می توانستم آنها را به فارسی برگردانم و تعریف کنم ؟ من که فارسی را خوب بلد نبودم ، من که به زحمت می خواندم و می نوشتم و ازبر می کردم . من دلم می خواست دست بلند کنم و تاپماجا بگویم زیرا که چیستان به دلم نمی نشست. دوست داشتم بگویم « هارا گئدیرسن ایریم اویروم ؟ سنه نه گؤره تپه سی دلیک ! » دوست داشتم قصه « سازیم دینقیل » را به زبان مادریم تعریف کنم و آخر سر هم به تقلید از اورقیه آنا ، دست چپم را به جلو دراز کنم و با دست راستم مثل
آشیق زولفیه ساز بزنم و بخوانم :
چؤرک وئردیم قاتیق آلدیم / سازیم دینقیل دینقیل دینقیل / قاتیق وئردیم پنیر آلدینم / سازیم دینقیل دینقیل دینقیل / پنیر وئردیم خورما آلدیم / سازیم دینقیل دینقیل دینقیل / خورما وئردیم کیتاب آلدیم / سازیم دینقیل دینقیل دینقیل / کیتاب وئردیم سازی آلدیم / سازیم دینقیل دینقیل دینقیل / دینقیل دینقیل دینقیل دینقیل
اما افسوس که نه جرات دست بلند کردن داشتم و نه خانم معلم اجازه قصه گوئی به من می داد. حق هم داشت اگر می خواستم قصه تعریف کنم که چند ماه پول توجیبی ام رابدهکار قلک خانم معلم می شدم.
خودم که معلم شدم اوضاع یک کمی با گذشته فرق کرده بود . آن زمان در هر خانه ای تلویزیون بود و بچه ها هم در کودکستان سرودها و اشعار فارسی را می آموختند و معلم برای آموزش زبان فارسی مشکل چندانی نداشت . تازه یک چیز دیگر هم مد روز شده بود . بعضی از پدران و مادران جوان با کودکانشان فارسی حرف می زدند . چقدر دلم برای طفلکی ها می سوخت . بزرگترها با هم حرف می زدند و می گفتند « گه ل » اما وقتی بچه بینوا را صدا می کردند می گفتند « بیا » به تهران که می رفتی میزبان سفارش می کرد که باجی جان فارسی حرف بزن که ندانند از تبریز آمده ای. غافل از این که از « ج » اش معلوم بود اهل کجاست . خدا به کسانی که چنین بدعتی را رواج دادند انصاف بدهد .
اکنون که سالهاست در دفتر خود و برای دل خود به هر زبانی که دلم می خواهد ، می نویسم ، قلمم از نوشتن عاجز است. من که دستورزبان مادریم را نیاموخته ام چگونه می توانم صحیح و بدون غلط و اشتباه بنویسم ،من که گاهی اوقات وقت زیادی سپری می کنم تا ریشه فعلی ، پسوندی ، ضمیری در زبان مادریم پیدا کرده در وبلاک دستور زبانم بنویسم ، چگونه می توانم در مقابل نویسنده توانای فارسی زبان اظهار وجود کنم ؟
نمی دانم حالا اگر بخواهم همین متن را به مناسبت زبان مادری به ترکی آذربایجانی بنویسم چه آش شله قلمکاری درمی آید . برای امتحان اولین نوشته وبلاکم ،
چادرنماز مادربزرگم را به زبان مادری ام برگردانده ام به همان زبانی که او سخن می گفت نه به آن زبانی که نمی دانم کجا تدریس می شود . از دوستانی که لطف می کنند خواهش می کنم بخوانند و مقایسه کنند
بؤیوک آنامین ناماز چادراسی
هله اوشاغیدیم کی خالالاریمین بیریسی دانشسرانی قورتاریب معلم اولدو. او قاباخجادان نذیر ائله میشدی کی معلیم اولجاغین ایلک آیلیغینان بؤیوک آناما بیر چادرالیق آلسین . الله نذرینی قبول ائله میشدی . ایلک آیلیغین آلماق همه ن بؤیوک آناما بیر ناماز چادراسی آلدی . بؤیوک آنامی دئیرسیز ، سؤووندوغوندن از قالدی چیچکی چاتداسین . بؤیوک آنامین آق ناماز چادرالیغینین قیرمیزی و ساری رنگلرینده نارین – نارین گوللری واریدی . آما حئییف اولسون کی بیچیب تیکه بیلمیردی . نییه کی اوزامانلار موللالار دئییردیلر کی آرواد طایفاسینین قازاندیغی پول حرام دیر و اولارین پولوینان آلینان چادرا ، پالتارنان ناماز قیلماق اولماز. آروادین پولو قیامت گونو اوددان کؤزدن به تر یاندیرار. رحمتلی بؤیوک آنام گؤزلری گوله – گوله چادرانی خالامنان آلدی و پوفه – پوفنه ن آپاریب یاخدانینا قویدو . چونکو او مه چید منبر آدامیدی و ائلییه بیلمه زدی او چادراینان ناماز قیلا .
منیم آنام هرمیلت آیینین اوچومجو گونو مرثیه اوخوتدوراردی . بیر یئکه اوتاغیمیز واریدی کی اونا طنبی دییه ردوخ . طنبی نین دؤرد دؤره سینه پتولاری ایکی قات ائلییب اوزوناسینا یئره سالیب ، سورادا موخدده ، یاستیق و بالیشلاری دا دؤرد دؤورویه دووارا داییاردی . بیرده اشنوویژه و هما سیگارلارینی آچیب هر چوبوق آلتینا بئش اوچ سیگار ، بیرده بیر کیربیت قویوب پتولارین قاباغینا دوزه ردی کی سیگار چکن آروادلار ، او سیگارلاردان چکه لر .
گونلرین بیرگونونده کی بیزیم ائوده مرثیه واریدی ، موللا گلیب صندلین اوستونده ایله شدی و سلام صلواتی باشلادی ، هله روضه نی باشلامامیشدی کی بؤیوک آنامین صبری ده قورتولدو و دئدی : حاج آقا قیزیم معلم اولوب و ایلک آیلیغینان منه ناماز چادراسی آلیب .
موللا تئزجه نه دئدی : ایشله یه ن آروادین پولوینان آلینان هرنه حرام دیر . او چادراینان دا ناماز اولماز.
بؤیوک آنام دئدی : حاج آقا ، الله آققی منیم قیزیم او قیزلاردان دئییل کی باش آچیق ، قیچ آچیق مدرسییه گئده . باشین آشاغی سالیب مدرسییه گئده ر ، زنگ ده وورولماق همه ن ائوه قاییدار. منیم قیزیم مؤمنه بیر قیزدیر ، قرآن آققی .
موللا گؤردوکو بؤیوک آنام سؤویوندوغوندن یئرده گؤیده دورابیلمیر و ایستیر کی هر نه اولور اولسون ، او چادرانی بیچیب ناماز قیلسین . بلکی ایسته مه دی بیر مؤمنه خانیمین شاققینی سیندیرا ، بلکی ایسته مه دی بیر سؤریونه ن آدامین ، سئوینجی باغیرساغیندا قالا، سوروشدو : سیزین قیزیز چادرالی دیر یا باش آچیق ؟
بؤیوک آنام تله سیک دئدی : بلی کی چادرالی دی . اوزونو محکم – محکم توتار. بیر توکونوده نامحرم گؤره بیلمز . تیلویزیون میلویزیونادا باخماز .
موللا دئدی : ائله بس قیزیز آلان چادراینان ناماز قیلا بیله سیز . الله سیزین کیمی آتا آنالارین سایه سین بالالارین باشیننان گؤتورمه سین . الله بو محققر عزانی قبول ائیلییب ، ائو صاحبینین ائوین آباد ، بوتون اموات مسلمینه رحمت ائله سین . فاتحه مع الصلوات .
سورا موللا آیاغا قالخیب گئتدی و آق بیرچه ک بؤیوک آنامین اوزونده گوللر آچدی . چادرانی بیچیب تیکدی و بوجاقلاریندا قالان تیکه لرده نده خیردا دستماللار تیکدی و بیرینی ده منه وئره – وئره آرزو ائیله دی کی بیرگون من ده معلم اولوب ایلک آیلیغیمنان آناما ناماز چادراسی آلام .
بؤیوک آنامین بیر سججاده سی واریدی . او سججاده نین ایچینده مهرو تسبیح دن سورا بیرجوت ناماز جورابی ، بیر روبند ( کی ایندی مقنعه دئییرلر ) بیر ناماز چادراسی ، بیرده بیر مشهد عطری واریدی . مشهد عطرینین ایسی قیزیل گول اییی ، آمان اوندان چوخ غلیظیدی . او نامازپالتارلارینی یویاننان سورا ، مشهد عطریندن بیرآز ووراردی . آمان چادرایا عطیر وورمازدی . بیریسی ده سوروشاندا دییه ردی کی بیلمیرم بو چادرانین اؤزونون بیر گؤزل ایی وار ، اؤز الیم اؤز باشیم اییی وئریر .
الله هامیمیزین اؤله نلرینه رحمت ائله سین .

2008-02-17

آن روز که والنتین بود

آن روز والنتین بود ، سالروز عشق مستی ، سوختن و خاکستر شدن ، مهر و صفا و دلدادگی بود. عشاق جلو چشم همه به همدیگر ابراز عشق می کردند. دختر و پسر نوجوان داخل اتوبوس در دست هم ، برای همدیگر عشقنامه می خواندند. قلب سرخ و بوسه های آتشین به یکدیگر هدیه می دادند. مادربزرگی بغل دستم نشسته بود و به دختر و پسر نوجوان که روبرویمان نشسته و همدیگر را می بوسیدند خیره نگاه می کرد. گاهی زیر لب زمزمه می کرد و غر می زد . گوئی مادربزرگم کنارم نشسته و یک ریز غر می زند : تو حیاوا لعنت قیز، آتاوا لعنت خاریجه ! ( تف ! لعنت به حیایت دختر! بر پدرت لعنت خارجه!) آخرالزمان شده است به خدا! دختر که نباید به پسر دوستت دارم بگوید . پسرکه به اندازه کافی از خود راضی هست دیگر، قولتوقلارینادا قارپیز یئرله شدیرمه ک نه گرک ( هندونه زیر بغلش گذاشتن چه لزومی دارد. ) مرحومه مغفوره سر از قبر بیرون بیاور و ببین در این خارجه چه قیامتی برپاست
در آن حال و اوضاع و در عالم رویاهایم به سالها پیش سفر کردم . به چهل سال یا سی و پنج سال ، یا کمی دورتر. نوجوان که بودیم ، شرم بود و حرمت بود و ترس بود و … خیلی دلایل و مسائل دیگر نیز همراهشان بود
نوجوان که بودیم
سر کوچه بود و چهار راه شهناز بود و دم مغازه اوستا علی بقال بود
لبخند سلام می کرد
چشمک نوای دوستت دارم سر می داد
اخم خبر از قهر و دل آزردگی می داد
و لب آهسته و محرمانه ترانه عشق و دلدادگی می سرود
عشق و دلدادگی اینچنین زیبا و فراموش نشدنی بود
عاشق و معشوق برای دیداری چند لحظه ای سر کوچه و لب رودخانه به انتظار می نشست
...
کوچه میزین باشی سو گلن آرخدی / سر کوچه مان نهری جاریست
دوروم چیخیم کوچویه یار گلن واختدی / میروم سر کوچه بیاستم وقت آمدن یار است
قارداشیم دا دوروب دربند باشیندا / برادرم نیز سر کوچه ایستاده
گئدیب گؤره بیلمیرم اوقاتیم تلخدی / نمی توانم یارم را ببینم اوقاتم تلخ است
...
من عاشیق قوزو قوربان / من عاشق بره قربان
قوچ قوربان قوزو قوربان / قوچ قربان ، بره قربان
یارین گلن یولونا / به راهی که یار می آید
که سه رم قوزو قوربان / بره قربان می کنم
..
من عاشیقم بیر یارا / من عاشق یک یارم
بیر اولدوزا بیر آیا / عاشق یک ستاره ، یک ماهم
بیرگون دؤزه بیلمیرم / یک رو.ز طاقت دوری ندارم
نئجه دؤزوم بیر آیا ؟ / چگونه یک ماه تحمل کنم ؟
..
عاشیق سؤزون گیزله دیر/ عاشق حرفش را پنهان می کند
سؤزون دوزون گیزله دیر / حرف راستش را پنهان می کند
سن چمنه چیخاندا / وقتی تو به چمن و صحرا می روی
لاله اؤزون گیزله دیر / لاله از شرم خودش را پنهان می کند
..
عاشیق گوله باخدی / عاشق به گل نگاه کرد
بولبول ده گوله باخدی / بلبل به گل نگاه کرد
نازلی یار گولومسه دی / یار نازنینم لبخند زد
آغیزدان گولاب آخدی / از دهانش گلاب سرازیر شد

2008-02-13

بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست

والنتین یا سپندارمزگان یا روز عشاق یا سئوگی گونو ، براهل محبت و دوستی مبارک
بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپلرند چاره نیست
آندم که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ما را به منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچکاره نیست
از چشم خود بپرس که ما را چه می کشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست
رویش به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست
فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ روی
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست