2011/07/31

آمنه بهرامی

آمنه بهرامی چشم های مجید را به او بخشید

لینکها


2011/07/21

سیاه مشق های یک معلم - دفتر دوم








سیاه مشق های یک معلم - دفتر دوم ، به چاپ رسید



H&S Media در

*


*


*

2011/07/18

مربای ریواس

بهارو تابستان که از راه می رسید ، خدا خوردنی های خوشمزه و طبیعی را برای ما بچه ها از زیر خاک و روی شاخه درختان می رویاند. گوجه سبز ، ریواس ( اوشغون ) ، چاغاله بادام ، آلبالو و دیگر میوه های ترش که دوستشان داشتیم. ریواس را وقتی که سبز و ترد و خوشمزه بود دوست داشتم.


متن کامل


*

یک قصه کودکانه

قابلمه – افسانه شعبان نژاد
قابلمه داشت غذا می پخت. خاله سوسکه را گوشه آشپزخانه دید. جیغ کشید و از حال رفت. دیگر نتوانست غذا را بپزد. ظهر آشپزباشی آمد که غذا را بکشد، دید غذا نپخته است. با خودش گفت:« این قابلمه دیگر کهنه شده است. خوب غذا نمی پزد. باید یک قابلمه نو بخرم.
قابلمه غصه دار شد.

*


*

2011/07/16

زنگ تفریح

سایت الیزا را حدود یک سال پیش پیدا کردم. او زنی است که با علاقه و اشتیاق فراوان می بافد و کارهای هنری اش را با گشاده دستی در اختیار همگان قرار می دهد. برای آموزش بافتنی و قلاب بافی الیزا کافی است که روی مدل کلیک کنید و ویدیوی آموزشی را ببینید. من همان روزهای اول دفتری برداشتم و تقریبا تمامی ستاره های قلاب بافی و حدود نود درصد بافت دو میلش را بافته و طریقه بافت را نیز نوشته و نمونه را در صفحه مقابل چسبانیده ام و حالا سه دفتر قلاب بافی و بافت دو میل دارم. با استفاده از مدل ستاره ها می توان روبالشی و روتختی و انواع مختلف لباس و شال بافت و در پایان کار از تماشای کاردستی زیبا لذت برد.

*


*

2011/07/09

فعلی که تابو بود


آن قدیمها در خانه ها حمام نبود. مردم برای شست و شو به گرمابه ( حمام ) می رفتند. گرمابه از دو قسمت زنانه و مردانه تشکیل می شد. در حمام زنانه ، زنان و حمام مردانه مردان کار می کردند. از در خروجی که وارد می شدی اتاق بزرگی به چشم می خورد. وسط اتاق حوض بزرگی پر از آب سرد و دور تا دور اتاق سکو بود.


*


متن کامل


*

2011/07/02

دو لغت با دو معنی متفاوت

با پینار قرار گذاشته بودیم که لب رودخانه برویم و گردش کنیم. اما هوا، حال و هوای عجیبی داشت. ابر و باد و باران و خورشید ، دست به دست هم داده همچون کودکان بازیگوش در آسمان بالا و پایین رفته با ورجه وورجه هایشان گرد و خاکی به پا کرده بودند که نگو و نپرس. ابرها دور هم جمع شده خیال باریدن داشتند. قطرات باران به تندی از آسمان بر زمین فرود می آمدند. ابر شیطون بلا دوان دوان می آمد و وسط بازی شان می دوید. طفلک دانه ها رقص کنان و به در و دیوار و پنجره کوبان بر زمین می نشستند. خورشید از میان تکه ابرها راهی پیدا کرده و برای دقایقی چند ، لبخندکی می زد و دوباره پشت ابرها قایم می شد. گویی خیال قایم باشک بازی داشت. بالاخره پینار در حالی که چتر شکسته اش را می بست ، از راه رسید. باد بازیگوش چترش را شکسته بود. با خشم گفت :« نمی فهمم می دانند که آب و هوای اینجا چگونه است ، می دانند که با این همه باران باید چتری بادوام بسازند.چرا نمی سازند؟ چرا با یک باد الکی این چترهای لعنتی هم می شکنند؟»
متن کامل