2010/12/28

هر کجا هستم باشم



هر کجا هستم باشم ، آن وطن مال من است
آخرین بار که دیدمش ، گویا بیست و هشت سال پیش بود. پسرکی سه ساله بود. نمی توانست اسمم را به درستی تلفظ کند. حتی بلد نبود بگوید که اسمم طولانی است و تا بخواهم حروف را تمام کنم نفسم می برد. اما امروز برایم عکس هائی بسیار زیبا از نفاط مختلف آن خانه و کاشانه دور مانده فرستاده است. یعنی که هر کجا هستم باشم. آن وطن مال من است. آن اقوام متعلق به من هستند. یعنی که روح بدن دن آیریلار ، قان قاندان آیریلماز / روح از جان جدا می شود ، اما خویشاوندی و نزدیکی هرگز. به شرطی که دلی نشکنی که دل شکسته را درمان نمی شه کرد.

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

2010/12/21

شب یلدا

آی چله چله قارداش ، آتین قمچیله قارداش
روزی از روزها یوسف علیخانی در پستی به نام « گپی با راویان فرهنگ مردم» گفت : این روزها آمده ام اینجا بنویسم و دعوت تان کنم برای دیدن و خواندن و همکاری با صفحه ای که قرار است به زودی دنبالش کنم و ... و ..و
پست اش تشویقم کرد ، تا درباره فرهنگ و آداب و رسوم مردم ولایتم بنویسم. چند صفحه ای نوشتم و به ایمیلش فرستادم. کافی نبود. به پدرم زنگ زدم . از او خواستم تا جائی که امکان دارد برایم بنویسد و بفرستد.عکس پدربزرگها و مادربزرگها را خواستم. چند صفحه دیگر نوشت و همراه عکسها برایم فرستاد و گفت :« آنچه که به خاطر دارم نوشته ام . اما باز هم کامل نیست خودت هم هرچه به خاطر داری اضافه کرده بفرست تا ویرایش کنم. » خواندن دستخط اش برایم کار ساده ای نبود .

متن کامل

در اینجا و اینجا و در پرشین بلاک

*

2010/12/19

قار دوشاب



دیشب برف بارید. هم اکنون نیز برف می بارد. ولایتمان سفید سفید است. چقدر زیباست این سفیدی.

برف سفید ، قار دوشاب مادربزرگم را به یادم می اندازد.

*

قار : برف

دوشاب : شیره انگور

*

مرحوم دبیر تاریخمان وقتی می خواست به کسی بگوید لوس نشو و ادا درنیار ، با خشم می گفت : « دوشابلانما گؤروم.»

*

یک چند تایی لینک همینطوری

*
*
دنبال یکی از شعرهای آقای هالو گشتم و پیدا نکردم. بعضی ها شعر را در وبلاکشان نوشته اند بدون این که نامی از شاعر ببرند.
ولی خودکار قرمز نیست اینجا
*
*
گفته بودم : نترس بانو
*
*

2010/12/14

به بهانه عاشورا و به یاد کلثوم

بچه که بودم، در یکی از محله های قدیمی ، مردریش سفیدی زندگی می کرد که حاج آقا صدایش می کردند. با دختر حاج آقا در کلاس ششم ابتدائی همکلاس بودیم. اسم دختر کلثوم بود.می گفت:« پدرم به سفر حج نرفته اما چون عمویم او را حاج آقا صدا می کند، بقیه هم از او یاد گرفته و این طوری صدایش می کنند.» حاج آقا روزهای سرد و یخبندان زمستان جلو مدرسه می آمد و تا کلثوم را می دید جلو می آمد وبا یک دست کیف مدرسه دختر را می گرفت و دست دیگرش را به دست دختر می داد و به راه می افتادند.

متن کامل

2010/12/08

ببار ای برف





اینجا همچنان برف می بارد.

2010/12/02

باز هم برف سفید


اینجا دارد برف می بارد و امروز من ، با نوشیدن چای داغ و ایستادن جلو پنجره و تماشای دانه های رقصان برف در هوا ، سپری شد. برای دقایقی آرزو کردم که ای کاش دانه برفی بودم ، شاد و بی خیال. عمری کوتاه داشتم و در همان لحظات کوتاه رقص کنان و سیراب از لذت زندگی ذوب می شدم.


*
دیروز و امروز دلم خوش نبود. به فکر دو زن بودم که اگر چنین و چنان می شد، این دو زن زنده بودند یکی قاتل و دیگری مقتول نمی شد. هواسم آنقدر پرت شده بود که جرعه ای از چائی داغ را نوشیده و زبان و کامم را سوزاندم.


*
امروز دلم برای کلاس ششم ابتدائی ام تنگ شد. آرزو کردم به سالها پیش برگردم. دختر دبستانی شوم. مشق هایم را بنویسم و درسهایم را ازبر کنم و صبح زیر برف و یخبندان به مدرسه بروم. با همکلاسی ها دور بخاری سیاه نفتی جمع شویم و دستهایمان را گرم کنیم. دو ساعتی نگذشته نفت بخاری تمام شود و خانم معلم مبصر را دنبال سرایدار بفرستد و سرایدار غرزنان یک لیتر نفت بیاورد و بگوید :« سهم نفت امروزتان را دادم. چه خبرتان است. قناعت کنید دیگر.» خانم معلم هم با طنز و خنده بگوید : « مشهدی علی اکبر آقا این همه نفت توی مملکت داریم یکی دو لیتر اضافه به ما نمی رسد؟»


*



2010/12/01

عسر و حرج

عسر در لغت به معنی تنگی و سختی و دشواری است و حرج نیز به معنی تنگی و فشار است. یعنی هر کاری که آدمی را به سختی و فشار و تنگی بیاندازد ، عسر و حرج نامیده می شود. زن وقتی می تواند از زوج طلاق بگیرد که به دادگاه مراجعه کرده و عسر و حرج را ثابت کند. در اینجا مصادیق عسر و حرج در پنج بند شرح داده شده است. اما فراموش کرده اند بند ششم را اضافه کنند که آن چند همسری است .چند همسری عسر و حرج روحی و روانی است. فرقی ندارد زن اول باشد یا دوم یا سوم و .. و ... و ... یا ششم. چند همسری محیط خانوادگی را به میدان جنگ تبدیل می کند به گونه ای که سی و چهار ضربه چاقو بدن زنی بی گناه را تکه پاره می کند ، زن دیگر را بالای چوبه دار می فرستد. فرزند خانواده را به کشیدن صندلی از زیر پای موجود زنده تشویق می کند، گذشت را از والدین داغ دیده می گیرد و اصل « در عفو لذتی است که در انتقام نیست» به فراموشی سپرده می شود.