این حکایت را حدود شانزده سال پیش از یکی از همکاران عزیزم شنیدم . و خواستم بگویم هر جا هستی شاد و سلامت باشی
می گویند زمانی که مدارس به شکل کنونی دایر نشده بود ، کودکان به مکتب می رفتند . پدری نیز هر روز صبح کودکش را به مکتب می رسانید و از آنجا سر کار خود می رفت . روزی از روزها که پدر گرفتار بود لاجرم مادر دست دلبندش را در دست گرفت و او را به در مکتب خانه رسانید . از قضای روزگار چشم آخوند آقا به جمال خاتون که سراپا پوشیده و فقط دو چشم شهلایش نمایان بود افتاد . عصر بعد از تعطیل مکتب خانه آخوند آقا کودک را فراخواند و گفت : به مادرت سلام مرا برسان و بگو آخوند آقا گفت هی هی ؟ کودک در خانه پیام آخوند آقا را به مادر رسانید . خاتون متوجه منظور وی شده شب موضوع را به شوهر گفت و زن و شوهر تصمیم گرفتند آخوند آقا را قولاغینی ائله بورالار کی اوغلاخ کیمی بعیلده سین ( چنان گوشمالی دهند که مانند گوسفند نر فریاد بکشد
صبح روز بعد خاتون به فرزند سفارش کرد تا به آخوند آقا بگوید ، مادرم گفت : هی هی ، بوقلمونی درشت و چاق و چله به خانه ام بفرست و شب بیا . آخوند آقا با شنیدن این خبراز خوشحالی قویروغوینان گیردکان سیندیردی ( با دمش گردو شکست ) بوقلمونی خرید به خانه خاتون فرستاد و خود آماده برای بزم شب شد . از این طرف خاتون بوقلمون را بریان کرده و سفره ای مفصل و اشتها آور پهن کرد و شوهر لباس نوی پلوخوری اش را پوشید و کفشهای کهنه اش را به پا کرد و از خانه بیرون رفت و پشت درخت چنار پنهان شده منتظر آخوند آقا شد . آخوند آقا گئیینیب گئچیندی ( لباس میهمانی پوشید و شک کرد ) عبای زردش را به شانه انداخت و راهی منزل خاتون شد و در را به صدا درآورد . خاتون در به روی وی گشود . آخوند آقا داخل شد . از طرفی بوی بوقلمون بریان و سنگک تازه تبریز و از طرف دیگر نفس عماره مستش کرده بود . کنار سفره نشست و در حالی که چشمانش از شهوت سرخ شده بود پرسید : خاتون اول هی هی بعد بوقلمون ، یا اول بوقلمون بعد هی هی ؟ خاتون جواب داد : چه عجله داری اول بوقلمون نوش جان کن و بعد هی هی و .. هنوز حرف خاتون تمام نشده بود که در به صدا درآمد و زن با دستپاچگی و لکنت گفت : ای وای خاک توی سرم شد شوهرم آمد . حالا چه خاکی به سرم بریزم. آخر قرار بود نصف شب به خانه بیاید . و آنگاه سعی در مخفی کردن آخوند آقا که از ترس کم مانده بود تومانینی به لییه ( به شلوارش گیش کند ) نمود . جائی برای مخفی کردن او پیدا نکرد ناگاه چشمش به صندوق خالی لباس که در گوشه ای از اتاق قرار داشت افتاد و گفت : آقا بیائید داخل این درش را می بندم و وقتی شوهرم بیرون رفت درت میارم که اگر حالا شما را اینجا ببیند خون به پا می کند . و سپس آخوند آقای ناچار را با سر توی صندوق چپاند صندوق کوچک بود و آخوند اقا سر پائین و باسن بالا و به زحمت آن تو جا شد و خاتون در صندوق را بست وگوشه ای از عبای زرد آخوند بیرون ماند . خاتون در را برای شوهر باز کرد . شوهر داخل آمد و گفت : با عجله لباس پوشیدم و فراموش کردم کفش تازه ام را بپوشم وآمدم کفشهایم را عوض کنم . حرف زنان وارد اتاق شد و سفره را که دید به به و چه چه کرده کنار سفره نشست و دو تائی شروع به خوردن بوقلمون بریان کردند . مرد پرسید : خاتون چه عجب سفره ای چنین رنگین درست کرده ای ؟ خاتون جواب داد : نذر کرده بودم گاو زردمان بزاید و بوقلمون بپزم . برای ادای نذرم این سفره را پهن کرده ام . مرد گفت : من نیز نذر کرده بودم گاو زردمان بزاید و من او را هی هی . خلاصه کلام که چشمتان روز بد نبیند که مرد به سراغ آخوند آقا که داخل صندوق حبس و کیپ شده بود رفت و … طرف با هزار زحمت و مشقت خود را از چنگال مرد رهانید و پا به فرار گذاشت . صبح روز بعد خاتون به فرزند سفارش کرد که به آخوند آقا بگوید : مادرم سلام میرساند و می گوید هی هی ؟ کودک پیام را به آخوند آقا رساند نامبرده فریاد برداشت که : گئت کؤپک اوغلو آنان هئشترخان اتینه یئریکلیر ، آتان موللا …. ؟ ( برو فلان فلان شده مادرت ویار بوقلمون دارد و پدرت ویار … ملا ؟
*
اؤزگه نین ناموسونا / به ناموس دیگران
گؤرون تیکمه آی آقا / چشم طمع نیاندازای آقا
ایناندیغین تانری دان / از خدائی که باورش کردی
بیرگه اوتان آی آقا -/ خجالت بکش آی آقا
*
آخوند آقام یاناسان / آخوند آقا بسوزی
باشی داشلی قالاسان / خاک بر سر بمونی
بلکی بو حیکایه دن / بلکه از این حکایت
یاخجی بیر درس آلاسان / درس خوبی بگیری
*
سن دوز کیمی بیرزادسان / تو چیزی مثل نمکی
کوفله نمیشه درمانسان / برای گندزده ها درمانی
وای ملته او گونکی وای / به حال ملت زمانی که
سن اؤزون کیف توتاسان / تو خودت گند بزنی
*