بیست و یک روز از اول بهار
می گذرد. سری به باغچه می زنم. چند روز پیش به گورستان متروکه شبیه بود و حالا لاله
های رنگارنگ و سنبل و پامچال و شکوفه های آلبالو و گلهای رنگارنگ درختان ارغوان
روح را می نوازند.
نگاهی به لاله ها می اندازم و بغض گلویم را می فشارد. کاش می توانستم دسته گلی
بچینم و سر مزار دانش آموزان میناب ببرم.
در این شب مبارک، شمعی روشن می کنم و یاد تمامی عزیزان از دست رفته را گرامی می
دارم و همراه اولیای داغدارِ جوان مرده و کودک مرده، به عزا می نشینم و برای رفتگان
آرامش ابدی و برای بازماندگان صبر آرزو می کنم.
No comments:
Post a Comment