2009/07/31

از رسانه ملی چه انتظاری دارید؟

اهری عزیز مرا به یک بازی دعوت کرده است. داشتم با خودم فکر می کردم که رسانه ملی چیست و وظایفش چه می تواند باشد ؟ یاد یک کمی قدیم افتادم. دانش آموزی به اسم نوبار داشتم. پدر نوبار هر روز صبح دخترش را سوار تاکسی بارش می کرد و به مدرسه می آورد .

متن کامل

*
اهالی وبلاک شهر خیلی بهتر از این بنده حقیر در مورد رسانه ملی روایت کرده اند .

صادق اهری - آینه ایرانی - سیبستان - عمو اروند - نق نقو - تار نوشت - بلاک نوشت - نیک اهنگ - بیلی و من - پارسا نوشت

سوی بیدار واژگان - فانوس آزاد - پرواز در شب - امیریه - باغ بهار - ف . م . سخن - خاک - بیداد - زیتون

*

الحق والانصاف وبلاک ها خودشان رسانه ملی هستند.

*

2009/07/30

پنج شنبه غم



درد آشار باشدان کئچر

کیپریکدن ، قاشدان کئچر

دوغرو سؤز دوغرو کلام

دوواردان داشدان کئچر

*

درد لبریز می شود و از سر می گذرد

از مژه و ابرو می گذرد

حرف حق ، کلام حق

از دیوار و سنگ می گذرد

2009/07/29

توپولوف



یادش به خیر ، زمانی زندگی فقیرانه اما شیرین و ساده و بی تکلف بود. تابستان که می شد به تهران برای دیدن عمه بزرگ و آبجی بزرگ و دیگر اقوام دور و نزدیک به تهران سفر می کردیم. برنامه سفرمان برای خودش عالمی داشت.

متن کامل

آن یکی وبلاک

باز هم سقوط توپولوف


و سقوط توپولوف


سیزده گروه مشغول بررسی علت سقوط توپولوف

2009/07/27

سوم شعبان بود

تابستان بود ، دخترمدرسه ای بودیم ، سوم شعبان بود ، خانه مان مجلس روضه بود ، ملا آمد و روضه نخواند بلکه چند آیه خواند و صلوات فرستاد و گفت روز مولود است و گریه روا نیست. فاتحه خواند و رفت. ما ماندیم و یک عالمه مهمان و کلوچه اهری و نازک چیده شده بر دیس های چینی مادر و چائی گلاب .

متن کامل

*

قصیده ضد خشونت

شیرین عبادی در آمستردام

*

این دوبیتی نق نقو خواندنی است.

آدام وار آداملارین نقشیدی

آدام وار ایشّک اونّان یاخچیدی

آدام وار دیندیرنده جان دییر

آدام واردیندیرمَسَن یاخچیدی"

*

2009/07/24

یک پندنامه

این پست رابرای آن کسانی نوشتم که با وجود اعتقاد به اینگونه جان کندنی خیلی راحت افترا می گویند.پس به قول مادربزرگ : سؤزو آتدیم یئره صاحابی گؤتوره / حرف را به زمین انداختم که صاحبش بردارد.
*
آن قدیمها که بچه بودیم ، پیرزنی بود که به تقلید از نوه هایش مادربزرگ صدایش می کردیم. مادربزرگ پیرزن بامزه ای بود. او بسیار مومن بود و همیشه تسبیح در دست داشت و اوقات فراغتش به دعا و ذکر می گذشت. در مجالس روضه بعد از روضه خوانی و فاتحه ملا ، همراه با بقیه زنان فاتحه می خواند و گاهی به شوخی می گفت : «آقا آمد و دست و پای امام حسین علیه السلام را بست و تحویل شمر داد و شمشیر بران شمر را نیز تیز کرد و رفت. هیچ حرفی از خصوصیات اخلاقی و پند و اندرز آن امام شهید نگفت.» بعد خودش شروع می کرد به تعریف احادیث و حکایتهای پندآموزی که از پدربزرگش یاد گرفته بود. پندی از آن مرحوم را اینجا می نویسم برای دوستی که نیاز به خواندن دارد.

متن کامل
*

در مورد آن خانم محجبه که در آلمان کشته شد ، سعید حاتمی و دویچه وله بی کم و کاست نوشته اند . نیازی به نوشتن من نیست.
*

توپولوف های روسی را محکوم می کنم که برای خودشان یک پا عزرائیل شده اند و جان هموطنان را فوج فوج می گیرند و روس را محکوم می کنم که جان انسانها برایشان ارزشی ندارد. چون دادگاه آلمان دارد خودش به ماجرای قتل آن خانم محجبه مرحوم رسیدگی می کند.

*

2009/07/18

حکایت محله ما

آن قدیمها که بچه بودیم ، آخر خرداد ماه امتحانات ثلث سوم را که می دادیم و تمام می شد ، ما می ماندیم و راسته کوچه دراز و طویل و بچه های محل و بازی و شادی ، صدیقه و صادق دو بچه محل زرنگ و سیاست مدار و روباه صفت که سر بچه ها کلاه می گذاشتند. صدیقه و صادق نسبتی با هم داشتند . آنها هم رفیق شفیق وهم رقیب سرسخت و نسبت به همدیگر حسود بودند. تابستان بازار بازی های کودکانه داغ بود. ما بچه های محله دو دسته می شدیم . صدیقه سرپرست دسته اول و صادق سرپرست دسته دوم بود. با هم آیاق چیزیقی ، آراداووردو ، ایپ کئشدی و .... بازی می کردیم. در بازی آراداووردو که نوعی توپ بازی دسته جمعی و شیرینی بود، صدیقه همیشه « ریحان مرزه » می شد .

متن کامل

آن یکی وبلاک

2009/07/17

شکیل - تصویر

ملتی را در برف و کولاک خواهم کشید
ملتی را در بهار و هستی
تصویری خواهم کشید بر مردمک چشم
که آرزوها دورش صف بکشند
در چله زمستانی بهاری بوجود خواهم آورد
بقیه در اینجا

*

نماز جمعه سبز سبز

نماز جمعه تهران در وبلاکستان فارسی

آینه

*

2009/07/14

این سوغاتی



این عکس را از وبلاک یوخا برداشته ام.


مدت کوتاهی است که با انارخاتون آشنا شده ام. انار خاتون زنی مهربان و متواضع و خوش صحبت است. درمیان سوغاتی هائی که از ایران برایم آورده ، کلوچه اهری عجیب چشمک می زند. کلوچه زنجبیلی و شیرین و خوشمزه ای که در دفتر خاطرات زندگی مان جائی خوشمزه همچون طعم مطبوعش باز کرده است. یاد آور دورانی است که فرصتی برای خوردن صبحانه یا ناهار نبود و این غذا به تنهائی ناشتا و ناهارمان می شد و سر سفره درست مثل روزی که به دستم رسید ، چشمک می زد. در آن وانفسای قند و چای کوپنی که مشهدی علی سرایدار همراه چای کمرنگ اما داغ خود درست دو دانه می فروخت ، عجب لذتی داشت این کلوچه لامصب. یاد آن روزها به خیر که همین کلوچه محبوب سفره های نذر و نیاز بود.

چندی پیش به یکی از آشنایان سفارش کردم که طریقه پخت کلوچه اهری را برایم بنویسد و یادم بدهد با شوخی برایم نوشت اگر بنویسم که تو ویلاک می نویسی و همه یاد می گیرند و می پزند و دکانمان تخته می شود. شاید چنچنه روش پخت این شیرینی خوشمزه را بنویسد و یاد بگیریم.


2009/07/12

باز کنید پنجره ها را - آچین آققیشقالاری

باز کنید پنجره ها را
باز کنید پنجره ها را
دلم همچون هوای ابری گرفته
دلم باریدن بر کوههای عطشان
همچون سیل خروشان
ویران کردن خانه ستمکاران
مانند رعد و برق ، شکافتن دل شب
نگریستن به خورشید تابان
را می خواهد
باز کنید پنجره ها را
*

متن کامل

*

اصل شعر آچین آققیشقالاری شاهکار شاعر توانای زنجانی هوشنگ جعفری زنگانلی است که به حال و هوای خودم ترجمه اش کردم. شعر را با صدای شاعر در یوتیوب گوش کنید.

شکیل

آغ آتیم

*

شرح کامل کشته شدن آن خانم در آلمان به روایت سعید حاتمی

*

2009/07/09

حکایت روباه و شتر

آن قدیمها که بچه بودم ، مادربزرگم قصه های شیرین می گفت. او دریای قصه و حکایت و مثل و بایاتی بود.قصه عروسک سنگ صبور ، پادشاه و خروس ، کچل ، ملک محمد ، موش و شتر ، گرگ و روباه ، شتر و روباه و الی آخر. هر یک از شخصیت های قصه اش نشانه اخلاق و خصوصیات جانور مورد نظرش بود. در بین حیوانات شتر را بیشتر دوست داشت که در مقابل کنایه ها و تمسخرو تحقیرآنان که اؤز گؤزلرینده تیری گؤرمورلر اؤزگه گؤزونده قیلی سئچیرلر ( در چشم خود تیر را نمی بینند و در چشم دیگران به دنبال تار مو می گردند ) متانت و صبر به خرج می دهد و در موقعیتی مناسب درسی آموزنده به آنها می دهد. مثل قصه شتر و موش که یقین او نیز از مولانای بزرگ شنیده و برای ما تعریف کرده بود.

متن کامل

*

لب گود

زیتون

شعری از خاله خانباجی

نامه عده ای از شهروندان تبریزی

چه بکنیم تا درقرن بیست و یکم چماق هم چنان این همه مقدس نباشد ؟

*

2009/07/06

خودنویس پدرم

پدرم خودنویسی داشت که خیلی روان می نوشت.هنگام پاکنویس دیکته ام خودنویس او را می گرفتم و می نوشتم. هر وقت خانم معلم پاکنویس دیکته ام را کنترل می کرد و می دید چقدر مرتب و خوش خط نوشته ام ، به من آفرین می گفت و من این آفرین ها را مدیون خودنویس جادوئی پدرم بودم. پدرم می گفت : « این یک خودنویس معمولی است . فقط جنسش یک کمی اعلاست و برای نوشتن دفتر کبیر و کارنامه های اصلی باید از چنین قلمی استفاده کرد.

متن کامل

*
بو آدام منیم بابام
جمشید شیبانی درگذشت.
سیمین بری مه پیکری آری


عکس پدرها

یک نامه وبلاکی به مناسیت روز پدر

شمعی روشن کنیم برای ندا و نداهای این سرزمین

2009/07/02

امروز رقئییب است

امروز اولین پنج شنبه از ماه رجب و ( رغائب ) رقئیب است. مهمانی مردگان ، سور رفتگان . همانها که بی موقع وبه موقع رفتند و دل عزیزانشان را در حسرت و داغ خود سوگوار کردند.امروز قرار است حلوا بپزیم و توی دیس بگذاریم و دورتادورش خرما و گردو بچینیم و هر طور که دلمان می خواهد تزئینش کنیم. آخر امروز عزیزان خفته در خاکمان ، چشم به راه و درانتظارمان هستند. می گویند تورپاق سرین اولار ( طبع خاک سرد است و بعد از به خاک سپردن عزیزان کم کم فراموش می شوند و غم آدمی می کاهد.) شاید آدمی از دوباره زنده شدن و برگشتن عزیز از دست رفته اش ناامید می شود و چاره ای جز پذیرفتن این واقعیت تلخ ندارد. شاید هم به قول مادربزرگم بشرین دری سی قالین دیر ( پوست بنی آدم کلفت است و قدرت تحمل هر گونه سختی را دارد.)

متن کامل

این یکی وبلاک