2009/08/31

روز31 آگوست روز جهانی وبلاک



روز جهانی وبلاک
وقتی حرف از وبلاک و وبلاک نویسی پیش می آید اولین کلماتی که در ذهنم نقش می بندد ، زیتون و زنانه هاست. تا آنجائی که به خاطر دارم دنیای وبلاک را با این دو شناختم. مخفیانه می خواندمشان و چه لذتی می بردم. در عالم کوچکم به خود می گفتم : اووو ! خدای من ! دو زن با دل و جراتی وصف ناپذیر چه ها می نویسند. زیتون و این همه لینک جورواجور!هر نوع نوشته و مطلبی پیدا می شود.
به نظر من وبلاکها نقش بسزائی درپیشرفت سطح فرهنگ و آگاهی مردم دارند. این دنیای مجازی به دایره المعارفی می ماند که اطلاعات کافی درهرزمینه ای اختیار جستجوگر می گذارد.وبلاک نویس از هر قشر و طبقه و سن خاطرات و نظرات و اطلاعات خود را اختیار خوانندگان می گذارد.


نخستین وبلاک نویس دنیا دیوید وایتر بود.


نخستین وبلاک نویس ایرانی سلمان جزایری

همچنین خورشید خانوم از نخستین زنان وبلاک نویس

*

روز جهانی وبلاک بر هموطنان عزیزم که این دنیای مجازی را تبدیل به اقیانوس بیکران اطلاعات و آگاهی کرده اند تبریک عرض می کنم . قلمتان توانا و خستگی ناپذیر باد

*

چرا وبلاک دوست داشتنیه؟
روز جهانی وبلاک - فرید صلواتی
شرحی کوتاه به بهانه روز جهانی وبلاک
*

2009/08/30

لطیفه ، جوک ، طنز ، هجو

چندی پیش با دوستان دور هم جمع شده و همراه با نوشیدن چای داغ و تازه دم وطنی و قورابیه تبریزی از این در و آن در صحبت می کردیم. صحبت به کانال تلویزیونی سوپر ار تی ال و فیلم های مستر بین اش رسید و همین طوری سخن به مقایسه مستر بین خارجه ای با مستر سین وطنی کشید. دست بر قضا میزبان دی وی دی مستر سین را داشت و پیشنهاد کرد نیم ساعتی بنشینیم و با هم این برنامه شاد و خنده دار را تماشا کنیم. دی وی دی را روشن کرد و مردی آمد و یک کمی از خودش گفت که مردم به ایشان مستر بین یا سین یا ببین می گویند اما او افتخار می کند که بچه مسلمان است و از این حرفها.

متن کامل

وبلاک دیگر

در پرشین بلاک

2009/08/25

ونوس حشره خوار


همراه فرزند بیرون رفتیم. می خواست دسته گلی یا گلدان گلی زیبا بخرد. می داند که من گل و گیاه را خیلی دوست دارم و بعد از خرید سعی می کنم روش نگهداری اش را نیز یاد بگیرم. داشتیم به طرف باجه پرداخت پول می رفتیم که چشمم به میز کوچک با گلدانهای کوچک خورد . نوشته تکه کاغذ کوچک روی میز نشان می داد که این چند دانه گلدان گل کوچک حراجی است. جلو رفتم و نگاهشان کردم. خدای من! گلدانها پژمرده شده بودند. فکر می کنم تا یکی دو روز دیگر پلاسیده و از بین می رفتند. در بین گلدانها چشمم به ونوس حشره خوار خورد. خاکش خشک خشک بود. چند دانه ساقه اش هم سر به زیر داشتند. بی اختیار دست به طرف یکی دراز کردم و برداشتم. می دانستم عمری برایش باقی نمانده است. اما برش داشتم. چه می دانم توی دلم به خودم گفتم می برم نگاهش می دارم . اگر حالش بهتر شد چه بهتر . اگر هم مرد ، خوب چه می شود کرد. به خانه که رسیدم ، تکه کارتی را که داخل خاک گلدان فرو برده بودند برداشتم. یک طرف کارت عکس ونوس و طرف دیگر توضیح بسیار کوتاهی به این شرح بود. « من گل مرداب هستم. در زیر گلدانی ام به اندازه یک سانتی متر آب بریز. من آب سبک را دوست دارم بخصوص اگر آب باران باشد. یادت باشد نگذار خاکم خشک شود. هرگز به من کود نده. مرا پشت پنجره و جلو آفتاب بگذار . آنجا می توانم گلهای زیادی بدهم.» فوری گلدان را عوض کردم و داخل یک زیرگلدانی به اندازه یک سانتی متر آب ریختم و روی خاکش نیز آب ریختم و پشت پنجره آفتابگیر گذاشتم. سرگرم کارم شدم. نگاهش نمی کردم. دلم نمی خواست بمیرد. بعد از یکی دو ساعت ، جلو پنجره آمدم و نگاهش کردم. شبیه جاندار ی عطشان بعد از نوشیدن آب کم کم جان گرفت و حالش جا آمد. برگهایش داشت از هم باز می شد . گوئی گرسنه اش نیز بود و می خواست مگسی ، مورچه ای ، پشه ای را شکار کرده و نوش جان کند. خوشحال شدم و بهش لبخندی زدم. چند روزی است که حالش روز به روز بهتر می شود. حشره کوچکی که روی برگش می نشیند گرفتار می شود و برگها آهسته بسته شده و نوکهای سوزنی اش به هم گره می خورد و بعد از حل وهضم شدن غذا دوباره برگها باز می شوند و منتظر شکار بعدی می مانند. امروز صبح باران بارید و آب گلدان را با آب باران عوض کردم.
می خواستم درمورد گیاهان حشره خوار بیشتر بدانم. به اینجا و اینجا و اینجا رسیدم.

مادرشوهر گل صنم

چندی پیش در یک مجلسی بحث در مورد مادرشوهر بود. گل بهار گفت : « مادرشوهر من خیلی نامهربان است. همه اش ایراد می گیرد و حرف می زند. یک روزی ندیدم که راضی باشد. »
گل صنم گفت :« الحق والانصاف مادرشوهر من زن بسیار مهربانی است. مرا هم خیلی دوست دارد. نمی دانی هر وقت مرا می بیند چقدر قربان صدقه ام می رود. خیلی دوستش دارم. چند روزی است که به مسافرت رفته دلم خیلی براش تنگ شده است. تنها یک کارش آزارم می دهد . خانه مان که می آید ، اتاق شوهرم می رود وصحبت می کنند و به من هم سفارش می کنند که حرف محرمانه دارند و نباید به اتاقشان بروم.

متن کامل

2009/08/23

آش گوجه فرنگی خاله جان

بعد از آبغوره ، نوبت به درست کردن رب گوجه فرنگی می رسید. بقال سر کوچه قوطی های گوجه فرنگی را به خانه می آورد . ماموریت ما جدا کردن گوجه فرنگی های کال و ریز و شستن و تمیز کردنشان بود. بعد از شستن ، گوجه فرنگی های کال را آن طرف حیاط که آفتابگیر بود پهن می کردند و گوجه فرنگی های رسیده را داخل قابلمه ها یا دیگ بزرگ می ریختند وداخل دیگها مقدار قابل توجهی نمک ریخته ، روی موتورهای نفتی بزرگ جوشانده ، سپس از الک می گذراندند تا تخمها و پوست را از مواد جدا کنند . این یکی از کارهای سخت رب درست کردن بود.

متن کامل

2009/08/21

سوپ خوشمزه خاله جان

مادربزرگم به ماه مرداد ( قورا پیشیرن ) می گفت. چرا که این ماه را گرمترین ماه می دانست و عقیده داشت که اگر زود دست به کار نشویم و آبغوره نگیریم ، غوره ها می رسند و شیرین می شوند و دیگر به درد کشیدن آب نمی خورند. اما این آبغوره کشیدن هم خودش حکایتی داشت. به بقال سر کوچه سفارش می کردیم و در عرض یکی دو روز قوطی های پر غوره را می آورد و به در و همسایه می فروخت. کارگری هم داشت که قوطی های غوره را داخل چرخ دستی اش می گذاشت و دم در خانه هایمان می آورد. غوره پاک کردن هم برای خودش عالمی داشت.

متن کامل

*

روایت های دیگر از تابستان و تهیه توشه زمستان به روایت امیریه - نق نقو

2009/08/19

به یاد دکتر محمد مصدق

شعری از دکتر شفیعی کدکنی در سوگ مصدق
مرثيه درخت
گيرم بيرون از اين حصار كسي نيست
گيرم در آن كرانه نگويند
كاين موج روشنايي مشرق
بر نخلهاي تشنه ي صحرا، يمن، عدن
يا آبهاي ساحلي نيل
از بخشش كدام سپيده است
اما
من از نگاه آينه
هرچند تيره، تار-شرمنده ام كه: آه
در سوگت اي درخت تناور
اي آيت خجسته ي در خويش زيستن
باليدن و شكفتن،
در خويش بارور شدن از خويش،
در خاك خويش ريشه دواندن
ما را
حتي امان گريه ندادند
*

2009/08/17

گربه زرد گل صنم

همسایه بغل دستی ما گربه ای زرد دارد. او هر روز سر کار می رود و گربه پشت پنجره می نشیند و رفت و آمد رهگذران را تماشا می کند.گاهی وقتها عصر از خانه بیرون می آید که صاحبش به سرعت دنبالش می آید واو را به خانه برمی گرداند. بیشتر وقتها دلم برایش می سوزد. زبان بسته همه اش خانه است و حوصله اش سر می رود. صاحبش آخر هفته ها خانه است و با دوچرخه اش بیرون می رود و گربه سیاه را هم پشت چرخ می نشاند. وقتی به چشمانش نگاه می کنم لذتش را از گردش و دوچرخه سواری احساس می کنم. گل صنم با دیدن حیوانات نازپرورده اینجا می گوید :« همان طور که می گوئیم خدا به آدم شانس بدهد و بختورش کند ، به احتمال قوی حیوانات هم برای همنوعان خودشان چنین دعائی می کنند.

متن کامل

2009/08/16

خواب

خوابها گاهی وقتها چنان شیرین و رویائی هستند که آدم دلش نمی خواهد بیدار شود و معلوم است که اگر زنگ ساعت یا تلفن یا در و .. مزاحم نشود آدمی خیال بیدار شدن ندارد. حتی بیدار هم که می شود زود چشمش را می بندد که ادامه خواب را ببیند. اما خوب بیدار که شد ، بخوابد هم ادامه آن خواب را نمی بیند. اما وقتی خواب وحشتناک می بیند پریدن از خواب ، حتی اگر دلت بخواهد نیز یک کمی دیر به نظر می رسد. مگر اینکه همراهت بیدارت کند که فلانی توی خواب داشتی داد می کشیدی یا گریه می کردی. گاهی وقتها کسی را که دلت نمی خواهد یک لحظه هم ببینی اش در خواب می بینی راه گریزی هم نیست.

متن کامل

وبلاک دیگر

*

نام نوید مجاهد در وبلاکستان جاودانه شد

واژگان ربوده شده به روایت افرا و پائیز

*

2009/08/15

یک روز عصر

یک عصر گرم و آفتابی بود. با دوستان لب رودخانه قدیم می زدیم. گل صنم خاتون دست به سوی درختی دراز کرد تا میوه اش را بچیند و به قول خودش مزه اش را بچشد تا ببیند که چیست. رنگ میوه ها ، نارنجی سیر و هر کدام به اندازه نخود بود.
اورزولا گفت :« ما اجازه نداریم دست به این میوه ها بزنیم. اینها را خدا برای استفاده پرنده ها خلق کرده است. »
گل صنم خاتون دستش را پائین آورد. همین طور که صحبت کنان و قدم زنان می رفتیم ، دوباره دست گل صنم خاتون به سوی درختی دیگر دراز شد. این درخت هم میوه هائی خوشه ای و آلبالوئی رنگ و به اندازه نخود داشت.


متن کامل

وبلاک دیگر

رقص زیبای آذربایجانی در فیلم آرشین مال الان

2009/08/10

به یاد آن شب و آتش

روزه در روزهای گرم و طولانی تابستان با همه سختی ها و گرسنگی و تشنگی هایش برای خودش عالمی داشت. خوابیدن در حیاط همراه با نوازش نسیم خنک تبریز ، لذتی خاص داشت. آدمی دلش نمی خواست بیدار شود. اما آفتاب بی انصاف می تابید و با ما قاوالاقاشدی بازی می کرد

2009/08/09

شهر ما

شهری که در این غربت سرا وطن دوم من شده است ، شهری کوچک ، اما آرام و زیبا و سر سبز است. شهری است با رودخانه پر آب و مرغابی های شناور روی آبش و ماهی های کوچک و بزرگی که در آب صاف و زلالش سرگرم شنا و جست و خیزند. لب رودخانه ای با درختان و چمن و گلهای رنگارنگش. لب رودخانه مکان مناسبی برای پیاده روی است. دل آدمی با دیدن این هم سرسبزی وزیبائی باز می شود. یاد مادربزرگم به خیر تا چنین آبی را می دید می گفت : به به چه آب صاف و زلالی ! جان می دهد برای شستن و آب کشیدن ملافه های سفید. پسر عمو کوچک هم می گفت : چه رودخانه ای . یک کمی کم عمق تر از زنگمار خودمان است. شنا کردن در این آبها عجب لذتی دارد.
در این شهر کوچک ما قوش سوتوندن سورا ( به جز شیر گنجشک ) همه چیز پیدا می شود. همه سوپرمارکتها و فروشگاههای زنجیره ای در این شهر شعبه دارند. سال گذشته خیلی از این فروشگاه ها دکانشان را تخته کردند. « چاک » که فروشگاه بزرگ گل و گیاه بود و همه وسایل مربوط به باغبانی و گل و گلدان و کود و .. را می توانستیم ارزان تهیه کنیم ، بست و رفت . به دنبال چاک « رولر » فروشگاه بزرگ لوازم منزل کمد و آشپزخانه و مبل و .. نیز بست. این دو فروشگاه بزرگ هنوز در شهرهای دیگر شعبه دارند. اما سال گذشته « زین » بوتیک بزرگ و گرانبها که اجناس خیلی خوبی هم داشت اجناس اش را به حراج گذاشت . روزهای آخر همه چیز را به مبلغ یک یورو فروخت و رفت و حالا به جایش بوتیکی باز شده است. اجناس این بوتیک در مقابل زین به قول خودمان موشتولوق اولانماز . اما چه می شود کرد.
به روزویتا زنگ زدم و گفتم : چند روزی است که « وول وورت » هم اجناس اش را به حراجی گذاشته است و دارد می بندد.
گفت : « کاف هوف » هم از اول ژانویه اجناس اش را به حراج خواهد گذاشت. گویا اعلام ورشکستگی کرده است. زمزمه بسته شدن « تنگل مان » نیز به گوش می رسد.
دل تنگ شدم گفتم : حالا کاف هوف و زین و تنگل مان به جای خود . بسته شدن وول وورت دلتنگم کرد. اجناس اش را دوست داشتم و اکثر اوقات از آنجا خرید می کردم. حالا کدام فروشگاه و بوتیکی می آید که جایش را بگیرد؟
گفت : قدرت خرید مردم پائین آمده و اینها هم باید ارزان بفروشند تا مردم خرید کنند. ناراحت نباش حالا جای اینها را فروشگاههائی که جنس هائی با قیمت مناسب به بازار می آورند می گیرند. این که نمی شود فروشنده باید فکر جیب خریدار را هم بکند دیگر . دامارا باخیب قان آلماق ( باید به رگ نگاه کرد و خون گرفت . ) حالا اتفاقی افتاده باید آرزو کنیم که « د . ام » یا « چ اوند آ » بساطشان را جمع نکنند.

2009/08/07

نیمه شعبان

اول صبحی حال و هوای خوشی داشتم.نیمه شعبان بود و من هم گویا در گذشته های یک کمی دورتر سرگرم سیر و سفر بودم. نیمه شعبان چراغانی تبریز ، گلهای شمعدانی دور تا دور مسجد ، ائل گلی و اطلسی هایش ، اتومبیل های تزئین شده عروس و داماد ، بوق اتومبیل های همراه عروس و داماد ، عرض تبریک مردم به عروس و دامادهای خجالتی ، همه و همه مثل پرده سینما از جلوی چشمم رژه می رفت. بوی خوش اطلسی را حس می کردم.

متن کامل

2009/08/05

زینب پاشا زن اسطوره ای آذربایجان

زینب پاشا، پیشتاز بیداری زنان مشروطه خواه در تبریز

در محله عمو زین الدین در خانه یک روستائی به نام شیخ سلیم ، دختری به دنیا آمد که اسمش را زینب گذاشتند. خانواده شیخ سلیم مانند بقیه روستائیان به سختی زندگی می گذرانید. حدود یکصد و ده سال پیش زینب و همراهانش پیشتاز مبارزات زنان ایرانی بر علیه ظلم و تبعیض شدند. آنگاه زینب رهبر این زنان مبارز و شجاع لقب « پاشا» و « ده باشی » و « بی بی » و « باجی » را به خود اختصاص داد.
می گویند اولین گام او برای مبارزه با ستم ، اعتراض به « امتیاز رژی » بود. زمانی که ناصرالدین شاه امتیاز خرید و فروش توتون و تنباکو را به یک شرکت انگلیسی واگذار کرد ، مردم تبریز عکس العمل نشان دادند و بازار تبریز به نشانه اعتراض تعطیل شد. طبق معمول هردولت مستبدی ، ماموران دولتی دست به کار شدند و با تهدید و وعده بازاریان را مجبور کردند که بازار را باز کنند. چند ساعتی از باز شدن بازار نگذشته بود که زینب پاشا همراه با زنان مسلح خود وارد بازار شد. زنانی مسلح که چادرهایشان را به کمر بسته بودند. آدمی دلش می خواهد قیافه ماموران را هنگام بسته شدن دوباره بازار ببیند.
حکم ائیله دی زینب پاشا
جمله اناث و فراشا
سیز بازاری باسون داشا
دگنگی یاغلیوم گلیم
پاتاوامی باغلیوم گیلم
مخالفت شدید مردم با امتیاز توتون تنباکو ناصرالدین شاه را مجبور به لغو امتیاز رژی کرد.
می گویند قائم مقام والی تبریز و اطرافیانش یکی از محتکران معروف تبریز بود. انبار غله او بوسیله زینب پاشا شناسائی و به روی مردم گرسنه و قحطی زده گشوده شد.
نظام العلما نیز یکی از محتکران و مقتدران تبریز بود. او انبار غله ای داشت و جنس را از روستائیان به قیمت بسیار ارزانی می خرید و به موقع اش گران می فروخت. انبار او نیز توسط زینب پاشا گشوده و بین گرسنگان تقسیم شد.
زینب پاشا مانند تمام عیاران مرد به قهوه خانه ها می رفت و قلیان می کشید. می گویند او زنان را تشویق می کرد که علیه نابرابری های اجتماعی و ستم چند لایه ای که بر زنان وارد می شد ، به مبارزه برخیزند.
زینب در اواخر عمر خود به زیارت کربلا رفت و پس از آن از سرگذشت او اطلاعی در دست نیست.
اگر شما مردان جرات ندارید جزای ستم پیشگان را کف دستشان بگذارید ، اگر می ترسید که دست دزدان و غارتگران را از مال و ناموس و وطن خود کوتاه کنیدچادر ما زنان را سرتان کنید و در کنج خانه بنشینید و دم از مردی و مردانگی نزنید. ما جای شما با ستمکاران می جنگیم .
هفت یارهمراه زینب پاشا :
فاطمانسا ، سلطان بگیم ، ماه شرف ، جانی بگیم ، خیرالنسا ، ماه بیگم ،شاه بیگیم

اقتباس از اینجا

خاتون شهر آشوب زده

زینب پاشا چهره ای شجاع و عدالتخواه

*

شادی صدر

در بالاترین

2009/08/03

همینطوری از سر دلتنگی


از قدیم گفته اند که جان هر کسی برای خودش شیرین است. مادربزرگم می گفت :

آغاج آجی دی جان شیرین / ضربه ( کتک ) چوب تلخ است و جان شیرین.

فریدون مشیری هم زندگی را دوست داشت. در یکی از اشعارش می گوید:

نمیخواهم بمیرم با که باید گفت؟

کجا باید صدا سر داد؟

در زیر کدامین آسمان

روی کدامین کوه؟

که در ذرات هستی ره برد طوفان این اندوه

که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد

*

اؤلمک ایسته میرم کیمه دئمه لی؟

هاردا باغیرمالی؟

هانسی گؤیون آلتیندا؟

هانسی داغین باشیندا؟

*