2008-07-12

بلبل - در کتاب کوچه

بلبلان خاموش، خر عرعر کند / در نفرت از آواز کسی می گویند که خود را خوش صدا تصوّر می کند.
بلبلی به شاخ گلی نشسته / به مزاح، اشاره به ریزه ای غذا است که به موی ریش یا سبیل کسی چسبیده باشد.
بلبلی که خوراکش زردآلو عنک باشد به از این نمی خواند. / از مقدمات بد و نادرست نتیجۀ خوب به دست نمی آید.
می زنم چهچه بلبل که خرم بگذرد از پل / در توجیه تملّق گوئی و چاپلوسی خود می آورند.
بلبلی خواندن / سرخوش و سر حال بودن
بلبلی کردن / به قصد دلبری و جلب توجه شیرین زبانی کردن
بلبل خاکی / اشاره ای ریشخنآمیز به الاغ و دراز گوش و کنایه از کسی که صدای زشتی دارد.
بلبل زبانی / شیرین زبانی و ورّاجی
بلبل سادات / لقبی است برای زنان الکن
بلبل سلطان / لقبی است برای مردان الکن
بلبل شاه طهماسب / کنایه از شخص پرچانه و ورّاج
بلبل مزاج / عاشق پیشه
*

 

2008-07-10

رقئییب

امروز پنج شنبه ، اولین پنج شنبه از ماه رجب است . ما به این روز رقئییب می گوئیم . در این روز حلوا می پزیم ، شکر پنیر و خرما داخل دیس می چینیم و به قبرستانهائی که عزیزانمان آنجا به خواب ابدی رفته اند می رویم . در فراقشان اشک حسرت می ریزیم و برایشان قرآن و دعا می خوانیم . سنگ قبرشان را آب و جارو می کنیم . سپس با همراهان به خانه عزیزی که هنوز یک سال از رفتنش نگذشته برمی گردیم و برایش در خانه عزاداری می کنیم
مادرم گفت : امروز وادی رحمت خیلی شلوغ است . مراسم عزاداری را در خانه برگزار می کنیم و برای دیدار برادرت فردا اول صبح به وادی رحمت می رویم . برای برادری که هنوز سه ماه از رفتنش نگذشته ، داغ مرگش تازه و جگرسوزاست . آنها دارند برایش عزاداری می کنند و فاتحه و یاسین می خوانند ، در حالی که من نمی توانم مرگش را باور کنم . فیلمهای ویدئویش را که نگاه می کنم ، می بینم نه تنها بیمار نیست بلکه قاه قاه می خندد و شوخی می کند . غم خودم را از یاد برده ام و برای پدر و مادر رنجورم آرزو صبر می کنم و نگرانشان هستم
قرار بود به توصیه دوستم در مورد مراسم رقئییب بیشتر و طولانی تر بنویسم . قرار بود برای برادرم و شقایق معصومش و همسر سیاه پوش اش شعری بنویسم . اما متاسفم که نمی توانم . شاید روزی دیگر

تقدیم به آنان که در سوگ عزیزانشان گریانند
..
گول اوسته بولبول قونار / بلبل روی گل می نشیند
بولبول سوز گوللر سولار / بدون بلبل گلها پژمرده می شوند
قارداش آدی گلنده / اسم برادر که می آید
اوره گیم قانا دولار / دلم پر خون می شود
..
سنگریم قالام قارداش / سنگر و قلعه ام برادر
قویما تک قالام قارداش / تنهایم نگذار برادر
قییما بو غربت ائلده / دلت نیاد در این غربت
بئله آغلار قالام قارداش / انگونه گریان شوم برادر
..
گؤزوم سن سیز قان آغلار / چشمانم بی تو خون می گریند
قارداش وای ، آی قارداش وای / ای وای برادر ، ای وای
کاشکا جانیم چیخئیدی / کاش خودم می مردم
دئمییئدیم قارداش وای / نمی گفتم وای برادر
وای برادرم وای

2008-07-08

مرگ شوکا

مرگت چه دیر خبر شد شوکای غریب
شوکای زیبایم
جای دوری نرفته بودم
و تو در آشیانه نبودی
گشتم، گشتم و گشتم
گریستم، گریستم و گریستم
نوزاد کوچک من
پستان هایم هوای تو را کرده اند
توضیح بیشتر در وبلاک صادق اهری و یوخا

2008-07-07

موج سبز

هرگاه باران دیوانه وار می بارد ، به یاد خاک تشنه وطن می افتم . دوست دارم وطن را همیشه سبز و خرم ، آهوانش را آزاد و خرامان ، مردمش را شاد و سربلند ببینم . هر خبر ناخوشی از وطن روحم را خسته و بیمار می کند . دلتنگم وطن ، دلتنگم

 

2008-06-28

فیدان

فیدان از کردهای ترکیه است . چند سال پیش یکی از برادرهایش در درگیری کشته و برادر دیگر دستگیر و زندانی شده است . از سرنوشت پدرشوهر خبری در دست نیست. او همراه با شوهر و مادر شوهر مجبور به ترک دیار شده است . حالا چهار کودک خردسال دارد و روزی دو ساعت در یکی از مغازه ها کارگری می کند . برای تسلیت و دلداری همراه با مادرشوهرش و دیگر دوستان پیشم آمده بود . صورتش زخمی بود . پرسیدم چه خبر شده است ؟ گفت : چند روز پیش سر کار ظرفی از بالای کمد روی سرم افتاد و لبه تیزش قسمتی از گونه ام را برید و خونین و مالین محل کار را ترک کردم و به پزشک مراجعه کردم و چون اتفاق در محل کار افتاده بود، پزشک گفت که شرکت تعاونی کار هزینه را پرداخت خواهد کرد و بعد از بخیه و عکس برداری و تجویز دارو ، مرخصی استعلاجی داد و به صاحب کار خبر دادم و تا بهبود حالم خانه ماندم . امروز که سر کار رفتم با رفتار خشن و نامهربان صاحب کار روبرو شدم . مثل اینکه فیدان چند روز پیش که تعریف و توصیف می شد و زرنگ و چنین و چنان بود نبودم . چپ رفتم سرم داد کشید راست رفتم توهین کرد. پیش مشتری چه حرفها که نگفت .
گفتم : می خواستی همانجا کار را رها کنی و برگردی . یعنی چه ؟ هم سهل انگاری بکنند و هم زبانشان دراز باشد ؟ مگر پرداخت هزینه پزشک به عهده آنهاست ؟
گفت :نه هزینه دکتر و معالجه به عهده آنها نیست . اما فرمهائی از شرکت تعاونی کار به آنها فرستاده خواهد شد و کارفرما باید توضیح دهد که اتفاق چگونه افتاد و چه شد و چه نشد . آنها هم که حوصله توضیح نوشتن ندارند . صاحب مغازه کارگر بی دردسر دوست دارد. نمی توانم کار را رها کنم . آخه به ماهی دویست ، سیصد یوروئی که از این کار دریافت می کنم احتیاج دارم و صاحب کار هم این را می داند . دستمزدم را به زن برادرم که سه بچه دارد و پدرش نیز تنگدست است می فرستم تا هم خرج خود و بچه هایش بکند و هم هزینه ناقابلی به برادرم در زندان بدهد . برای همین هم نمی توانم اعتراض بکنم چون می گوید ما این هستیم و از صدقه سر ماست که خانواده تان از گرسنگی نجات پیدا کرده اند . نمی خواهی به سلامت . اول باید کاری پیدا کنم بعد به اینها اعتراض کنم . درآمد همسرم زیاد نیست که هم بتواند چرخ زندگی ما را بچرخاند و هم به خانواده برادرم کمک کند . هرکسی یک جوری گرفتاراست . فقط انواع دردها و گرفتاری ها فرق می کند
اردبیل بیر شهردی هره سی بیر ته هر دی /اردبیل شهری است و ساکنانش هر کدام به شکلی
بعد از رفتنشان ، فکر فیدان خواب از چشمانم ربود . زن جوانی که با شستن و تمیز کردن کف مغازه و تحمل توهین و آزار و تمسخر ، با جان و دل برای تامین زندگی برادر نگون بختش تلاش می کند . شوهری که بعد از ظهر خسته و مانده از سر کار برمی گردد و کنار فرزندان قد و نیم قد اش می نشیند تا زنش سر کار برود . یکی برای ادامه حیات جگرگوشه هایش از جان و دل مایه می گذارد و دیگری داخل اسکناس شنا می کند . هر جا که بری آسمان همین رنگ است
.

2008-06-25

چه بگویم مادر

گویا دیروز روز مادر بود و من طبق معمول فراموش کرده بودم . طفلکی برادر تا ظهر صبر می کرد و تا می دید صدائی از من درنیامد ، می فهمید که باز تاریخ قمری و شمسی را قاطی کرده ام . زنگ می زد و یادم می انداخت . اما دیروز هاپوتی یادم انداخت و من تا پاسی از شب نشستم و چشم به تلفن دوختم . گوئی منتظر معجزه ای بودم . دعا می کردم که رفتنش خواب و رویا باشد . اما افسوس که انتظارم بیهوده بود و دعا بی اثر. خواستم به مادرم زنگ بزنم که شب از نیمه گذشته بود وبه خود گفتم شاید توانسته به کمک قرص خواب آور یا از خستگی گریه روزانه بخوابد
نمی دانم اگر زنگ می زدم چه جمله ای مناسب حالش می یافتم که بگویم

2008-06-20

قربان دل مهربانتان


برادرم رفت و من پس از چهل و پنج روز خبردار شدم . گقتند تحمل داغ عزیزان ، در غربت طاقت فرساست. اما تا به کی می توانستند از من پنهان کنند ؟ نمی دانم کارشان درست بود یا نه . اما من نظرشخصی ام را می گویم کاش از آغاز بیماری تا لحظه رفتنش ، خبرم می کردند تا من نیزهمراه با آنها دراین دیارغربت برای بهبودیش دعا می کردم و در غم از دست دادنش به عزا می نشستم . عده ای از دوستان غربت نشین نیز می گویند که چند ماه بعد از درگذشت عزیزانشان ، خبردار شده اند .
می گویند یک هفته قبل از مرگش بیمار شد و دکتربرایش معرفی نامه به فلان بیمارستان داد که اگر حالش بدتر شد به آنجا مراجعه کرده ، بستری شود. نیاز به انجام آزمایشاتی داشت که فلان آزمایشگاه اول حق ویزیت را دریافت کرده و سپس به او برای هفته بعد ، آن هم با پافشاری که بیمارم و احتیاج فوری به نتیجه آزمایش دارم ، وقت داده است .
حتمن خانم شماره نویس عصبانی هم شده که آقاجان اینجا همه بیمار اورژانسی هستند حوصله داشته باشید و نوبت را رعایت کنید . او که در آخرین روزهای زندگی اش گفت حوصله ادامه دادن ندارم می خواهم بروم و رفت . روز آخر زندگیش در دفتر یادداشت اش این تک بیتی را یافتند که بر سنگ قبرش نیز نوشتند
بو دونیادا دینجه له بیلمه دیم من / در این دنیا آرامش نیافتم
گئدیرم مزاریمدا دینجه له م من / می روم در مزارم آرام بگیرم
از او برایم سه جلد دفتر شعر حمیده رئیس زاده ( سحر خانیم ) به یادگار مانده است
دوستان مرا می بخشید که روحیه ام داغون است . حال و حوصله نوشتن ندارم . تا قلم به دست می گیرم اشک سد راه چشمانم می شود . احمد سیف می گوید : بهترین دوای روحیه خراب کار است و باز هم کار و وقتی که خسته می شوی باز هم کار . یک بار امتحان کن ، مشتری می شوی . من نیز توصیه این استاد عزیزم را گوش می کنم و از امروز کارهایم را از سر می گیرم
از دوستان عزیز که با کامنت و ایمیل با من همدردی کردند و در غربت تنهایم نگذاشتند تشکر می کنم
احمد سیف ، پروین محمدیان ، لاله ، شاهین دلنشین ، خاتونک ، مریم ، پریا ، حسین ، محمد افراسیابی ، امیر ، نازخاتون ، روشنائی صبح ، حمید میداف ، هاپوتی ، سپیده قصه گو ، صدف ، اورمو قیزی ، ارگون ، آرمین ، علی ، همیلا ، اهری ،عسل خاتون ، قارداشخان ، مریم ، ماوی ، باران سبز ، سارا ، تقویم صبورا ، ندا ، رها ، فروغ ، منیژه ، الناز ح ، غریب ، آیدا، کریم و میترا ، سیما ، نق نقو ( پرویز فرقانی ) ،ندا ، نسرین ، بیتا ، سارا ، امین روزنامه نگار، رضا ، عادلخانی ، اسماعیل جمیلی، یالقیز آتیلا ، ماحمیت ، نرگس، زیتون ، مرجان ، رضا اغنمی
سما شورائی که از اولین لحظه همراهم بود
نفیسه که شرمنده ام کرد. روح برادرت شاد
محمد قربانزاده همشهری و همکار عزیز
دختر همسایه که با برگ برگ و گلبرگ گلهای سفیدش همراه و همنوای دل دردمندمان بود
مینو صابری عزیز که محبت و مهرش فراموش شدنی نیست
..
دوستان عزیز ، با تمام وجودم به شما و عزیزانتان عمر طولانی همراه با سلامتی و دلخوشی و موفقیت آرزو می کنم . قربان دل مهربانتان

2008-06-11

در سوگ برادر جوانم


قارداش گل آی قارداش گل
قارلی داغلاری آش گل
غربت ائلده کیمسه م یوخ
تؤکر گؤزوم قان یاش گل
*
قارداش قارداش قوش قارداش
خنجری گوموش قارداش
گئتمه یین واختی دئییل
آتین ساخلا دوش قارداش
*
اویان قوربان اولوم اویان قارداشیم
واخسیز بو دونیادان دویان قارداشیم
..

2008-06-08

کار خیرِ مهربان

عصر آن روز هوا گرم و آفتابی بود . پنجره اتاقم را که باز کردم ، پیرزن و پیرمرد همسایه را دیدم که روی چمنها صندلی راحتشان را باز کرده و حمام آفتاب می گیرند . می گویند آفتاب اینجا برای سلامتی پوست هیچ خوب نیست ، اما اینها گوش شنوا ندارند. پرده ها را که کشیدم ، حوصله ام سر رفت . با پینار و پنبه واورزولا و دیگر دوستان تماس گرفتم و دور هم جمع شدیم و لب رودخانه رفتیم . در بین کسانی که برای گردش و حمام آفتاب و بازی بچه هایشان لب رودخانه بودند، چشمم به دختر و پسر نوجوانی افتاد که روی زیراندازی داخل چمنها نشسته بودند و به ظاهر داشتند درس می خواندند . کتاب جلویشان باز بود و خودشان داشتند به یک چیزی قاه قاه می خندیدند . یاد مادربزرگم افتادم وقتی ما کتاب را باز نگه داشته و حرف می زدیم ، یا بیرون می رفتیم ، صدایمان می کرد و می گفت : این درس را یا زود بخوانید یا کتاب را ببندید . شئیطان اوخویار ( شیطان می خواند . ) اگر کتاب درسی تان باز بماند شیطان می آید و آن صفحه را ازبر می کند و آن وقت شما هر قدر هم بخوانید ازبرتان نمی شود . ما هم سعی می کردیم کتابمان را بی جهت باز نگذاریم . یک لحظه دلم خواست به این دو نوجوان هشدار بدهم که کتابتان را شیطان می خواند ، اما قاه قاه شیرین خنده شان که گویا از ته دل بود مرا نیز به وجد آورد و لبخند زنان از کنارشان رد شدم . پنبه گفت : آللاهیم یا ربیم . ببین دختر پسرهای خارجی حیا و متانت سرشان نمی شود . همه اش هر و کر می خندند . تازه یکی نیست بگوید پسر دارد می خندد ای دختر بی چشم و رو تو چرا سی و دو دندانت باز است و لوزه هایت هم دیده می شود ؟ بیچاره دختر. پنبه هم دیواری کوتاهتر از دیوار دخترها پیدا نکرد . تازه روی نیمکتها نشسته بودیم که پترا و مونیکا نیز رسیدند. حالا دیگر جمعمان جمع بود و مهربان کم بود . چند وقتی بود که از او هیچ خبری نداشتیم . هر وقت غیبش می زند ، می فهمیم که دارد کاری مخفیانه و پر ضرر انجام می دهد. پینار به او هم خبر داده بود که کجا می رویم . دقایقی بعد او هم از راه دور با لبی خندان نمایان شد . پنبه گفت : نگاهش کنید نگفتم ؟ حتمن شوهری پیدا کرده که این چنین شاد و سر حال می آید . حرفی نزدیم اما توی دلمان پنبه را تائید کردیم . این زن باز هم شوهر جدید پیدا کرده است . جلو آمد و سلام و علیکی کرد و با عجله عکس پسرک سیاه پوست لاغر اندامی را که شش ساله نشان می داد ، از داخل کیفش درآورد و در حالی که نشانمان می داد ، گفت : پسرکم را ببینید . عکس را نگاه کردیم . پیترا با خشم گفت : باز هم شوهر کردی و عکس بچه اش را برایمان تحفه آوردی ؟ جواب داد : نه به خدا این دفعه شوهر و فلان پیدا نکردم بلکه کار خیر انجام دادم . اول حرفم را گوش کنید بعد قضاوت کنید . پترا سکوت کرد و ما با بی حوصلگی منتظر توضیح اش شدیم و او برخلاف انتظار ما ادامه داد : تصمیم گرفتم بچه ای بی سرپرست را به فرزندی قبول کنم به صلیب سرخ رفتم وبا مسئولش صحبت کردم و بالاخره هم بچه ای به من ندادند . درعوض به کمک و راهنمائیشان این پسر بچه را به من معرفی کردند که هر ماه مبلغی برایش از طریق یونیسف بفرستم و او بتواند همراه خانواده اش زندگی ساده ای داشته باشد . مبلغی که برایش می فرستم در آلمان ناچیز است اما برای او که در کشور فقیر نشین آفریقا زندگی می کند مبلغ قابل توجهی است . گفتند با این مبلغ این خانواده چند نفری از گرسنگی نجات پیدا می کنند . حالا این بچه برایم نامه ای نوشته و عکس جدیدش را فرستاده است . کلاس اول است و نامه اش خیلی ساده و بچه گانه است . در این دنیای پر از درد و بدبختی تنها به خود و شوهر و آرزوهای خود فکر کردن یک کمی خودخواهی است .
ائله بیر ایش گؤر کی هم اللاهین خوشونا گلسین هم بنده نین / کاری کن که هم خدا را خوش بیاید هم بنده خدا را
بیچاره مهربان ، این بار اولش بود که از صمیم قلب و با تمام دل و جانمان به او تبریک گفتیم

2008-06-03

مجلس ترحیم

تازه به خانه رسیده بودم که مونیکا زنگ زد و با تاسف فراوان خبر درگذشت پدرش را داد و مرا به مجلس ترحیم پدرش دعوت کرد . ازشنیدن خبر خیلی متاسف شدم . پدر او پیرمردی حدود هشتاد وهفت ساله و سالم و سر حال بود . آدم وقتی این مرد شاد و زنده دل را می دید از خودش خجالت می کشید . با آن سن و سال از کار و تلاش خسته نمی شد . دلم می خواست در این مجلس شرکت کنم . اما وقتی به قبرستان رسیدم که مراسم تمام شده بود . او را کنار همسرش که سالها پیش درگذشته بود دفن کردند . پس از عذرخواهی خواستم که برگردم مونیکا اجازه نداد . زیرا برای صرف عصرانه و شام دعوت بودم . اما خودم خجالت کشیدم . آخر به مراسم خاکسپاری نرسیدم ، دارم به مراسم خوردن می روم .
راستش را بخواهید یاد روزی افتادم که به جشن عروسی دعوت شده بودیم . تا از سر کار برگردیم و بچه ها را آماده کنم و راه بیفتیم دیر شد و بعد از مراسم عقد و دقایق آخر جشن به تالار رسیدیم و از آنجا به خانه عروس جهت صرف شام رفتیم . هدیه ناقابلی که تهیه کرده و قرار بود سرسفره عقد به عروس وداماد بدهیم توی دستم ماند وبا یکی از گیس سفیدان مشورت کردم و گفت که بعد از صرف شام ، هنگامی گه عروس می رقصد همراه با شاباش بده . تازه سر میز شام نشسته بودیم که خواهر داماد خود را به من رساند و کنارم نشست و آهسته پرسید : چرا سر سفره عقد نیامدید ؟ گفتم : می بخشید تا از سر کار برگردیم و آماده شویم دیر شد . گفت : چطور وقتی برای خوردن می آئید دیرنمی کنید ، موقع هدیه دادن دیر می رسید ؟ و فوری بلند شد و رفت . مرا می گوئید قاشق در دستم تبدیل به سیخ داغ و غذا تبدیل به زهر مار شد . تا به حال چنان غذای زهرماری نخورده بودم . قیرمیزی لیغین دا قدی قدری وار واللاه / رک گوئی وبد زبانی هم حد و اندازه ای دارد به خدا
چه دردسرتان دهم که مونیکا وقتی قیافه خجلم را دید ، لبخندی زد و گقت : اگر پدرم اینطوری ببیندت ناراحت می شود نکن عزیز من . از این اتفاقات برای همه می افتد . بیا با ماشین من می رویم . خلاصه به خانه شان رفتیم . مجلس بیشتر شبیه به یک میهمانی آرام بود تا مجلس ترحیم . فامیل و اقوام مونیکا همه دور هم جمع بودند . از مونیکا علت و چگونگی درگذشت پدر را پرسیدند ، گفت : پدرم پارسال بیمار شد و بعد از آزمایش و فلان و بهمان دکترمان گفت که مبتلا به بیماری سرطان شده است و خواست دارو و درمان تجویز کند و او را در بیمارستان بستری کند و شاید با شیمی درمانی و عمل جراحی و چه و چه بر طول عمرش بیفزایند که گفت : هشتاد و هفت سال در این دنیا زندگی کردم همیشه سالم و سرحال بودم . کار کردم و محتاج هیچ کسی نشدم . خانه ای دارم که دو دخترم مونیکا و جسیکا با آرامش خیال زندگی می کنند . تا به حال داروئی و آمپولی به بدنم راه نیافته و اکنون نیز دارو و درمان و بیمارستان نمی خواهم . دوست دارم چند ماه باقی مانده عمرم را در کنار دو دخترم زندگی کنم . از خدا سپاسگزارم که به من زندگی و سلامتی داد و هشتاد و هفت سال تمام سر پایم نگاه داشت و اکنون سرطان را به سراغم فرستاده و خبرم می کند که وقت رفتن است و من کار ناتمام ندارم . با خیال راحت خواهم رفت . پدر رفت . اکنون روحش آن بالا با دیدن این بساط آرام است . رفتنش موجب شد که پس از چندین ماه دوباره دور هم جمع شویم . جسیکا را باش به جای گریه بر مرگ پدرش داشت از ما سوال می کرد که اگر خدا سرطان را سراغتان بفرستد چه عکس العملی نشان می دهید ؟ آیا رفتن را به همان آسانی که پدرم پذیرفت می پذیرید یا دست به دامن پزشک و دارو می شوید . هر کسی جوابی می داد .عمو گفت : من هنوز جوانم و می خواهم زندگی کنم . عمه گفت : من هنوز به اندازه پدرت پیر نشده ام . خاله هشتاد ساله گفت : من کم کم دارم پیر می شوم بعید نیست که هفت هشت سال دیگر وقت رفتنم باشد . برای جوانها هم این سوال بیجا بود با صراحت گفتند که خیال مردن آن هم به این زودی ندارند . از من نیز سوال کرد . گفتم خیال مردن ندارم و به اندازه کافی وقت تلف کرده ام و کارهای ناتمام زیادی دارم احتیاج به وقت بیشتری دارم . اما مسلم است که من نیز آز آغری راحاند اؤلوم می خواهم ( درد کم و مرگ آسان ) اما آن شب این سوال فکرم را به خود مشغول کرد که به راستی اگر خدا به این زودیها خبرم کند که دیگر وقت رفتن است آماده شو ، چه عکس العملی نشان دهم بهتر است ؟

2008-05-29

es gibt kein weg zurück

از این ترانه Wolfsheim
خوشم می آید شعرش هم قشنگ است
es gibt kein weg zurück
Weißt du noch wi es war
Kinderzeit wunderbar
Die Welt ist bunt und schön
Bis du irgendwann begreifst
das nicht jeder Abschied heißt
Es gibt auch ein wieder sehen
Immer vorwärts Schritt um Schritt
Es gibt kein Weg zurück
Was jetzt ist, wird nie mehr ungeschehen
Die Zeit läuft uns davon
, was getan ist es getan
Was jetzt ist, wird nie mehr so geschehen
Es gibt kein Weg zurück
Es gibt kein Weg zurück
..Ein Wort zuviel im Zorn gesagt
Ein Schritt zu weit nach vorn gewagt
Schon ist es vorbei
Was auch immer jetzt getan
Was ich gesagt hab, ist gesagt
was wie ewig schien
ist schon Vergangenheit
Immer vorwärts Schritt um Schritt
Es gibt kein Weg zurück
Was jetzt ist, wird nie mehr ungeschehen
Die Zeit läuft uns davon,
was getan ist es getan
Was jetzt ist, wird nie mehr so geschehen
Ach und könnt ich doch Nur ein einziges mal
die Uhren rückwärts drehen
Denn wie viel von dem
was ich heute weiß
Hätte ich lieber nie gesehen
Es gibt kein Weg zurück
Es gibt kein Weg zurück
Es gibt kein Weg zurück
Dein Leben dreht sich
nur im Kreis
So voll von Weggerochner
Zeit Deine Träume
schiebst du endlos vor dir her
Du willst noch leben irgendwann
Doch wenn nicht heute
wann denn dann
Denn irgendwann ist auch ein Traum zu lange her
Immer vorwärts Schritt um Schritt
Es gibt kein Weg zurück
Was jetzt ist wird nie mehr ungeschehen
Die Zeit läuft uns davon
Was getan ist es getan
Was jetzt ist wird nie mehr so geschehen
Ach und könnt ich doch
Nur ein einziges mal die Uhren rückwärts drehen
Denn wie viel von dem
was ich heute weiß
Hätte ich lieber nie gesehen

2008-05-25

هوو


اورقیه آنا پیرزن جالبی بود . برای خودش آداب و رسوم و باورهائی داشت و پای بند آن آداب بود . روزی از روزها که من بچه ( شاید کلاس اول یا دوم ابتدائی ) بودم ، هنگام غروب آفتابه را پر از آب کرد و چادرش را به سر انداخت و از خانه بیرون رفت و مرا نیز با خود برد . یادم نمی رود در طول راه چقدر خجالت کشیدم . فکر می کردم همه دارند نگاهمان می کنند و به ما می خندند . آخر آفتابه را که به گردش نمی برند . جایش گوشه حیاط و داخل توالت است . با آفتابه گاهی می توان به گلدانهای شمعدانی دورتادور حوض آب داد . در روزهای سرد زمستانی هم می شود از آب گرم پر کرد و وضو گرفت . آفتابه که راهی کوچه پس کوچه های شهر نمی شود . خلاصه که بعد از نیم ساعتی پیاده روی به قبرستان رسیدیم . سر قبر زنی رفت و آفتابه را گوشه ای گذاشت و سنگریزه ای برداشته و سنگ قبر زن را به آرامی زد و فاتحه خواند و زیر لب حرفهائی زد و سپس در حالی که بایاتی می خواند آب آفتابه را روی قبر پاشید و آفتابه خالی را زیر چادر زد و برگشتیم . حالا من خوشحال بودم که آفتابه دیگر دیده نمی شود . بین راه پرسیدم : چرا قبر مردم را خیس کردی ؟ جواب داد : امشب شب عروسی شوهرش است . رفتم خبرش کردم که نصف شبی یک دفعه خبردار نشود و استخوانهایش بدرد نیاید و آب ریختم که قبرش شعله نشکد . می گویند شبی که حضرت علی ( ع ) عروسی کرد ، یکی از نزدیکانش یک کاسه آب روی قبر خانم فاطمه ( س ) ریخت . این از قدیم رسم است . مانده بودم که مگرخانم فاطمه ( س ) خودش به شوهرش وصیت نکرده بود که بعد از او ازدواج کند . حتی خودش نیز زن آینده را انتخاب کرده بود . اما هم بچه بودم وچیزی به عقلم نمی رسید وهم اورقیه آنا دوست نداشت در مورد باورهای دینی سوال پیچ شود . می گفت در مورد مسائل دینی نباید زیاد کنجکاو بود . می بینی که خدای نکرده یک دفعه از دین خارج شدی .
مانده بودم خبری که استخوانهای مرده را بدرد بیاورد و قبرش را در شعله های آتش بسوزاند ، با زنده چه می کند . زنی که زنده زنده جلوی چشمانش جشن عروسی شوهرش را بگیرند چه می شود ؟ زنی که خود هوو باشد و سپس هوو پشت سر هوو ببیند چه می شود ؟ عشق و دوست داشتن و فداکاری هم حد و مرزی دارد نه ؟ می گویند مقصر اصلی زن است که شوهرش را راضی نگه نداشته و مرد هم که ... پس باید زنی بگیرد و به سر و سامانی برسد . وقتی می پرسی زن اول بد بود ، زن دوم بد بود ، زن سوم بد بود ، ... و حرف حسابت با زن پنجم چیست ؟ مگر مرض داری مرد ؟ می گوید : این امتیازی است که قانون و عرف و جامعه به من داده است چرا استفاده نکنم ؟ زنها خودشان کشته و مرده من و موقعیت عالی من هستند . تا زمانی که خرج می کنم ، زنان در هر موقعیتی هم باشند عبد و غلام من هستند . می گوئی : آی اون امتیاز و عرف و قانون و جامعه و مردی و مردانگی بخورد توی سرت . آی مرده شوی پولت را با خودت یکجا بشوید . شکمی که به نانی سیر می شود چه منتی دارد ؟ فکر پیری ات را بکن . می گوید : هشتاد سالم هم که باشد زن جوان می آید و منتم را می کشد و تر و خشکم می کند . نیازی به توشه ندارم .
این حرفها مرا به یاد دو هوو می اندازد که زمانی سه خیابان آن طرفتر خانه داشتند . در خانه شان هووی اول را خانم بزرگ و هووی دوم را خانم کوچک می نامیدند . سالهای سال زندگی ، آرام و بی سروصدا بود . می گفتند مرده خیلی باغیرت هست . وقتی وارد خانه می شود ، نظم و ترتیب برقرار است و چنین و چنان می کند و الی آخر . تا اینکه روزگار به زمینش زد و دیگر قدرت ضربات مشت و سیلی اش و تهدیدش ضعیف و ضعیف تر و محتاج دارو و درمان شد . به خانم کوچک دستور داد که داخل غذای من چربی و فلان و بهمان و بئشمکان نریز که برایم خیلی ضرر دارد . خانم کوچک جواب داد که من خیلی کار دارم به خانم بزرگ بگو . به خانم بزرگ دستور داد که چنین و چنان بکن . خانم بزرگ جواب داد که عروسم را برای پاگشا دعوت کرده اند او را به مهمانی می برم . در مقابل اعتراض مرد گفت : جیک جیک مستونت که بود ، یاد زمستونت نبود ؟
نمی دانم آخر این ماجرا به کجا کشید . در هر صورت پیری و شکستگی و درماندگی هست و خانه سالمندان نیز یواش یواش دارد پا فراتر می نهد و تا از کنارش می گذری چشمک می زند . ( از آنجائی که چند سال تجربه کار در آن غمکده را دارم ، می دانم فرزندان با والدینی که به همدیگر ستم کرده اند چه می کنند . لازم نیست که بزنند و بکشند همین که والدین شب و روزشان پشت پنجره و به امید دیدن اولاد در انتظار بیهوده می گذرد برایشان کافی است . ) اما این رسم زندگی نیست . به آنان که چند زنی مرد را تبلیغ می کنند می خواهم بگویم نه تنها خانه ها را آباد نمی کنید که مردم را خانه خراب می کنید . هیچ فرقی نمی کند چه زن چه مرد ، به هر دو ستم می کنید .
کسی که هوو نباشد یا هوو نداشته باشد نمی داند هوو بودن و هوو داشتن چیست ؟ شاید در تعریف لغوی و معنوی اش بتوان گفت هوو یکی از تلخترین شکنجه های روحی است و زنی که چنین شکنجه ای را متحمل می شود ، آن مرد لعل و جواهر هم باشد از چشمش می افتد و آنچه که موجب ادامه آن زندگی نکبت بار می شود عدم حمایت قانون و جامعه و اقوام از زن است . کدام مردی خیانت زنش را می پذیرد و چشم پوشی می کند که زن نیز بکند؟ زنی و مردی گفتند ، افسانه ای بیش نیست .
در گذشته های دورو نزدیک از این اشتباهات تلخ زیاد اتفاق افتاده است و تجزبه ها نشان داده که چنین زندگی زندگی نیست آتش است . اکنون متاسفانه دارند تشویق به تکرار می کنند . دارند ما را به عقب تر از گذشته برمی گردانند . ای خدا ازتان نگذرد .
...
امروز نیز مثل هریکشنبه دیگر
رادیو قاصدک را گوش خواهم کرد . قرار است با ایرج جنتی عطائی مصاحبه کند
...

داغلاری ان پیادا / از کوهها پیاده سرازیر شو
یولا گل تن پیادا / سر رهگذر بیا پیاده
گئدک حاققی تاپماغا / برویم برای پیدا کردن حق
سن آتلی من پیادا / تو سواره و من پیاده
..
چوللرده بوستان اولدوم / در دشتها بوستان شدم
دیللرده داستان اولدوم / قصه سر زبانها شدم
فلک سالدی پیس درده / فلک مرا به درد بدی انداخت

یاردان یولداشدان اولدوم / با دوست و آشنا بیگانه ام کرد

2008-05-21

زنده یاد محمد حسین شهریار

در میان آذربایجانیها کمتر کسی است که با اشعار نغز شهریار آشنائی نداشته باشد . من نیز از زمانی که چشم باز کردم ، با اشعار او زندگی کردم . گوئی او نیز مثل پدربزرگم عضوی از اعضای خانه مان بود . حیدربابایش را در فرصت کمی که امانت گرفته بودم با عجله نوشتم و سپس در فرصتی دیگر با خودنویس در دفتر مخصوص پاکنویسی کردم . به خیال خودم با خودنویس خوش خط نوشته می شود و حرمتش باقی می ماند. وقتی برای پدربزرگم می خواندمش ، لحظه لحظه زندگیش مرور می شد . زمانی که می خواندم
آی اؤزومو او ازدیرن گونلریم / یادش به خیر روزهائی که خودم را لوس می کردم
آغاج مینیب آت گزدیرن گونلریم / یادش به خیر روهائی که با چوب اسب سواری می کردم
به یاد دوران کودکیش و چوبی که جای اسب را برایش می گرفت ، لبخندی کودکانه بر لبانش نقش می بست . دوباره می خواندم
عمه جانین بال بلله سین ییه ردیم / لقمه قاضی عسل عمه جان را می خوردم
سوندان دوروب اوس دونوموگییردیم / بعد پیراهنم را می پوشیدم
از خاله اش که وقتی برایش ماست تازه می برد ، او نیز بر گونه خواهرزاده کوچکش بوسه می زد و برایش ساندویچ عسل می داد ، یاد می کرد . برایش می خواندم
قاری ننه گئجه ناغیل دیینده / وقتی پیرزن شب قصه می گفت
کولک قالخیب قاب - باجانی دوینده / وقتی باد شدید در و پنجره ها را به هم می کوبید
از قصه های ملک محمد و دیو و کچلجه و از ایامی که مجله و تلویزیون و رادیو نبود و آنها قصه ها را با روایت مادربزرگ و زیر کرسی می شنیدند ، قصه ها تعریف می کرد ..
وقتی می خواندم
بایرامیدی گئجه قوشو اوخوردو / شب بود و مرغ شب می خواند
آداخلی قیز به ی جورابین توخوردو/ دختر نامزد برای نامزدش جوراب می بافت
به یاد دوران نامزدی اش ، جوراب پشمی دستباف اولین هدیه از نامزدش ، نامزدبازی اش و رفتن به خانه نامزد و درآوردن کفشهایش دم در به خیال اینکه صدای کفشهایش موجب می شود که پدر و برادرها متوجه ورودش شوند ، می افتاد و لبخندی شیرین بر لبهایش می نشست .
وقتی شعر پدرم را برایش می خواندم او نیز با آن سن و سال اشک از چشمانش سرازیر می شد . زیرا او نیز وقتی به ماکو سفر می کرد از آن کوچه پس کوچه های قدیمی و جای پای پدر ، بوی صفای پدرش را می جست .
دبیری که شعربسیار لطیف و زیبای بهجت آباد خاطره سی را سر کلاس آورد . شعر را نه یکبار نه دو بار بلکه چندین بار خواندیم . وقتی به خانه رسیدم ازبر بودم . پدرم چقدر با اشتیاق آن را با صدای بلند برای مادرم خواند . آن شب را ، آن صدای پدر را و آن لبخند سرشار از لذت و تحسین مادر را فراموش نمی کنم .
جنگ که شد ، صدام که بی رحمانه و با اسلحه های مدرن و شیمیائی به جان جوانان افتاد ، پدر از دیوان شهریار شعر انیشتن را یافت و خواند .
اشعاری که در سوگ مادر و خان ننه سرود ، مگر از خاطره ها رفتنی است ؟
در آن وانفسای ترک خر و غیره شعر الا تهرانیا انصاف می کن خز تویی یا من او آب خنکی بود بر دل شکسته و رنجیده مان . او احساس و غرور نوجوانان و جوانان را می شناخت .
شهریار در لحظه لحظه خاطرات ما جای خاص خودش را دارد . تاریخ شفاهی ، اعیاد ، سوگواریها ، شادیها و حتی بازیهای کودکانه ما . وقتی با دختردائی و دختر عمه و دخترهمسایه و داداش بزرگه و پسر دائی بزرگه و کوچکه دور هم جمع می شدیم و شعرلشمه ( مشاعره ) بازی می کردیم وقتی بیت کم می آوردیم این شعر طنز را که فقط مصراع اولش را شهریار سروده ، می خواندیم
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
می رود طیاره از روی زمین بالا چرا
اکنون می گویند مداح بود . مداح آن و این بود ؟ مگر تا چند دهه پیش آن یکی آریامهر همایونی و اعلی حضرت کمر بسته امام رضا ( ع ) نبود ؟ مگر نمی گفتند او پدر ملت است ؟ ذهن کودکیم را این معما اشغال کرد که این مرد کم سن و سالتر از پدربزرگم چگونه پدر اوست . مگر پدر نباید بزرگتر از پسرش باشد؟ مگر نه این است که خیلی ها هنوز هم که هنوز است هاله نورانی بالای سر این و آن می بینند ؟ تازه خیلی از شعرای معروف که آثاری بس ارزشمند دارند مداحی کرده اند و این دلیل نمی شود که زحماتشان را نادیده بگیریم
اکنون نه سریال سرگذشت او را تماشا می کنم و نه هجوش تاثیری در احساسم نسبت به او دارد . زیرا جای جای دفتر خاطرات زندگیم سرشار از اشعار نغز و دلنشین اوست . دیگر جائی برای سریال سرگذشت او و شب شعرش و هجوش باقی نمانده است .
*
اول باشی مندن استقبال ائتدیز / اول از من استقبال کردید
سوندان دوروب ایشیمده ایخلال اتئدیز / سپس در کارهایم اخلال کردید
اؤز ظندیزجه استادی اغفال ائتدیز / به خیال خودتان استاد را اغفال کردید
عیبی یوخدور ، گئچر گئده ر عموردور / عیبی ندارد عمر است می آید و می گذرد
قیش دا چیخار اوزو قارا کؤموردور / زمستان هم می گذرد و روسیاهی به زغال می ماند
*
عاشیق دئیه ر : بیر نازلی یار واریمیش / عاشق می گوید : یار نازنینی بود
عشقینده اودلانیب یانار واریمیش / در آتنش عشق می سوخت و خاکستر می شد
بیر سازلی سؤزلو شهریار واریمیش / شهریاری با سوز و ساز بود
اودلار سؤنوب اونون اودو سؤنمویوب / شعله ها خاموش شده اتش عشق او خاموش نشده
فلک چؤنوب اونون چرخی چؤنمویوب / فلک برگشته و چرخ او برنگشته
*
کیم قالدی کی بیزه بوغون بورمادی / کی ماند که به ما سبیل تاب نده
آلتدان – آلتدان بیزه کلک قورمادی / مخفیانه به ما کلک نزد
بیر مرد اوغول بیزه هاوار دورمادی / جوانمردی از ما حمایت نکرد
شیطانلاری قوجاقلاییب گزدیز سیز / شیطانها را بغل کرده گردیدید
اینسانلاری آیاقلاییب ازدیز سیز / انسانها را لگد کرده زیر پا له کردید
*
بندهای 111 – 120 – 109 حیدربابایه سلام جلد دوم

2008-05-15

حکیمه

دبیرستان که بودیم ، فاصله بین دو سری در مدرسه می ماندیم .آن زمانها از ساعت 12 تا 2 بعد از ظهر وقت رفت و برگشت به خانه و صرف ناهار داشتیم . اما بیشتر وقتها در مدرسه می ماندیم تا هم تکالیف دو ساعت باقی مانده بعد از ظهری را انجام دهیم و هم در فرصت باقیمانده به خنده و تفریح بپردازیم . ساعت دوازده که می شد اولیای مدرسه به خانه شان می رفتند و ما می ماندیم و بابا و ننه مدرسه که مواظب رفت و آمدمان بودند . بعد از خارج شدن خانم مدیر از در مدرسه ما هم روزنامه های کهنه را در گوشه آفتابگیر حیاط پهن می کردیم و می نشستیم . در میان دوستانمان دختری بود که حکیمه نام داشت . او مثل ما چادر به سر به مدرسه می آمد ومثل ما وارد حیاط مدرسه که می شد چادر را از سرش باز می کرد و تا کرده داخل کیف دستی اش می گذاشت . قرار بود بنا به سفارش اکید والدینش وقتی آقا دبیرها وارد کلاس می شدند روسری به سرش ببندد که چنین نمی کرد . مادربزرگ بسیار مذهبی من می گفت : آقای معلم محرم است . مردی که به فکر بی ناموس بازی و چشم چرانی باشد که معلم نمی شود . تازه اداره به آن بزرگی با آن همه کارکنان گنده مگر اجازه می دهند مرد بد وارد دبیرستان دخترانه شود .آنها خودشان هم خواهر و مادر دارند. اما مادر بزرگ حکیمه می گفت: مرد مرد است معلم و غیر معلم ندارد . پیش معلم مرد بدون روسری و چادر نشستن گناه است . اما حکیمه ترجیح می داد با مادربزرگ من همعقیده باشد . گاهی وقتها مادربزرگهای بی سوادمان را بیشتر از باسوادان باور داشتیم . دلیل هم داشتیم در طول سالها تحصیل در دبیرستان حرکات و رفتار زشت و ناپسند از هیچ یک از دبیران مرد مان ندیدیم . یکی وقتی عصبانی می شد از کلاس بیرون می انداخت ، دیگری ناسزا می گفت ، آن یکی مسخره می کرد ، چهارمی تحقیر می کرد . اما هیچ کدام نظر سوئی نسبت به شاگردانشان نداشتند. به نظر من حکیمه حق داشت .
خلاصه کلام که در خانه حکیمه تلویزیون و رادیو و ضبط صوت و غیره نبود . چون آنها وجود این ابزار را گناه می دانستند . اما جل الخالق این دختر از کجا ترانه های زیبای زینب خانلار را شنیده بود که در همان فاصله زنگهای ناهار برایمان زمزمه می کرد . شنیدن موسیقی برایش حرام بود اما او می توانست روی همان نیمکت چوبی دایره بزند و بخواند و ما نیز با دست زدن همراهیش کنیم . گاهی وقتها که خانم ناظم از سر و صدایمان به تنگ می آمد وارد کلاسمان می شد و دختر بیچاره را نصیحت و سرزنش می کرد و وقتی هم می خواست از در کلاس خارج شود زیر لب زمزمه می کرد که : آللاه داغینا باخار قار وئره ر ( خدا به کوهش نگاه می کند و برف می فرستد ) اگر خانواده اش مذهبی نبودند این چی می شد ! . او ترانه ها را به لهجه غلیظ تبریز می خواند . در ترانه های فارسی اش نیز تلفظ حروف « ک » و « ج » و « چ » اش نشان می داد که او بی برو برگرد تبریزی است .
حالا پس از گذشت سالها گاهی دلم برای همان لهجه و آواز تنگ می شود . دوست دارم موسیقی آذربایجانی گوش کنم . ترانه هائی که پیدا می کنم بیشتر از خواننده های باکوست . خواننده های وطنی هم که ترانه هایشان یا شبیه به روضه است یا سرود . چندی پیش وبلاک بهترین موسیقی آذربایجانی را پیدا کردم . امیر جوان زحمت می کشد و ترانه های زیبای آذربایجانی را گلچینی می کند که می توان به راحتی داونلود کرد . در میان آلبومهایش آلبوم رحیم شهریاری را بیشتر دوست دارم . شهریاری یاد و خاطره حکیمه و دوران خوش و به یاد ماندنی دبیرستان را برای من زنده می کند . شباهت روش خواندن و سبک ادای کلمات خیلی زیاد است نمی دانم چگونه بگویم گوئی این دو خواهر و برادر بودند . رحیم شهریاری حروف را همانگونه تلفظ می کند که شهروند عادی تبریزی تلفظ می کند . صدایش تبریز را و بوی گلهای اطلسی پشت پنجره ام ائل گلی ( شاهگلی) واستخرش را به اتاقم می آورد .
برای شنیدن و داونلود ترانه های زیبای آذربایجانی به وبلاک امیر سر بزنید .

2008-05-07

Die Uhrzeit

شعر را که خواندم طبع ترجمه ام گل کرد و به حال و هوای خودم ترجمه اش کردم .
Die UhrzeitDie Zeit hat niemals für sich Zeit,
denn sie läuft ständig weiter.
Sie trägt ein graues Arbeitskleid
Und ist zum Ausruhen nie bereit,
sie macht auch nicht gescheiter,
weil sie ganz einfach, tik, tak, tik,
nur vorwärts schreitet, nie zurück,
mit jedem Uhrschlag bestimmt
ein Leben gibt, ein Leben nimmt.
..
Sekundenschnell kostet ihr schlagen
So manchen von uns Kopf und Kragen.
Wenn Politik die Zeit verdreht,
diese sehr bald im Abseits steht.
..
Ihr Ablauf drängt uns in die Pflicht,
denn Zeitverspätung kennt sie nicht-
doch hält sie Glückliches bereit,
vergisst man einfach mal die Zeit.
Geert-Ulrich Mutzenbecher…….
زمان
زمان هرگز برای خودش وقت ندارد
زیرا او مدام در حرکت است
او لباس کار خاکستری می پوشد
و هرگز برای استراحت آماده نیست
او همچنین زرنگی نمی کند
زیرا او خیلی ساده با تیک ، تاک ، تیک
به جلو گام برمی دارد
و هرگز به عقب برنمی گردد
با هر ضربه اش ، فرمان می دهد
به تمام شدن یک زندگی و آغاز زندگی دیگر
..
حتی زمانی که
سیاست زمان را به گونه ای تغییر می دهد
باز او با ضربات سریع
وبا سر و جان به جلو می رود
..
گذر زمان ما را به جلو هل می دهد
زیرا او تاخیر نمی شناسد
همچنین اگر خوشبختی دوام داشته باشد
آدمی گذر زمان را فراموش می کند
....................................
و این هم ترجمه خسرو احسنی قهرمان
زمان
کارگری که هرگز برای خودش وقت ندارد
زیرا پیوسته جلو می رود
همیشه با لباس خاکستری کار آماده است
و هرگز فرصت استراحت ندارد
تقلب در کارش نیست
چون کارش خیلی ساده است فقط ،تیک ، تاک ،
تیک،،
گام ها به جلو و هرگز به پشت سر نمی نگرد
هر ضربه اش ، فرمان است
پایان یک زندگی و آغاز زندگی دیگری
..
حتی زمانی که
سیاستمدار با زور می خواهد زمان را تغییر بدهد
باز او با ضربات سریع
واستوار به پیش می رود..
زمان ما را به جلو هل می دهد
زیرا که تاخیر را نمی پذیرد
اما یادتان باشد اگر خوشبختی دوام داشته باشد
آدمی همین زمان سختگیر را فراموش می کند