2009/02/25

ماهی سرخ و زرد من

آن قدیمها که بچه بودیم ، اسفند ماه برایمان عطر کفش نو ، چادر گلی عیدی ، پیراهن نو ، طعم شیرینی های خانگی خاله تامارا ، بوی نان و پاپان گرم مادربزرگ و رنگ سرخ و زرد ماهی های سفره هفت سین را داشت. اسفند ماه که می شد ، ماهی فروشان ، جلو مغازه های دیکباشی به صف می ایستادند . هر کدام ظرف پلاستیکی بزرگ و تور ماهی گیری و تعداد بی شماری ماهی برای فروش داشتند. داداش بزرگ و پسرخاله بزرگ مامور خرید ماهی بودند. هر کدام دو تا می خریدند و به خانه می آوردند. مادر و خاله تنگ کوچک سفره هفت سین را می شستند و پر آبش می کردند و ماهی ها را داخل تنگ می انداختند.

ماهی رزمجو قشنگ است اما جای ماهی قرمز را سر سفره هفت سین پر نمی کند.

آشنائی با ماهی رزمجو

ماهی جنگجو در نگاهک

**

متن کامل

2009/02/22

کارناوال

کارناوال در لغت نامه دهخدا به معنی کاروان شادی است. کاروانی که در ایام معینی در هر سال در کشورهای مختلف برای تفریح حرکت می دهند. این امر در ایران نیز به تقلید از اروپا معمول و سپس متروک شد. در کتاب « اطلاعات یک ربع قرن » آمده است که در 24 اسفند 1311 به مناسبت تولد رضا شاه پهلوی بر حسب تشویق سرلشکر آیرم شهربانی علاوه بر جشن و چراغانی ، مقدمات کارناوال فراهم گردید و مردم تهران هم در این جشن شرکت نمودند و حتی طلقه مختلف پول دادند و کمیسیونها تشکیل شد که مفدمات کارناوال را فراهم کنند ولی سال بعد این کار که جنبه تصنعی داشت موقوف گردید.کارناوال شادی آن سال از کارگاه خارج شهر وارد شد و در خیابانها به گردش درآمد در پیشاپیش هیکل چارلی چاپلین درست شده بود که مسخرگی می کرد.

متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

*

مطالب بیشتر در مورد کارناوال


در دویچه وله خواندم کارناوال در لغت به معنی بدرود ای تن ای گوشت ، است.

کارناوال فرهنگها در برلین

هیاهوی رنگها در کارناوال آلمان

کارناوال در رادیو زمانه ( موظف بودن مرد به همبستر شدن با زن پس از بريده شدن کراواتش ) را و بعضی نوشته های دیگر را من نشنیده ام. بخش نظرات در رادیو زمانه را دنبال می کنم تا نظر دیگر هموطنان ساکن آلمان را بدانم.

کارناوال و ایرانیان

2009/02/21

دو جمله برای زبان مادری

هوشنگ جعفری زنگانلی می گوید : آذربایجان سر ایران است . آذربایجان چشم ایران است. اما این سر به زبانی و قلمی و خواندن و نوشتنی نیاز دارد.
چرا بعد از عمری سخن گفتن و قصه شنیدن از زبان مادربزرگ ، هنوز از خواندن و نوشتن به زبان شیرین تر از قند و عسل مادری عاجزم؟

روز جهانی زبان مادری

پیام یونسکو در روز جهانی زبان مادری

وبلاک نجواها در پستی به نام دختر موطلائی و زبان مادری می گوید : صبحت کردن به زبان مادری چقدر شیرین است. کیف دارد تند تند و بدون تپق حرف زدن. این‌که هی سر بعضی کلمه‌های خاص گیر نکنی و هر چه دلت می‌خواهد را نرم و راحت و سریع بیان کنی. زبان مادری‌ است آخر، فکر و حس آدم را با خودش تنیده، اصلا ذهن را به وجود آورده.

2009/02/19

خاطره یک روز خوش اسفندی

آن یک کمی قدیمها اواخر بهمن بود و ما بچه محصل بودیم. شبی قلندر و مادرش مهمانمان بودند. قلندر غمگین بود. علت را از مادرش پرسیدند. مادرش گفت : قلندر ما یک دل نه بلکه صد دل عاشق دختر آقا مرتضی شده است. هفته پیش به خواستگاری رفتیم و آقا مرتضی جواب رد داد. همه تعجب کردند. مادربزرگ پرسید : آخر قلندر جوان خوب و شایسته ای است.

متن کامل

وبلاک بدون فیل تر

سوغات و صنایع دستی کرمانشاه

2009/02/17

مختصر به بهانه آن روز

آن روز 29 بهمن 1356 روزی که تبریز قیام کرد
آن روز که سروان حق شناس با اسلحه کمری به سوی محمد تجلی شلیک کرد
آن روز که مردم یکپارچه شیشه های بانکها و مغازه ها و سینماها و آتش زدن لاستیکها را آتش زدند
آن روز که هیچ یک از قیام کنندگان داخل بانک به اسکناسی و سکه ای نیم نگاهی نیز نکردند
آن روز که همه یکپارچه می گفتند : بیز بو شاهی ایسته میروخ والسلام / ما این شاه را نمی خواهیم والسلام
آن روز که در مقابل اخبار مبینی بر اینکه قیام کنندگان اوباش و ارازل و تجزیه طلب و خارجی بودند شعار سر داده شد که : جام سیندیران اوروجعلی ، اوت یاندیران بوروجعلی ، هاردان اولدو خاریجه لی ؟
آن روز 29 بهمن 1356 شهر تبریز بود
**
امروز سالگرد خاموشی مردی بود که به خاطر جانش چانه نزد

ملاقاتی
آمد
دستش به دستبند بود
از پشت میله ها
عریانی دستان من ندید
اما
یک لحظه در تلاطم چشمان من نگریست
چیزی نگفت
رفت
اکنون اشباح از میانه هر راه می خزند
خورشید در پشت پلکهای من اعدام می شود
خسرو گلسرخی

**

جشن سپندارمذگان والنتین ایرانی در تبریز

2009/02/15

بختیار وهابزاده

بختیار وهابزاده در سال 1925 میلادی در شهر شکی در جمهوری آذربایجان به دنیا آمد. او را به سبب اشعار نغز و بسیار دلنشینش می شناختم . خبردار شدم که دیروز در سن 84 سالگی درگذشت. روح اش شاد.
تعدادی از اشعارش را به حال و هوای خودم ترجمه کردم . اما شعر الله اش مرا به عالمی دیگر برد.
**
الله
ایدراکدا یول آچمیش گئجه ده ن گوندوزه الله
گولدورمه سن اؤز کؤنلونو ، گولمه ز اوزه الله
دونیایه شفق لر کیمی تانریم سه په له نمیش
قلبین گؤزو یانمازسا ، گؤرونمه ز گؤزه الله

* *

متن کامل

**
شعر الله را با صدای خود شاعر اینجا بشنوید.

سایت شاعر اینجا

ناغیل حیات

مندن خبرسیز

2009/02/14

والنتین و سپندارمذگان

داشتم روز والنتین را به عروس صالیحا که دسته گل رز سرخ رنگ زیبائی به دست گرفته و همراه مادرشوهر به خانه شان برمی گشت تبریک و دعای خیر می گفتم که به پای هم پیر شوید . هر روزتان روز عشق و خوشی باشد که عطیه خانم گفت : چرا این روز را ؟ روز والنتین اصلی ما ایرانیان 29 بهمن است نه 25 بهمن. تبریکت را 29 بهمن بگو تا اینها بدانند که والنتین اصلی متعلق به ما است.

*

متن کامل

*

والنتین و خوش آمد عشق

جشن سپندارمذ

سیری در تاریخ والنتین

والنتین در سایت دنباله

روز گرامیداشت زمین و بانوان

*

یک آواز و رقص قشنگ کردی

*

2009/02/13

به یاد فروغ

اندوه پرست
کاش چون پائیز بودم
کاش چون پائیز بودم
کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
*

متن کامل

2009/02/12

برای منوچهر احترامی

فلفلی اینجا و اونجا می گرده ، های های گریه می کنه . دیگه دلواپس مرغ زردش نیست . فلفلی یتیم شده. منوچهر احترامی رفت دیگه برنگرده . فلفلی تنهائی چه کار کنه ؟ چطوری سفر کنه ؟ مرغ زرد گم شده رو پیدا کنه ؟

فلفلی های های گریه می کنه

*

پنجاه سال و اندی از عمرم می گذرد. گاهی احساس می کنم خیلی پیر شده ام . زمانی به خود می گویم دیگر وقت رفتن است سالهاست که داری نفس می کشی. رها کن این دنیا را و همه چیز را بگذار و بگذر. اما هر وقت حسنی نگو یه دسته گل و دزده و مرغ فلفلی و گربه من ناز نازیه را می خوانم باز کودک می شوم . مثل بچه ها سرشار از شعف و خوشی می شوم و حالا رفتن منوچهر احترامی را باور نمی کنم .

منوچهر احترامی درگذشت.

منوچهر احترامی درگذشت

منوچهر احترامی ورپرید

کالبد منوچهر احترامی روز جمعه تشییع می شود

منوچهر احترامی قلم طنز بر زمین گذاشت

پیر طنز ما ، منوچهر احترامی رفت

25 بهمن تشییع پیکر احترامی از تالار وحدت

پیکر زنده یاد منوچهر احترامی تشییع شد - گوري در قطعه هنرمندان سهم نويسندگان ايران از زندگي - در وبلاک ناخانا

توی ده شلمرود غصه یکی دو تا نیست

منوچهر احترامی رفت که دیگر چشمش به ما نیفتد

منوچهر احترامی در سایت دنباله

*

گربه من نازنازیه
گربه من ناز نازیه
همش به فکر بازیه
متن کامل

وبلاک بدون فیلتر

2009/02/10

arte برنامه

در اینجا و اینجا شنیدم که تلویزون آلمانی arte در مورد ایران کلی برنامه تدارک دیده من هم به خودم گفتم فردار یعنی چهارشنبه بنشینم و برنامه را تماشا کنم. گویا برنامه هایش همه در مورد ایران است.
..
یک دفعه یاد شعارهای سی سال پیش افتادم . تغذیه رایگان بود و به دانش آموزان پسته و شیر و بیکسویت و غیره می دادند بچه ها شعار می دادند که :
بیز بو سوتو ایچمه روخ ، قید ایسالا توشمه روخ ، ممد نفتی گئتمه سه ، بیز کلاسا گئتمه روخ / ما این شیر را نمی نوشیم ، قی و اسهال نمی گیریم ، محمد نفتچی نرود ، ما به کلاس نمی رویم
پوسته نی ووردوخ بدنه ، خمینی گلسین وطنه / پسته را نوش جان کردیم ، خمینی به وطن بیاد
خیابان شکیلدی ، نفت اوغروسو اکیلدی / خیابان شکیللی ، دزد نفت دررفت
گر حکم ائلییه بوگون مراجع ، بو شاه جنایتکارا راجع ، از دم اله بیز اسلحه آللوخ ، قلدور رضانین اوغلونو تخت دن یئره ساللوخ / اگر امروز مراجع در مورد این شاه جنایتکار حکم کنند از دم اسلحه به دست می گیریم و پسر رضا قلدر را از تخت به زیر می آوریم
حیدر صفدر ، توفنگ بیزه نئینه ر/ حیدر صفدر ، تفنگ چه اثرث بر ما دارد
بیز بو شاهی ایسته میروخ ائولنیب ، کارترینه ن مشروب ایچیب کئفلنیب / ما این شاه را نمی خواهیم زن گرفته ، با کارتر مشروب خورده مست شده
بیز بو شاهی ایسته میروخ والسلام ، وطن فروش ایسته میروخ والسلام / ما این شاه را نمی خواهیم والسلام ، وطن فروش نمی خواهیم والسلام

**

عصربود . همه جا سر و صدا بود . گروهی از جماعت خشمگین مجسمه ای را بر زمین افکنده و به این سوی و آن سوی می کشیدند. گروهی دیگر به دنبال پاسبانها بودند . در میان شور انقلابی مردم ، دختری به شدت می گریست. پدرش پاسبان بود. از سرنوشت پدرش خبری در دست نبود. این پاسبان را می شناختیم . آدمی ساکت و مظلوم بود. نه به خاطر دخترش که دوست و همکلاسی مان بود بلکه به خاطر خودش دعا می کردیم که گرفتار جمعیت خشمگین نشود. بعد از دو روز به خانه برگشت. اما خیلی از پاسبانها به خانه برنگشتند. گلشن این حکایتم پیرزنی است که هر سال این روزها در سالگرد شوهر پاسبانش به تلخی می گرید.

2009/02/07

قصاص ، بخشش ، انتقام

آن قدیمها که هنوز مدارس به سبک کنونی به وجود نیامده بود ، دانش آموزان برای آموختن علم و دانش به مکتب می رفتند. در مکتب بچه ها قرآن و کلیله و دمنه و بوستان و گلستان و کتابهای دیگر ادبی را می خواندند و می آموختند. آن زمانها برای تنبیه دانش آموزان از فلک استفاده می شد. دو کف پا را به چوب می بستند و بر کف پا چوب می زدند.

متن کامل

قصاص یعنی دو تا چشم کور دیگر

حکم قصاص جوان اسید پاش تایید شد

چشم در مقابل چشم روش آدمیزاد نیست

حکم قصاص چشم در مقابل چشم

چشم در مقابل چشم به کجا ختم می شود؟

چشم در مقابل چشم جنایت است یا عدالت؟

نمایشنامه چشم در برابر چشم - غلامحسین ساعدی خواندنی است

قصاص

**

بالاترین

2009/02/05

پنجشنبه دختر کوچولو

داشتم با دخترناز کوچولو صحبت می کردم. گفتم: چند بار زنگ زدم خانه نبودید.
گفت: از مدرسه که برگشتم دیدم مامان هسته های خرما را درآورده و به جایشان مغز پسته و بادام و گردو گذاشته و داخل سینی کوچک چیده و رویش هم پودر نارگیل پاشیده. خواستم یکی بردارم اما دلم نیومد. آخه قرار بود پیش بابام بریم واونجا به مردم بدهیم. مهمان هم داشتیم.همراه مهمانها و بابابزرگ و مامانی و مامان به وادی رحمت رفتیم.

متن کامل

2009/02/01

اعتراض دارم

بر این سرنوشت ستمکار
بر این سرنوشت تلخ
بر عشوه و غمزه فلک بدکردار
بر تمامی دردهای سینه سوز
بر تمامی عشق های بی فرجام
بر تمامی قصه های ناتمام
اعتراض دارم
*
متن کامل