2010/09/30

از غروب دل انگیز بندر شرفخانه تا غروب غم انگیز دریاچه ارومیه

بین آذربایجانی ها کمترکسی پیدا می شود که اسم بندر شرفخانه را نشنود ، نشناسد یا جهت تفریح و آب تنی به این بندر سفر نکرده باشد. آنچه که از بندر شرفخانه به خاطر دارم مربوط به کودکی هایم است. شاید چهل و پنج یا شش سال پیش که شوهر عمه بزرگ آنجا منتقل شده بود و ما برای دیدن و مهمانی به خانه شان می رفتیم. آنچه که به خاطر دارم بسیار کم و سایه مانند است. شبهائی را به خاطر می آورم که همگی دور هم جمع می شدیم و زیر نور چراغ گردسوز شام می خوردیم. چراغ کم نور موجب خواب آلودگی ام می شد و به خواب می رفتم و گوئی در عالم خواب و رویا صدای گپ زدن و صحبت و پوخی های بزرگترها را می شنیدم.

متن کامل

2010/09/22

به بهانه اول مهر ماه

شش ماه اول سال 1389 تمام شد. فروردین اش به خوشی شروع شد. اردیبهشت اش پدر را از ما گرفت و جای خالی اش دلمان را لبریز از درد و غم دوری اش کرد. رفتن اش را باور نکردم زیرا که آنجا نیستم تا جای خالی اش رفتن اش را بر من تحمیل کند. اکنون آنچه که از پدر برایم به یادگار مانده ، عکسی است بر دیوار که بر من لبخند می زند. فرقی ندارد از کدام گوشه اتاق نگاهش کنم. او همانجا ، پشت قاب شیشه ای عکس با تمام خاطراتش لبخند اش با کت و شلوار قهوه ای روشن اش ، کنار من است و با من لبخند می زند.
شهریور اش با اتفاقات جالب و شاد غافلگیرم کرد و نیمه سال را به خوشی به پایان رساند و زندگانی را خواه تیره خواه روشن برایم زیباتر کرد.

متن کامل

2010/09/15

ویکتور خارا - آگاتا کریستی

ویکتور خارا
اولین بار که اسم ویکتور خارا را شنیدم ، اوایل انقلاب بود. می گفتند که او از اهالی شیلی است و در شهری کوچک در حومه سانتیاگو به دنیا آمده و نواختن گیتار را از مادرش یاد گرفته است. از کودکی سری پر بلا داشت. پدرش کارگری الکلی بود. وقتی سخن از الکل در خانه به میان می اید شرح نداده وضع زندگی مشخص می شود. در همان حال و هوای انقلاب ، کاستی از او به بازار آمده بود و بین جوانان دست به دست می گشت. او با شجاعتش ، با بازوانش که با ضربات بی رحمانه تبر تکه پاره شده بود ، با قتل فجیع اش مشهور خاص و عام شده بود. او بین جوانان به سمبل مقاومت و رشادت تبدیل شده بود. بعضی از ترانه هایش را با ترجمه فارسی گوش می کردیم. اکنون پس از گذشت سالها این ترانه اش را از یوتیوب پیدا کردم . با ترجمه و زیرنویس : امید دادآر

متن کامل

2010/09/10

به بهانه عید فطر و قره بایرام

آن قدیمها که هنوز بچه بودم ، پدرم مرد جوانی بود و دوستی داشت که به ظاهر خیلی خوب و فداکار و مهربان و صمیمی بود. روزی از روزها این دوست با پدرم اختلاف پیدا کرد و از پشت سر به او ضربه زد. پدرم هم با او قهر کرد و گقت که تو را هرگز نخواهم بخشید. از ماجرای قهر این دو هنوز چند ماهی نگذشته بود که دوست به بهانه تبریک عید غدیر به سراغ پدرم آمد و عذرخواهی کرد و با پدر صیغه برادری جاری کرد و شدند برادر صیغه. اما پدر دیگر با او صمیمی نشد و در رفت و آمد و معاشرت جانب احتیاط را رعایت کرد.

متن کامل

2010/09/08

رنگ آتش نیمروزی

اول صبح سوار اتوبوس شدم . داشتم پیش دوستم می رفتم که در اداره ای کار واجبی داشت و به او قول داده بودم پیش دخترک اش بنشینم تا او برگردد. دخترکی که معلول مادرزادی است و پدرش به همین بهانه چند سالی است که مادر و دخترک را ترک کرده و جایی گم و گور شده و مادر برای یافتن اش زمین و آسمان را نگشته ، چون مرد را در خانه اش مهمانی بدون احساس مسئولیت می دید و گویا جایش را نیز می داند و به همین سبب می گوید گئدن قوناغین تئز گئتمه سی یاخجی دیر / میمانی که قرار است برود ، زود رفتن اش بهتر است.
متن کامل