2011/02/25

شکر گویم که مرا خوار نساخت

می گفت : می گویند نظام آموزشی قدیم موفق تر از نظام آموزشی جدید بود. برای همین هم قرار است نظام اموزشی قدیم را جایگزین نظام کنونی کنند و قرار است بچه ها شش سال در دوره ابتدائی درس بخوانند و بعد هم وارد دبیرستان شوند و کلاس هفتم و هشتم و نهم و الی اخر از سر گرفته شود. یادش به خیر چه کتابهائی داشتیم. دلم برای کتاب های تاریخ و جغرافیای کلاس پنجم و ششم تنگ شده است. یادته کتاب های فارسی مان چه متون ادبی و چه اشعار نغزی داشت ؟ یادش به خیر زمستان ، شعر انگور ، از کرده خویشتن پشیمانم ، و ایوان مداین و ... و ... و

متن کامل

خدا بیامرز

خدا بیامرزد خدا بیامرز را
*
روحش شاد
*

2011/02/16

از سر دلتنگی

دلم می خواهد برگردم । به سالها سال پیش. به دنیای کوچکی که بجز لی لی و توپ و طناب و بئش داش و قصه های مادربزرگ و ملک محمد و زمردقوشو و دغدغه های برد و باخت بازی های شیرین کودکی ، مشغله دیگری در دنیا نباشد. دلم می خواهد آقا جمشیدمان اتوبوسی کرایه کند و خبر بدهد که فردا صبح راهی مشهد هستیم و مادرهایمان با عجله بشقاب و قاشق و برنج و اجاق پیک نیک را آماده کنند.

متن کامل

2011/02/11

باز و بسته = آچیق و باغلی

داستانک
باز و بسته
نویسنده : مونا تاروردی
برگرفته از سایت : کانون داستان کوتاه
*
ناغیلجیق
آچیق باغلی
یازار : مونا تاروردی
تورکویه چئویرن : شهربانو
یازدیر . خیرداجا الیم آنامین الینده . یول یئرییه – یئرییه حیه ط ده کی گوللره باخیریق. گل لرین بیرسینه یئتیریریک ، دورور، اییلیر و دئییر:« بو قارغا بوغازی. بیر باخ ...» . باش بارماقینان ایشاره بارماغین گول یاریاغین ایکی یانینا قویوب یاواشجانا سیخیر. قارقانین آغزی آچیلیب باغلانیر.
*
یازدیر. چوروموش بوزوشموش الی الیمده.خیاواندا بیر باغچانین قیراغیندان کئچیریک. یانیمیزداکی گوللرین بیرسینی گؤرسه دیرم . دئییرم :« قارقابوغازی». توموب ، مات – مات منه باخیر. بیرآزجا دؤزورم. بیرداها دئییرم. هئچ بیر زاد یادینا گلمیر. باش بارماغیمدان ، ایشاره بارماغیم قورویور.
***


nağılcıq
açıq bağlı
yazar :
muna tarurdı
türküyə çevirn : şəhrbanu
yazdır . xırdaca əlım anamın əlində . yol yeriyə – yeriyə həiət də ki güllərə baxırıq . gul lərin birsinə yetiririk , dürür , əylır və deyir: « bu qarğa boğazı . bir bax . . . » . baş barmaqınan işarə barmağın gül yarpağın iki yanına qüyüb yavaşcana sixir . qarqanın ağzı açılıb bağlanır .
*
yazdır . çürümüş büzüşmüş əlı əlimdə . xıavanda bir bağçanın qırağından keçirik . yanımızdakı güllərin birsini görsədirəm . deyirəm : « qarqaboğazı» . tümüb , mat – mat mənə baxır . bırazca dözürəm . bırdaha deyirəm . heç bir zad yadına gəlmir . baş barəmağımdan , işarə barəmağım qürüyür .
*

2011/02/10

فیس بوک


فیس بوک ، بلای جان وبلاک؟
نوشتن سال های سال است که همراه و رفیق و شفیق من است. بچه که بودم وقتی با برادری و دوستی دعوام می شد و زورم به او نمی رسید ، جاهای خالی دفتر مشق کهنه ام برایش ناسزا می نوشتم. دورتادور دفتر رابا کلمات عجیب و غریب پر می کردم و آخر سر هم قبل از این که دفتر و نوشته هایش لو برود و مادر دعوایم کند ، پاره کرده و داخل ظرف آشغال می ریختم. توی دلم می گفتم: « هزار تا بد و بی راه نثارش کردم وجوابم را نداد. آخ که دلم خنک شد.» مدادم ، لای دفتر انشایم ، میان پیک های دانش آموزم و ... و... همیشه می چرخید و چرخید. در عالم رویاهایم سرنوشت قهرمانان قصه های داخل پیک را تغییر می دادم. زیبای خفته به خواب نمی رفت. جادوگر مهربان می شد. گرگ با بچه های بزبزقندی مهربان می شد و تا برگشتن ننه بزی با بچه ها بازی می کرد تا دلشان تنگ نشود. بعد از خواندن قصه هایم ، می دیدم که وای چه قصه های لوس و بی مزه ای نوشته ام. این ها که قصه نیستند. روز مادر برای مادرم مداد و پاک کن و مداد تراش هدیه می خریدم لای کاغذ می پیچیدم. خجالت می کشیدم حرفی بگویم و روی تکه کاغذی برایش چند بیت می نوشتم. « گویند مرا چو زاد مادر.» هدیه را می گرفت وقتی مداد و پاک کن را می دید ، گوئی توی ذوقش زده اند. اما باز لبخند می زد و مداد می رفت لای دفتر یادداشتش که ادرس و شماره تلفن نوشته شده بود. عجب عالمی داشت دنیای کوچک کودکی من ، با قلم و مداد و افکار کودکانه ام. دیگر ننوشتن برایم میسر نیست.
امروز چشمم به سمت راست وبلاکم ، آرشیو ، افتاد 2006 – 2007 – 2008 – 2009 – 2010 – و حالا 2011 . با این حساب پنج سال گذشت و شش سالی می شود که وبلاک می نویسم. وبلاک برایم دفتر مشقی است و نظرات همچون تصحیح اوراق. می نویسی و نظر می خوانی و تصحیح می کنی و پند می گیری گه چگونه بنویسی و چگونه ننویسی. الغرض که سراغ اسد علی محمدی رفتم که بگویم برادر ما را هم در لیست کلاسیک ثبت کن ، که این پست اش را خواندم. سراغ دختر همسایه رفتم . این پست اش چشمک زد. سراغ مرجان رفتم کرکره را سفت و سخت و محکم بسته و رفته.اهری رها کرده و رفته. نی لبک وبلاکستان که مدتهاست سکوت اختیارکرده و دیگر کوچکترین خبری از او نیست. نگرانش هستم اگر این پست را می خواند. شهلا باورصاد دل از دنیای مجازی وبلاکستان کنده و رفته. آقا معلم هم قلمش را برداشته و رفته و می گوید که دیگر نخواهد نوشت. و خیلی های دیگر.
از میان کسانی که رفته اند بیشترشان فیس بوک را به وبلاک ترجیح داده اند. هر پدیده و اختراع و ابتکار جدیدی به نوبه خود خوب است. فیس بوک هم خوب و مفید و هم مضر است. امکان یافتن دوستان قدیمی. پیدا کردن فامیل و اقوامی که سالهاست ندیده ای . مکالمه اسان و بدون هزینه و مزایای دیگر . اما فیس بوک وبلاک نیم شود.در وبلاک می نویسی و می ماند. مرتب است. آرشیو ، لینک ها ، لوگوها . حیف است جایش را به فیس بوک بدهد. هر کدام سر جای خودشان خوبند. وبلاک نویسان نازنین بنویسید.
*
*
*

2011/02/07

رادیو زمانه

تا آنجائی که به خاطر دارم ، سایت رادیو زمانه در سال 2006 شروع به کار کرد. رنگ صفحه این سایت ( قدیمی ) مناسب است. شکل و شمایل مرتبی دارد. در بخش های خبر و نظر ، برنامه سازان ، رسانه ، هنر و ادب ، اندیشه و جامعه ، نویسنده مشخص است. هر مقاله ای را با هر نویسنده ای که دوست دارم ، انتخاب کرده می خوانم. هر وقت فرصتی شد به آرشیو ها که جداگانه و هر نویسنده ای آرشیو بخصوص خود را دارد مراجعه می کنم. جدول پخش برنامه هم مرتب کار می کند. در بخش خبرها اولین نوشته ها و خبرها درج شده است. از دست ندهید ، تازه ها ، این هفته هم بطور مرتب به اطلاع می رسد. اما دست اندرکاران محترم این سایت ، از اول دی ماه امسال همراه با شب یلدا ، سایت زمانه را نو کرده اند. وقتی وارد سایت جدید می شوم، مقاله ها را مانند بارانی نامرتب و پریشان می بینم که یکی از دیگری سبقت می گیرد و سعی دارد راه را بر دیگری ببندد و خودش به تنهائی خودنمائی کند. عکس ها بر نوشته ها رجز می خوانند و روی کلمه و جمله را می پوشانند گوئی که می گویند:« بکش کنار که من آمدم.» گوئی کاریکاتور مانا نیستانی دست بر دهان مقاله ای گذاشته و می گوید:« تو لازم نیست دیده شوی ، بگذار همه مرا ببینند.» روی هر مقاله ای که کلیک می کنم عکس مانع دید قسمتی از کلمات یا جملات می شود و مجبور می شوم کلمه مخفی شده پشت عکس را خودم حدس بزنم که این حدس حوصله ام را سر می برد. نه برنامه سازان معلومند ، نه صفحه شان و نه لینک ها ، که سر هر فرصتی لینک ها را از طریق سایت رادیو زمانه و لیست وبلاک های بروز شده دنبال می کنم. صفحه سفیدش هم چشمان کم نورم را می زند. اول فکر می کردم مشکل از کامپیوتر و اینترنت من هست. اما گل صنم و هاله و عاطفه نیز چنین مشکلی دارند. ما دوستان بعنوان اولین خوانندگان رادیو زمانه ، این اجازه را داریم که از رادیو زمانه سوال کنیم : سایت قدیمی چه اشکالی داشت که این سایت جدید را راه اندازی کردید؟ البته توضیحی را که آقای فرید حائری نژاد نوشته اند خواندیم و قانع نشدیم. اگر می خواستید تغییر و تحولی ایجاد کنید می توانستید در همان سایت قدیمی کارتان را انجام دهید. می شود درخواست کرد که حداقل تا کامل شدن سایت جدید ، سایت قدیمی را هم بروز کنید؟

*

در بالاترین

*

2011/02/01

سیاه مشق های من در کتابناک

سیاه مشق های یک معلم - جلد اول - در کتابناک

*

سیاه مشق های یک معلم - جلد دوم - در کتابناک

*

با تشکر از زحمات دکتر احمد سیف عزیز

*