شنبه ای بود سرد با ابرهای تیره و بادِ سردِ بی رحم. اوّلِ صبح وارد کلاس شدم.
بچّه ها دور بخاری نفتی جمع شده و سعی در گرم گردن دستان یخ زده شان را داشتند و
متوجه ورود من نشدند. هر کلاس روزانه سه لیتر سهمیه نفت د اشت. بابای مدرسه قبل از
آمدن ما به کلاس، بخاری را روشن می کرد و تا تن و جانمان گرم شود سه لیتر تمام می
شد. این قانون مدرسه بود، چه در زمان محصّلی و چه در زمان معلّمی. مبصر با دیدن من
داد زد:« برپا» و بچه ها برخاستند و با صدای یخ زده « سلام، صبح به خیر، به کلاس
ما خوش آمدید» گفتند و سر جایشان نشستند. حضور و غیاب کرده و پرسیدم:« بچه ها خیلی
سردتان است؟» هم صدا بله گفتند. دستان من نیز کم از آنها نداشت. دستهایم را به هم
مالیدم تا کمی گرم شود و بتوانم خودکار بدست بگیرم و بنویسم. دخترکانم نیز به
تقلید از من دستها را به هم مالیدند. پس از دقایقی کلاس کمی گرم و قابل تحمل شد و
درسمان را شروع کردیم. از میان بچه ها« کبیره » را پای تخته سیاه خواندم. تمرینی
از ضرب سه رقمی را گفتم و نوشت و شروع به حل ضرب کرد. رو به تخته سیاه و پشت به
من. سعی می کرد صورتش را نبینم. شک کرده و از جا بلند شدم. از دیدن جای سیلی بر
صورتش فهمیدم که مرتکب خلافی شده و کتک خورده است. به روی خورم نیاوردم و پس از انجام
تکلیف، سر جایش نشست.
زنگ تفریح از او خواستم که همراه من به اتاق مربی پرورشی بیاید. مربی پرورشی با
دیدن او سری به نشانه تاسف تکان داد و از اتاق خارج شد. پرسیدم :« چرا کتک خوردی؟»
انگشت اشاره اش را بالا آورد وبا صدایی لرزان و گناهکار گفت:« خانم معلم اجازه!
اگر بگویم تنبیه ام می کنید.»
گفتم:« چرا تنبیه ات کنم؟ در خانه حسابت را رسیده اند. بگو کرده ای؟»
گفت:« خانم معلم اجازه شعر خواندم.»
گفتم:« چه شعری؟ برای من هم بخوان. نترس اگر شعر بدی خوانده باشی می گویم دیگر
نخوانی. »
و او شروع به شعرخوانی کرد
*
ای چرخ فلک خرابی از کینۀ توست
بیدادگری شیوۀ دیرینۀ توست
ای خاک اگر سینۀ تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینۀ توست
*
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شهد و شیر و شکّر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نه
نقدی ز هزار نسیه خوش تر باشد
*
افسوس که سرمایه زکف بیرون شد
وز دستِ اجل بسی جگرها خون شد
کس نآمد از آن جهان که پرسم از او
کاحوالِ مسافران دنیا چون شد؟
*
گفتم:« این اشعار که خیلی زیبا هستند. از رباعیّاتِ خیّام هستند. از کجا یاد رفت؟»
گفت:« کتابِ داداشم. هم شعر هست و هم تصاویر خیلی قشنگ دارد. از کتابخانۀ مدرسه
شان گرفته بود. با صدای بلند خواند و من هم خیلی خوشم آمد. آخر داداشم خیلی خوب
شعر می خواند. بعضی از شعرها را توی دفترم نوشتم و چند بار هم خواندم. بابا دید و
خواند و مرا به سختی کتک زد و گوش داداشم را هم خیلی محکم کشید و گفت:« دیگر نبینم
کتاب این کافر را به خانه بیاوری.»
گفتم:« این ها که خواندی رباعیّاتِ حکیم عمرخیّام نیشابوری است. او اهل نیشابور
بود و بجز شاعری حکیم وریاضی دان و فیلسوف و ستاره شناس بود. او همه چیز دان بود.
»
گفت:« داداشم هم همین ها را گفت. اما بابا دعوایش کرد و گفت که آواز می و می
خوارگی تعریف کرده و به آخرت شک دارد و... داداشم هم یواشکی گریه کرد. بعد یواشکی
به من گفت که وقتی بزرگ وپولدار شوم کتاب خیام را می خرم و دو تایی با هم می خوانیم.
»
گفتم:« انشالله هم بزرگ، هم تحصیل کرده و هم پولدار می شوید و به آرزوهای قشنگتان
می رسید. چه برادر مهربانی داری! خوش به حالت. »
احساس خوشحالی و غرور را در چشمانش دیدم. گفت:« بابم خیلی بداخلاق است ومامانم هم
سخت گیرند. مامانم می گوید که هر دو من و داداشم را خیلی دوست دارند. اما یک مثل
مهمی است و باید پدر و مادرها توجه کنند. آن هم
بالام عزیز
تربیه سی اؤزوندن ده عزیز»
با او حرف زدم از نگرانی های پدر و مادر گفتم. حتی اگر نظرشان درست نباشد، باید
نگرانی و دلواپسی آنها را درک و قبول کرد. کودک در دنیای خودش خوشحال و راضی بود
از هم صحبتی با معلم اش. دلش آرام گرفت. گویی دردِ سخت سیلی پدر بر گونه اش التیام
یافت. دوان دوان و رقصان به طرف حیاط رفت تا از لحظات باقی ماندۀ زنگ تفریح با
خوردن لقمه نان و پنیرش لذت ببرد.
ومن تاسف خوردم به حال آنانی که دلیل خواندن شعر خیام را کفر و حافظ را عشق و می و
می خوراگی می دانند. حالا مولانا و فردوسی و سعدی و...که جای خود دارند.
*
عزیزیم اولدوزویام - گؤیلرین اولدوزویام - اصلیمی خبر آلسان - من قیه نین قیزی یام
No comments:
Post a Comment