2009/06/30

به یاد محمد حقوقی


بازگشت قو

از شب که پشت کرکره هاست مگو

از چشمان او بگو

که راه را

بر شب بشسته است

درست در قلب تابستان بود

تب لرزه زمستانی

در شبی که دل شکسته

فرو ریخت

آوار مرگ در مرداد

زلزله زمهریر

تا خواب در کنار کرکره ها

با پرهیب قویی

که گویی

رو به گوشه آوار کرده بود

نه...! از شب پشت کرکره ها هم مگو

مهر!مهر!سپهر!سپهر!

از چشمه زیبا

از چشم هایش بگو

و رقص سر انگشتان فانوسی اش

بر دل ناشکیبا...

آه

ای که کلام مرده ی من

زنده از مسخ دست توست

تو با مژده بازگشت قو

کلیما کلیم

مسیحا مسیح

دیگر اشعار محمد حقوقی در آوای آزاد

توضیح: پیکر شادروان حقوقی ساعت 9 صبح فردا چهارشنبه 10 تیرماه از روبروی بیمارستان خورشید به طرف قطعه نام‌آوران باغ رضوان اصفهان تشییع و در آنجا به خاک سپرده می‌شود.

2009/06/27

وقتی فرشته مرگ سر می رسد

آن یک کمی قدیمها خانم همسایه ای مسن داشتیم که خیلی مومن و اهل خدا و مذهبی بود. او در دوران کودکی و نوجوانی به کلاس درس قرآن رفته و احادیث و دعاها و مفاتنح الجنان را خوب یاد گرفته بود. می توانست مجله و کتاب و هر مطلبی به زبان فارسی و ترکی آذربایجانی را بخواند و بفهمد. اما نمی توانست بنویسد. هر جا که شعر و حدیث مذهبی باب طبعض را می یافت لای کتاب دعایش نگهداری می کرد. در بین اشعار جمع آوری کرده اش دوقطعه شعر را بیشتر از همه دوست داشت و گاهی وقتها ماههای رمضان گاهی وقتها که حال و حوصله داشت برای ما می خواند که به قول خودش گوشواره کنیم واز گوشهایمان بیاویزیم. یکی از اشعارش شرح حال آدمی بعد از مرگ بود. دنیای بعد از مرگ و قبر و عقرب ها و مارهای سمی و رطیل ها و هزار زهرمار دیگر که داخل خاک منتظر میت هستند تا نیش اش بزنند و میت بینوا هم نه جرات داد کشیدن دارد و نه صدایش به گوش کسی می رسد. بعد از رفتن او مادربزرگم می گفت :« استغفرالله ، استغفرالله ، استغفرالله ، مگر خدای نکرده خدای تعالی میرغضب است که آدمی را این چنین شکنجه کند؟ » اما خوب خانم همسایه تعریف می کرد و ما می ترسیدیم. از این شعر او فقط یک مصراع یادم است که بعد از سه مصراع تکرار می شد قبرین اول ساعاتی رحم ائله آللاه بیزه ( ساعت اول ورود به قبر خدایا خودت به ما رحم کن . ) شعر بعدی ماجرای مردی به نام مظاهر بود که فرشته مرگ ( عزرائیل ) به سراغش می آمد و از او می خواست کلمه شهادت اش را بخواند که می خواهد به آن دنیا ببردش و مظاهر بر سر جانش با عزرائیل چانه می زد و آخر سر هم از او شکست می خورد و می میرد. از این قطعه شعر نیز فقط یک بیت را به خاطر دارم
مه یه سن مصطفی به ی اوغلو مظاهر ده ییر سن؟
وقت قورتاردی نفس چکمه یه قادیر ده ییر سن

مگر تو پسر مصطفی بیگ نیستی؟
وقتت تمام است و دیگر قادر به نفس کشیدن نیستی
جمعه که خبر مرگ مایکل جکسون را شنیدم اول باور نکردم . به قول مرحوم مادربزرگم اول سه بار استغفرالله گفتم ، بعد به خودم گفتم صاحب آن همه پول و مقام و مکنت و لقب سلطانی چگونه به این زودی می میرد؟ او که آن قدر قدرت و جسارت داشت که رنگ پوست اش را نپسندیده و به قدرت پول و علم پیشرفته پزشکی رنگ پوست اش را عوض کرده چگونه می تواند به این سادگی تسلیم فرشته مرگ شود و شبانه داخل رختخواب آسوده و بی خیال برود؟ اما دیدم که سلطان مرگ بر سلطان پاپ جهان چیره شد و برد.
درمورد چهره اش با دختر همسایه موافقم. این قیافه اش معقول و پسندیده و طبیعی است. شاید هم اگر این همه خود را به چاقوی جراحی نمی سپرد بیشتر عمر می کرد. این ترانه اش نیز زیباست که نق نقو به فارسی ترجمه اش کرده است. در این وبلاک هم تعدادی از ترانه هایش به فارسی ترجمه شده است.

در مورد مایکل جکسون در ویکی پدیا
*
چند روز قبل از خبر مایکل جکسون ، خبر درگذشت فارا فاوست را شنیدیم. زنی که موهایش یک وقتی مدل( فارا فاوستی) بود. او و لی میجرز بخشی از خاطرات جوانی ما را تشکیل می دهند. یادش به خیر فیلم مرد شش میلیون دلاری با این جمله شروع می شد « استیو آستین ، فضانورد ، فضانوردی نیمه جان » و ما ادامه می دادیم « می خوره بادمجان ، میگه به به ! چه خوشمزه است ، جان جان »

*

چیچکلرین قیزیل قانی ( خون طلای گلها )- نغمه ای برای ندا - اسماعیل جمیلی

*

2009/06/26

شب آرزوها

داشتم با دختر ناز کوچولو صحبت می کردم. برای خودش دنیای شاد بچه گانه اش را داشت. به قول مادربزرگم اوشاقلار عالمینده اولاسان ( کاش در دینای شاد کودکان باشی) از شاگرد اول شدنش و هدیه های قشنگ شاگرد اول شدن تعریف می کرد. از جوجه های قشنگش که حالا برای خودشان مرغها و خروسهائی شده اند و برایش تخم مرغ هدیه می کنند و دوتایشان هم گم شده اند یعنی در خانه باز بوده و بیرون رفته و برنگشته اند. خوب بچه که خودسر از خانه بیرون بزند گم می شود دیگر.حالا خوب است که مرغ هستند و می توانند بیرون دانه پیدا کنند. ( لابد مرده اند و بزرگترها نخواسته اند دلش را غمگین کنند.) از عروسکهای باربی اش که هر کدام هدیه خاله خانمها یا عمه خانمها و آقادائی و آقا عمو هستند. از لاک پشت کوچکش که خیلی بامزه و شیرین است و آهسته راه می رود و برایش ناز هم می کند. ( من نمی دانم لاک پشت چه طوری ناز می کند.)
می گوید :« دیشب که شب آرزوها بود چه آرزوهائی کردی؟»
می پرسم :« شب آرزوها چیست ؟»
می زند زیر خنده و می گوید :« ای وای !! شما نمی دونید شب آرزوها چیست ؟ خوب همون شبی که آدم هر چی از خدا بخواد بدون تعارف می دهد؟ »
می گویم :« مگر خدا هم اهل تعارف و من اؤلوم سن اؤلمه هست ؟»
این بار ریز ریز می خندد و می گوید :« نه بابام جان ، آدم اینجوری می گوید دیگر.»
می گویم : « خوب تعریف کن ، شب آرزوها چیست ؟»
می گوید : « اولین شب جمعه ماه رجب شب آرزوهاست. این شب درهای آسمان باز می شود و خدا با مهربانی و لبخند تمام همراه با فرشته های سپیدبال خوشگل اش از آسمان پائین می آید و ما را در آغوش می گیرد و هر چه آرزو کنیم به ما می دهد. آسمان پر از ستاره می شود و عطر خدا همه جا می پیچد.خلاصه هر چه بخواهی خدا بهت می دهد.»
می پرسم :« تو چه آرزوئی کردی ؟»
می گوید :« خیلی .

آرزو کردم که سال بعد هم شاگرد اول شوم.

آرزو کردم دیگر مرغ و خروسهایم گم نشوند.

آرزو کردم که بابا و مامان ها نمیرند تا دل بچه ها نسوزد.

آرزو کردم که بچه ها نمیرند تا جگر بابا و مامان ها آتش نگیرد.

آرزو کردم خدا سال دیگه بابام رو همراه با فرشته های سپید بالش با خودش به زمین بیاره و بغلش کنم وببوسمش و با هم بریم ائل گلی سوار چرخ فلک بشیم . آخه دلم خیلی براش تنگ شده.

آرزو کردم دنیا گلستان شود.»
ته دلم برای آرزوهای قشنگ و کودکانه و بی ریایش آمین گفتم.

2009/06/24

دمی با فریدون مشیری

گاهی اوقات آدم حال و حوصله نوشتن ندارد. گاهی اوقات مرکب در قلم خشک می شود. به قول آلما خانم من هم نوشتنم نمی آید.

این شعرو شعر گرگ و شعرنوازنده با صدای فریدون مشیری خیلی زیباست.

آزادی

پشه ای در استکان آمد فرود

تا بنوشد آنچه واپس مانده بود

کودکی از شیطنت بازی کنان

بست با دستش دهان استکان

پشه دیگر طعمه اش را لب نزد

جست تا از دام کودک وارهد

خشک لب می گشت و حیران ، راه جو

زیر و بالا ، بسته هر سو راه او

روزنی می جست در دیوار و در

تا به آزادی رسد بار دگر

هر چه بر جهد و تکاپو می فزود

راه بیرون رفتن از چاهش نبود

آنقدر کوبید بر دیوار سر

تا فرو افتاد خونین بال و پر

جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ

لیک آزادی گرامی تر عزیز

*

2009/06/19

چتر وحشت


سینه صبح را گلوله شکست

باغ لرزید و آسمان لرزید

خواب ناز کبوتران آشفت

سرب داغی به سینه هاشان ریخت

ورد گنجشک های مست گسست

عکس گل در بلور چشمه شکست

رنگ وحشت به لحظه ها آمیخت

پر خونین به شاخه ها آویخت

*

مرغکان رمیده ، خواب آلود

پر گشودند در هوای کبود

در غبار طلائی خورشید

ناگهان صد هزار بال سپید

چون گلی در فضای صبح شکفت

وز طنین گلوله های دگر

همچو ابری به سوی دشت گریخت

*

نرم نرمک سکوت برمی گشت

رفته ها ، آه ، برنمی گشتند

آن رها کرده ناله های امید

دیگر آن دور و بر نمی گشتند

باغ از نغمه و ترانه تهی است

لانه متروک و اشیانه تهی است

*

دیرگاهی است در فضای جهان

آتشین تیرها صدا کرده

دست سوداگران وحشت و مرگ

هر طرف آتشی به پا کرده

باغ را دست بی حیای ستم

از نشاط و صفا جدا کرده

ما همان مرغکان بی گنهیم

خانه و آشیان رها کرده

*

آه دیگر در این گسیخته باغ

شور افسونگر بهاران نیست

آه ، دیگر در این گداخته دشت

نغمه شاد کشتکاران نیست

پر خونین به شاخساران هست

برگ رنگین به شاخساران نیست

*

اینکه بالا گرفته در آفاق

نیست فوج کبوتران سپید

که بر این بام می کند پرواز

رقص فواره های رنگین نیست

اینکه از دور می شکوفد باز

نیست رؤیای بالهای سپید

در غبار طلایی خورشید

این هیولا که رفته در افلاک

چتر وحشت گشوده بر سر خاک

نیست شاخ و گل و شکوفه و برگ

دود و ابر است و خون و آتش و مرگ

سروده زنده یاد فریدون مشیری از مجموعه بهار را باور کن

2009/06/16

و این سیل خروشان



آخرین اخبار دروبلاک شهلا - نازخاتون

عکسها در اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا

اسم شاعر این شعر یادم رفته اما چه زیبا زبان حال امروز ما را سروده

حق سئل کیمی دریایه آخیب یول تاپاجاقدیر

داش اتماغیلا کیمسه اونو چؤنده ره بیلمز

دونیادا قارانلیقلار اگر جمع اولا با هم

بیر خیرداجا شمعین ایشیغین سؤندوره بیلمز

حق مانند سیلی به سوی دریا سرازیر شده راهش را پیدا خواهد کرد

با انداختن سنگ کوچکی جلوی آن نمی توان مسیرش را تغییر داد

در دنیا اگر تمام تاریکی ها با هم جمع شوند

نمی توانند روشنائی شمعی کوچک را خاموش کنند

2009/06/15

علی و قلی

علی و قلی همکلاسی دوران دبیرستان بودند. عصرهای تابستان همراه با دیگر همکلاسی ها پیاده روی و گردش می کردند. دوستان می دانستند که قلی یکه تاز است و حرف حساب را نمی پذیرد. برای همین هم زیاد سر به سرش نمی گذاشتند.. روزی از روزها بر سر موضوعی بحث کردند. قلی نظرش را گفت و علی در جواب گفت : نه این گونه که شما فکر می کنید نیست. قلی در حالی که قیافه حق به جانبی به خود گرفته بود گفت : نه آقا جان شما اشتباه می کنید. آنچه که من گفتم عین حقیقت است.

متن کامل

*

خس و خاشاک به روایت گیس طلا

روزهای روشن سرزمین من

آخرین خبرها

*

2009/06/14

من باختم چون رای دادم

آللاه دان گیزلی دئییل سیزدن نه گیزلی

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان . یک پستی آماده کرده و خواسته هایم را از رئیس جمهوری جدید بند به بند نوشته بودم. اما بد جوری توی ذوقم زد.

تادانه می گوید باختم چون رای دادم

آخرین خبرها در وبلاک نازخاتون

بنازمت شیخ

آلوچه خانم

خبرنگار نیویورک تایمز می گوید به نقل قول از شهلا

عکسها در بالاتر از دموکراسی

*

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

تا درخت دوستی کی بر دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفتگو آئین درویشی نبود

ور نه با تو ماجراها داشتیم

شیوه چشمت فریب جنگ داشت

ما ندانستیم و صلح انگاشتیم

نکته ها رفت و شکایت کس ندید

جانب حرمت فرو نگذاشتیم

گلبن حسنت ز خود شد دلفریب

ما دم همت بر آن بگماشتیم

چون نهادی دل به مهر دیگران

ما امید از وصل تو برداشتیم

گفت خود دادی به ما دل حافظا

ما محصل بر کسی نگماشتیم

*

روزهای روشن سرزمین من

*

2009/06/12

مادر


مگر می شود فراموشت کرد مادر



روز مادر در ایران پیش از انقلاب روز 25 اذر تولد شهبانوی سابق ایران فرح خانم دیبا بود. بعد از انقلاب روز تولد حضرت فاطمه زهرا علیه السلام روز زن و روز مادر نامیده شده است. این روز چون بر مبنای تقویم هجری قمری است ، مشخص نیست.
روز مادر در نروژ دومین یکشنبه ماه فوریه
در گرجستان سوم مارس
در فلسطین ، لبنان ، مصر ، مراکش و سوریه 21 مارس
در ارمنستان 7 آپریل
در اسلواکی 25 مارس
در لیتوانی ، موزامبیک ، پرتقال ، اسپانیا اولین یکشنبه ماه مای
در آمریکا و مکزیکو ، هنگ کنک ، بحرین ، مالزی ، عمان ، عربستان سعودی ، قطر ، سنگاپور ، پاکستان دهم مای
در بلژیک ، برزیل ، شیلی ، چین ، دانمارک ، فنلاند ، هندوستان ، ایتالیا ، ژاپن ، کانادا ، کوبا ، تایوان ، پرو ، کلمبیا ، امریکا ، تایوان ، کانادا دومین یکشنبه ماه مای
در پاراگوئه 15 مای
در لهستان 26 مای
در بولیوی 27 مای
در نیکاراگوئه 30 مای
در فرانسه آخرین یکشنبه ماه مای
در لوکزامبورگ دومین یکشنبه ماه یولی
در افغانستان 14 یولی
در تایلند 12 آگوست
در آرژانتین دومین یکشنبه ماه اکتبر
در روسیه آخرین یکشنبه ماه نوامبر
در اندونزی 22 دسامبر
*
آسمان را گفتم
می توانی آیا
بهر یک لحظه خیلی کوتاه
روح مادر گردی
صاحب رفعت دیگر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای این کار
کهکشان کم دارم
نوریان کم دارم
مه و خورشید به پهنای زمان کم دارم
ادامه این شعر زیبا در اینجا

*

یک شعر زیبای مادر در یوتیوب

هر درده جفایا صبر ائدر آنا

جفاکار وفادار در بدر آنا

*

ترانه دیگری برای مادر


*


طوفان 22 خرداد


گزارش انتخابات


خلیج فارس همیشه خلیج فارس است


*

2009/06/10

مناظره ها


مناظره محمود احمدی نژاد و میر حسین موسوی در 9 قسمت

مناظره میرحسین موسوی و کروبی در 9 قسمت

مناظره احمدی نژاد و کروبی در 9 قسمت

مناظره احمدی نژاد و محسن رضائی در ده قسمت

مناظره میرحسین موسوی و محسن رضائی

*

دئنه اوشاق بیر - بیریله ساز اولسون

بلکه بو قیش بیرده چؤنوب یاز اولسون

چای چمن لر اوردک اولسون قاز اولسون

بیزده باخیب فرح لنیب بیر اوچاق

سینیق سالخاق قانادلاری بیر آچاق

*

حیدربابا گیلئیلیکدن نه چیخار؟

ظلمون ائوین صبر و تحمل ییخار

درویش اولان صبرین الین برک سیخار

گل قاییداق چیخاق اقا دوزونه

کئچه ک گئنه محبتین سؤزونه

ار منظومه حیدر بابا - شهریار

2009/06/09

سرنوشت نوارکاست های من


داداش بزرگه دلش می خواست ازدواج کند و دنبال دختری می گشت. روزی از روزها چشمش به دخترخانمی افتاد که چادر مشکی سرش کرده و رویش را خوب گرفته بود و چشمان سیاه و درشت و زیبایش از چادر نمایان بود و به قول داداش بزرگه مثل ستاره می درخشید. خلاصه مادر با پرس و جو آدرس دختر را پیدا کرد و از مادرش وقت گرفت. من بختور که خواهر شاه داماد بودم و از خوش روزگار آبجی بزرگ نمی توانست به تبریز بیاید ، مرا نماینده خود کرد که همراه مادر و خاله و داداش بزرگه به خواستگاری بروم . *

متن کامل

شعار های این روزها در این پست نازخاتون و این پست زیتون

*

2009/06/03

عطر خوش اطلسی

بچه که بودیم تبریز بزرگ نبود. بین ائل گؤلی ( شاهگلی سابق ) و شهر این همه آپارتمان نبود. شاهگلی در آن استخر بزرگ و ساختمان وسطش و پله ها و درختان فراوانش خلاصه می شد. هوای صاف و تازه اش ، نسیم خنک شبانگاهش مردم را به گذراندن یک روز خوش تعطیلی دعوت می کرد. خرداد تمام می شد و ما بچه ها فارغ از درس و مدرسه در اشتیاق یک روز خوش در این باغ باصفا پر می کشیدیم. آن زمان تفریح و سرگرمی ما رفتن به ائل گؤلی ، باغ گلستان ، سینما بخصوص که فیلم فردین و فروزان و ظهوری نمایش داده می شد. این سه محبوبترین های ما بودند.

متن کامل

وبلاک بدون فی لتر

*

قوللاریم دولانا بوینونا بیرگون

گئنه باش قویارام دیزینه تبریز

حسرتدن هیجراندان جانا دویموشام

دویونجان باخارام گؤزونه تبریز

*

2009/06/01

میرزاده عشقی به چه چیز می خندد؟

من که خندم ، نه بر اوضاع کنون می خندم
من برین گنبد بی سقف و ستون می خندم
تو به فرمانده اوضاع کنون می خندی
من به فرماندهی کن فیکون می خندم
همه کس بر بشر بوقلمونی خندد
من به حزب فلک بوقلمون می خندم
خلق خندند به هر آبله رخساری و من
به رخ این فلک آبله گون می خندم
هر کس ایدون ، به جنون من مجنون خندد
من بر آنکس که بخندد به جنون می خندم
آن چه بایست به تاریخ گذشته خندید
کرده ام خنده بر آینده ، کنون می خندم
بعد از این می زنم از علم و فنون دم ، حاشا
من به گور پدر علم و فنون می خندم