2009/04/30

به بهانه روز کارگر

ملوک باجی
کوچه و خیابانهای تبریز ، در زمانی نه چندان دور پر از خانه های بزرگ و کوچک بود. خانه های بزرگ در تخته ای محکم و کلفت داشت. از در حیاط که وارد می شدی ، سه چهار پله پائین می رفتی و به حیاط می رسیدی . بعد ده دوازده متری جلو می رفتی و به پله های زیر زمین و دهلیز می رسیدی. برای رفتن به زیرزمین باز سه چهار پله پائین می رفتی و برای رفتن به دهلیز باز ده دوازده پله بالا می رفتی. پس از دهلیز، اتاقهای تودر تو و مهمان خانه بود.

متن کامل

وبلاک بدون ف ی ل ت ر

روز کارگر بر زنان و مردان کارگر که برای تامین زندگی عزیزانشان از هیچ تلاشی دریغ نمی کنند مبارک باشد.

2009/04/26

لهجه ها

آن قدیمها رسم و رسوم و عادات و شاید قرارداد خدا ، فلک بدکردار و دنیا با عزرائیل چنین بود که آدمیزاد به ترتیب سن و به هنگام پیری و کهولت از دنیا بروند. چنین نیز می شد. وقتی در شهر و محل و طایفه و کوچه ای خبر درگذشت جوانی به گوش میرسید ، همه همراه با نزدیکان درگذشته ، غمگین و متاثر می شدند و سعی بردلداری اش داشتند. یادم می آید روزی که پسر جوان عمو میر اسماعیل درگذشت چه ولوله ای بپا شد. اکنون اوضاع فرق کرده است. گویا عزرائیل نیز اعتنائی به قانون و قرارداد نمی کند و از هر جا و هرگونه که دلش خواست می چیند و درو می کند و می برد. اولش فکر کردم این مرگ و میر مخصوص جوانان وطن ماست. اما خبر درگذشت برادر نوزده ساله دوستمان که ایرانی هم نیست ، مرا متوجه این اشتباهم کرد. او نیز شب خوابیده و صبح بیدار نشده است. خیلی راحت سکته کرده و تا خبردار شدن اهل خانه به خواب ابدی فرو رفته است. چقدر تلخ است داغ عزیزان را به چشم دیدن . هاله می گوید :« وقتی عزیزی می میرد و به خاک سپرده می شود و برایش مجلس عزا می گیرند و جماعت دور و برش جمع می شوند و دلداری اش می دهند خیلی بهتر از گم شدن و مفقود شدن است. » طفلک حق هم دارد. پسر دائی اش سالهاست که مفقود شده و اثری از او نیست و مادر و پدر چشم براه اویند. همیشه امیدوار که روزی فرزندشان در را باز می کند و وارد خانه می شود. مضطرب که روزی می آیند و خبر مرگش را می دهند. هاله معقتد است مرگ هزار بار شیرین تر از بی نشان شدن است.
چه بگویم که خدا به هیچ پدر و مادری مصیبت از دست دادن فرزند یا چشمان منتظربرای دیدن فرزند بی رد شده قسمت نکند.
با دوستان قرار گذاشتیم که در فلان شهر دور هم جمع شویم و برای عرض تسلیت پیش دوستمان برویم. سوار قطار شدم و دوستان یکی پس از دیگری در ایستگاههای بعدی سوار شدند و جمعمان جمع بود و عطیه خانمان کم بود. که او نیز سوار شد و به جمع ما پیوست. پنج نفر بودیم و جای اورزولا خالی بود. ریتا سراغش را گرفت و گفتم : « اورزولا به شهر کؤلن Köln رفته و قرار است بعد از تمام شدن کارش به ما ملحق شود . احتمال دارد دیر برسد.» عطیه خانمی که تا آن لحظه ساکت و خاموش بود ، گویا سوژه جدیدی پیدا کرد و با لبخند گفت : « بعضی ها از گرد راه نرسیده خیلی پز می دهند و سعی می کنند به لهجه آلمانی صحبت کنند و نمی توانند.» پرسیدیم که چه کسی هنوز از راه نرسیده دارد پز می دهد ؟ که خانم به من و تلفظ کؤلن اشاره کرد و اعتراض هم داشت که بیشتر وقتها دارم ادای زبان آلمانی را درمی آورم . ای جل الخالق !
گفتم : اگر منظور شما تلفظ کلمه کؤلن است ، هنگام تلفظ ، ترکی آذربایجانی و آلمانی در بعضی موارد مشترک هستند. مثل تلفظ حروف
O , Ö , Ü , U
اؤزوم : خودم özum
سؤزوم : حرفم sözum
اوزوم : انگور üzüm

اوتانماق : خجالت کشیدن utanmaq
اوخوماق : خواندن oxumaq
ما i را نیز دو نوع مختلف تلفظ می کنیم . مثل :
ایشیق : روشنائی
ایش : کار
علت درست تلفظ کردن من ، پز دادن نیست بلکه برای من عادی است. علاوه بر آن کسی که می خواهد زبان دیگری را یاد بگیرد باید سعی کند درست یاد بگیرد و این ربطی به پز دادن و این حرفها ندارد.
این بار عطیه خانم عذرخواهی کرد و گفت : « از اول می گفتی دیگه. من هم فکر کردم داری پز می دی.»
**
دور و بر خانه پوشیده از گل و گیاه و درخت است. گاهی وقتها سنجاب کوچولوئی پشت پنجره اتاقم می نشیند و تماشا می کند . تا جلو می روم که پنجره را باز کنم ، فرار می کند. خیلی دلم می خواست روزی از پشت پنجره داخل اتاقم شود و برای دقایقی میهمانم باشد. اما اورزولا می گوید : جای این حیوان کوچک لابه لای گیاهان و بالای درخت است. اگر وارد خانه شود ممکن است نتواند بیرون برود آن وقت شروع به جویدن میز و تخت واسباب دیگری کهاز چوب و تخته ساخته شده اند می کند. جانوری که غذایش را به راحتی از طبیعت می تواند پیدا کند ، چرا اسیر پنجه ما باشد و هم به خود و هم به ما ضرر برساند. دوستش داریم. اگر زنده بماند همیشه می بینیمش. بهتر است هر وقت پنجره را باز می کنی مواظب باشی که سنجاب کوچولو وارد اتاق نشود.
آدمیزاد هر چه دارد و بدست می آورد برایش کافی نیست . زیاده می خواهد حتی سنجاب رابا آن قد و قواره ریزه میزه اش

2009/04/23

فوتبالیست های کوچک محله ما

ساعت حدود یک ظهر بود. روز، یکی از روزهای اردیبهشت و هوا ، هوائی آفتابی با گرمائی دلنشین بود. تازه وارد کوچه تنگ و بارک و مارپیچ مان شده بودم که خانم همسایه از پشت سر صدایم کرد. ایستادم و برگشتم و سلام و علیکی کردیم و خانم همسایه از سیف الله پسر کوچه بغلی شکایت کرد که ظهر هنگام ، درست موقع خواب بعد از ظهری پسربچه های محل را جمع می کند و مقابل در خانه مان فوتبال بازی می کند و توپشان به در و دیوار می خورد و استراحت ظهر ما را خراب می کند. تا اعتراض می کنیم می گوید : خانه شما که بازی نمی کنیم کوچه است و ملک بابای شما نیست. شما که خانم معلمی دعوایشان بکن ازت می ترسند .

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

2009/04/19

هدیه

تاکسی نوشت

آن قدیمها که خیلی بچه بودیم و هنوز به تبریز کوچ نکرده بودیم ، خاله بزرگ سالی دو بار به ماکو می آمد. بار اول تعطیلات نوروزی و بار دوم تعطیلات تابستان. از دیدنش خیلی خوشحال می شدیم. گویا ان ایام من خیلی کوچک بودم و چرایش را نمی دانم ، اما آبجی بزرگ می گفت : خاله بزرگ هر وقت می آمد برای ما سوغاتی می آورد. برای ما دخترها النگو و روبان و گل سر و عروسک و برای پسرها ماشین وتوپ و یا چیزهای دیگر. خاله بزرگ بوی عسل شکلات عسلی و طعم لواشک ترش و شیرین و می خوش می داد. برای من عمه بزرگ به شیرینی و خوش طعمی شکر پنیر دلنشین بود.

*
چه خوب و دلنشین است هدیه ، آن هم کتاب . با تشکر از ناصر غیاثی عزیز
*
آدمی با خواندن مجموعه داستانی تاکسی نوشت ها حس می کند خود سوار بر تاکسی است و شاهد گفتگوها.

متن کامل

وبلاک بدون فی ل تر

2009/04/14

راشین

یک سال و اندی پیش ، شبی با دوستان دور هم جمع شدیم و سرگذشت مهربان بهانه ای برای غیبت و سخن گفتن از این در و آن در شد. هر کدام از ما قضاوتی متفاوت از زندگی مشترک داشتیم. هر کسی نظرش را می گفت که راشین ، دختر جوان رحیمه خانم رشته سخن را به دست گرفت و بالای منبر رفت و گفت : مسئول شکست و موفقیت در زندگی ، خود ما انسانها هستیم . ما یاد نگرفتیم که با زمان و تغییرات کنار بیائیم . هنوز پای بند آداب و رسوم کهن پدربزرگها و مادربزرگهایمان هستیم. نمی خواهیم قسمتهائی از این آداب به ارث رسیده را حذف یا تغییر بدهیم. کسانی که چشم و گوش بسته راهی خانه شوهر می شوند یا با یکی دو بار ملاقات عاشق هم می شوند و ازدواج می کنند آخر و عاقیبت خوش آیندی قسمت شان نمی شود.

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

در پرشین بلاک

2009/04/12

تغییر، تغییر

به دعوت نق نقوی عزیز می نویسم.
در طول نیم قرن زندگی ام ، اولین تیشه مهیب تغییر که بر هست و نیستم فرود آمد و همه چیز را برهم زد و زیر و رو یم کرد و در خود گم و گور شدم نیست شدم ، را در یکی از پست های اینده مفصل خواهم نوشت.
دومین تغییرکه تیشه بر ریشه ام زد ، دل کندن از آب و خاک و دیار آبا و اجدادی و کوچ و غربت نشینی بود. همراه با اقوام مختلفی چون روس و اسپانیائی و فرانسوی و چینی و افغانی و عراقی که آنان نیز به دلایلی ترک دیار کرده بودند ، سر کلاس شدم ، در خود درس نشستم و خود را محصلی دیدم که برای حرف زدن با شهروندان ، تازه مجبور است الفبا بیاموزد و خیلی چیزهای دیگر یاد بگیرد.
سومین که تیشه نبود بلکه تغییر اساسی و شاید معجزه بود ، جدائی و تنهائی و رسیدن به زندگی آرام و بی دغدغه بود. روزهای اول با خود گفتم حالا چه کنم؟ چگونه سر پا بایستم؟ اگر پایم لیز بخورد و زمین بخورم چه ؟ در عالم خواب و بیداری صدای درونم را شنیدم که می گفت : این که غمی ندارد زمین بخوری دوباره سر پا می ایستی . بهتر از این است که همیشه علیل و ذلیل حسابت کنند و باور کنی و دم نزنی. آنگاه با تکیه بر قانونی که از من زن حمایت کرد و حق داد که بتوانم زندگی کنم ، سر پا ایستادم. مشکلات پشت سر هم حل شدند. از گذشته درس آموختم و به آینده امیدوار شدم .
چهارمین تغییر آغاز به وبلاک نویسی بود. این دنیای مجازی جالب که به من جرات داد که آشکارا بنویسم و بنویسم و بنویسم.
ما مثلی داریم که می گوئیم آللاه او گونلری عمرومه یازماسین ( خدا آن روزها را جز عمرم حساب نکند.) یعنی در زندگی روزها یا سالها و دورانی هستند که به قدری تلخ و گزنده اند که آدم از خدا می خواهد که آن ایام را دیگر بازنگرداند و جز عمری که گذرانده نیز حساب نکند.
من نیز به رسم بازی نازخاتون و عمو اروند و دختر همسایه و اهری و اقاقیا و همه دوستان عزیز را دعوت می کنم .

2009/04/07

قفس های بزرگ و زیبای ماهیان من

از زمانی که تصمیم گرفتم ماهی قرمز را بعنوان حیوان خانگی نگاه دارم حدود هشت نه ماهی و یا بیشتر می گذرد. ده ماهی قرمز و زرد و سفید و سیاه که به تدریج دست چین کرده و خریده ام و خیلی هم دوستشان دارم. خانه کوچکشان گرد و کروی نیست بلکه چهارگوشه و بزرگ است و غذا و فضای کافی و بهداشتی و سالم برای زندگی طبیعی دارند. کف خانه شان را با شن و سنگریزه های ریزو درشت سنگفرش کرده ام و دو گلدان زیبای آبی نیز زینت بخش گردشگاهشان شده است که ماهی فروش می گفت اواخر بهار و تمام دبستان گل های قرمز و صورتی درخواهند آورد.

*

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

*


می دانید شاعر این شعر کیست؟
حالمان بد نیست غم کمی می خوریم
کم که نه هر روز کم کم می خوریم

*

2009/04/03

سیزده بدر بود

بچه دبستانی بودم و قرار بود با خانواده خاله بزرگ و دائی بزرگ و بقیه نزدیکان دور هم جمع شویم و برای گذراندن سیزده بدر به دشت و صحرا برویم. ما بچه ها چقدر خوشحال بودیم . می دانستیم که آخرین روز تعطیلات نوروزی خوشی خواهیم داشت ونوشتن انشای « تعطیلات نوروزی را چگونه گذراندید؟ » که موضوع اولین انشای سال نو بود ، برایمان سخت نخواهد بود.
صبح روز سیزده بدر هوا بادی و بارانی شد. پدرم گفت : با این آب و هوا نمی توانیم بیرون برویم. بچه ها سرما می خورند.
*

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر