2010/07/24

تابستان و مربا

سرانجام تیر ماه گرم و داغ جایش را به مرداد سپرد و رفت. هوای بسیار گرم از خر شیطان پایین آمد و جا را برای نسیم خنک خالی کرد. تابستان با گرما و میوه های رنگارنگش ، مرباهای خوشمزه مادر و زیرزمین پر از تاقچه های کوچک و تاقچه های پر از ظروف مربا را به یادم می اندازد.

2010/07/23

کاظم برگ نیسی

*
*
*

حکایت شاه عباس و تنبل ها

شاه عابباس نان تنبل لر

دئییر گونلرین بیر گونونده شاه عابباسا خبر وئره رلر کی تنبل لر چوخالیبلار و هئچ ایش گؤرمورلر جماعاتا دا موزاحیمدیلر . بونلارنان بیز نئینییه ک ؟ شاه عابباس امیر وئره ر کی تنبل لرین هامیسینی دوتوب بیر مئیداندا بیر یئره ییغالار . سورا امیر وئره ر اونلارین دؤرت دؤوره سینده اوت یاندیرار لار دئییه هر کیم یالواریب دئمه سه « آنلامامیشام منی اوتدان قورتارین توبه دای ایشله ره م » اوتدان چیخارتمایین قویون یانسینلار .
شاه عابباسین امیرینی فوری ایطاعت ائلییب تنبل لری بیر یئره ییغیب دؤرت دؤوره لرینده اود یاندیرارلار . اونلاریکی هوشلو باشلیدیلار تئزجه نه هایلانارلار کی آنلامامیشیق اوتدان قوراتارین دای ایشله ریک . توبه کی تنبل لیک ائله مه ریک . ها بئله بیر بیر تنبل لر ایستی یاخینلاشدیقجا هایلانیب اؤزلرینی یانماقدان قورتارارلار . آخیرا ایکی نفر لاپ لاپ تنبل قالار . بیریسی گوجونه ن اؤزونه زحمت وئریب دییه ر : آی یاندیم منی چیخاردین .
او بیریسی گؤره ر بیر باشدان آز قالیر یانا بیر باشداندا ارینیر اوقدر سؤز دانیشا . یانینداکی تنبلی دومسوکلر دییه ر : منیم ورمیمدن ده دئنه ن .
*

حکایت شاه عباس و تنبل ها

می گویند روزی به شاه عباس خبر می دهند که تنبلها زیاد شده اند و کار نمی کنند و مزاحم مردم نیز هستند با آنها چه کنیم ؟ شاه عباس دستور می دهد همه تنبلها را در میدانی جمع کنند و دورشان آتش روشن کنند تا بسوزند . هر کدام که فریاد برآورد که « نجاتم دهید دیگر توبه می کنم و تنبلی نمی کنم و قول می دهم کار کنم » نجاتش بدهید . امر شاه عباس اجرا می شود . تنبلهائی که باهوش بودند می فهمند که شاه قصد شوخی ندارد در همان مرحله اول فریاد توبه سر می دهند . به دین ترتیب یکی یکی از آتش خشم شاه رها می گردند . آخر سر دو نفر تنبل ترین ها می مانند . یکی می بیند که آتش به او نزدیکتر شده است از طرفی از سوختن می ترسد و از طرف دیگر تنبلیش می گیرد آن همه حرف را یکجا بگوید . بالاخره ناچار می شود و به فریاد می افتد که توبه و ... تنبل آخری که حوصله حرف زدن نیز ندارد . یکی به او می زند و می گوید : از بابت من نیز بگو .
*

2010/07/18

پسرک شیطون بلا

شیطون بلا پسرک بازیگوش و پر جنب و جوش دبستانی است. چند روز پیش مژده داد که شاگرد ممتاز شده است و من باید به قول خودم عمل کنم و جایزه دلخواهش را برایش تهیه کرده بفرستم. بعد از تبریک و اظهار خوشحالی پرسیدم :« شاگرد اول شدی ؟»
با یک کمی شرح حال و تعبیر و تفسیر گفت :« اول اول که نه! یک کمی به اول مانده .»
متن کامل

این یکی وبلاک

آن یکی وبلاک

2010/07/12

فوتبال

فوتبال2010

نتایج بازی آلمان برای بیشتر جوانان مهم بود. پیروزی چهار بر صفر در مقابل استرالیا ، چهار بر صفر در مقابل آرژانتین ، چهار بر یک در مقابل انگلستان اورزولا را بی نهایت خوشحال کرده بود. او به قهرمان شدن آلمان در این دوره امیدوار بود. اما دیروز از ته دل آرزو می کرد که تیم مورد علاقه اش حداقل مقام سوم را کسب کندکه به آرزویش رسید و آلمان سه بر دو در مقابل اروگوئه پیروز و مقام سوم را کسب کرد ، فوری به دوستان زنگ زدم تا تبریک یگویم. یکی همراه خانواده به خیابان رفته بود تا سوت بزند و شادی کند و بقیه نیز یا در حال رفتن و یا شادی کنان آماده خواب بودند.
*
زندگی شبیه زمین فوتبال است. بخت و اقبالت را وسط میدان می اندازند و به دنبالش می دوی . اگر هوشیار باشی ، بردی و گرنه باختی و تا بردی دوباره راه پر پیخ و خمی پیش رو داری. برد و باخت از تلاش و جان فشانی ات در راه زندگی نمی کاهد بلکه هر کدام وسیله ای می شوند برای رسیدن به هدف ات .
زندگی مثل بازی شطرنجی است که هر قدر هم ماهر باشی یک خطای کوچک چند دقیقه اول شاه مات ات می کند و تا بخواهی به خود بیائی ، می بینی که از قافله زیادی عقب مانده ای.
گاهی همین زندگی شبیه به عبور از دره خطرناک پر از تله است . پایت که لغزید با سر توی دام صیاد افتاده ای و راه فراری برایت باقی نمانده است. شکاری هستی که شکارچی مثل برده ازت کار می کشد و اگر توانستی از دستش بگریزی . جان مخلص و مفلس ات هست و هزار نشیب و فراز. اما ازقدیم گفته اند اومودسوز شئیطاندی / ناامید شیطان است.
*
ای کاش زندگی مثل فوتبالی بود که خوشی را پاس ، جدائی را شوت ، بی وفائی را فول ، غم را آفساید و محبت را گل می کردیم.
*
چند وقتی است که در یوتیوب یکی از سریالهای قدیمی را می توان دید. سریال قمر خانم. خانه ای با مستاجرانی پر درد و فقیر و ناچار. درست مثل صیدهائی که در دام صیاد افتاده اند. زنان و مردان فقیری که چاره ای جز از اطاعت از قمر خانم ندارند.زنانی که تفریح شان دور هم جمع شدن و همراه با انجام کارهای خانه گپ می زنند. خدیجه ، مریم ، خانم آغا ، معصومه و شوهر بیکارش ، مرد دیوانه ، فالگیر ، دلاک کیسه کش حمام ، آقا کمال دانشجو که قرار بود تا دو سال دیگر دکتر شود. مهین خانم ، غلوم ، قاسم که دولت بازنشسته اش کرده و قمر خانم بازنشسته اش نمی کند. مرد چینی بند زن خسیس و مردرندی که طمع به خانه قمر خانم دوخته و ...
*
من گرفتارم و تو گرفتاری
من غمی دارم و تو غمی داری

*

2010/07/09

زن به تو خیلی بدهکارم

بعضی وقتها آدمی حال و هوای دیگری دارد. بعضی وقتها از خود می پرسد : از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟ بعضی وقتها دلش نمی خواهد حرف بزند. بعضی وفتها نوشتن اش نمی آید. گاهی خود سانسوری می کند. گاهی سکوت می کند چرا که احساس می کند که زبانش همچون تیغی تیز بر گردن و شاهرگش فشار می آورد . به قول مادربزرگم : باشدان سوروشدولار کئفین نئجه دی ؟ دئدی بو دیلیم - دیلیم اولموش دیلیم قویسا یاخجیدی/ از سر پرسیدند حالت چطور است ؟ گفت اگر این زبان قاچ قاچ شده ام بگذارد خوب است.

*

حکایت یک ضرب المثل

آرواد سنه چوخ بورجوم وار : زن به تو خیلی بدهکارم

*

متن کامل

*

2010/07/02

دنیای ضرب المثل ها

زن و غیرت و فولکلور و ضرب المثل و الی آخر

اسنک اسنه یی گتیره ر حئیف سنه طووله ده کی = خمیازه خمیازه می آورد حیف بر تو که در طویله هستی

می گویند مردی شب میهمانی را به خانه اش می برد بعد از شام متوجه می شود که میهمان خمیازه می کشد و به دنبال او زن صاحبخانه نیز خمیازه می کشد . با خود فکر می کند که سر و سری میان میهمان و زنش است . غیرتش گل می کند و از اتاق بیرون می رود و بلافاصله زنش را صدا می زند .

*

متن کامل

بقیه حکایت ضرب المثل ها در اینجا یا اینجا

*